انسان در جستجوی معنی » نوشته ویکتور فرانکل ترجمه نهضت صالحیان،مهین میلانی
مکتب های روانشناسی ، گاه و بی گاه ، تحت تاثیر ، وقایع اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی و حتی فرهنگی ، زمان خود قرار گرفته اند . مکتب معنا درمانی در این اصل مستثنی نبوده و بدون شک ، یکی از مکتب هایی است که شاید ، عامل بوجود آورنده آن از دل وقایع سیاسی زمان خود نشات گرفته است . فرانکل در دوران سیاه جنگ جهانی که کمتر کسی می شد در آن روزنه ای یافت ، دریچه ای به سمت فردا باز می کند. تا آیندگان بدانند که نور همیشه در دل ظلمت معنا می یابد.
ویکتور فرانکل در سال 1905 در وین متولد شد . وی در سال 1930 موفق به دریافت درجه لیسانس پزشکی شد و در سال 1942 درجه PHD خود را از دانشگاه وین کسب کرد. فرانکل در سال 1942 یعنی درست در 37 سالگی ، سوار قطاری شد که آن را به سمت شمال شرق می برد : آشوویتس ! اردوگاه مرگی که ابزار نابودی 6 میلیون یهودی از جمله خانواده فرانکل را تهیه دیده بود . آشوویتس و داخاوا ، بوته آزمایش و محل تجربیات ارزنده ، ولی به شدت دردناک روانپزشکی بود که حرفه خودش را با گرایش روانکاوی آغاز کرد ولی از هستی گرایی جدا نبوده است . او کار روانپزشکی خود را تحت تاثیر فروید آغاز کرد. اما آنچه ذهن او را بارورتر کرد ، عبور از گذرگاه مرگ بود که خیلی ها در نیمه راهش جان باختند، قبل از کسب تجربه تلخ اردوگاه اجباری نازی ها ،فرانکل از لوگوتراپی (معنا درمانی ) استفاده کرده بود . بعد ها آن میدان تجربی ، به مفاهیم لوگوتراپی (معنا درمانی ) معنای بیشتری داد . به نظر فرانکل ، زندانبان ها و مسئولین مخوف اردوگاههای کار اجباری ، در خلال رفتار وحشیانه و خشونت بار خود ، با پرداخت بهایی سنگین این حقیقت ارزنده را به ثبت رساندند :
"که انسان موجودی آزاد است که همیشه حق انتخاب دارد. انسان واکنش خود در برابر رنج ها و سختی های ناخواسته ولی پیش آمده و شرایط محیطی خود ، انتخاب می کند و هیچ کس جز خودش این قدرت را ندارد که این حق را از او بگیرد. "به نظر فرانکل آنچه انسان ها را از پا در می آورد ، رنج و مشکلات نامطلوب نیست ! بلکه بی معنا شدن زندگی است که مصیبت بار است. او معتقد است که فقط در شادی و لذت نمی توان معنایی یافت . بلکه در رنج و مرگ هم می شد این معنا را یافت . نه فرانکل تنها روان درمان گر ، هستی گراست و نه لوگوتراپی تنها روش هستی درمانی است ،ولی به قول بیشتر دانشمندان به این دلیل حرف فرانکل ارزش شنیدن دارد که مفاهیم او در کوره تجربیات سخت آبدیده شده است. فرانکل ، روانکاری فروید را انکار نمی کند و نه با سایر روانپزشکان هستی گرا ، سرستیزه دارد . بلکه در مورد گرایش متعصب به هر مکتبی هشدار می دهد. او با این گفته ژان پل سارتر مخالف است که انسان سازنده محیط خویش است و طراح عنصر وجودی خود. به سخنی دیگر ، انسان ماهیت خود را آنچنان که هست و آنچه که باید بشود خود او جستجو نمی کند و معتقد است که هستی ، ساخته و پرداخته خود ما نیست بلکه باید آن را کشف کنیم . به نظر فرانکل مطالعه و بررسی ، سایکودینامیکی در اصل قادر است که نیروهای انگیزننده را در انسان کشف و آشکار کند. در حالیکه ارزش ها انسان را برنمی انگیزند و او را سوق نمی دهند، بلکه عاملی هست که انسان را به سوی خود می کشد و این حقیقت شاید پوشیده است که برای فرد همواره آزادی گزینش وجود دارد. آزادی در پذیرفتن یارد کردن این کشش ، آزادی در تحقق بخشیدن به معنای بالقوه درونی یا نادیده انگاشتن آن . وانگهی به نظر فرانکل این مساله را نیز باید کاملاً روشن کرد که چیزی در انسان به عنوان سائق اخلاقی یا حتی سائق مذهبی وجود ندارد. چیزی که قابل مقایسه با آنچه که ما به عنوان غرایز اصلی در انسان می شناسیم، باشد. انسان هرگز به سوی رفتار اخلاقی سوق داده نمی شود بلکه تصمیم می گیرد که اخلاقی رفتار کند او اینکار را برای ارضای سائق اخلاقی و یا آسودگی وجدان انجام نمی دهد ، بلکه بخاطر دلیل و علتی که به آن پای بند و معتقد است ، انجام می دهد.
خلاء وجودی ؛ معنا خواهی انسان ممکن است با ناکامی مواجه گردد که لوگوتراپی (معنا درمانی ) آن را ناکامی وجود می نامد. واژه وجود به سه صورت بکار برده می شود که عبارتند از :
1- خود وجود 2- معنای وجود 3- کوشش برای یافتن معنای واقعی در زندگی شخصی ، که همان معنا خواهی است . ناکامی وجودی می تواند سبب ظهور بیماری روانی شود برای اینگونه بیماری ها لوگوتراپی واژه نئوژنیک یا اندیشه زاد را بکار برده است که متفاوت از نوع دیگر معنی بیماریهای روانزاد است.
علت ایجاد و ظهور بیماریهای عصبی روانزاد ، تعارض و کشمکش بین سائق ها وغرایز نیست ، بلکه حاصل برخورد ارزشهاست و روش های رایج روان درمانی در درمان بیماریهای نئوژنیک ، موفق نیستند و باید به لوگوتراپی روی آورد. وجود تعارضی در فرد الزاماً دلیل بر نوروتیک بودن شخص نیست . تعارضات و تنش در حد متعادل ، عادی و نشانه سلامت است . همچنین درد و رنج ، هرگز نباید تصور کرد که هر درد و رنجی منشا بیماریهای عصبی است . این درد و رنج حتی ممکن است سبب پیشرفت انسان نیز گردد. بویژه اگر این درد و رنج از ناکامی وجودی سرچشمه گرفته باشد. فرانکل به شدت انکار می کند که جستجوی انسان برای یافتن معنی وجودی خود و یا حتی تردید او در این باره نتیجه بیماری و یا موجب بیماری باشد. نگرانی انسان درباره ارزش زندگی و ارجی که به این مساله می نهد و حتی یاس و ناامیدی که از این راه
عاید او می شود یک پریشانی روانی می تواند باشد ولی به هیچ عنوان یک بیماری روانی نیست ! این وظیفه لوگوتراپی که شخصی را دریافتن معنا در زندگی ، اندیشه های پنهانی وجود و معنای نهفته آن یاری کند. لوگوتراپی در حد یک روش تحلیلی است و از این رو همانند روانکاوی عمل می کند . اگر چه لوگوتراپی در تلاش برای آشکار ساختن محتوای ناخودآگاه ، تلاش خود را به حقایق عزیزی محدود نمی کند ، بلکه به جنبه روانی از جمله معنی بالقوه وجودی انسان که می بایست تحقق پذیرد ، توجه دارد. او حرف نیچه را عنوان می کند که "کسی چرایی زندگی را یافته با هر چگونگی او خواهد ساخت ." در اردوگاه کار اجباری ، کسانی که تصور می کردند کار و وظیفه ای در انتظارشان هست ، شانس بیشتری برای زنده ماندن داشتند . در مورد خود فرانکل ، وقتی به اردوگاه برده شد ، دست نویس کتابی که برای چاپ آماده کرده بود ،از او گرفتند ، میل بی حد برای بازنویسی دوباره آن مطلب ، معنایی شد که سختی های اسارت را راحت تر تحمل کند. زمانی که در تب تیفوس می سوخت در تکه کاغذی یاداشت بر می داشت که اگر روزی آزاد شد ، بتواند کتاب را چاپ کند.
خلاء وجودی : یک پدیده بسیار گسترده است که حاصل دو عاملی که انسان در گذرگاه تاریخی خود برای رسیدن به مقام انسانیت از آن چشم پوشیده است :
1- بشر پس از تکامل وجدایی از حیوانات پست تر ، غرایز و سائق ها را که رفتار حیوانی او را جهت می بخشید و هدایت می کرد و ضمناً حافظ او نیز بود را از دست داد، انسان مجبور شد که فعادلانه به انتخاب آنچه انجام می دهد بپردازد. 2- آداب و سنن و ارزش های قالبی رفتار او را هدایت نمی کند . هر چه تاثیر دین و یا قراردادهای اجتماعی کاهش یابد ، انسان مسئول تر و تنهاتر می شود حالا دیگر غریزه ای به او نمی گوید که چه باید بکند و سنتی نمی گوید که چگونه باید رفتار کند و گاه حتی نمی داند که در آرزوی انجام چه کاری است . در عوض او یا در آرزوی انجام کاری است که دیگران می کنند که موجب همرنگی با جماعت است ، یا کاری را که دیگران از او می خواهند مطالبه می کند که این خود تن سپردن به دیکتاتوری و تبعیت مطلق است. خلا وجودی اغلب به شکل ملامت و بی حوصلگی پیوسته خود نمایی می کند. در واقع علت اصلی بی حوصلگی ، بیشتر از اضطراب و پریشانی مردم را راهی مطب روان پزشکان می کند. در مورد معنای زندگی ، بدون شک کسی نمی توان نسخه آماده شده ای را بپچید . زیرا معنای زندگی از فردی به فرد دیگر ، روز به روز ، ساعت به ساعت در حال تغییر است . هیچ معنای انتزاعی که انسان عمری را صرف یافتنش نماید ، وجود ندارد ، بلکه هر یک از ما دارای وظیفه و رسالتی ویژه در زندگی هستیم که می بایست آن را محقق کنیم . هر موقعیت از زندگی فرصتی طلایی است که به انسان امکان دست و پنجه نرم کردن می دهد . گره ای به دستش می دهد تا شانس گشودن آن را داشته باشد یعنی فرد نباید بپرسد که معنای زندگی او چیست ، بلکه باید بداند که خود او در برابر این پرسش قرار گرفته است و لوگوتراپی اصل و جوهر وجودی انسان را در پذیرفتن این مسئولیت می بیند . پذیرفتن مسئولیت امری ضروری است که لوگوتراپی قاطعانه بر آن تکیه دارد . روش درمانی در این جهت گام بر می دارد که چنان زندگی کن که لوگوتراپی بار دومی است که به دنیا آمده ای و اینک در حال انجام خطاهای هستی که در زندگی نخست مرتکب شده بودی . به نظر من هیچ قاعده کلی و شعاری بهتر از این نمی تواند احساس مسئولیت و حس وظیفه شناسی را در انسان بیدار کند . زیرا نخست وی را بر آن می دارد که تصور کند ، زمان حال، گذشته است و سپس بپذیرد که گذشته را هنوز هم می توان تغییر داد و اصلاح کرد. لوگوتراپیست ، کمتر از هر روان درمانگری ، معیارها و ارزش های خود را به بیمار تحمیل می کند و هرگز زیر بار این خواسته بیمار نمی رود که به جای آن داوری کند. کارش نه موعظه است و نه تدریس ! همان اندازه که از استدلال های منطقی دوری می کند. از پندهای اخلاقی هم فراریست . کار لوگوتراپیست بیشتر از اینکه شبیه نقاش باشد ، شبیه چشم پزشک است . زیرا نقاش سعی دارد تصویر جهانی را که می بیند به ما منتقل کند در حالیکه چشم پزشک می کوشد به ما امکان بیشتری دهد که جهان را آنگونه که هست ببینم ، نقش او ، وسعت بخشیدن به میدان دید بیمار است تا آنجا که معنی و ارزشها را در میدان دید وحیطه خودآگاه بیمار قرار دهد. بارها فرانکل بر این نکته تاکید می کند که معنی حقیقی زندگی در جهان پیرامون ماست نه در جهان درون ذهن و نمی بایست به جهان به عنوان نمودی از خود نگریست یا وسیله و هدفی که در خدمت شکوفایی و تحقق نفس است . زیرا در هر دو صورت تصوری که از جهان رسم می کنیم ناچیز و کم اهمیت جلوه می کند :
بنابر این لوگوتراپی معنای زندگی را به سه شیوه می توان کشف کرد :
1- با انجام کاری ارزشمند 2- با تجربه ارزشمند 3- با تحمل درد و رنج
یافتن معنای زندگی از راه تجربیات ارزشمند مثل برخورد با شگفتی های طبیعت ، فرهنگ و یا با درک فردی دیگر ، بوسیله عشق است . عشق تنها شیوه ای است که با آن می توان به اعماق وجود انسانی دیگر دست یافت . انسان وقتی با وضع اجتناب ناپذیر مواجه می شود یا با سرنوشتی تغییرناپذیر روبروست ، مثل بیماری درمان ناپذیری ، این فرصت را یافته که به عالی ترین ارزش ها و ژرف ترین معنای زندگی یعنی رنج کشیدن دست یابد . درد و رنج بهترین جلوه گاه ارزش وجودی انسان است.
- یکی از اصولی ترین اساس لوگوتراپی این است که انگیزه اصلی و هدف زندگی گریز ازدرد و رنج و لذت بردن نیست بلکه معنا جویی زندگی است . به همین دلیل انسانها درد و رنجی را که معنی و هدفی دارد با میل تحمل می کند. نیازی به یاد آوری نیست که رنج معنایی ندارد اگر ضرورتی نداشته باشد. وقتی بیماری با درمان ، رفع می شود ، نیازی به رنج کشیدن نیست در این زمنه دکتر ادیت و جولسون ؛ ضمن مقاله ای درباره لوگوتراپی می نویسند : "فلسفه کنونی ما درباره بهداشت روان بر این پایه است که مردم باید خوشحال باشند و غم و اندوه نشانه ناسازگاری و عدم تطابق با زندگیست . این اعتقادات باید خود را در برابر کسانی که درد و رنجی اجتناب ناپذیر دارند ، مسئول بداند .اما لوگوتراپی این ویژگی بیمار گونه حاکم بر فرهنگ امروزی را واژگون می کند تا کسانی که قابل درمان نیستند و رنج می برند فرصتی بیابد تا بجای اینکه از دردهایشان بنالند به آنها به ببالند."
