تبليغاتX
مثبت من - ويكتور فرانكل

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 




۱۹۴۲ دكترى جوان به همراه همسر جوانش كه تازه با او ازدواج كرده بود و مادر و پدر و برادرش در وين دستگير و به يك اردوگاه جنگى در بوهميا منتقل شد. حوادثى كه در آنجا و سه اردوگاه ديگر رخ داد دكتر جوان ـ زندانى شماره۱۱۹۱۰۴ـ را عميقاً متوجه اهميت معناجويى در زندگى كرد. يكى از اولين حوادثى كه او را به اين نتيجه رساند از دست دادن دست نوشته هاى علمى اش طى انتقال به آشويتس بود. او آنها را در داخل آستر كت خود جاسازى كرده بود اما مجبور شد در واپسين دقايق آنها را تحويل دهد. شبهاى بعد سعى كرد آنها را ابتدا به ذهنش و سپس بر روى كاغذ پاره هايى كه پنهانى به دست آورده بود بازسازى كند. ميل شديد او براى بازنوشتن و چاپ آن يادداشتها باعث شد سختيهاى اسارت را تحمل كند. حادثه مهم ديگر زمانى رخ داد كه به همراه ساير زندانيان براى نصب خطوط راه آهن كار مى كرد. زندانيان از سرنوشت خويشاوندان و همسران خود كاملاً بى خبر بودند. دكتر جوان شروع به انديشيدن راجع به همسر خودش كرد و دريافت كه همسرش در درون او حضور دارد:
«نجات انسان از طريق عشق و در عشق است. انسانى كه هيچ چيزى در اين جهان از خود به جا نگذاشته باز ممكن است حتى براى لحظه اى هم كه شده در ياد وخاطره معشوق خويش سعادت و شادمانى را تجربه كند.»
او متوجه شده بود كه در ميان زندانيان كسانى بخت زنده ماندن پيدا مى كردند كه ايمان يا تصورى از آينده داشتند چه آن آينده انجام كارى مهم يا بازگشت به نزد عزيزانشان بود. كسانى كه چنين انتظار و اميد و دلبستگى هايى داشتند رنج خود را بهتر تحمل مى كردند و از يأس و نااميدى شديدى كه جسم و روحشان را ازدرون تهى مى كرد و به مرگ منتهى مى شد مصون مى ماندند.
«محرك اصلى انسان كسب لذت و پرهيز از درد نيست بلكه يافتن معنايى است در زندگى. فرد آماده رنج كشيدن است به شرط آنكه معنا و مقصودى در آن رنج بيابد.»
دكتر جوان در ۱۹۴۵ از زندانهاى مخوف نازيها نجات پيدا كرد و تا ۵۲ سال بعد به زندگى فعال خود ادامه داد. از ۱۹۷۰ تا ۱۹۹۷ بيست و نه دكتراى افتخارى از دانشگاههاى معتبر جهان و دهها جايزه علمى از كشورهاى مختلف دريافت كرد. او در ۲۰۹دانشگاه در هر پنج قاره جهان سخنرانى كرد و ۳۲كتاب به رشته تحرير درآورد كه به ۲۷زبان ترجمه شده است.
 
زندگى
ويكتور فرانكل victor frankel در ۲۶ مارس۱۹۰۵ در وين به دنيا آمد. پدرش مردى پرابهت و منضبط بود و مادرش هم زنى خوش قلب و ديندار. ويكتور پسرى استثنايى و فوق العاده كنجكاو بود. حتى د رچهارسالگى مى دانست كه مى خواهد پزشك شود.
در ۱۹۳۰دكتراى پزشكى گرفت و در مراكز مختلف درمانى و پژوهشى مشغول به كارشد. او با فرويد در همان سالها آشنا شد (در ۱۹۲۵ شخصاً با فرويد ملاقات كرده بود). اما نظريه آلفرد آدلر را بيشتر مى پسنديد و در آن سال مقاله اى به نام «روان درمانى و جهان بينى» در نشريه بين المللى آدلر در روانشناسى فردى منتشر كرد.
سال بعد فرانكل از اصطلاح Logotherapy براى اولين بار در يك سخنرانى عمومى استفاده كرد و به شرح و بسط ديدگاه خاص خود در روانشناسى وين پرداخت. وقتى به آشويتس منتقل شد دست نوشته هايى را كه براى كتاب «دكتر و روح» تهيه كرده بود پيدا كردند و از بين بردند. تمايل شديدش به كامل كردن آن كار و اميدش به اينكه بار ديگر در كنار همسر وخانواده اش باشد او را از يأس و نااميدى كه در آن شرايط هر شخصى را فرامى گرفت دور نگاه مى داشت.
فرانكل پس از طى كردن دوران اسارت در دواردوگاه ديگر سرانجام در ۱۹۴۵ از اردوگاه رهايى پيدا كرد و به وين رفت. آنجا بود كه متوجه شد بهترين عزيزانش از دنيا رفته اند. اگرچه بسيار تنها و شكسته بود. سرپرستى يكى از مراكز عصب شناسى وين را پذيرفت و تا ۲۵سال در آن سمت ماند.
او بالاخره كتابش را بازسازى كرد و به چاپ سپرد. پس از چاپ اين كتاب (يعنى كتاب دكتر و روح)، براى تدريس به مدرسه پزشكى دانشگاه وين دعوت شد. تنها در نه روز، كتاب ديگرى به رشته تحرير درآورد كه عنوان اش اين بود: انسان در جست وجوى معنى.
فرانكل در ۱۹۴۷ با دخترى به نام الى ازدواج كرد كه قدرت او را براى مقابله با مسائل و دشواريهاى جهان دوچندان مى ساخت.
فرانكل در ۱۹۴۸ در رشته فلسفه دكترا گرفت. عنوان رساله اش The UnconsciousGod بود كه به تحليل و بررسى رابطه ميان روانشناسى و دين مى پرداخت. همان سال استاديار عصب شناسى و روان پزشكى در دانشگاه وين شد.
در ۱۹۵۰ انجمن پزشكى براى روان درمانى اتريش را بنياد نهاد و خود رياست آن را برعهده گرفت. پس از آنكه به درجه استادى ارتقا يافت در محافل بيرون از وين نيز به سرعت شهرت پيدا كرد. چنانكه گفته شد او دكتراهاى افتخارى و جوايز علمى و فرهنگى بسيارى دريافت داشت و حتى نامزد دريافت جايزه صلح نوبل شد.
فرانكل تا سال ۱۹۹۰ يعنى تا ۸۵ سالگى به تدريس در دانشگاه وين ادامه داد. او يك كوهنورد قهار بود و ليسانس خلبانى اش را زمانى گرفت كه ۶۷ سال داشت!
در ۱۹۹۲ دوستان و اعضاى خانواده اش به افتخار وى مؤسسه ويكتور فرانكل را تأسيس كردند. فرانكل در ۱۹۹۵ زندگينامه خود نوشته اش را به پايان رساند و در ۱۹۹۷ آخرين اثرش «انسان در جست وجوى معنى غايى» را برپايه تجربيات ديرينه اش منتشر ساخت.
او مجموعاً ۳۲ كتاب منتشر ساخته است كه به ۲۷ زبان ترجمه شده اند. ويكتور فرانكل در دوم سپتامبر ۱۹۹۷ در اثر سكته قلبى درگذشت.
 
انديشه و تجربيات علمى
نظريه هاى علمى و روان درمانى ويكتور فرانكل تا حدودى برپايه تجربيات او در اردوگاههاى مرگ نازى شكل گرفت. او با مشاهده دقيق وضعيت روحى كسانى كه از درون تهى مى شدند و نمى توانستند به زندگى خود ادامه دهند به صحت گفته نيچه پى برد: «آن كه چرايى در زندگى دارد تقريباً با هر چگونه اى خواهد ساخت.» او مى ديد كسانى كه اميد وصال با محبوبشان را داشتند يا طرح ها و برنامه هايى در سر داشتند كه خود را نيازمند انجام و تكميل آنها مى ديدند يا كسانى كه ايمانى قوى داشتند بهتر از آنان كه اميدشان را يكسره از دست داده بودند شرايط دشوار اردوگاه را تحمل مى كردند. فرانكل روان درمانى خود را لوگوتراپى مى ناميد. Logotherapy از كلمه يونانى Logos اشتقاق يافته است كه داراى معانى مختلف كلمه، روح، خدا يا معنى است. فرانكل معناى آخر را در كانون توجه خود قرار مى دهد: معنى. گرچه معانى ديگر را هم كاملاً از نظر دورنمى دارد. فرانكل در مقايسه ديدگاه خود با ديدگاه دو روانكاو بزرگ ديگر وين يعنى فرويد و آدلر مى گويد كه فرويد اساساً اراده معطوف به لذت يا لذت جويى را ريشه همه انگيزه ها و فعاليتهاى انسان مى داند و آدلر اراده معطوف به قدرت را. لوگوتراپى اراده معطوف به معنى يا معناجويى را بنيان زندگى انسان مى شمارد.
فرانكل از واژه يونانى noos هم استفاده مى كند كه به معناى فكر يا روح يا روان است. به عقيده او در روانشناسى سنتى عقيده بر اين است كه انسانها مى كوشند كشمكش روانى را به حداقل برسانند. فرانكل به جاى اين نظر يا علاوه بر آن، مى گويد كه ما بايد به noodynamics هم توجه كنيم به اين معنى كه كشمكش درونى براى سلامتى انسان ضرورى است لااقل وقتى كه به معنى منتهى شود. درواقع خود كشمكش مى تواند محرك قويى براى رفتار آدمى باشد. شايد معضل اصلى اى كه فرانكل از اوايل زندگى علمى خود دلمشغول آن بود خطر فروكاست گرايى بود. در آن زمان تا حدودى مانند امروز، مدرسه هاى پزشكى بر اين نظر پاى مى فشردند كه همه چيز محدود به فيزيولوژى است. فيزيولوژى نيز به فروكاست گرايى (reductionism) دامن مى زد. يكى از اين فروكاستن ها آن بود كه فكر يا روان را مى توان براساس سازوكارهاى مغز به خوبى شناخت. در اين ديدگاه وجه معنوى يا روحانى زندگى انسان به سختى مورد اعتنا قرار مى گرفت. فرانكل مخالف اين فروكاست گرايى ها بود. هدف او آن بود كه تعادلى ميان نظرات روانشناسى و ديدگاههاى معنوى برقرار كند.
 
وجدان:
يكى از مفاهيم اصلى انديشه ويكتور فرانكل، مفهوم وجدان است. او وجدان را نوعى معنويت ناخودآگاه تلقى مى كند كه متفاوت با ناخودآگاه غريزى فرويد و ديگران است. وجدان عاملى در ميان عوامل ديگر نيست بلكه قلب و هسته وجودما وسرچشمه هويت شخصى ماست. فرانكل در اين باره مى گويد: «انسان موجودى مسؤول است، او از لحاظ وجودى مسؤول است. مسؤول وجودخويش.» وجدان خصلتى شهودى و بسيار شخصى دارد. وجدان به شخص حقيقى در موقعيت حقيقى مرتبط است و نمى توان آن را به قوانين كلى ساده تقليل داد. بايد با آن زندگى كرد. فرانكل از وجدان با عنوان خودشناسى وجودى شهودى يا «حكمت قلب» ياد مى كند چيزى كه به زندگى مان معنا مى بخشد. فرانكل خاطرنشان مى كند كه حيوانات در زندگى خود تحت راهنمايى غرايز قرار دارند. در جوامع سنتى قواعد و هنجارها و سنتهاى اجتماعى هستند كه جاى غريزه ها را مى گيرند اما امروزه به دشوارى چنين چيزهايى در اختيارمان است. ما مى كوشيم در همرنگى با ديگران و در عرف و عادتها زندگى مان را پيش ببريم: «ديگر غريزه اى به انسان نمى گويد كه چه بايد كرد و سنتى هم به او نشان نمى دهد كه چه بايد كرد و چيزى نمى گذرد كه او نمى داند چه خواهد كرد و درنتيجه كارى مى كند كه ديگران از او مى خواهند و روز به روز بيشتر اسير همرنگى جماعت مى شود. اين خلأ وجودى به صورت ملامت و بى حوصلگى ظاهر مى شود و گفته شوپنهاور را به ياد مى آورد كه گفت انسان همواره محكوم است كه ميان دو قطب متضاد بى حوصلگى و هيجان در كشمكش و نوسان باشد.» اما در هر حال نمى توانيم از مواجهه بااين واقعيت بپرهيزيم كه ما آزادى و مسؤوليت داريم كه در زندگى مان دست به انتخاب بزنيم و براى آن معنايى خاص خودمان بيابيم. البته معنى را بايد يافت و نمى توان آن را به كسى هديه كرد. معنى مثل خنده است شما نمى توانيد كسى را مجبور كنيد بخندد بايد برايش لطيفه اى تعريف كنيد. اين حكم در مورد ايمان، اميد و عشق هم صادق است. نمى توان آنها را صرفاً با فعل اراده به وجود آورد. فرانكل تصريح مى كند كه «معنى چيزى است كه بايد آن را كشف كرد نه ابداع. معنى واقعيت خاص خودش را دارد و مستقل از اذهان ماست.» مانند تصويرى است كه بايد آن را ديد نه آنكه با قوه خيالمان آن را پديد بياوريم. سنت و ارزشهاى سنتى به سرعت از زندگى عده اى ناپديدمى شود ولى اين موضوع در عين حال كه بسيار اسف انگيز و دشوار است لزوماً به يأس و نوميدى ختم نمى شود. معنى وابسته به ارزشهاى اجتماعى نيست. به يقين هر جامعه اى مى كوشد معنادارى را در قواعدى كه براى رفتار به دست مى دهد خلاصه كند. اما بنابر عقيده فرانكل كه صبغه تا حدودى فردگرايانه آن را نمى توان انكار كرد معنى نسبت به هر فردى خصلت يكه و يگانه دارد. كار روانشناسان و روان درمانگران و مربيان آن است كه مردم را در بسط و گسترش وجدان فردى شان و يافتن معنى هاى منحصر به فرد آنان يارى كنند.
 
خلأ وجودى:
اين تلاش و تقلا براى يافتن معنى ممكن است حاصلى به بار نياورد و اين بى حاصلى و سرخوردگى به نوعى روان رنجورى خاص بينجامد، چيزى كه مى توان آن را روان رنجورى معنوى يا وجودى ناميد. به نظر مى رسد مردم امروزه بيش از گذشته زندگى شان را تهى و بى معنى و بى هدف و برباد رفته تجربه مى كنند و گاه در واكنش در برابر اين تجربيات كارهاى نامعقولى انجام مى دهند كه به خودشان يا ديگران ياجامعه و يا هر سه آسيب مى زند. فرانكل از اين وضعيت به خلأ وجودى تعبير مى كند. بى معنايى يك حفره و خلأ در زندگى ماست. هرگاه خلأيى وجود داشته باشد چيزهايى براى پر كردنش به آن هجوم مى برند. فرانكل مى گويد كه يكى از علائم و نشانه هاى خلأ وجودى در جامعه ماملالت و بى حوصلگى است. او خاطرنشان مى كند كه چگونه اكثر مردم وقتى بالاخره زمان و فرصت آن را پيدا مى كنند كه كارى را كه مى خواهند بكنند انجام دهند انگار ديگر ميلى به انجام آن ندارند! وقتى بازنشسته مى شوند به بحران روحى دچار مى شوند، يا دانشجويان سرخورده كه هر آخر هفته بدمستى مى كنند. واكنش عده اى هم آن است كه هر روز غروب خودشان را در سرگرميهاى منفعلانه غوطه ور مى سازند. فرانكل اين وضعيت را «روان رنجورى يكشنبه» مى خواند. خلاصه آنكه ما تلاش مى كنيم خلأهاى وجوديمان را با چيزهايى پركنيم كه چون تاحدودى ما را راضى مى كنند اين اميد را پيدا مى كنيم كه رضايت وخرسندى نهايى ما را هم فراهم كنند: چه بسا بكوشيم زندگى مان را با لذت وپرخورى وپرداختن افسارگسيخته به امور جنسى پركنيم يا به دنبال قدرت برويم مخصوصاً قدرتى كه كاميابى هاى مالى فراهم مى كند. همچنين ممكن است زندگى مان را با مشغله هاى گوناگون كارى، همرنگى با جماعت وعرف وعادتها پرسازيم يا خشم ونفرت پيشه كنيم و ايام عمرمان را صرف تلاش براى نابودكردن چيزهايى كنيم كه گمان مى كنيم به ما صدمه مى زنند. اين امكان هم وجود دارد كه زندگى مان را با پاره اى دور باطل هاى روان رنجورانه بياميزيم نظير وسواس نسبت به نظافت ونظاير آن. اين دور باطل هاى روانى در چيزهايى يافت مى شوند كه فرانكل از آن به «اضطراب انتظارى» تعبير مى كند: گاه ممكن است شخص از چيزى آنقدر واهمه و هراس داشته باشد كه خود اين هراس او را به آن چيز اضطراب انگيز نزديك كند. در واقع اضطراب انتظارى دقيقاً همان چيزى را كه شخص از آن واهمه دارد به وجود مى آورد. تست يا آزمون اضطراب مثال آشكار اين قضيه است: اگر شخصى از اين بترسد كه از پس آزمونها به خوبى برنيايد خود اين اضطراب وترس ممكن است وى را در گذراندن درست آن آزمونها از موفقيت دور كند.
مشكل ديگرى كه فرانكل دراينجا برمى شمارد قصد وتوجه مفرط است . دراين حالت شخص آنقدر سخت و جدى تلاش مى كند كه خود اين افراط او را ناموفق مى دارد. يكى از رايج ترين نمونه هاى آن بى خوابى است : خيلى ها وقتى نمى توانند بخوابند همچنان تلاش مى كنند كه با استفاده از انواع واقسام روشها خوابشان ببرد واين تلاش براى خوابيدن خودش مانع از خوابيدن مى شودو بدين ترتيب اين دور ادامه مى يابد. مثال ديگر وضعيت كسانى است كه احساس مى كنند بايد عاشقانى استثنايى و بى همتا باشند: مردان احساس مى كنند كه بايد «آخرش» باشند. درمقابل، برخى از زنان همتاى آنان هم تصور مى كنند متعهدند كه از اوج لذت جنسى برخوردار شوند. اما خود اين توجه وتلاش افراطى به ناآرامى ولذت كمتر منجر مى شود. گويى هرچيزى كه از حد متعادل و معقول خود مى گذرد به ضدش بدل مى شود. سومين دشوارى، فكركردن بيش از اندازه است . دراين حالت شخص شديداً درحال انديشيدن است . گاه ما انتظار داريم چيزى اتفاق بيفتد واتفاق هم مى افتد صرفاً به اين علت كه وقوع آن قوياً به اعتقادات ونگرشهاى ما بستگى دارد. فرانكل دراين مورد از زنى ياد مى كند كه در كودكى تجربيات جنسى بدى داشت و نتوانسته بود به شخصيت قوى وسالمى برسد. وقتى به مطالعه برخى متون روانشناسى پرداخت كه مى گفتند اين گونه تجربيات باعث مى شوند كه فرد قادر نباشد از روابط جنسى لذت ببرد دچار مشكلاتى شد!
تلقى فرانكل از خلأ وجودى به تجربه هاى او در اردوگاههاى مرگ نازيها برمى گردد. وقتى چيزهاى روزمره اى كه به زندگى مردم معنا مى بخشند ـ از جمله كار ، خانواده، خوشى هاى كوچك زندگى ـ از زندگى شان حذف مى شد گويى آينده شان به مخاطره مى افتادوحتى محو مى شد. فرانكل مى گويد كه انسان فقط مى تواند با نظر به آينده زندگى كند: «زندانيانى كه اميد و ايمانشان به آينده، به آينده خودشان را از دست مى دادند از بين مى رفتند». فرانكل معتقد است اگرچه امروزه اردوگاه مرگى بدان شكل درميان نيست اما خلأ وجودى نه تنها شيوع دارد بلكه به سرعت در سراسر جامعه در حال گسترش است . او ازاين احساس بيهودگى و طفيلى بودن به تجربه درافتادن در پوچى و هاويه نام مى برد. به ديد او حتى افراط و تفريط هاى سياسى و اقتصادى دنياى امروز را هم مى توان انعكاس هاى بيهودگى وپوچى دانست: او مى گويد به نظر مى رسد ما بين يكسان سازى ماشين وار فرهنگ غرب و تماميت طلبى هاى نظامهاى كمونيست ، فاشيست و تئوكراتيك گرفتار آمده ايم. همرنگ شدن در جامعه توده بنياد يا در تماميت طلبى، هردو ارضا مى كنند افرادى را كه مى خواهندخلأ وجودى زندگى شان را انكار كنند.
فرانكل افسردگى ، اعتياد و پرخاشگرى را سه روان رنجورى مهم توده ها مى نامد. او در تحقيقات خود به اين نتيجه رسيد كه ارتباطى قوى بين احساس بى معنايى وفعاليتهاى مانند جرم وجنايت، مصرف موادمخدر وافراط كاريهاى جنسى وجود دارد. او حتى هشدار مى دهد كه خشونت، استفاده از موادمخدر وساير فعاليتهاى منفى كه تلويزيون، فيلم هاى سينما وحتى موسيقى مؤيد وجود آنهاست نشانه وجود بى معنايى است ونتيجه كار كسانى را نشان مى دهد كه مى كوشند زندگى شان را با تقليد از «قهرمانان خيالى شان» تنظيم كنند. به عقيده او حتى ورزش هم ممكن است مروج پرخاشگرى باشد.
 
يافتن معنا :
معنى را چگونه و در چه چيزهايى مى توان يافت؟ فرانكل سه راه عمده برمى شمارد: اولين راه ورهيافت، ارزشهاى تجربى است يعنى اينكه ما چيزى يا شخصى را ارزشمند تجربه كنيم . اين مى تواند شامل تجربيات زيبايى شناختى باشد. مثل مشاهده شگفتى هاى طبيعت يا ديدن آثار بزرگ هنرى. به عقيده فرانكل مهمترين نمونه هاى ارزشهاى تجربى عشقى است كه نسبت به ديگرى احساس مى كنيم. به واسطه عشق مان ـ معشوقمان را يارى مى كنيم كه به معنا نزديك شود وبدين وسيله خودمان نيز به معنى نزديك مى شويم. او مى گويد: «عشق عالى ترين هدفى است كه انسان مى تواند شوق آن را داشته باشد». فرانكل خاطرنشان مى كند كه در جامعه معاصر خيلى ها امور شهوانى را با عشق اشتباه مى گيرند. بدون عشق امور جنسى چيزى بيش از يك فعاليت ساده وسافل زيستى نخواهدبود و ديگرى صرفاً ابزارى است كه بايد مورداستفاده قرارگيرد، مانندوسيله اى درخدمت يك هدف. از امورجنسى فقط وقتى مى توان لذت كامل برد كه جلوه فيزيكى و جسمانى عشق باشد.
عشق شناخت و تأييد يگانگى شخص ديگر در مقام فرد است با فهمى شهودى از مقام انسانى او. در غير اين صورت، دوطرف رفتارى شىءگونه بايكديگر خواهندداشت. دومين راه كشف معنى ارزش هاى خلاق و ابداع گرايانه است، با انجام كارى. اين خلاقيت فعاليت در عرصه هاى هنر و موسيقى و نوشتن و اختراع و ابتكار و جزاينها را دربرمى گيرد.
فرانكل خلاقيت و نيز عشق را كاركرد ناخودآگاه معنوى يعنى وجدان مى داند.
غيرعقلى بودن توليد هنرى مانند آن درك شهودى است كه به ما امكان مى دهد خير و خوبى را تشخيص دهيم.
فرانكل دراين مورد چنين مثال مى زند: «ما مواردى را مى شناسيم كه در آن يك ويلون زن هميشه سعى مى كند تا آنجا كه امكان دارد آگاهانه ويلون بنوازد. او از گذاشتن ويلون روى شانه اش تا انجام فنى ترين جزئيات اين كار مى خواهد هركارى را آگاهانه و با درك و هوشيارى تام و تمام انجام دهد و همين باعث مى شود كار او كاملاً ناموفق از آب درآيد. معالجه بايد ايمان و اطمينان بيمار به ناخودآگاه را به او بازگرداند. راهش هم آن است كه او به خوبى درك كند كه ناخودآگاهى اش از قوه آگاهى اش موسيقيايى تر است.»
سومين راه معنايابى شامل امورى ازقبيل شفقت و نوع دوستى، شجاعت، شوخ طبعى و نظاير اينهاست. اما شاخص ترين مثال فرانكل تقرب به معنى از طريق رنج است. او دراين مورد به يكى ازمراجعه كنندگانش اشاره مى كند: دكترى كه همسرش مرده بود و او درمرگش سخت اندوهگين و سوگوار بود. فرانكل از او مى پرسد: اگر شما اول مى مرديد زنتان چه مى كرد؟ دكتر در پاسخ مى گويد: خب اين برايش بسيار غم انگيز و سوگناك بود. فرانكل مى گويد: حال كه او اول مرده، از اين رنج و سوگوارى بركنار است اما شما مجبوريد بهاى آن را با زنده ماندن و سوگواريتان بپردازيد. به عبارت ديگر غم و اندوه بهايى است كه براى عشق بايد بپردازيم: براى دكتر، اين فكر، به مرگ همسرش و اندوه و سوگ خودش معنامى بخشيد.
بدين ترتيب رنج و اندوه او به چيزى بيشتر بدل شد. اگر معنايى دركار باشد رنج را مى توان با بزرگى و شرافت تحمل كرد. فرانكل همچنين خاطرنشان مى كند كه افراد جداً بيمار غالباً فرصت و مجال آن را پيدانمى كنند كه شجاعانه رنج خود را تحمل كنند و بدين ترتيب بزرگى و منزلت خود را بيشتر حفظ كنند.
به آنها گفته مى شود: خوشحال باشيد، خوش بين باشيد، بخنديد تا دنيا به رويتان بخندد. آنها غالباً نسبت به اندوه و مصيبت خود احساس شرمندگى و خجلت مى كنند. فرانكل مى نويسد: «هرچيزى را مى توان از انسان گرفت جز يك چيز: آخرين آزادى هاى انسان را ـ آزادى اينكه درهرموقعيتى راه خودش را انتخاب كند.»
 
وجودمتعالى:
ارزش هاى تجربى و خلاق و والا درنهايت جلوه هايى از چيزى بسيار بنيادى تر هستند كه فرانكل آن را معنى برين و وجودمتعالى يا استعلا (TRANSCENDENCE) مى نامد.
معنى برين عبارت از اين انديشه است كه در زندگى معنايى نهايى و واپسين يا غايى وجودداردكه مستقل از ديگران، مستقل از طرح ها و برون افكنى هاى ما و فراتر از مقام و منزلت وجودى ماست.
فرانكل آن را دال برخدا و معناى روحانى مى داند.
او تصريح مى كند كه لازم است يادبگيريم كه ناتوانى مان درفهم و ادراك كامل معنى برين و وجود متعالى را بپذيريم و تحمل كنيم زيرا «معنى (Logos)عميق تر از منطق (Logic) است.» از نظر فرانكل خدا درعين حال هم متعالى و هم عميقاً متشخص يا شخص وار (Personal) است. او خاطرنشان مى كند كه حتى ملحدان و شكاكان و معلقان هم اى بسا مفهوم استعلا را بپذيرند بدون آنكه از كلمه خدا استفاده كنند. درهرحال فرانكل معتقداست كه روى برگرداندن از خدا سرچشمه نهايى همه بيماريهاى عميق روحى و روانى است. او مى نويسد: «همين كه فرشته درما واپس زده شود به صورت يك شيطان درمى آيد.» درمانگرى هاى فرانكل جالب توجه اند كه دراينجا مجالى براى پرداختن به آنها وجودندارد. فقط درنهايت اختصار به يكى از آنها اشاره مى كنيم:پرهيز از درون نگرى مفرط و غوطه ورشدن در دنياى درون، پرهيز از انديشيدن مفرط و بى حد و مرز.
فرانكل مى گويد:در دنياى امروز برخودنگرى و خودكاوى تأكيدبسيارمى شود كه اين ميراث فرويد است. اما اين كار عملاً به دورشدن ازمعنى غايى مى انجامد. «وجودانسان ـ لااقل مادام كه دچار روان رنجورى نشده است همواره معطوف به (انجام) چيزى يا (محبت به) شخصى غير از خود است.» كه فرانكل آن را خوداستعلايى يا تعالى يافتن وجود آدمى مى خواند.
و در توضيح آن، جمله اى از آلبرت شوايتزر را نقل مى كند: تنها راههايى كه درآنها واقعاً مسرور و سعادتمند خواهى بود راههاى آنانى است كه مى كوشند خدمت كنند، خدمت و ياريى راستين...
 
+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 8:51 PM  توسط م.ک.  |