|
الله کرم کرمیپور
در رویکرد فلسفه اگزستانسیال، آدمی تماشاگر هستی نیست، بازیگری در متن مجموعه حیات نیز هست . و برخلاف همه جانداران «نه فقط هست، بلکه فهمی دارد از آن که کیست و مسئولیتی دارد برای آنکه هست! (1) » انسان تنها موجود مختاری است که حقیقت «وجودی» او براساس مسئولیتش تفسیر و تعبیر میشود و از اینرو توجه به فردیت فرد و ساحتهای روحی و معنوی او در نقطه کانونی فلسفه اگزستانسیالیستی قرار میگیرد . او واجد لایهها و روگرفتهایی از ذهنیتها و نگرشهایی است که در برخورد با مواجهات خاص به ظهور میرسد و خود را مینمایاند . از کسانی که از بستر اگزستانسیالیستی به جنبههای معنوی و روانی فرد به مثابه «روشی درمانگر» استفاده کرده است، ویکتور فرانکل (2) (1997 - 1905) است .
معنا درمانی
ویکتور فرانکل در عرصه آگاهی و روان، خالق روشی شد که برخی آنرا «مکتب سوم رواندرمانی وین» نام نهادهاند . او همچون سقراط یونانی، برخلاف او در دیالکتیک مفهوم، به سطوح روان افراد توجه میکرد و از بیمارانی که مشکلات و دردهای خود را با او در میان مینهادند، میپرسید: «چرا خودتان را نمیکشید» و از طریق پاسخها به درمان آنها کمک میکرد . او شخصی را که عشق به فرزند پایبند میکرد، و شخصی دیگر را که موقعیتی را از دست داده و دیگرانی را که در متن حوادث دچار بحران شدهاند، برستری از معنا و مسئولیت و هدف قرار میداد . او این شیوه را لوگرتراپی (معنادرمانی) نام نهاده است .
فرانکل از منظری اگزستانسیالیستی و از رهگذر تجربیات خود در برخورد با حوادث مرگبار زندگی، در صدد است این حس را در روان فرد ایجاد کند که او «مسئول زندگی» خویش است و در توصیف تجربهاش میگوید: «در متن گرفتاریها، سختیها و زندانیها کوشیدم تا دلیلی برای خود و این مرگ تدریجی بیابم . در این تلاش بر ضد نومیدی و مرگ ناگهان دیدم روانم گویی غلاف اندوه را شکافته است . دریافتم که روانم از این دنیا و زندگانی بیمعنا اوج گرفت .» او با صبغهای اومانیستی در پی برجسته کردن بعد انسانی و شخصیتی انسان است . از نظر او آنچه انسان را از سایر موجودات ممتاز میگرداند، همین داشتن معنا در زندگی است . نزد او، مثل معنا برای انسان مثل آهنرباستبرای آهن . معنا در زندگی مثل آهنرباست و وضع روانی آدمی همچون ذرات آهن . وقتی در زندگی فرد، معنایی وجود نداشته باشد، هر بخشی از وجود او پراکند و گریزان است و حلقه اتصال دهنده این زنجیرهها با آمدن معنا پیوند میخورد و نابسامانیهای زندگی از نبود معنا ریشه میگیرد، برخلاف روانشناسی فرویدی که همه ناهنجاریها را ناشی از عقده جنسی با ادیب میدانست . مشکل انسان از واپس زدن عقدهها و انگیزشهای درونی نیست، بلکه از فقدان معنا و هویتی است که او را به نقطه امنی متصل میکند .
فرانکل علت نامگذاری این فرایند درمانی را ارجاع میدهد به مفهوم لوگوس (logos) این کلمه در یونانی به معنای کلام است که رساننده معناست و لوگوتراپی برای جستجو و تکاپوی معنا در زندگی چیزی است که افراد بهدنبال آن میگردند .
معناجویی
فرانکل در کتاب «فریاد ناشنیده برای معنا» (3) کوشیده است تا حقیقت معناجویی و معناخواهی را که لابهلای تحقیقات میدانی انجام گرفته، برجسته نموده و آن را فراتر از عقیده عمومی یا بدیهی تحلیل کند . به نظر وی نیازی نیست که معناجویی قابل تحویل یا تاویل به نیازهای دیگر باشد . او به تحقیقی اشاره میکند که توسط شورای امریکا منتشر شده است که در آن 171509 نفر مورد پرسش قرار گرفتند . بیشترین هدفی که افراد برای خود در نظر گرفته بودند، یعنی معادل 1/98 درصد، گزینه «گسترش یک فلسفه معنادار از زندگی» بود . تحقیق دیگری که در این باره وجود داشت و از 7948 نفر دانشجو، فقط 16 نفر گزینه «پول بیشتر» را انتخاب کرده بودند، اما 78 درصد آنها گزینه «درصدد یافتن معنایی برای زندگی» را در نظر گرفته بودند . (4)
معناجویی تلاشی برای یافتن معنا در زندگی است، نیرویی اصیل، ژرف و بنیادینی است که فراتر از کششهای غریزی و فیزیکی، نیروی خلاقه آدمی را به حرکت در میآورد و انسانها همه در این مایهها و دغدغهها شریکاند . فرانکل از همین چشمانداز، بستری برای صلح جهانی میشناساند و مینویسد: فکر میکنم تحقیقات مربوط به صلح به جای اینکه خود را در قالبهای کهنه برای قابلیتهای خشونت و تجاوز محدود نماید، باید توجه خود را به معناجویی معطوف کند و این مسئله را مد نظر داشته باشد که چیزی که در مورد یک شخص صحیح است، برای نوع بشر نیز مصداق خواهد داشت . او میپرسد: آیا نباید بقای بشریت را موکول به این امر نماییم که بشر به یک تعریف مشترک از معنا دستیابد؟ آیا نباید موکول به این شود که مردم یک معنای مشترک بیابند و با یک اراده مشترک و برای یک معنای مشترک متحد شوند؟ او جواب خود را در این نکته میداند و معتقد است: امید برای بقای جهانی وجود دارد; به شرط اینکه قادر باشیم تمامی ملتها را در مواجهه و تعهد برای یک وظیفه مشترک متحد کنیم . (5)
تنوع معنایی زندگی
فرانکل عرصه زندگی و زندگانی را فضایی عام و مطلق در نظر نمیگیرد و فراتر از تصور رایج، زندگی را دربرگیرنده حوادث مکرر تعبیر نمیکند . او لحظات و آنات زندگی را به مثابه مهرههای شطرنج قلمداد میکند که آدمی در فرصتها و موقعیتها باید از آنها استفاده کند . لذا معنای زندگی از فردی به فرد دیگری و از آنی به آنی دیگر تغییر میکند . بنابراین بهتر است که فرد معنای زندگی را بهطور اعم در نظر نگیرد، بلکه با انتخاب و آگاهی هر لحظه معین و معلوم را برای خود برگزیند . (6) واقعیت زندگی حقیقتی شخصی و فردی است و اصلا معنای زندگی، امری شخصی است . از اینرو هر شخصی باید به دنبال یافتن معنایی برای زندگی خود باشد و به دلیل همین شخصی بودن معنای زندگی است که پرسشهای مربوط به آنرا با عبارات گسترده و عام نمیتوان طرح کرد و پاسخ داد . هر فردی دارای وظیفه و رسالتی ویژه در زندگی است که تنها خود وی میتواند آنرا تحقق بخشد . معناها نیز منحصر به فردند و همچون نسخهها و دستورالعملهای پزشک میماند که بر حسب فرد و مذاق افراد، متفاوت است و به رغم متفاوت بودن، پیوسته در حال تغییر و تحولاند; اما هرگز از بینرفتنی نخواهند بود . (7)
انسانها، همواره درگیر موقعیتها و مواجهات متعددند و با مسئولیت و تعهد خویش میتوانند از پس این تراژدیها برآیند و پیروز شوند . فرانکل برخلاف نگرشهای برخی روانشناسان، مشکل انسان معاصر را سرکوب غرایز و خواستهای جنسی نمیداند و نهاد ناخودآگاه را به پیش نمیکشد، بلکه نگرانی او احساس پوچی و بیمعنایی و تهی بودن زندگی از لحظات سرشار و بهجت آور است . لذا به نظر وی «احساس خلاء وجودی» مشکل اصلی بحرانهای روانی است و نشانه اصلی آن بیمیلی است . فرانکل یکی از راههای فایق آمدن بر تنشهای روحی را، در ورزش و مسابقات ورزشی میداند . (8)
عشق و رنج دو حقیقت وجودی
معنادرمانی یک نگاه معرفتشناختی را فرض میگیرد و آن این است که: «چنان زی که گویی بار دومی است که زندگی میکنی و در بار اول همان خطا را کردهای که اینک در حال انجام آنی» . این مبنا یادآوری مقوله مسئولیتپذیری فرد در برابر رویدادهاست . فرد را ملزم میکند که به گذشته و آینده خود بنگرد و موقعیت فعلی و کنونی او را بازیابی کند و «لوگوتراپی» با این تنبه فرد را آزاد میگذارد که خود را در هر موردی مسئول ببیند . اما شخص در این برخوردها با دو مفهوم رنج (Suferring) و عشق (Love) برخورد میکند . عشق حقیقتی است که از اعماق ناهشیار روح سرچشمه میگیرد و به طور اشراقی پدید میآید و انسان از طریق آن به اعماق وجودی انسان دیگر دست مییابد . و رنجحقیقتی دردناک و در عین حال گریزناپذیر است که شخص با آن مواجه میشود . به نظر فرانکل انسان تنها موجود «رنج آگاه» در میان موجودات است، اما همین تراژدی رنج، بستری است که فرد را پخته و آبدیده میکند . (9)
در همه ادیان و مکاتب به مسئله رنج اشاره شده است و قرآن کریم به این موضوع نظر افکنده و گفته است: لقد خلقنا الانسان فی کبد . و اینها نشان از خالص بودن و ممتاز بودن وجود انسانی است .
فرانکل از طریق تحلیل و توضیح مفهوم رنجبه تجربه معنادرمانی خود میپردازد . در این مورد خاطرات گوناگونی را نقل میکند; مینویسد: روزی پزشک سالخوردهای که افسرده مینمود، به من مراجعه کرد . او طاقت تحمل و دوری همسرش را نداشت . چون دو سال پیش او مرده بود . کمک من به او این بود که پرسیدم چه میشد آقای دکتر اگر شما مرده بودید و زنتان زنده بود گفت: این دیگر خیلی بد میشد; چون آن بیچاره (همسرم) خیلی رنج میکشید . در پاسخ به او گفتم، پس میبینید که رنجبه او نرسیده و شما بودید که رنجش را به جان خریدید و اکنون باید آنرا بپذیرید و به جایش زنده بمانید! (10) او نتیجه میگیرد که وقتی همراه رنج نوعی فداکاری و صبر و بازشدن دریچه معنا بر ذهن در نظر گرفته شود، دیگر آزاردهنده و سوزناک نخواهد بود . فرانکل از این منظر که درمان کردن صرفا کاری پزشکی و فیزیکی نیست، میگوید: پزشکان ورای بیماریها، حیثیتهای انسانی و شخصیتی را مورد نظر قرار میدهند و امروز پزشکان بیش از آنکه با مسائل جسمی برخورد کنند، با مسائل فلسفی روبرو میشوند . او تجربه خود را در قالب خاطرهای نقل میکند: «روزی دختر شش سالهام، پرسید: چرا ما میگوییم خدای مهربان . در پاسخ گفتم چند هفته پیش که سرخک داشتی همین خدای مهربان بود که تو را شفا داد و برایت درمان فرستاد; اما این دختر کوچک راضی نشد و گفتبابا یادت نرود که آن سرخک را هم خودش فرستاده بود .
خلاصه آنکه فرازهایی که بهطور اجمال توضیح داده شد، برجسته کردن مسائل وجودی آنهم از نگرش شخصی به نام فرانکل بود . معنا درمانی که او توصیف میکند گرچه تحلیلهایی انتزاعی و چه بسا آرمانی است و جای چون و چرا دارد، اما نشان از مهم بودن فضایی است که در آن ساحتهای روانی انسان معاصر از آن رنج میبرد و رویکردها اگزیستانسیالیستی و دیگر مکاتب جدید میکوشند تا آنها را محور قرار داده، راهکارهایی برای آن پیدا کند . اما «ایماندرمانی» که مایههای دینی و معنوی دارد، چیزی است که کمتر مورد توجه انسانشناسان معاصر بوده، یا اگر بوده چندان وسعت نیافته است . معنادرمانی چیزی است که به ایمان و دلبستگی غایی و معنوی و الهی نیاز دارد و بعید به نظر نمیرسد که روزی «پزشکی فلسفی» بتواند به کمک پزشکان به درمان روح و روان بیماران انسانهای جدید بپردازد .
پینوشتها:
1) مارتین هایدگر، جان مک کواری، ترجمه محمد سعید ضیایی کاشانی، ویراسته شهرام پاوزوکی (تهران - نشر گروس 1376) ص 41 .
2) Victor E Fraknkl در 1905 در وین متولد شد . در بیست و پنجسالگی پزشکی را تمام کرد . او در سال 1942 به دست نازیهای آلمان اسیر شد و در خلال سالهای اسارت و اردوگاههای کار اجباری به تاملاتی پرداخت که بعدا او را واضع روشی در پزشکی فلسفه گردانید . حوادث سخت «آشویتس» او را آبدیده کرد و از وی شخصیتی ساخت که میگفت در هیچ لحظهای «معنای زندگی» را از دست نداد .
3) این کتاب حاوی مجموعه مقالاتی است که فرانکل در باب معنادرمانی نوشته است . با این مشخصات «فریاد ناشنیده برای معنی» ترجمه مصطفی تبریزی و علی علوی نیا (تهران، نزیاد آلاوران، 1371)
4) فریاد ناشنیده برای معنا، ص 21 .
5) همان، ص 27 .
6) ویکتور فرانکل، انسان در جستجوی معنا، ترجمه دکتر اکبر معارفی (تهران، نشر دانشگاه تهران، 1375 - چاپ پنجم)، ص 74 .
7) فریاد ناشنیده برای معنا، ص 30 .
8) برای رابطه معنا درمانی و ورزش بنگرید به کتاب فریاد ناشنیده معنا، صص 112 - 101 .
9) در جستجوی معنا، ص 74 .
10) همان، ص 78 .
|