آزاده فراهانی
"هر كنج دلم را پسري كرده تصرف اين خانه مگر وقف بر اولاد ذكور است"
"ضياء قزويني"
دلبستگي سلطان "محمود غزنوي" به "اياز" رابطه اي است دستخوش تاويل هاي گوناگون. در اين پژوهش بر آنم كه اين رابطه را از زواياي ديد نويسندگان و شاعران مختلف و تا اندازه اي از چرايي اين آراي متفاوت بررسي كنم. چگونه است كه ابوالفضل بيهقي گونه اي به اين قضيه مي نگرد و نظامي عروضي، سعدي، حافظ، عطار، شمس تبريزي و ... به گونه هايي ديگر.
1- در ابتدا متني از چهار مقاله عروضي سمرقندي (شاعر و نويسنده قرن ششم هجري و معاصر خيام و امير معزي) :
" عشقي كه سلطان يمين الدوله محمود را بر اياز ترك بوده است معروف است و مشهور. آورده اند كه سخت نيكو صورت نبود ليكن سبز چهره اي نيكو بوده است، متناسب اعضا و خوش حركات، و خردمند و آهسته و اين همه اوصاف آن است كه عشق را بعث كند و دوستي را برقرار دارد و سلطان يمين الدوله مردي دين دار و متقي بود و با عشق اياز بسيار كشتي گرفتي تا از شارع شرع و مناهج حريت قدمي عدول نكرد. شبي در مجلس عشرت –بعد از آنكه شراب درو اثر كرده بود و عشق درو عمل نموده- به زلف اياز نگريست، عنبري ديد بر روي ماه غلتان، سنبلي ديد بر چهره آفتاب پيچان، حلقه حلقه چون زره، بند بند چون زنجير، در هر حلقه اي هزار دل در هر بندي صد هزار جان. عشق عنان خويشتن داري از دست صبر او بربود و عاشق وار در خود كشيد محتسب آمَنّا وَ صدَّقنا سر از گريبان شرع درآورد و گفت: هان محمود عشق را با فسق مياميز و حق را با باطل ممزوج مكن كه بدين ..."
2- ابياتي از غزليات سعدي و حافظ در همين باب:
"غرض كرشمه حسن است ورنه حاجت نيست
جمال دولت محمود را به زلف اياز"
"حافظ"
"شرح شكن زلف خم اندر خم جانان
كوته نتوان كرد كه اين قصه دراز است
بار دل مجنون و خم طره ليلي
رخساره محمود كف پاي اياز است"
"حافظ"
"اي كه نصيحتم كني كز پي او دگر مرو
در نظر سبكتگين ترك اياز مي كني"
"قصايد و غزليات سعدي"
3- ابياتي از بوستان:
"يكي خرده بر شاه غزنين گرفت
كه حسني ندارد اياز اي شگفت
گلي را كه نه رنگ باشد نه بوي
غريبست سوداي بلبل بر اوي
به محمود گفت اين حكايت كسي
بپيچد ازانديشه بر خود بسي
كه عشق من اي خواجه بر خوي اوست
نه بر قدّ و بالاي نيكوي اوست"
4- متني از تاريخ بيهقي:
"و روز شنبه پنجم شعبان امير از پگاهي نشاط شراب كرد پس از بار در صفه ي بار با نديمان. و غلامي كه او را نوشتگين نوبتي گفتندي از آن غلامان كه امير محمود آورده بود بدان وقت كه با خان ديدار كرد. غلامي چون صدهزار نگار كه زيباتر و مقبول صورت تر از وي آدمي نديده بود و امير محمود فرموده بود تا او را در جمله غلامان خاصه تر بداشته بودند كه كودك بود و در دل كرده كه او را بر روي [اياز] بركشد كه زيادت از ديدار جلفي و بد آرامي داشت."
5- سطرهايي از مقالات شمس:
"و همچنين، قول سلطان محمود
همايي ديد كه مي پريد گفت "برويد، همه لشگر! باشد كه روزي شما باشد" چپ و راست دويدند.
[اياز] را نديد گفت: "اياز من نرفت؟ كه سايه ي هماي بر او افتد!" نظر كرد: اسب اياز بديد و ناله اي شنيد و زاري. فرو آمد تا ببيند. ديد زير اسب درآمده، سر برهنه كرده، مي زارد. گفت "چه مي كني؟ چرا نرفتي به طلب سايه ي هماي؟"
گفت "هماي من تويي و سايه ي توست. آن سايه جهت سايه ي تو طلبم، تو را بگذارم، آن را چه جويم؟" ..."
***
"خود از چارُق اياز چارُقي نماند، پوستين او پوستيني نماند. نياز همه ناز شد، زيرا كه بوي معشوق گرفت و معشوق نازنين است. ناز پوست بود. اكنون، صفت گرفت ..."
***
"اندرون محمود همه اياز است، اندرون اياز همه محمود. نامي است كه دو افتاده است. سخن آن است كه نظر در اندرون ايشان كني ..."
***
6- ابياتي از "منطق الطير عطار":
"چون اياز از چشم بد رنجور شد
عافيت از چشم سلطان دور شد
چون خبر آمد به محمود از اياز
خادمي را خواند شاه حق شناس
گفت مي رو تا به نزديك اياز
پس بر او گوي اي ز شر افتاده باز
دور از روي تو زان دورم ز تو
كز غم رنج تو رنجورم ز تو
تا كه رنجوري تو فكرت مي كنم
تا تو رنجوري ندانم يا منم
...
خادم سرگشته در راه ايستاد
تا به نزديك اياز امد چو باد
ديد سلطان را نشسته پيش او
مضطرب شد عقل دور انديش او
گفت، باشد چون توان آويختن
اين زمان خونم بخواهد ريختن
خورد سوگند آن كه در ره هيچ جاي
نه باستادم نه بنشستم ز پاي
من ندانم ذره اي تا پادشاه
پيش از من چون رسيد اين جايگاه
شاه گفتش نيستي محرم در اين
كي بري تا راه اي خادم در اين
من رهي دزديد دارم سوي او
زانك نشكيبم دهي بي روي او
راه دزديده ميان، بسيست
رازها در ضمن جان ما بسيست
از برون گرچه خبر خواهم ازو
در درون پرده آگاهم ازو"
***
از بسيار داستانها كه حول محور اياز و محمود گرديده اند من به شمّه اي كفايت كردم و تنها با خواندن اشعار و متون فوق مي توان بر گونه گونگي آراء در باب مقوله اي كه شايد بتوان گفت تبديل به نوعي اسطوره در ادبيات فارسي شده دلالت كرد. اساطير در ذات خود تاويل هاي مختلف را براي مخاطب هاي مختلف مي طلبند و داستان عشق بازي محمود و اياز هم در نهايت خواننده را در اين سردرگمي وا مي دارد كه آنچه در لايه هاي نهاني اين حكايات پنهان است آيا بر رابطه اي همجنس گرايانه حاكي است يا بر دلبستگي اي لطيف از آن نوع كه حافظ و سعدي به آن پرداخته اند، يا رابطه اي كاملا عرفاني از نوع عشق مريد به مراد و بر عكس؟!
علاوه بر اسطوره اي شدن اين رابطه، مورد ديگري كه مي توان به آن اشاره كرد و البته بي ربط به مورد اول نيست، جريان قدسي شدن زبان فارسي از فردوسي به بعد است؛ فردوسي خواسته يا ناخواسته با طرح هفت خوان رستم، ستيز با ديوان و جادوگران و ... ادبيات را به سمت و سوي انتزاعي شدن، قدسي و آسماني و اساطيري شدن پيش مي برد.. در اين فرايند زبان چند معنا مي شود. خرابات كه محل گرد هم آمدن اوباش بوده در شعر حافظ و مولانا و ... به فضايي بدل مي شود كه انسان در آن به تزكيه نفس مي پردازد؛ به همين شكل واژه هايي چون شراب، مغ، مغبچه، شاهد و ... كه علاوه بر معناي ظاهري معاني گسترده ي بسياري را مي توان بر آنها حمل كرد. گويي با هر بار خوانش متن مخاطب به معنايي جديد دست مي يابد. و اين فرايند نه تنها براي مخاطب بلكه براي شاعر و نويسنده هم صورت مي گيرد. در اين نوع نگاه دست مخاطب و نويسنده باز است. او مختار است آن طور كه بخواهد هر پديده اي را بشناسد و ببيند.
رابطه ي محمود و اياز هم از اين قاعده مستثني نيست. گاهي اين رابطه را رابطه ي همجنس گرايانه مي بيند، گاهي مخاطب را در پرده اي از ابهام فرو مي برد كه آيا ميل محمود به اياز گرايشي تنها از نوع تمايل به جنس موافق است يا چيز ديگري هم در اين ميان خود را به رخ مي كشد (چهار مقاله) گاهي كار فهم مخاطب يكسره منعطف مي شود به اين كه رابطه از نوع عشق مريد به مراد و مراد به مريد مي باشد (منطق الطير) و گاهي چنان حالت تغزلي زيبايي به خود مي گيرد كه گويي اين عشق چيزي جز لطافتي محض و فاقد از برقراري هر گونه سكس ناشي از تمايلات همجنس گرايان نمي باشد (غزليات سعدي و حافظ).
در مجموع قضيه محمود و اياز نيز مي تواند مثالي ديگر از نحوه چند معناشدن پديده ها در زبان فارسي آن دوران باشد كه واژه ها داراي دامنه ي گسترده اي از معناها -از مفهوم هاي مادي و ملموس خويش تا معناهاي عرفاني-فلسفي_ مي باشند. اين گونه استفاده چند سويه از واژه ها سنتي رايج است كه محدود به زبان فارسي نمي باشد ولي وقتي كثرت اين نوع استفاده به همراه ويژگي هاي خاص آن كه استفاده از واژه هاي موجود و ملموس براي بيان مفاهيم فلسفي و عرفاني باشد مورد توجه قرار مي گيرد به يكي از مختصه هاي سبكي خاص زبان فارسي مي رسيم. اين مختصه ريشه در تفكر وحدت وجودي و راه و رسم تفكر صوفيانه ي ايراني دارد.
و اين قصه سر دراز دارد تا دوراني كه از حكومت محمود دورتر مي شويم و شايد بشود گفت عدم ترس ناشي از دربار باعث مي شود كه طنز زير نوشته شود:
"سلطان محمود در مجلس وعظ حاضر بود. طلحك از عقب او آنجا رفت، چون او برسيد واعظ گفت كه هر كس پسركي را باشد روز قيامت، پسرك را بر گردن غلام باره نشانند تا او را از صراط بگذرانند. سلطان محمود گريست. طلخك گفت اي سلطان مَگِري و دل خوش دار كه تو آن روز پياده نماني! "ابن عبدالرّبّه"