تبليغاتX
مثبت من - هسته شخصیت

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

نوشته: آلفرد آدلر

I.گرایش مركزي

a.تمایل براي قدرت(ازآغاز، تا زمان تقريبي سال 1908)—تظاهر يا عوام فريبي تاكيد شده و پرخاش يا ستيزه جويي

b. تشنگی براي برتري يا كمال(پس از سال 1912)—" شايد بزرگترين منبع ناراحتي، شكستو ناکامی در رسيدن به توقعات باشد"

1. شبیه به خود واقعت پردازي مي باشد، اما ازنظر آلر اين فرايند هميشه در يك بافت اجتماعي به وقوع مي پيوندد.

2. غايت مندي يا فرجام گرايي—محرك هايي را در نظر مي گيرد كه به برخي از اهداف نهايي سوق مي دهند—در جستجوي طرح نهايي يا ايده آل مي باشد.

a. آدلر:"ما بدون دلشتن نوعي تدبير و تلقي از برخي اهداف، نمي توانيم تفكر، احساس يا عمل كنيم."

b. ارسطو:" هر چيزي هدفي يا غايتي دارد بنابراين هر دانه اي ماهيت يك درخت را دارا مي باشد."

c. "نظري كشش يا جاذبه" ( بواسطه برخي اهداف) كخ مورد مخالفت قرار گرفته و البته رودرروي "نظري واگرايي يا دافعه" فرار گرفته است.(عليت و فرويد)

II . خواص و ويژگي هاي هسته اي

.aحقارتهاي بدني: نقائص روانشناختي را كه مي توانند احساساتي قوي در رابطه با حقارت و خود كوچك بيني به پا كنند.

.bاحساساتي مبني بر خود كوچك بيني و حقارت: احساسات طبيعي و غير قابل اجتناب كه مبني بر ضعف مي باشند، و به دليل عدم پشتيباني از ما و نبودن كمك در دوران كودكي ما پديد مي آيند، و لزوما آسيب شناختي يا نامطلوب نمي باشند.(ممكن است بتوان با آنها مقابله نمود و برآنها چيره شد.)

c. عقده حقارت يا خود كوچك بيني: احساسات آسيب شناختي و مفرط مبتني بر ضعف، شامل اين اعتقاد مي باشد كه فرد نمي تواند بر مشكلات خويش از طريق تلاشي متناسب غالب آيد.

d. جبران: فرايند جيره شدن بر حقارت حقيقي يا تخيلي از طريف تلاش و تجربه، ويا به وسيله توسعه دادن و بهبود بخشيدن توانايي ها در زمينه هاي متفاوت.

1.جبران مثبت: هميشه سلامت، و در درمن يك بافت بزرگتر اجتماعي. همن كلر، دمونستنس، و غيره.

2. فراجبران: منتقل شده به يك جريان. فاقد باروري و فايده براي اجتماع يا خود فرد.

3. عقده خود بزرگ بيني: يك احساس خطا مبني بر قدرت و امنيت كه همواره و بدون استثنا، يك عقده حقارت و خود كوچك بيني را در خود پنهان نگاه ميدارد. از تلاش براي طفره رفتن از مشكلات فردي، به جاي رويارويي به آنها.

e. غايت گرايي متظاهرانه يا غير واقعي : اهداف متظاهرانه كه رفتار را هدايت مي كند. مثالهايي از آن مي تواند شامل اين موارد باشد:

1. مردان(زنان) برتر از زنان(مردان) مي باشند.

2. آريايي ها به يك نژاد برتر تعلق دارند.

3.خدا، بهشت وجهنم وجود دارند.

f. سبك زندگي: شيوه منحصر به فرد("شخصي") تطايق يافتن با زندگي كه تقريبا بر همه آن چيزهايي كه يك فرد انجام مي دهد، تاثير ميگذارد.

g. علاقه اجتماعي: يك احساس ذاتي و باطني در خصوص داشتن قرابت وخويشاوندي با تمام افراد بشر. اين تفاوت كليدي ما بين شيوه روان رنجوري وعادي تشنگي واشتها براي اقتدار و برتري مي باشد. افراد عادي علاقه جتماعي بالايي دارند. افراد روان رنجور احساس حقارت شديدي را در خود تجربه مي كنند.

h. خويشتن يا شخص خلاق: يك مفهوم جديد كه به آزادي براي انتخاب بين سبكهاي مختلف زندگي و اهداف ظاهر فريبانه دارد.

" وراثت و محيط واحد هاي ساختماني را پديد مي آورند، شكل نهايي ساختمان بستگي به خود ما دارد."

تحول و پيشرفت

آدلر روشي مرحله اي ندارد. او مي گويد كه سبك زندگي بزرگسالان تحت تاثير طبع، جو خانواده و مجموعه خانواده قرار دارد.

I .طبع: آدلر اصرار مي ورزد كه او توانسته است به به مشاهده تفاوتها در طبع موجود در كودكان، اندكي پس از زمان تولدشان بپردازد. اگرجه وي نتوانست ويژگي هاي بيشتري به دست آورد، اما محققان كنوني (بوس و پلومين) سه طبع متفاوت شناسايي نموده اند كه معتقدند اين سه طبع مصالح سااختماني پايه ، براي شخصيت مي باشند و به نظر مي رسد تا دوره بزرگسالي پايدار باشند. اين سه طبع شامل موارد زير مي باشند:

a. تحريك پذيرييا حساسيت: تحريك پذيري و انگيزش –نسبت به هر دو نوع احساسات مثبت(مطلوب و پر لذت) و منفي (عصبانيت زا، ترسناك)

b. فعاليت: مقدار انرژي فيزيكي و شور و حرارت

c. خونگرمي: براي تماس و عمل متقابل با ديگران

II . جو خانواده:

جنبه هاي احساسي خانواده در تعيين اين مطلب كه آيا كودك فعال خواهد بود يا منفعل، و آيا سازنده خواهد بود يا مخرب، مهم مي باشد.

II . مجموعه خانواده:ترتيب تولد

a.بزگترها—كه بدست آورندان بالفطره و نمونه مي باشند، علاقه مند به قدرت هستند.(فرويد)

 

 

فرزند بزرگتر توجه تقسيم نشده والدين را بدست مي آورد (خوب)، اما والدين اساساً فاقد صلاحيت و بي كفايت مي باشند (بد).

محبت بواسطه فرزند دوم از وي “خلع شده است ” اگر كودك به اندازه كافي بزرگ باشد (حداقل 4 ساله) تا بتواند اين ويژگي را درك نمايد، مي تواند خوب باشد. در غير اينصورت ، اين امر منتها به عقده حقارت مي شود.

اغلب احتمال دارد كه در جستجوي درمان و مداواي اين امر بربيايند (من در ؟؟ خواهم كرد)

نتايج و برآيند هاي احتمالي :

a : دادن مسووليت براي مراقبت نمودن و قرار دادن مثال و الگويي براي خواهر يا برادر كوچكتر. مبني بر اينكه بزرگترها بسيار مسوول هستند و قدرت را دوست ميدارند.

B : مغرول نمودن وضع كردن از محبت مي تواند باعث ايجاد عقده حقارت شود و اين احساس را پديد آورد كه كودك مورد عشق والدين نيست.

 

 

تحقيق :

a: فقط و فقط اولين فرزندان، به اندازه 5 امتياز در ميزان هوش (IQ) بالاتر هستند. بطور كل، هر چه تعداد فرزندان كمتر باشد و هرچه فاصله سني بين آنها بيشتر باشد، احتمال دارد كه هر يك از بچه ها باهوش تر باشند .(يك هم بستگي و تطابق 030 – مابين ميزان هوش (IQ) واندازه خانواده وجود دارد.)

b. افراد موفق: 52% از رئيس جمهورها، 91% از ستاره شناسان ، 56% از ژنرالها و آدميرالها چنين افرادي هستند.

B: دوم : به چندين دليل و طبق چندين شيوه، بهترين موضع مي باشد- يك ميانجي صلح بالفطره و طبيعي .

داراي نوعي پيشتازي يا اعمال نفوذ در خواهر يا برادر بزرگتر مي باشد. والدين با كفايت دارد. و هرگز نمي تواند مورد ضلع محبت قرار بگيرد.

رقابت با فرزند بزرگتر خانواده مي تواند سالم يا ناسالم باشد.

A: رقابت سالم مي تواند باعث تحريك تحول وتوسعه اي سريعتر بشود. گاهي اوقات فرزندان دوم مي توانند در موفقيت بر فرزند اول متولد شد. نسبت بگيرند، اما آنها بندرت با قدرت پنداشته مي شوند.

B: اگر فرزند دوم خانواده نتواند با خواهر يا برادر بزرگتر خويش رقابت كند، مي تواند اين امر باعث ايجاد احساسات شديد مبني بر حقارت شود.

C : يك نمونه از سنارپوي بد؛ فرزند بزرگتر پسر است و فرزند دوم خانواده دختر مي باشد، و آنها در نظر سني با يكديگر نزديك هستند. اگر دختر بهتر از پسر باشد، اين مي تواند گذشته پسر را خراب كند و بكشد.

اگر پسر، دختر را شكست بدهد، اين باعث احساسات حقارت و خود كوچك بين و يا حتي بدبختي دوري مي شود (در دختر ). (و دختر اين موضوع را آنچنان كه هست درك خواهد كرد.)

فرزند كوچكتر از همه ، احتمال دارد كه مورد مداوا قرار بگيرد.

C : كوچكترين يا جوانترين فرزند:

هرگز، حتي تا يك حدود معدودي نيز مورد عدم محبت قرار نمي گيرد و از محبت خلع نمي شود.

مي تواند بوسيله والدين نازپرورده بشود. برخي تحقيقات نشان داده اند كه فرزندان نازپرورده احتمال بيشتري براي الكلي و دائم الخمر شدن دارند.

هميشه در جستجوي توجه مي باشند – تلاش وتمايل آنها در اين است كه دلقك خانواده باشند- هنرپيشه و يا هواشناس تلويزيوني شوند (ويلارد اسكات)

D : تك فرزندها

قبل از فرزندان اول خانواده هرگز مورد خلع محبت قرار نمي گيرد.

زمان بيشتري را با بزرگسالان مي گذرانند و تمايل دارند به اينكه زودتر بزرگ و بالغ شوند.

احتمال دارد كه خود مهد و فردگراي بشوند و با كمال مبارزه نمايند

حاشيه شخصيت

I : سبكهاي زندگي

A: نوع حكومتي يا حاكم : فعاليت بالايي از خود نشان مي دهد، علاقه اجتماعي كمي دارد .

در تعقيب نمودن و رسيدن به اهداف خويش بسيار پر انرژي و ستيزه جو مي باشند. مي تواند ماهرانه به كنترل نمودن، گول زدن و تقلب نمودن در رابطه با ديگران بپردازد (آنچه براي من خوبست، براي جمع هم بايد خوب باشد.)

شبيه به خاستگاه “مخالف” هورني مي باشد.

B : نوع بدست آورنده : فعاليت كم، علاقه و توجه اجتماعي زياد.

اغلب فريبنده و افسونگر است، اما از افسون و مطلوبيت خويش براي تكيه نمودن بر ديگران استفاده مي نمايد. رايج ترين نوع مي باشد.

شبيه به خاستگاه “جهت ” (موافق) هورني مي باشد.

C. نوع پرهيز كننده يا اجتنابگر: فعاليت كمي از خويش نشان مي دهد، وعلاقه اجتماعي كمي نيز دارد.

آنها نه كار مي كنند و نه خويش را به چيزي مربوط مي سازند. تمايل دارند به اينكه ؟؟ سركش تنبل و در عين حال ستيزه جو- منفعل باشند . مطابق با نظر ؟؟ بدترين خاستگاه را دارا مي باشند.

شبيه به خاستگاه “دور” (پرت) هورني مي باشد.

D. نوع مفيد سبك زندگي از ديدگاه اجتماعي – فعاليت زياد و داراي علائق و تمايلات اجتماعي بالا.

از عهده مشكلات زندگي در داخل يك چارچوب پيشرفته از علائق اجتماعي، بر مي آيد ، خاستگاههايش در جهت موفقيت در درون شيوه هاي واقعگريانه ومنطقي و مناسب مي باشند.

در سه عرصه مختلف زندگي ، يعني حرفه اي، عشق و نقشهاي اجتماعي، موفق مي باشند.

II. توسعه سبكهاي غلط زندگي : بسته و مربوط به سه شرط غلط و خطاي دوران كودكي :

A . حقارت فيزيكي : گاهي مي تواند منتهي شود به جبران سلامتي، اما گاهي نيز ختم مي شود به خفقان احساسات اجتماعي . در عوض متمركز شدن بر تطبيق خويش با اجتماع، اين افراد پيوسته بيشتر با خويش درگير مي شوند و همينطور دچار و بسته تاثير مي شوند كه خودشان بر ديگران دارند.

B. صرفنظر و چشم پوشي : كودكان مورد چشم پوشي قرار گرفتند هرگز نمي دانند كه عشق و تطابق و هماهنگي با ديگران ، شبيه به چه چيزهايي هستند. آنها احساس بدبختي مي نمايند و از طريق مشكوك بودن به ديگران، جدا كردن خويش از ديگران، و سوء نيت، عقده هاي حقارت خويش را بيان مي نمايند.

C. نازپرورده سازي (لوس كردن): جدي ترين خطاي تمامي والدين محسوب مي شود. نازپرورده سازي و لوس كردن كودكان، آنها را از استقلال و قوه ابتكارشان مي ربايد، اطمينان بخود آنها را متلاشي مي نمايد، و نوعي بيان مزاحم را پديد مي آورده و به آنها اين باور را مي دهد كه جهان به آنها يك زندگي را مديون است. (توجه: آدلر بيماران فرويد را مورد توجه قرار داد كه اساساً‌ بزرگسالاني نازپروده بودند، و شايد خود فرويد هم يكي از آنها بوده است).

III. روان رنجور گرايي

افراد روان رنجور ، يك سبك زندگي بزدلانه را نشان مي دهند.

روان رنجورها فعاليت كمي دارند، همينطور به علائق اجتماعي و حتي نفع خويش نيز متوجه كمي نشان ميدهند، اما به اهداف متظاهرانه و متكبرانه و دل مشغوليها و نگرانيهاي خويش ، توجه زيادي نشان مي دهند .

افراد باطناً روان رنجور ، توقع بسيار زيادي دارند، اما خودشان كمتر انجام مي دهند. روان رنجوري ، اغلب نوعي پوشش براي صنف آنها مي باشد. رفتار روان پريشانه مي تواند نوعي قدرت جاويدان بر ديگران و نوعي اعمال نفوذ بر بقيه پديد بياورد. رفتار آنها اغلب نوعي همدردي و پرستاري از سوي ديگران را براي اين افراد به ارمغان مي آورد.

پاسخ شجاعت است. روان رنجوري اساساً يك انحراف از تلاش براي برتري و تكامل مي باشد. درمان در كمك به كار مشتريان از طريق عقده هاي حقارت آنها و اهداف متظاهرانه بد هدايت شده ، نهفته است. روانپزشك و روان درمانگر بايد وي را تشويق و ترغيب نمايد تا به نبرد مستقيم با مشكلات زندگي برود و بيش از بيش درگير اجتماع و مسائل آن بشود.

IV. شيوه يادآوري اوليه : يك شيوه براي تشيخيص يك سبك زندگي درست براي فرد مي باشد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 6:53 PM  توسط م.ک.  |