| ||
|
موضوع اين نوشتار، مهارتهاي ارتباط است؛ يعني آن چيزي كه انسان بايد به آن مجهز باشد تا بتواند دانش خود را به ديگران منتقل كند. چه بسا انسانهايي كه از نظر دانش، غني هستند، اما چون مهارتهاي ارتباط را به كار نميگيرند، علم و دانش در آنها اندوخته ميشود و اثري نميبخشد. مجموعهاي تحت عنوان قوانين معنوي داريم كه يكي از آن قوانين، قانون همزماني است. به اين صورت كه در هستي زمانهاي خاصي وجود دارد كه اتفاقاتي ويژه در آن روي ميدهد و امكاناتي براي رسيدن به درجاتي ويژه فراهم ميشود. اگر كسي بتواند خودش را با اين زمانها همراه كند، ميتواند از آن شرايط ويژه بهرهمند شود. يكي از آن زمانها، زمان اذان است، يعني هنگامي است كه وقت نماز داخل ميشود؛ هر كس كه بتواند در ابتداي وقت، نماز بخواند، در واقع خودش را همراه اتفاقاتي ميكند كه در هستي رخ ميدهد. حتي اگر نتوانست نماز بخواند، اگر سر سجاده بنشيند و ادعية مناسب بخواند، باز هم با آن اتفاقات همراه است و از بركات آن بهره ميبرد. يكي ديگر از اين زمانها ماه رمضان است كه در آن شرايط ويژه حاصل ميشود و همه چيز در هستي دستخوش تغيير و تحول ميگردد. در اين زمان نه فقط نماز خواندن، بلكه خوابيدن و نفس كشيدن متبرك و عبادت است. چرا كه شرايط فرق ميكند و زمان، زمان ويژهاي است. اوج اين زمانهاي خاص به شبهاي قدر ميرسد كه هستي واجد شرايطي استثنايي ميگردد. طوري ميشود كه در آن ميتوان حرفهاي زيبا با خدا زد، قرارهاي زيبا گذاشت و درخواستهاي خوب كرد. اين مسأله، مسألهاي قابل توجه و تعمق است كه بايد به عنوان يك نكته به آن توجه كرد. اما در مورد بحث مهارتهاي ارتباط، ابتدا بايد كليت لازم آن در ذهن شكل بگيرد و بعد از آن اجزايش مورد تفكيك قرار گيرند. چرا كه آنچه كه در نظريههاي جديد مطرح است اين است كه وقتي كه انسان نسبت به يك موضوع نگاه كلي پيدا ميكند و با كليت آن موضوع آشنا مي شود، اجزاي آن را بهتر دنبال ميكند. لذا نخست بايد به اين مجموعه به صورت كلي نگريسته شود و سپس به بيان اجزاء پرداخته شود. آيا همه به يك صورت متوجه يك موضوع ميشوند يا اينكه افراد به گونههاي مختلف يك بحث را ميفهمند. مثلاً يك كسي كه ميگويد كه من فلان موضوع را اصلاًَ نشنيدم، اما طرف مقابل قسم ميخورد كه من گفتم! ميتوان گفت كه هر دوي آنها راست ميگويند. به اين صورت كه يكي گفته باشد و ديگري نشنيده باشد. يك نفر ميتواند چنين اختيار كند كه نشنود. البته كه به اين صورت كه به محض اينكه طرف مقابل شروع به صحبت كردن ميكند، چنين چيزي را اختيار كند، بلكه ميتواند به علت تصوير و قضاوتي كه از قبل، از آن فرد در ذهن خود دارد، يك صافي ايجاد كرده باشد كه هر وقت بخواهد، آن صافي اثر كند. در مباحثي سياسي بحثي هست كه ميگويند هر كس فقط آن چيزي را ميفهمد كه خود را براي فهميدن آن آماده كرده است. يعني اگر فردي خود را آماده كرده است كه شعار بشنود، شعار ميشنود، اگر خود را آماده كرده باشد كه نصيحت بشنود، نصيحت ميشنود. همين است كه در بحثهاي سياسي ميگويند كه اصلاًً مهم نيست كه چه چيزي مينويسيد، مهم اين است كه قبلاً تدارك آن را كرده باشيد. اگر شما چيزي بگوييد و از طرف مقابل سؤال كنيد كه چه چيزي متوجه شد، شايد چيزهايي بگويد كه اصلاً درست نباشد، چرا كه خود را آماده كرده بود كه اين چيزها را بگيرد و اكنون همان چيزها را گرفته است، همان چيزهايي را ميگيرد كه با آن موافق است و دوستش دارد. چيزي را كه دوست ندارد، دريافت نميكند. مثلاً برخي در مجالسي كه لطائف بسيار ميگويند، مينشينند؛ اما اگر از آنها بخواهيم كه يكي از اينها را تعريف كند، ميگويد يادم نيست. چون نخواسته است كه آنها را ياد بگيرد لذا در حافظهاش نمانده است. اما كسي كه مايل باشد به همان سمت ميرود و دريافت ميكند. پس بايد اين مكانيزمها را شناخت. اينكه درجة اهميت شخصي كه صحبت ميكند در نظر مخاطبينش چقدر است، مهم است. تستي گرفتند كه بسيار جالب است. از آقايي كه استاد دانشگاه بود درخواست كردند كه در دو دانشكدة روانشناسي سخنراني كند. از ايشان خواستند كه در مورد نقش تعادل خانواده در پيشرفت تحصيلي بچهها صحبت كند. ايشان در هر دوجا اين صحبت را ايراد كردند. در دانشكدة اول مجري ايشان را چنين معرفي كرد كه آقاي الف، عضو اتحاديه فروشندگان لوازم يدكي اتومبيل ميخواهند در مورد نقش تعادل خانواده در پيشرفت تحصيلي بچهها صحبت كنند. سخنراني كه تمام شد، بلافاصله ايشان را به دانشگاه بعدي بردند. اين بار مجري ايشان را چنين معرفي كرد كه آقاي الف، عضو هيأت علمي دانشكده روانشناسي و نائبرئيس انيستيتو روانپزشكي هستند. در نهايت به مدعوين تستهاي نظرسنجي دادند و ديدند كه اكثريت دانشجويان دانشكدة اول، گفتند كه بحث بيخودي بود و وقت ما تلف شد و اكثريت گروه دوم گفتند كه بحث بسيار خوبي بود و ما مدتها منتظر چنين بحثي بويم. دو نوار سخنراني را با هم مقايسه كردند، ديدند كه هر دو نوار مثل هم است و فقط شايد يكي دو تا از مثالها با هم فرق ميكند. اين تفاوت به خاطر آن اعتباري است كه مجري ايجاد كرده است. لذا اعتبار گوينده اثرگذار است. در انتخابات سياسي، آن قدر كه تلاش ميكنند فرد مثبتي را به لحاظ شخصيتي ترور كنند، شايد خيلي تلاش نكنند كه محتواي او را نقد كرده و نظراتش را ارزيابي كنند. چون ارزيابي نظرات شخصيتي بزرگ، بسيار مشكل است و احتياج به سواد زيادي دارد. لذا بهترين كار اين است كه اعتبار او را از بين ببرند تا هنگاميكه حرف خوب ميزند، شنونده از او حرف خوب نشنود. خوب شنيدن به علت آن ويژگياي است كه از فرد گوينده منتقل ميشود. ظاهراً آدمها با هم فرق دارند؛ يعني برخي از طريق چشم بهتر ميفهمند، بعضي از طريق گوش. اگر خواستم ارتباطي برقرار كنم بايد بدانم كه طرف مقابلم چه حسي از احساساتش در دريافت، بهتر و دقيقتر عمل ميكند تا اثري كه ميگذارم، جديتر و واقعيتر باشد. زمانها نيز تأثيرگذارند و بايد دانست كه كدام زمان براي كدام نوع از گفتهها بهترين است؛ همة اينها را بايد يافت و در ذهن مرور كرد تا اينكه بهترين تأثيرگذاري به دست آيد. بايد بدانم كه چگونه ارتباط برقرار كنم، چگونه اهداف مورد نظر خود را به طرف مقابل منتقل كنم كه او هر چه را اراده كردم همان را برداشت كند. زيرا در بحثهاي ارتباطات ميگويند، معنا آن چيزي نيست كه اراده ميكنيد كه عرضه كنيد، بلكه آن چيزي است كه مخاطب شما دريافت ميكند؛ چرا كه حرفها در خلاء جا نميگيرند. حرفها در جايي قرار ميگيرند كه داراي اطلاعات و نكات ذخيره شدة ديگري است. اگر شما همة اصول را در ارائه رعايت كنيد، باز هم ذخاير مخاطب است كه معناي مورد نظر شما را تجزيه و تحليل ميكند. پس بايد كاري كرد كه آن ذخاير متناسب با اهداف شما حركت كند و جواب دهد. نه اينكه شما چيزي بگوييد و او چيز ديگري بفهمد. اين مسأله خيلي براي آدمي بد است و احساس زيان ميكند. هنگاميكه ميگويد من اين حرف را نزدم، يعني مخاطب من چيزي را دريافت كرده كه من نگفتهام. چرا كه نتوانسته است، زمينهها و ذخيرههاي مخاطبش را متناسب با آنچه كه اراده كرده است تغيير دهد. در بحث مهارتهاي ارتباط، اين مقولهها مورد بحث است. يعني اينكه بدانيم فرد كيست و چه ويژگيهايي دارد تا بر اساس آن او را آماده كنيم و اينكه بدانيم پيام چيست و چگونه بايد آن را آراست، چگونه بايد آن را تحويل داد و چگونه بايد ادبيات پيام را درست كرد كه خوب جواب بدهد. حتي هر كس ميتواند در تجربة خود مرور كند و اصولي را به دست آورد. به دورة تحصيل خود برگرديد و ببينيد در آن دوره چه ميكرديد، با چه كساني راحتتر بوديد و حرفهاي آنها را بهتر متوجه ميشديد؛ و اينكه چرا اينچنين بود. آنها چه ويژگي داشتند كه پيام آنها براي شما زيبا جلوه ميكرد و شما به بهترين نحو آن را دريافت ميكرديد. آيا گونة صحبت كردن آنها و احترامي كه براي شما و نظرات شما قائل بودند، چنين تأثيري داشت؟ با بررسي اين موارد ميتوان ضوابط و اصولي را به دست آورد كه اگر آن ضوابط و قواعد رعايت نشود، ارتباط، تأثيري در پي نخواهد داشت. اين است كه گفته ميشود ارتباط فقط از طريق كلام برقرار نميشود، بدن هم مؤثر است. بسياري، كلماتي زيبا در ارتباطشان به كار ميبرند اما چون چشمشان خلاف زبانشان حرف ميزند، حرف آنها اثر نميگذارد. زبان بدن، زبان بسيار گويايي است. امروزه بعضي از جرمها از طريق زبان بدن كشف ميشود. مثلاً كسي كه كانتينر مواد مخدر حمل ميكند و در مرز جلويش را ميگيرند، از او ميپرسند كه در ماشين چه داري؟ ميگويد: مواد غذايي ميبرم. وقتي كه مأمور چشمش به چشم او ميافتد، حس ميكند كه مثلاً مردمك چشم او تكان خورد و همچنين از طريق ساير تغييراتي كه در بدن فراهم ميشود، متوجه دروغگويي او ميشود و ميگويد اجازه بدهيد ماشين را بگردم، چرا كه زبان بدن چيزي ميگويد مخالف زبان كلام. بعضي از بچهها كه خيلي كم حرف ميزنند انسان را جذب خود ميكنند. برخلاف بعضي ديگر كه حرفهاي زيبا ميزنند اما مورد توجه قرار نميگيرند، چرا كه از چهرة بچة كم حرف احساس ميشود كه دوستداشتني است اما از چهرة نفر دوم چنين حسي به وجود نميآيد. در اين موارد آزمايشهاي زيادي صورت گرفته است. ارتباط در امكان برقراري به چند دسته تقسيم ميشود: اولين نوع ارتباط، تسليم است. و آن ارتباطي است كه در آن يك نفر فرمانده است و يك يا چند نفر مطيع هستند. مثل زني كه تسليم مرد خود باشد يا مردي كه تسليم زن خود باشد. يك نفر صددرصد تابع طرف مقابل باشد. هر چيزي كه او بگويد، هر چيزي كه او بخواهد، هر چيزي كه او تصميم بگيرد، همان بايد بشود. نوع دوم ارتباط، سازش است. سازش تسليمي دوجانبه است. در تسليم يك نفر دستور ميدهد اما در سازش هر دو نفر دستور ميدهند. مثلاً فردي به طرف مقابلش ميگويد، در اين مورد هر چه كه من گفتم باشد، طرف مقابلش هم ميگويد به شرطي كه در اين مورد هر چه كه من گفتم، باشد. صلحنامه نوعي سازش است. مثل اينكه طرفي به طرف مقابل ميگويد، تو از اينجا به اين طرف نيا من هم به مخالفان تو كمكي نميكنم. يعني هم بايد تو مطيع من باشي، هم من مطيع تو هستم. سازش در واقع تسليمي است كه دو طرف در بخشهاي مختلف، نسبت به هم دارند. نوع سوم ارتباط،توافق است. فرق توافق با سازش در اين است كه توافق كمي آرامتر، منطقيتر و انسانيتر است. اين نوع ارتباط در كلام مسئولين، موافقتنامه ناميده ميشود. در موافقتنامه تندي و سختي نيست، بر خلاف سازش كه در آن نوعي سختي و فشار وجود دارد. در موافقتنامه تفاهم است. مثلاً دو كشور با هم تفاهم ميكنند كه يك طرف مرز بازرگاني را نسبت به ديگري باز كند و طرف ديگر جنس ميخرد. اينها گرچه زندگي بشر را ميگذرانند اما چون شادي، سرور و لذت ندارند، آخرالامر يك حالت كسالت به وجود ميآورند. در تسليم، كسالت خيلي بيشتر است تا در توافق. ولي در هر حال چون براساس ميل دروني، تحقق نميگيرد، آن لذت، شادابي و رضايت را ندارد. ارتباط نوع چهارمي هم قابل ملاحظه است كه آن را ارتباط مؤثر «Rapport» ميناميم. “Rapport ” از الفاظ مشترك است. مثل شير كه لفظ مشتركي است بين شير آب، مايع سفيد رنگي كه مينوشيم و حيواني درنده. Rapport مشترك است بين خبرچيني، كه معمولاً قديميترها از آن استفاده ميكردند.و ارتباط. اما اكنون از اين واژه، كه در كشورهاي ديگر مورد استفاده است، ارتباط مؤثر اراده ميشود. ارتباط مؤثر چند ويژگي دارد كه در صورت فراهم آمدن اين ويژگيها، واقع ميشود. اولين ويژگي اين است كه در آن ارتباط، پيامي منتقل ميشود. به اين معنا كه ارتباطي كه بين انسانها برقرار ميشود، در اصل به اين جهت است كه يك پيام و هدفي دنبال شود. اما دو ويژگي ديگري كه باعث ميشود اين نوع ارتباط به طور خاص، از ديگر ارتباطها جدا شود اين است كه طرفين در آن احساس رضايت و لذت ميكنند. مثل زندگي شخصي و خانوادگي كه در آن، ارتباط در صورتي مؤثر خواهد بود كه كساني كه با هم زندگي ميكنند احساس رضايت و لذت كنند به طوري كه منتظر ديدار هم باشند. مرد سعي كند زودتر به منزل برسد، چرا كه خانم و همچنين فرزندان منتظر ديدار او هستند. اما اگر چنين انتظاري وجود نداشت و چارهاي نبود جز اينكه مرد بايد به خانه برود و بخوابد و زن بالاخره ميداند كه شوهرش خواهد آمد و بچهها هم ميدانند كه پدرشان ميآيد؛ اما از اين ديدار احساس لذت نكنند، اين ارتباط، ارتباطي مؤثر نخواهد بود. اما رضايت چيست؟ رضايت عبارت است از حالتي كه به يك انسان دست ميدهد، و در اثر اين حالت، انرژيهاي از دست رفته بازسازي ميشوند، كسالتها برطرف ميشوند و فرد براي حركت بعدي داراي انرژي جديد ميشوند. براي فهم بيشتر مفهوم رضايت مثالي ميآوريم. مادربزرگهاي ما وقتي كه خانة دخترشان ميآمدند، ميديدند كه لباس ميشويند، نخود و لوبيا پاك ميكنند، اگر لازم بود سبزي ميگرفتند و پاك ميكردند. وقتي آنجا بودند بسيارشاداب و سرحال بودند. اما حالا كه يك دختر جوان ازدواج ميكند از درست كردن غذاي ساده نيز، احساس خستگي ميكند؛ چرا كه در گذشته انجام اين كارها رضايت و لذت در پي داشت اما امروز اين احساس وجود ندارد. با توجه تعريف رضايت، ويژگيهاي رضايت عبارتند از اينكه تمام كسالتها را از انسان ميگيرد، انرژيهاي از دست رفته را احياء ميكند و فرد دوباره براي كارهاي جديد آماده ميشود. كسي كه با رضايت نماز ميخواند، مستحبات را نيز به جا ميآورد اما آنكه بدون رضايت اين تكليف را انجام ميدهد، لحظه به لحظه منتظر است كه نماز تمام شود. مثل كسي كه با رضايت دعاي كميل را گوش ميدهد تا تمام شود و كسي كه رضايت ندارد منتظر است كه دعا زودتر تمام شود. بنابراين ويژگي دوم ارتباط مؤثر اين است كه افراد كنار هم احساس رضايت و لذت كنند. سومين ويژگي اين است كه افراد براي ارتقاء يكديگر تلاش كنند و انديشة آنها اين است كه همديگر را رشد دهند. اين سه ويژگي حداقل چيزي است كه لازم است تا ارتباطي مؤثر واقع شود. ارتباط مؤثر يعني اينكه در آن پيام مورد نظر به طور صحيح عرضه شود. چه اگر پيام به اين صورت منتقل نشد، ارتباط تأثيري نخواهد داشت. فرض كنيد يك شخص خيلي با سواد، بالاي منبري برود و بهترين و زيباترين حرفها را بزند وقتي كه پايين آمد، چند نفري هم كه هميشه با او هستند و اطراف او مينشينند بگويند كه خيلي خوب بود، اما بقيه بگويند كه ما نفهميديم؛ در اينجا بايد گفت كه ارتباط مؤثر نبوده است. در صورتي ميتوان به ارتباط مؤثر دست يافت كه اصولش را رعايت كرد. از اصولي كه بسيار مهم است اينكه ارتباط را يك فرآيند درنظر بگيريم؛ فرايند عبارت است از رويدادهاي به هم پيوسته و به هم وابسته و قابل تشخيص كه در سير يك هدف و براي رسيدن به يك هدف اتفاق ميافتد؛ در هر ارتباط يك مجموعه رويداد وجود دارد. براي مثال، در ساخت ماشين پيكان هزاران رويداد انجام ميشود. بايد ورق آهن خريده شود، خم شود، جوش بخورد دركنار اينها بايد موتور تهيه شود و قسمتهايي تراشكاري شود. اينها يا در عرض هم هستند يا در طول هم. يعني اگر ورق گرفته نشود، خم نميشود، اين ارتباط طولي است. اما ارتباط عرضي مثل اينكه وقتي بدنه را درست ميكنند، موتور را هم درست كنند و اينها را با هم جمع ميكنند تا هدف تحقق پيدا كند. تأكيد بر اين تعريف از اين جهت است كه نتيجة مورد نظر ما، از جمعبندي اين اتفاقات كوچك به دست ميآيد. اگر بخواهيم نتيجهاي مطلوب داشته باشيم، بايد اتفاقات كوچك هم مطلوب باشند نميشود كه به اين اتفاقات توجهي نكرد و انتظار نتيجهاي مطلوب داشت. آنهايي كه فرايندنگر هستند ميگويند كه بايد به همة رويدادها توجه كرد و آنها را استخراج نمود. در مثال ساخت پيكان بايد گفت، خريد ورق رويداد است، خم زدن آن رويداد ديگري و جوش دادن آن نيز همين طور است. به همة رويدادها از بالا تا پايين بايد توجه كرد، چه رويدادهاي طولي، چه رويدادهاي عرضي سپس بايد تلاش كرد هر رويداد در جاي خود اتفاق بيفتد و اين فايدة نگاه فرآيندي است. يعني ما در نگاه فرآيندي مراقب هستيم كه هر رويدادي، در جاي خود و درست انجام شود. زمانيكه درست عمل شد ما نتيجة درست به دست ميآوريم. اگر بخواهيم ارتباط را فرايند در نظر بگيريم، بايد تمام رويدادهايي كه در آن مؤثر است را ريز كنيم. مثلاً فردي كه ميخواهد در ارتباطش مؤثر باشد، بايد ببيند چه چيزهايي از او مؤثر است؟ شخصيت، سواد، نوع برخورد، نوع همفكري و هر چه كه هست؛ بايد به اينها توجه داشته باشد. و همينطور در مورد طرف مقابل بايد توجه كند كه او كيست، سن او چقدر است، جنس او چيست، ويژگيهاي شخصيتيش چيست، سابقههاي زندگي او چيست، همة اينها را بايد درآورد. در مورد پيام نيز به همين ترتيب است، اينكه پيام چيست و با چه ادبيات و مثالهايي ميتواند خوب عرضه شود. مثلاً محيط، يك رويداد است، زمان گفتگو، كساني كه با من همراه هستند، حال و حوصلة كسي كه سخن ميگويد، اينها همه رويداد هستند. چنين نيست كه محتواي صحبت عالي باشد و بقية قضيه مهم نباشد. گاهي براي بعضي چنين شبههاي ايجاد ميشود كه ميگويند آنچه مهم است محتواي صحبت است و بقيه چيزها مهم نيست. مثلاً زماني كه پسري دير به خانه ميآيد و پدر ميخواهد او را نصيحت كند، اگر بخواهد همان لحظة ورود پسر پيام را منتقل كند، جواب نميدهد؛ چرا كه زمان مناسب نبوده است. هنري وجود دارد به نام هنر گوش كردن كه در ارتباط مؤثر فوقالعاده مهم است. هنر گوش كردن به اين معناست كه هنگامي كه طرف مقابل صحبت ميكند، خوب گوش كند و بايد دانست كه بدترين جاي صحبت كردن زماني است كه در حال و هواي خود مشغول صحبت كردن است. در اين زمان هرگز نبايد طرف مقابل را نصيحت كرد، بلكه بايد همة زمينهها را به او داد مگر در مواردي كه شخصي به مقصد اينكه نصيحت شود آمده باشد و مشاوره بخواهد. البته احتياط اين است كه در فرصتي غير از آن نشست به او كمك شود، چرا كه معمولاً در همان نشست جواب نميدهد و فرد مقاومتهايي را از خود نشان ميدهد كه آن مقاومتها مانع از فهم صحيح مطلب ميشود. بنابراين اصل اول يك ارتباط مؤثر فرآيند محسوب كردن آن است. در موارد مختلف زندگي بحث فرآيند بسيار به چشم ميخورد؛ غذا پختن، فرآيندي است كه در آن چندين رويداد كنار هم قرار ميگيرند و جمع آنها غذا ناميده ميشود؛ اگر غذا بد شد، بايد ديد كدام يك از رويدادها يا چه رويدادي از آن اشكال داشته است. اصل دوم اينكه، آنچه در ارتباط منتقل ميشود، نتيجة تأثيرهاي متقابل است كه بحث واضحي است و فقط توجه به آن براي ما مهم است. ارتباط، مجموعة تأثير و تأثرهاست. مثل اينكه نگاه طرف مقابل در نگاه شما اثر ميگذارد و نگاه شما باعث ميشود كه او اثر بگيرد. مثال زدنها، پرسش و پاسخها و همة تأثيرهاي متقابل پيام را منتقل ميكنند. لذا كسي كه ميخواهد به امر ارتباط دست بزند، بايد از اين تأثير و تأثرها مراقبت كند. پدر يا مادري را در نظر بگيريد كه كنار فرزند خود نشسته است و با او در مورد موضوعي اخلاقي يا فكري گفتگو ميكند. در هنگام گفتگو متوجه نيست كه فرزند به جاي آنكه از آن چهره محبت درك كند، نوعي تنفر و انزجار درك ميكند، از صحبتها زده ميشود، ارتباط تأثيري در پي نخواهد داشت و توصيهها انجام نميشود، چرا كه اثرهايي كه در غير كلام رد و بدل شده در جاي خود مؤثر بود. امروز در بحث ارتباطات گفته ميشود كه محتوا را با اصل قرار ندهيد، گرچه محتوا مهم است، اما فضا، حالات و ادبيات هم مهم هستند. اگر بخواهيم اين مطالب را بشكافيم و بهتر آن را باز كنيم، اين طور شكافته ميشود كه تأثيرها هم از محتوا، هم از حالات چهره و هم از سخن برميخيزد. چين و چروك صورت، اخم ابروها و هرچه كه در چهره نشان دارد مهم است. همين طور انعطاف، كه خود انعطاف ميتواند به عنوان يك اصل مطرح باشد. انعطاف به اين معناست كه اگر من از عباراتي استفاده كردم و جواب نداد، روش خود را عوض كنم و يا مثالم را تغيير دهم. گاهي، وقتي به كساني كه انعطاف ندارند انتقاد ميشود، ميگويند كه روش من چنين است و آن را درست ميدانند. مثلاً وقتي كه به يك استاد گفته ميشود كه با دانشجو چنين صحبت نكنيد، او جوان است و خود كسي است كه سواد دارد، در پاسخ ميگويد: روشم اين است و بيست سال است كه سابقه دارم. يعني فكر ميكند كه چون بيست سال سابقه دارد و مجهز به يك محتواي خوب است لذا ميتواند به هر طريقي كه خواست، اين محتوا را عرضه كند. در حاليكه اينگونه نيست؛ وقتي كه انسان محتوا را داشت، بايد بداند كه لحن نيز بسيار مهم است. برخي با اينكه صحبتشان محتواي خطايي دارد، در انتقال آن بسيار موفق هستند و افراد، محتواي صحبت ايشان را بسيار خوب دريافت ميكنند، چرا كه لحن را رعايت ميكنند. برعكس كساني هستند كه صحبتشان محتوايي بسيار زيبا دارد اما چون لحن و حالات چهرةشان مناسب نيست، آن محتوا اثرگذار نخواهد بود. تأثيرهاي متقابل، هم از محتوا، هم از حالات، هم از لحن و هم از انعطافي كه در بحث است، به دست ميآيد. آمادگيهاي ارائه كننده در امر شناخت، واجد نقشهاي بسياري است و تأثيرهاي متقابل را به وجود ميآورد. در اينجا مثالهايي ساده آورده ميشود و در جاي ديگر به شرح كامل پرداخته ميشود. گاهي انسان با كسي حرف ميزند، به او نگاه ميكند، گاهي اوقات سرش را تكان ميدهد، گاهي چشمهايش تصديق ميكنند، گاهي ميگويد عجب! در اين مواقع انسان حس ميكند كه طرف مقابل، مطالبش را ميفهمد و متوجه ميشود. زماني كه انسان چنين حسي را از طرف مقابل ميگيرد، بهتر از زماني است كه چنين حسي را دريافت نميكند. همين طور زماني كه بچهاي با مادرش در مورد دوستش صحبت كند، و حواس مادر كاملاً مشغول پختن غذاست، اگر در آن زمان، مادر فرزندش را نصيحت هم بكند، فرزند نصيحت را دريافت نميكند، چرا كه دريافت، تأثيري متقابل است؛ تأثير مادر به فرزند در اينجا به اندازهاي است كه مادر ميگويد او كه حرف من را نميفهميد، گويا اصلاً من را قبول ندارد؛ فقط همين است و حالات ديگري به او دست نميدهد. چرا كه آمادگي ارائه كننده، يعني آنكه پيام ميدهد، بسيار مهم است و توجهي به آن نشده است. در آمادگي پيام دهنده، شكلهايي وجود دارد كه، چند تا از آن را ميآوريم؛ يكي گوش كردن است. مثل همين مثالهايي كه زده شد. انسان بايد بنشيند و گوش كند و اجازه دهد طرف مقابل حرفش را بزند. يكي ديگر، درك احساس و ادراك طرف مقابل است؛ اصطلاحاً به آن احساس مشترك گفته ميشود. فرض كنيد كه بچة كوچكي نزد مادرش ميآيد و به او ميگويد كه خيلي احساس گرما ميكند؛ اما مادرش به او ميگويد هوا خيلي هم خوب است؛ بيخود لباست را درنياور كه سرما ميخوري! اكنون همين ارتباط را مورد تجزيه و تحليل قرار ميدهيم. بچه ميگويد گرم است، مادر ميگويد هوا خوب است. بچه ميتواند بگويد، من احساس گرما ميكنم، چه ربطي به مادرم دارد! مثالي ديگر ميآوريم، بچه ميگويد: مادر! من خانة خاله را دوست ندارم، مادر ميگويد: تا به حال كسي را ديدهاي كه بگويد خانة خاله بد است! چنين به نظر ميرسد كه مادر به فرزند خود بگويد، احساس و ادراك تو هيچ ارزشي ندارد و اين احساس و ادراك من است كه ارزشمند است و تو نيز بايد طبق احساس من رفتاركني. نتيجة اين ارتباط به اين صورت است كه بچه به اتاقي ميرود و لباس خود را درميآورد، و يا اينكه به خانة خاله ميآيد و به در و ديوار نگاه ميكند؛ حس او نسبت به مادر اينگونه ميشود كه به او توجه نكرده است و او را نفهميده است. اينكه جوانها و نوجوانها ميگويند ما درك نميشويم، شايد بخشي از علت آن اين باشد كه احساس مشتركي وجود ندارد. در بحثهاي تبليغاتي – انتخاباتي اخير، كاري كه انجام ميدادند، ايجاد احساس مشترك بود؛ به اين صورت كه جوانان فكر ميكردند كه فلان نامزد، حرف آنها را ميفهمد و آنها را درك ميكند و در مورد رقباي او ميگفتند كه آنها حرف ما را نميفهمند، اگر ما بگوييم فلان چيز را ميخواهيم، ميگويند كه شما بيخود ميخواهيد! اما آنكه ميگويد اين هم يكي از خواستهاي جوان است و بايد بر آن كار شود، جوان حس ميكند كه درك شده و جستجو نميكند كه چه شده يا چه نشده است؛ اين حس او را متقاعد ميكند كه پشت او شعار دهد و از او حمايت كند. منظور و مفهوم حس مشترك لزوماً اين نيست كه انسان حرف طرف مقابل را تأكيد كند، بلكه بحث اين است كه اجازه دهيد ذهن او براي شنيدن حرف من باز شود. فرض كنيد پسري در حاليكه عصباني است نزد پدر ميآيد و ميگويد، اگر من فردا به مدرسه بروم علي را كتك خواهم زد! اگر پدر در پاسخ بگويد، اگر چنين كني مدير هم تو را كتك ميزند، در اين صورت پسر ميگويد طوري ميزنم كه مدير نفهمد. در حاليكه پدر قصد داشته كه به پسر پيام دهد كه چنين كاري را انجام ندهد اما نتيجه برعكس شده است چرا كه حس مشتركي ايجاد نكرده است. در حاليكه پدر ميتوانست چنين بگويد كه پسرم! حتماً خيلي تو را اذيت كرده است. در اين صورت پسر ميگويد، بله، مدادم را برداشته است. بعد پدر ميتوانست بگويد، مطمئني كه او چنين كرده است؟ پسر ميگويد: مداد روي ميز بود و غير از او هم كسي به كلاس نيامد. پدر ميگويد ممكن است زير ميز افتاده باشد. پسر پاسخ ميدهد كه زير ميز را نگاه كردم. پدر جواب ميدهد ممكن است كه از كيف خودت افتاده باشد. پسر ميگويد كيفم سوراخ نيست و در نهايت پسر ميدهد كه ميروم از او ميپرسم. در اين صورت، آنچه را كه پدر انتظار داشت، همان شده است. نتيجه در صورت ارتباط متقابل به وجود ميآيد، نه در اثر قوي بودن استدلال. چنين نيست كه من استدلالم را قوي كنم و بگويم چون استدلال من قوي است، حتماً اثر خود را خواهد گذاشت. ارتباط متقابل در اثر مجموعهاي از اتفاقها پيش ميآيد. هم محتوا تأثير دارد، هم حالات چهره. تأثيرگذاري حالات چهره به اين صورت است كه هنگاميكه با طرف مقابل حرف ميزنيد، او در چهرة شما اخم و تنفر، و يا حس زيبايي و دوستي و محبت را خواهد ديد. در قرآن، در مورد رسالت حضرت رسول (ص) مسئلهاي مطرح است كه ميفرمايد اگر تو غليظ القلب بودي از اطرافت پراكنده ميشدند. فقط استدلال قوي داشتن چندان مهم نيست، چرا كه فقط بخشي از ماجراست. اينكه مشركين نميگذاشتند كسي حضرت رسول را ببيند به اين دليل بود كه چهرة ايشان با افراد، حرفهايي ميزد كه جذب ايشان ميشدند، و چندان نيازي نبود كه كلام ايشان را هم بشنوند. آنچه در نظريههاي جديد مطرح است اين است كه حرفهايي را كه بدن انسان ميزند، نسبت به كلام انسان، غنيتر و قويتر است. لذا هرگاه اراده كرديد كه كسي را به امري هدايت و تربيت كنيد، در ذهن خويش چهرهاي زيبا از او بياوريد، در مورد خوشحالي و خوشبختي او بيانديشيد و از اينكه او ميخواهد به مقامي برسد، شاد باشيد؛ در اثر كمك اينچنيني شما تحولي در وجود او تحقق پيدا ميكند. اگر فقط صحبت كردن و استدلال كردن باشد، براي مخاطب شما اثرگذار نيست. گفتهاي مؤثر است و آن را ميپذيرد كه هنگامي كه با او سخن ميگوييد حسي زيبا داشته باشد. چهرة شما به او نشان دهد كه او را دوست داريد و نشان دهيد كه به او علاقهمند هستيد؛ اگر گفتيد به حسب وظيفه ميگوييم، طرف مقابل هم فقط ميشنود و تأثيرگذار نيست. علت اينكه آمده است ديدن انسانهاي مهذب ثواب دارد نه اين است كه حرفهاي آنها را بشنويد، بلكه چهرة آنها نشان ميدهد كه چقدر شوق ايمانآوري ديگران را دارند. شوق پيامبر قدري بود كه قرآن به او ميفرمايد: لعلك باخع نفسك! عنقريب است كه جانب را از دست بدهي! اينها به علت علاقة ايشان است و همين انسانها را جذب ميكند. اصل سوم همدلي است، همدلي عبارت است از اينكه انسان بتواند خودش را جاي طرف مقابل بگذارد و ببيند اگر جاي او بود و كسي اين حرف را به او ميزد، چه عكسالعملي نشان ميداد. اگر بچة كسي از دنيا رفته باشد و بخواهيم به او خبر دهيم، بايد بتوانيم خود را جاي او بگذاريم و ببينيم اگر بچة ما چنين شده بود آيا آمادگي داشتيم كه كسي به ما بگويد، سلام، فرزندت مرد. لذا ابتدا بايد مقدماتي را در نظر گرفت و همدلي كرد. در شادي هم، به همين شكل است. اما خارج از اين دو فضا، گاهي امكان همدلي كاهش مييابد. مثل جايي كه كسي حجاب ندارد و ميخواهيم از او بخواهيم حجاب داشته باشد. همدلي در اينجا به اين معناست كه ببينيم آيا فشارهاي جانبي دارد، در خانهاي كه زندگي ميكند چگونه با او صحبت ميكنند؛ در هر حال بايد خود را جاي او بگذاريم و ببينيم با كسي كه چنين وضعي دارد، چطور بايد برخورد كرد و چه جملهاي بايد به او گفت كه راحتتر آن را بپذيرد. ممكن است چنين بتوانيم ارتباط داشته باشيم كه از او بپرسيم، آيا خدا را دوست داري؟ او هم خواهد گفت، بله. بعد بگوييم فكر ميكني خدا هم تو را دوست داشته باشد؟ باز هم احتمالاً خواهد گفت، بله. يك روايت قدسي داريم كه اگر كساني كه به خدا پشت كردهاند، ميدانستند كه خدا چقدر آنها را دوست دارد، از شوق ميمردند. البته اين در مورد كساني است كه پشت كرده بودند چه رسد به آنها كه در راه هستند. بعد به او بگوييم، خدا چون ما را دوست دارد هدايايي به ما داده است، بنابراين اگر ما هم او را دوست داشتيم، بايد به او هديه بدهيم و بگوييم فكر كن، ببين چه كار تو ميتواند براي خدا هديه باشد، آن كار را انجام بده. نتيجه اين ميشود كه در ديدارهاي بعد او به ما نزديكتر ميشود. اما زماني كه همدلي وجود نداشته باشد، در همان فضاي نخست قضيه از ريشه منتفي است. پايههاي همدلي: 1-پاية اول همدلي، شناخت ويژگيهاي مخاطب است كه به سه صورت است: الف: عام: آن چيزي است كه در روانشناسي رشد مطرح است مثال اينكه ميگويند، دختران و پسران از چه سالهايي نوجوان ميشوند و چه ويژگيهايي دارند. بايد بدانم طرف مقابلم چگونه است تا بتوانم با او صحبت كنم. بايد طوري صحبت كنم كه فكر نكند كه برايش ارزشي قائل نيستم. ب: خاص: عبارت است از آنچه كه فرد به طور خاص پيدا ميكند مثل اينكه در خانوادهاي خاص زندگي ميكند كه آن خانواده مرفه يا فقير هستند. او از اين جهت با ديگران متفاوت است. ج: موردي: در اين صورت از شناخت، بايد فضا را شناخت. بايد دانست كه فرد در گذشته داراي چه حالت يا روحيهاي بوده است. مثلاً در مورد كسي كه عزيزش را از دست داده است، همدلي به اين معناست كه بدانيم او عزيزش را از دست داده است و نميشود مانند كسي كه اتفاقي برايش نيفتاده است، با او برخورد كنيم يا مثل كسي كه تازه ازدواج كرده و در حالت شادي است، همدلي اين است كه بدانيم او در چه وضعيتي است، تا ارتباطمان را بر اساس آن وضعيت طراحي كنيم. 2- پاية دوم همدلي، انعطاف است. به معناي آمادگي براي تغيير روش و تغيير وسيله. و قطعاً پيامبران، در اين زمينه بيشترين هنر را داشتند، به اين صورت كه اگر راهي را ميرفتند و جواب نميداد، راه ديگري انتخاب ميكردند؛ نبايد مثل كساني باشيم كه ميگويند اين سليقة من است يا من 20 سال است كه اين روش را دارم و حاضر به عوض كردن روشم نيستم، در حالي كه شايد كسي بگويد من روش 20 سال پيش را قبول ندارم. كسي در ارتباط موفق است كه آمادگي تغيير روش را داشته باشد. اين نكته ميتواند از هنرهاي بسيار بزرگ كسي باشد كه به منظور تربيت و ارائه يك نكته، ميخواهد ارتباط برقرار كند. او بايد به انواع راهها و روشها مجهز باشد تا اگر راهي جواب نداد، راه و روش ديگري پيش گيرد و آنقدر ادامه دهد تا بتواند به هدفي كه ميخواهد برسد. نكته: تفاوت ويژگي موردي و خاص در اين است كه ويژگي موردي، ثبات ندارد و موقت است، اما ويژگي خاص، در اثر تكرار به صورت يك صفت و ويژگي در فرد باقيمانده است. ويژگيها تا وقتي كه ثبات نيافتهاند، موردي هستند و هنگاميكه ثبات مييابند خاص هستند. پذيرش طرف مقابل: درك احساس و ادراك طرف مقابل زماني آغاز ميشود كه فرد ارتباطش را آغاز ميكند. در ارتباطهايي كه وجود دارد مثل ارتباط پدر و مادر با فرزند، يا ارتباط مسئول يك گروه دانشجويي با دانشگاه و يا ارتباط دبير با شاگرد، فرد هنگامي كه با طرف مقابل صحبت ميكند، بايد متوجه احساس و ادراك او باشد. بايد طرف مقابل را قابل بداند و چنين حس كند كه طرف مقابل همان كسي است كه حرف او را ميفهمد، و خود كسي است كه ميتواند به او كمك كند. نكته: اگر در برقراري ارتباط شرط گذاشتيد كه فقط كساني ميتوانند با من صحبت كنند كه داراي چنين پوششي باشند و يا داراي ويژگيهاي ديگري باشند، به اين معناست كه طرف مقابل را مشروط پذيرفتهايد. در حاليكه بايد پذيرش شما، غيرمشروط باشد. مثلاً اگر مربي هستيد و قصد هدايت و تربيت داريد، بايد طرف مقابل چنين حس كند كه شما او را ميپذيريد، اگر حس كند شما برايش شرط و شروط و قاعدهاي گذاشتهايد، ديگر به سراغ شما نميآيد. توجه به اين موضوع در محيطهاي عمومي مثل خوابگاهها مهم است. فرض كنيد مسئول يك خوابگاه دانشجويي هستيد، گزينش افرادي كه در خوابگاه هستند، دست شما نبوده است و زندگي در خوابگاه حق طبيعي آنهاست و شما فقط عهدهدار وظايف خود هستيد. در اينجا بايد به اين اصل رفتاري توجه داشته باشيد و همه بايد حس كنند كه شما خيلي خوب هستيد. اگر از دانشجويان پرسيده شد كه چرا فلاني خوب است، بگويند كه كار ندارد من چگونه هستم، حجاب دارم يا نه، نماز ميخوانم يا نه، آماده است كه بروم با او صحبت كنم و او نيز با من حرف ميزند. اينها باعث برقراري ارتباط مؤثر ميشود. اگر فرد حس كرد كه ظرفيت پذيرش او را نداريد، اين مطلب از همان ابتدا مانند سدي در ذهنش قرار ميگيرد و به مانند يك صافي مقابل چشمش ميآيد. به لحاظ وجود آن سد و صافي، پيامهاي ديگر شما را دريافت نميكند. در حاليكه شما ميخواهيد با او صحبت كنيد. در بحثهاي سياسي اخير، شعار برخي در انتخابات، عملاً همين بود. بدين صورت كه آنچه در پس كلامشان به مردم منتقل ميكردند، اين بود كه شما در هر شرايطي كه هستيد، من ميتوانم به شما كمك كنم. اما ممكن است نامزدهاي ديگر، طوري صحبت كنند كه مخاطبين احساس كنند كه چنين نيست. اگر مأمور هدايت گروهي هستيد كه افراد آن نيز متنوع ميباشند و ميخواهيد پيامي ارائه دهيد كه اثرگذار باشد، بايد اين اصل را رعايت كنيد. اما بايد اين پيام به آنها منتقل شود كه شما آنها را در همة وضعيتها ميپذيريد و اگر چنين حس كنند كه شما آدمها را به طور مشروط ميپذيريد، باعث ميشود كه طرف شما نيايند و شما هر قدر هم كه سواد و اطلاعات داشته باشيد، عدهاي از اطراف شما دور ميشوند كه شايد بيشترين نياز را به دانش شما داشته باشند. البته اين مطلب سطوحي دارد، اگر فردي در سطح انكار مسلمات است، در صف دشمن ما قرار ميگيرد و تكليف با دشمن مشخص است؛ اما كسي كه درصف دشمن نيست، بلكه در صف دوست ناآگاه است و يا كسي كه مدتي شيطان بر او تسلط يافته است و يا تبليغات دشمن، بر او تسلط دارد، ما بايد پذيراي او باشيم تا بتوانيم حرفهايمان را به او منتقل كنيم و اين باور را به او منتقل كنيم كه او را دوست داريم و به او علاقهمنديم. به ما مربوط نباشد كه او چگونه فردي است و چهكار ميكند، فقط بخواهيم به او كمك كنيم. *يك تمرين براي شما: اگر شخص خاصي مورد نظرتان است كه ميخواهيد به او كمك كنيد، در تصوير ذهنيتان او را انسان خوبي ببينيد، به اين صورت كه در تنهايي خود فكر كنيد كه تمام آنچه شما گفتهايد را انجام داده است و تأثير زيادي برايش داشته است. در دعاهايتان اسمش را بياوريد. هرگاه چيز خوبي طلب ميكنيد، براي او هم حتماً طلب كنيد. مثلاً وقتي زيارت ميرويد، نام او را حتماً ببريد. صفت خوبي كه دارد در مقابل صفات بدش در ذهن خود زنده كنيد. آنگاه خواهيد ديد كه در هدايتش چقدر موفق ميشويد و چقدر خدا به شما كمك ميكند. اما وقتي انسان ذهنش را از آن خالي كند، فقط جنبههاي منفي او به ذهنش ميآيد و در برقراري ارتباط ناتوان ميشود و اين ناتواني مقدمة ناتوانتر شدن است؛ و اين امر فقط به اين جهت كه انسان نميخواهد ذهني فعال داشته باشد، بينتيجه ميماند. اين موضوع بعدها به عنوان “ الگوهاي انتظار ” تدريس خواهد شد. چرا كه انسان معمولاً چيزهايي را درك ميكند كه انتظار آنها را دارد. مثل كسي كه فرزندش را دست و پا چلفتي ميداند هر وقت كه او كاري انجام ميدهد انتظار دارد كه او زمين بخورد يا خرابكاري ديگري انجام دهد. اما اگر صفت خوبي از فرزندش را به ذهن بياورد، روابطش با او به كلي فرق خواهد كرد. هميشه ارتباط به يك هدف و منظور خاص برقرار نميشود، چرا كه انواع گوناگوني دارد، بايد هدفها دستهبندي شود تا روش مناسبي براي رسيدن به آن ارائه گردد. انواع ارتباط: الف- ارائه خبر: يك مثال براي ارائه خبر خوب بزنم. فرض كنيد كه شخصي در بيمارستان منتظر پدر شدن است. پرستار براي خبر دادن، او را صدا ميزند و هدف او از اين صدا زدن برقراري ارتباط با او ميباشد. پس از برقراري ارتباط خبر را به او ميدهد؛ در حاليكه اگر قبل از برقراري ارتباط به او خبر ميداد كه مثلاً آقاي حسيني، دختر! يا آقاي احمدي، پسر! هدف او برقراري ارتباط كه همان پاداش يا شيريني باشد، تأمين نميشد. يا در مورد ارائه خبر بد، هنگاميكه ميخواهيم خبر مرگ پدر كسي را به او بدهيم، هدف ما در اينجا تسكين فرد مقابل است. بنابراين بايد قبل از ارائه خبر زمينهسازي كنيم و خبر را بدون پيشزمينه بيان نكنيم. لذا اول بايد اهداف روشن شود و سپس براي هر هدف فرضيههايي در نظر گرفته شود. در برقراري ارتباط بايد به سؤالهاي زير پاسخ داد تا هدف بهتر تأمين شود: 1-چه كسي بهتر ميتواند خبر را ارائه دهد؟ 2-اين خبر به چه نحوي داده شود؟ (با مقدمه، بلافاصله … ) 3-در اين خبر چه چيزي ميخواهد بيان شود؟ (بخشي از خبر، همة آن، مسائل جزئي يا كلي … ) 4-چه زماني براي خبردادن بهتر است؟ 5-چه مكاني براي خبر دادن بهتر است؟ 6-چرا ميخواهيم اين خبر را ارائه دهيم؟ ما به دنبال اثرگذاري هستيم، بنابراين براي مثال در مورد سؤال اول نبايد اصرار داشته باشيم كه حتماً فلان شخص خاص بايد خبر بدهد، بلكه بايد توجه كنيم كه آيا آن شخص هدف ما را تأمين ميكند يا نه؟ ب: آموزش: ارتباط ما به قصد آموزش است (جدا از آموزش و پرورش)، ايجاد نوعي تغيير در ارائه مفاهيمي كه عرضه ميشود. مانند دانشگاه كه بعضي واحدهاي درسي به موقع ارائه نميشود چرا كه بايد موقعيت دانشجو و وقت خالي استاد در نظر گرفته شود. در اين موارد هر چند دانشجو بتواند نمرة قبولي بگيرد، اما چيزي نياموخته است و اگر پس از مدتي به آن مطالب احساس نياز ميكرد، چيزي از آن را به خاطر نميآورد. همچنين ممكن است دانشجو نوعي مقاومت در برابر آن درس نشان دهد كه مانع از مفيد بودن آن درس شود. گاهي زمان ارائه، متكي به حالتي دروني است. اگر فرد كمبود يا حس فقدان نداشته باشد حركت نميكند. به عبارتي تا فقدان و كمبود در كار نباشد، حركتي انجام نميشود. ما بايد درمخاطب، احساس نياز ايجاد كنيم. او بايد احساس كند كه به مطلب ما نيازمند است، سپس به او عرضه كنيم. در غير اين صورت ارائهاي بيموقع است و فقط باعث اشغال ذهن و مقاومت ميشود. البته خود فرد در تأثيرپذيري مؤثر است. يعني تا اراده نكند، آموزش اثري نخواهد داشت. ج: شادي و لذت: گاهي ارتباط به منظور ايجاد فضايي شاد است. گاهي چون اهداف از هم تفكيك نميشود، هدف تأمين نخواهد شد. مثل اينكه ما ميخواهيم فضاي شاد در دانشگاه ايجاد كنيم، بايد بدانيم كه چرا ميخواهيم چنين كنيم. بايد به مفاهيم بزرگان توجه كنيم كه آنها چه ضوابطي براي شادي قرار ميدهند. اينكه ذهنيت برخي از افراد از مؤمن، فردي ناراحت، داغدار و غمگين است و نشاني از شادي ندارد، به اين دليل است كه نتوانستهايم براي شادي ضوابطي در نظر بگيريم و اگر بخواهيم بيضابطه باشيم هم به بيبندوباري كشيده خواهد شد. چنين وانمود شده كه ضابطهمند بودن شادي همان سختيها و عذابها را در پي خواهد داشت. در حاليكه چنين نيست، فضاي شادي ميتواند بيهيچ گناهي صورت گيرد و گفتههايي لطيف و زيبا در آن فضا به كار رود. كليت موضوع مورد قبول است. مثلاً امام رضا (ع) ميفرمايند: زندگي خود را چهار قسمت كنيد قسمتي براي امرار معاش، قسمتي براي ارتباط با خدا و قسمتي هم با دوستان براي اينكه عيبهاي هم را به هم بگوييد. قسمت آخر همان شادي و لذتهاي حلال است كه اگر به آن پرداخته نشود، نميتوان به امور ديگر پرداخت. اگر نتوانستيم فضايي شاد ايجاد كنيم و فقط نامي از آن داشتيم به علت اين است كه به آن شش سؤال پاسخ ندادهايم؛ و ممكن است به جاي فضاي شاد به فضاي خسته كننده دست يابيم و نتيجهاي برعكس بگيريم. اين مورد با دو مورد الف و ب تفاوت دارد. چرا كه در اين نوع ارتباط خود شخص نيز از آن بهرهمند ميشود. در ارائه خبر، فقط خبر ارائه ميشود و اتفاق ديگري نميافتد يا در آموزش، شايد فقط بحث رضايت از آموزش به ما دست دهد در حاليكه بحث شادي كاملاً تعاملي است و از مشخصههايي است كه نشان ميدهد آيا هدف ما تأمين شده است يا نه. در اين صورت است كه فرد ارتباط دهنده احساس شادي ميكند و اگر چنين احساسي نكرد، هدف به دست نيامده است. آنچه در هر سه مورد ذكر شده مطرح بوده اين است كه ما با افراد تهي و خالي روبرو نيستيم و هر يك داراي آمادگيها و برداشتهايي هستند و ما در اين برداشتها و آمادگيها، وارد ارتباط ميشويم. به همين دليل است كه در ارتباط، معنا به چيزي گفته ميشود كه مخاطب دريافت ميكند نه آنچه كه گوينده اراده كرده است. تنها اراده و لفظ نيستند كه باعث معنا يافتن ميشوند. گاهي در آموزش با افرادي روبرو هستيم كه نظر آنها، برخلاف نظر ماست، چيزي كه طرف مقابل به آن معتقد است، غير از چيزي است كه ما قصد آن را كردهايم. در اينگونه مواقع ما يك پله بالاتر و پلة قبل از ارائه، متقاعد ساختن است. ما براي متقاعد كردن تواناييهايي بايد داشته باشيم كه عبارتند از: 1-انديشه فرد مقابل را بشناسيم تا روش مقابله با آن را هم بدانيم. 2-نقد انديشة او را بدانيم و كاملاً به آن مسلط باشيم. 3-سخن خود را بشناسيم تا بهتر به او بباورانيم. اما چرا اين تواناييها لازم است؟ چرا كه بايد دو مرحله پشت سر بگذاريم: 1-فرد را از عقيدة خود نااميد و بياطمينان كنيم. 2-نظري را كه ارائه ميدهيم، بپذيرد و باور كند. |
