تبليغاتX
مثبت من - دمكراسي‌ در خانواده‌

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

كسي‌ كه‌ بچه‌ هايش‌ را واقعاً جدي‌ مي‌گيرد، آنهم‌ از اولين‌ ساعات‌ زندگي‌، نيمي‌ از كار تربيتي‌ را با موفقيت‌ به‌ انجام‌ رسانيده‌ است‌.

بايد اقرار كرد كه‌ دموكراسي‌ يك‌ كلمة‌ قُلمبه‌ سُلمبه‌اي‌ است‌. اين‌ كلمه‌ فوراً ما را بياد پلاكاردهاي‌ فراوان‌، سخنان‌ انتخاباتي‌ با فريادهاي‌ سربازاريش‌، به‌ ياد اعتراضات‌ تك‌ و توك‌ ما بين‌ سخنراني‌ و رأي‌گيري‌هاي‌ بي‌ پايان‌ مي‌اندازد. اين‌ بيشتر كلمه‌ ايست‌ براي‌ سالن‌هاي‌ داغ‌ تجمع‌ تا براي‌ اتاِ نشيمن‌ راحت‌ خانه‌. انسان‌ اصلاً نمي‌تواند اين‌ كلمه‌ را براحتي‌ از درب‌ خانه‌اش‌ بگذارند.

اما با وجود اين‌ مدتهاست‌ كه‌ تمام‌ تفكرات‌ و اعمال‌ شخصي‌ ما را تحت‌ تأثير قرار داده‌ و خط‌ راهنماي‌ ما در معاشرت‌ با يكديگر و بخصوص‌ با فرزندانمان‌ شده‌ است‌. ما ديگر اقتدار منش‌ برخورد نمي‌كنيم‌. مي‌دانيم‌ كه‌ آزادي‌ انديشه‌ و بيان‌ يك‌ دستاورد بينهايت‌ ارزشمنديست‌. مي‌دانيم‌ كه‌ چقدر مهم‌ است‌ كه‌ به‌ فرزندانمان‌ اجازة‌ گفتگو و تصميم‌گيري‌ بدهيم‌، به‌ آنان‌ آزادي‌ بدهيم‌ كه‌ اراده‌ و احساس‌ خودشان‌ را بزبان‌ بياورند و با تفكر خويش‌ مسؤوليت‌ قبول‌ كنند. وقتي‌ ما پي‌ مي‌بريم‌ كه‌ معلم‌ تربيتي‌ زياده‌ از حد به‌ بچه‌ها امر و نهي‌ مي‌كند، در مدرسه‌ دست‌ به‌ اعتراض‌ مي‌زنيم‌. وقتي‌ كه‌ يك‌ معلم‌ باايده‌آلهاي‌ آزاد و دمكراتيك‌ ما مخالفت‌ مي‌كند عصباني‌ مي‌شويم‌. وقتي‌ كه‌ همساية‌ بد اخلاِ ما بر سر بچه‌ هايمان‌، بخاطر كمي‌ بازي‌ و نشاط‌ در راه‌ پله‌ خانه‌، فرياد بر مي‌كشد. (انگار كه‌ در ميدان‌ سربازخانه‌ ايستاده‌) ناراحت‌ مي‌شويم‌. اغلب‌ وقتي‌ مي‌خواهيم‌ براي‌ بچه‌ 7 ساله‌ مان‌ تختخواب‌ نو بخريم‌، او را نيز براي‌ خريد به‌ فروشگاه‌ مي‌بريم‌، زمانيكه‌ برايش‌ شلوار جين‌ مي‌خريم‌ او نيز تصميم‌ خود را اعلام‌ مي‌كند. و بالاخره‌ امروزه‌ كمتر كسي‌ بي‌ توجه‌ به‌ نظر كودكانش‌، مسير راه‌ گردش‌ آخر هفته‌ يا چگونگي‌ رنگ‌ پرده‌هاي‌ اتاِ نشيمن‌ را انتخاب‌ مي‌كند. اين‌ به‌ هيچوجه‌ به‌ اين‌ معني‌ نيست‌ كه‌ ما هميشه‌ تصميمات‌ را به‌ آنها واگذار كنيم‌، اما از آنها نظر خواهي‌ مي‌كنيم‌ و بخوبي‌ به‌ دلايل‌ و استدلالهاي‌ آنها گوش‌ داده‌ و نظرات‌ خود را در مقابل‌ ارائه‌ مي‌دهيم‌.

حتي‌ امروز به‌ هنگام‌ طلاِ گرفتن‌ در مورد اين‌ كه‌ چه‌ كسي‌ با چه‌ كسي‌ زندگي‌ كند ترتيبي‌ مي‌دهيم‌ كه‌ بچه‌ها حق‌ تصميم‌ داشته‌ باشند. بنابراين‌ من‌ فكر مي‌كنم‌ كه‌ موقعيت‌ دمكراسي‌ در خانواده‌ اصلاً ناخوشايند بنظر نمي‌آيد. بخصوص‌ در نزد كساني‌ مانند شما "خواننده‌ عزيز" كه‌ حتي‌ يك‌ مجله‌ تهيه‌ مي‌كنيد تا همة‌ موارد تربيتي‌ را به‌ بهترين‌ وجه‌ به‌ انجام‌ برسانيد. البته‌ در يك‌ مورد معتقدم‌ كه‌ خيلي‌ از ما هنوز احتياج‌ به‌ تجديد نظر داريم‌ و آن‌ اين‌ سؤال‌ است‌ كه‌ از چه‌ زماني‌ مي‌بايستي‌ كار تربيت‌ را آغاز كرد.

از چه‌ زماني‌ مي‌توان‌ بچه‌ها را در تصميم‌گيري‌ بحساب‌ آورد؟ از چه‌ زماني‌ مي‌بايست‌ عقايدشان‌ را پرسيد، و شنيد كه‌ آنها بطور كلي‌ چه‌ نظري‌ در مورد زندگي‌ و چه‌ صحبتي‌ در مورد مسائل‌ خاص‌ و گوناگون‌ دارند؟ از شش‌ سالگي‌؟ از چهار سالگي‌؟ ـ به‌ نظر من‌ كه‌ خيلي‌ هم‌ دير است‌ كسي‌ كه‌ مي‌خواهد فرزندانش‌ روزي‌ با صلاحيت‌ و مسؤوليت‌ به‌ ابراز عقيده‌ بپردازند ـ چه‌ در خانواده‌، در محل‌ كار و در ملاء عام‌ ـ بايستي‌ براي‌ آنها از همان‌ سال‌ اول‌ زندگي‌ چنين‌ موقعيت‌هايي‌ را فراهم‌ آورد.

ابراز عقيده‌؟ نوزادان‌؟ ديوانگي‌ نيست‌؟ توضيح‌ مي‌دهم‌ كه‌ منظورم‌ از آن‌ چيست‌: زن‌ و شوهري‌ در همسايگي‌ مان‌ بنزد ما آمدند تا نوزادشان‌ را به‌ مانشان‌ بدهند: لئونارد سه‌ ماه‌، 64 سانتيمتر طول‌ (يا 61 سانتيمتر)، موهاي‌ سياه‌ پر پشت‌، گاهي‌ شبيه‌ مادر است‌ و گاهي‌ شبيه‌ پدر، خواب‌ خوب‌ هشت‌ ساعته‌ در شب‌، نوشيدن‌ و رشد او نيز حيرت‌انگيز بوده‌ و ... . خلاصه‌ او نمونه‌ يك‌ فرزند ايده‌ آل‌ بود! در يك‌ روز آفتابي‌ در باغ‌ خانه‌ دور تا دور كالسكه‌ لئونارد ايستاده‌ بوديم‌ و راجع‌ به‌ اين‌ و آن‌ صحبت‌ مي‌كرديم‌ و كلاً راجع‌ به‌ اينكه‌ چقدر داشتن‌ يك‌ همچون‌ فرزند آرامي‌ لذت‌ دارد. لئونارد گاه‌ نگاهي‌ به‌ يكي‌ و گاه‌ به‌ ديگري‌ مي‌انداخت‌ و گاهي‌ هم‌ به‌ نقطه‌اي‌ نامعلوم‌ خيره‌ مي‌شد. گاهي‌ چرت‌ مي‌زد و گاه‌ به‌ نظر مي‌رسيد كه‌ از يك‌ فاصلة‌ مطلوبي‌ بما گوش‌ سپرده‌ است‌. مادرش‌ كمي‌ محكم‌ كاري‌ كرده‌ و بطور مداوم‌ كالسكه‌ را تكان‌ مي‌داد با وجود اين‌ پس‌ از يك‌ ربع‌ ساعت‌ ديگر حوصلة‌ لئونارد بسر آمد. در ابتدا چهره‌اش‌ را در هم‌ كشيد و سپس‌ شروع‌ به‌ گريه‌ و زاري‌ كرد. گرسنگي‌؟ جاي‌ خيس‌؟ آفتاب‌ روي‌ دماغ‌؟ ـ هيچكدام‌ مشكل‌ او نبود. چيزي‌ كه‌ لئونارد كم‌ داشت‌ فقط‌ كمي‌ توجه‌ بود، كه‌ آنرا مادرش‌ بلافاصله‌ به‌ او داد. مادر دستش‌ را در كالسكه‌ برده‌، گونة‌ او را نوازش‌ داد و با او كمي‌ صحبت‌ كرد و لئونارد دوباره‌ آرام‌ گرفت‌. اين‌ چنين‌ متخصصانه‌ با مقداري‌ نوازش‌ و توجه‌ مدتي‌ ديگر نيز دوام‌ آورد. اما بالاخره‌ حوصلة‌ او بسر آمد و همسايه‌ مان‌ خواه‌ و ناخواه‌ خداحافظي‌ كرده‌ و رفتند.

حتماً خواهيد پرسيد: چه‌ چيزي‌ در اين‌ صحنه‌ قابليت‌ گزارش‌ داشت‌ ـ من‌ در آن‌ يك‌ كليد براي‌ درك‌ بچه‌ها مي‌بينم‌. حتي‌ بچه‌هاي‌ خيلي‌ كوچك‌ نيازي‌ به‌ توجه‌ اجتماعي‌ دارند ـ اين‌ براي‌ ما انسانها يك‌ امر ذاتي‌ است‌.

مطمئناً بچه‌ها نياز به‌ عشق‌ دارند ـ اما بيشتر از آن‌ محتاج‌ نگاههاي‌ ما هستند و چه‌ بهتر وقتيكه‌ اين‌ نگاهها پر از مهر و محبت‌ باشند. بچه‌ها بايد متوجه‌ بشوند كه‌ ما آنها را حس‌ مي‌كنيم‌، و به‌ علامات‌ و اظهار وجود آنها عكس‌ العمل‌ نشان‌ مي‌دهيم‌، يك‌ جواب‌ به‌ آن‌ چيزي‌ كه‌ آنها به‌ ما مي‌گويند و يا نشان‌ مي‌دهند: به‌ بازي‌، حالات‌ چهره‌شان‌، به‌ گريه‌ و زاري‌شان‌، به‌ تكان‌ دادن‌ سريع‌ پاهايشان‌ و به‌ زبان‌ پُر گوي‌ و بدن‌ نحيفشان‌ .

آنها تنها به‌ كمك‌ عكس‌ العمل‌هاي‌ ما مي‌توانند مطمئن‌ باشند كه‌ واقعاً علاماتي‌ مي‌فرستند، واقعاً ناله‌ مي‌كنند، مي‌خندند، مي‌گريند و كسي‌ آنجاست‌ كه‌ آنها را مي‌شنود، مي‌بيند و حس‌ مي‌كند. نوزاداني‌ كه‌ هيچكس‌ به‌ آنها عكس‌ العمل‌ نشان‌ نمي‌دهد، بمانند اينست‌ كه‌ در يك‌ محفظة‌ صداگير زندگي‌ مي‌كنند. آنها در روح‌ و روان‌ خود پژمرده‌ مي‌شوند.

مطمئناً بچه‌ها نياز به‌ عشق‌ دارند ـ اما بيشتر از آن‌ محتاج‌ نگاههاي‌ ما هستند و چه‌ بهتر وقتيكه‌ اين‌ نگاهها پرواز مهر و محبت‌ باشند.

«مرا حس‌ كن‌، بمن‌ برس‌، جوابم‌ را بده‌ در نخستين‌ مرحله‌ به‌ اين‌ معني‌ است‌ كه‌ بمن‌ گوش‌ بده‌، من‌ چيزي‌ براي‌ گفتن‌ دارم‌، من‌ بايد يك‌ چيزي‌ تعريف‌ كنم‌». ناله‌هاي‌ لئونارد به‌ اين‌ معني‌ بود كه‌: «به‌ من‌ هم‌ كمي‌ گوش‌ بدهيد. من‌ هم‌ اينجا هستم‌. من‌ هم‌ مي‌خواهم‌ نظرم‌ را بگويم‌. هميشه‌ فقط‌ با خودتات‌ حرف‌ نزنيد، اي‌ بزرگسالان‌ پُر كلام‌، من‌ هم‌ مي‌توانم‌ ور و ور بكنم‌».

دمكراسي‌ در خانواده‌ از همين‌ جا شروع‌ مي‌شود، از همين‌ به‌ ظاهر لحظات‌ بي‌ اهميت‌. در همين‌ جا ما به‌ فرزندانمان‌ نشان‌ مي‌دهيم‌ كه‌ آيا اصولاً آماده‌ گوش‌ دادن‌ هستيم‌ يا اينكه‌ همچنان‌ از نقطه‌ نظر قديمي‌ اقتدارمنشانه‌ دفاع‌ مي‌كنيم‌؟، كه‌ بچه‌ها بايد بنوشند، بخوابند و جايشان‌ را خيس‌ كنند، اما بايد بي‌ زحمت‌ دهان‌ خود را ببندند.

كودكي‌ مانند لئونارد در چنين‌ موقعيت‌ هايي‌ عكس‌ العكل‌هاي‌ متفاوتي‌ نشان‌ مي‌دهد. مثلاً ابتدا با احتياط‌ ناله‌ مي‌كند، اما كسي‌ گوش‌ نمي‌دهد. كم‌ كم‌ صدايش‌ بلندتر مي‌شود ـ متأسفانه‌ بدون‌ موفقيت‌ و تنها زمانيكه‌ نهايتاً فريادش‌ از گلو خارج‌ مي‌شود مادر عكس‌ العمل‌ نشان‌ مي‌دهد. اما بجاي‌ اينكه‌ كودك‌ را روي‌ پاهايش‌ گذاشته‌ يا حداقل‌ كمي‌ نوازش‌ كند، پستانكي‌ در دهان‌ او مي‌گذارد. او بيقرار پستانك‌ را مي‌مكد و مدتي‌ با آن‌ سرگرم‌ است‌. يكنفر مي‌گويد: "او گرسنه‌ است‌" . مادر شيشة‌ شير را آورده‌، نوزاد عصبي‌ مي‌نوشد. اما شيشه‌ را كنار زده‌ و همگي‌ را بالا مي‌آورد. كودك‌ اصلاً گرسنه‌ نبود، او فقط‌ مي‌خواست‌ گفتكو كند. اما كسي‌ دهان‌ او را با چيزي‌ پر كرد. زود باش‌، بايد عوض‌ شود، مادر عصبي‌او را تر و تميز مي‌كند، نوزاد احساس‌ مي‌كند كه‌ كودك‌ شروري‌ است‌. شما مي‌دانيد عاقبت‌ چنين‌ صحنه‌اي‌ چه‌ مي‌شود؟ براي‌ آرام‌ كردن‌ ديگر دير شده‌ است‌. براي‌ مادر تنها چاره‌اي‌ كه‌ مي‌ماند اينست‌ كه‌ با كودك‌ ضجه‌ و فرياد كش‌ خود به‌ اتاِ ديگري‌ پناه‌ ببرد.

نوزاداني‌ كه‌ هيچكس‌ به‌ آنها عكس‌ العمل‌ نشان‌ نمي‌دهد، بمانند اينست‌ كه‌ در يك‌ محفظة‌ صداگير زندگي‌ مي‌كنند. آنها در روح‌ و روان‌ خود پژمرده‌ مي‌شوند.

در دمكراسي‌ هر كس‌ حق‌ دارد به‌ راحتي‌ به‌ بيان‌ نظراتش‌ بپردازد. ولي‌ در ديكتاتوري‌ دهانش‌ را بزور مي‌بندد.

بنابراين‌ دموكراسي‌ در خانواده‌ ـ قبل‌ از هر چيز به‌ معني‌ دو نكته‌ است‌: 1ـ به‌ بچه‌ها حس‌ اطمينان‌ بدهيم‌ كه‌ آنها براي‌ ما به‌ اندازة‌ بزرگسالان‌ مهم‌ هستند و ما آنها را به‌ همان‌ اندازه‌ جدي‌ مي‌گيريم‌. زماني‌ كه‌ به‌ ما محتاجند براي‌ آنهاوقت‌ مي‌گذاريم‌. 2ـ زماني‌ كه‌ بچه‌ چيزي‌ براي‌ گفتن‌ دارد به‌ آنها گوش‌ مي‌دهيم‌ حتي‌ اگر آن‌ چيز در آنموقع‌ كم‌ ارزش‌ به‌ نظر بيايد. تنها كسي‌ مي‌تواند در يك‌ جامعة‌ دمكراتيك‌ شانس‌ داشته‌ باشد كه‌ توانايي‌ باز كردن‌ دهان‌ و بيان‌ هر آن‌ چيزي‌ را كه‌ فكر مي‌كند، داشته‌ باشد و اين‌ را فقط‌ مي‌توان‌ از راه‌ تمرين‌ ياد گرفت‌.

يقيناً، بعضي‌ از بچه‌ها از بدو تولد سخنرانان‌ ماهري‌ هستند و هيچ‌ مشكل‌ براي‌ بيان‌ خواسته‌ هايشان‌ ندارند. اما اين‌ براي‌ خيلي‌ها و قبل‌ از همه‌ براي‌ پسرها واقعاً مشكل‌ است‌. در اين‌ صورت‌ تنها كمكي‌ كه‌ مي‌شود به‌ آنها كرد توجه‌ با مهر و محبت‌ و صبر است‌. نه‌ فشار بياوريد، نه‌ تصحيح‌ كنيد، بلكه‌ بسادگي‌ نشان‌ بدهيد كه‌ آماده‌ گوش‌ دادن‌ به‌ آنها هستيد. اينكه‌ بعضي‌ اوقات‌ مي‌توانيد شنوندة‌ تزهاي‌ دراماتيك‌ كي‌ باشيد كه‌ براي‌ تغيير و اصلاح‌ جهان‌ از زبان‌ يك‌ نوجوان‌ 14 ساله‌ خارج‌ مي‌شود، نبايد چندان‌ دشوار باشد.

در مورد نكتة‌ شمارة‌ يك‌ بالا، ماجرايي‌ در حافظه‌ام‌ نقش‌ بسته‌ كه‌ برايتان‌ شرح‌ مي‌دهم‌: روزي‌ من‌ و همسرم‌ با يكي‌ از آشنايان‌ پاي‌ صحبت‌ و چاي‌ نشسته‌ بوديم‌. پسر ما بنه‌ ديكت‌ تقريباً 3 ساله‌ بود. ما مهمانمان‌ را مدتها نديده‌ بوديم‌ و در نتيجه‌ صحبتهاي‌ زيادي‌ براي‌ هم‌ داشتيم‌. پس‌ از چندي‌ بنه‌ ديكت‌ پيش‌ ما آمد، او نمي‌توانست‌ چند تااز مكعب‌هاي‌ لگو را از هم‌ جدا كند، بعلاوه‌ مطمئن‌ نبود كه‌ آيا سقف‌ گاراژ مسطح‌ است‌ يا شيب‌ دار. ما صحبتمان‌ را بلافاصله‌ قطع‌ كرده‌، مكعبهاي‌ در هم‌ پيچيده‌ رااز هم‌ رها كرديم‌ و به‌ بنه‌ ديكت‌ توضيح‌ داديم‌ كه‌ شيب‌ دادن‌ به‌ سقف‌ها هيچگاه‌ ضرري‌ ندارد چرا كه‌ باران‌ را به‌ خوبي‌ به‌ پايين‌ هدايت‌ مي‌كند. با اين‌ توضيح‌ او به‌ كارگاه‌ ساختمان‌ سازيش‌ برگشت‌ و گفتگوي‌ ما ادامه‌ يافت‌. سالها بعد اين‌ آشناي‌ ما اقرار كرد كه‌ آنزمان‌ چقدر عصباني‌ بوده‌ است‌: چرا يك‌ بچة‌ 3 ساله‌ اجازه‌ داشته‌ ميان‌ صحبت‌ بزرگسالان‌ بپرد؟! چرا يك‌ مهمان‌ مي‌بايستي‌ صبر پيشه‌ كند تا چند مكعب‌ بي‌ ارزش‌ از هم‌ جدا شوند؟! چرا يك‌ بچة‌ لوس‌ و بي‌ تربيت‌ مهمتر از يك‌ مهمان‌ بزرگسال‌ بود؟!

يك‌ بچه‌ لوس‌ و بي‌ تربيت‌؟ كسي‌ كه‌ كودكانش‌ را بابزرگسالان‌ در يك‌ رديف‌ قرار مي‌دهد، نه‌ تنها آنها را بدعادت‌ نمي‌كند، بلكه‌ احساس‌ اجتناب‌ناپذير برابري‌ در دمكراسي‌ را به‌ آنها انتقال‌ مي‌دهد. كسي‌ كه‌ به‌ كودكان‌ خود بدون‌ لحظه‌اي‌ درنگ‌ كمك‌ مي‌كند تا چند مكعب‌ لگو را از هم‌ جدا كنند، به‌ آنها به‌ سادگي‌ نشان‌ داده‌ كه‌ او مشكلات‌ آنها را به‌ اندازه‌ مشكلات‌ خود جدي‌ مي‌گيرد!

اما جدا از بحث‌ دمكراسي‌: آيا واقعاً بايد صبر مي‌كرديم‌ تا بنه‌ ديكت‌ شروع‌ به‌ شكايت‌ و ناله‌ كرده‌ و يا گريه‌ كند؟ و يا براي‌ جلب‌ توجه‌ ما مجبور شود چند مكعب‌ لگو در استكان‌ چايمان‌ بياندازد؟ يااينكه‌ بر حسب‌ قاعده‌ مي‌بايستي‌ صبر مي‌كرديم‌؟

يك‌ بچه‌ لوس‌ و بي‌ تربيت‌؟ كسي‌ كه‌ كودكانش‌ را بابزرگسالان‌ در يك‌ رديف‌ قرار مي‌دهد، نه‌ تنها آنها را بدعادت‌ نمي‌كند، بلكه‌ احساس‌ اجتناب‌ناپذير برابري‌ در دمكراسي‌ را به‌ آنها انتقال‌ مي‌دهد.

اين‌ موقعيت‌ مانند موقعيت‌ لئونارد همسايه‌ جديدمان‌ است‌: لئونارد احتياج‌ به‌ كمي‌ توجه‌ بيشتر دارد و بنه‌ ديكت‌ يك‌ مشكل‌ ارشيتكتي‌ دارد. و حالا اين‌ ما والدين‌ هستيم‌ كه‌ بايد تصميم‌ بگيريم‌ كه‌ آيا فوراً بايد كمك‌ كرد يا اينكه‌ كودك‌ را در انتظار گذاشت‌. من‌ به‌ كمك‌ كردن‌ بدون‌ مكث‌ طولاني‌ رأي‌ مي‌دهم‌. بدينوسيله‌ ما به‌ كودكانمان‌ اطمينان‌ مي‌دهيم‌ كه‌ آنها را جدي‌ مي‌گيريم‌.

هانس‌ گروته‌

از مجلة‌ آلماني‌ "الترن‌"

(والدين‌) آگوست‌ 1999

مترجم‌: اميد عزمي‌

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 6:55 PM  توسط م.ک.  |