تبليغاتX
مثبت من - خودشناسى

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

 

توصيف محاسن و معايب نفس در آينه خويش هنرى است كه كم و بيش با تاملى از همه انسانها ساخته است. اين توصيف، باعث مى‏شود كه آدمى نه در حق خويش بزرگ‏بينى كند و با تلقى واقعيت از واقع‏نماهاى درونى، خود را بفريبد و نه آنكه با خود كم‏بينى، از ظرفيت و استعدادهاى واقعى خويش كمال استفاده را نبرد. پيمودن نردبان رشد و كمال به سوى قرب خداوند، چنين توصيفى را براى هر فردى ضرورى مى‏كند.

توصيف حاضر از يكى از دانشجويان دانشگاه علوم پزشكى... از خويش است كه به قصد چاپ و انتشار نوشته نشده است ولى از اين باب كه مى‏تواند راهنماى عملى براى ديگران باشد، درج آن را سودمند پنداشتيم.

«به نام آنكه هستى از اوست‏»

زمانى كه به دبستان مى‏رفتم، گاهى اوقات از ذهنم مى‏گذشت كه آيا «من‏» واقعيت دارم؟ آيا زندگى حقيقت دارد؟ يا اينكه بازى و نمايشى بيش نيست و افراد همه بازيگرند. گاهى اوقات احساس مى‏كردم فراموش كرده‏ام زندگى واقعيت دارد و من وجود دارم. از خود مى‏پرسيدم: چرا من، من هستم و ديگرى نيستم؟ چرا من نمى‏توانم ديگران شوم و ديگران نمى‏توانند من شوند؟ بعد ديدم حتى اگر در عالم خيال و رؤيا شرايط زندگى‏ام و حتى مساحت‏بدنى‏ام تغيير كند، محال است اين «من‏» تغيير كند، اين به من نشان داد وجودى ثابت، ماوراى ظاهر افراد وجود دارد كه با آن مى‏توان به هر جا سفر كرد.

گاهى كه زندگى را واقعيتى ماوراى آنچه با چشمانم مشاهده مى‏كنم مى‏ديدم، از عظمت وجود چنين حقيقتى مى‏ترسيدم. چرا اصلا وجود دارم؟ چرا نظم جهان پيرامونم بدين‏گونه است؟ حتى كلمات عادى كه آنها را بارها به كار برده بودم، برايم عجيب و غريب به نظر مى‏رسيد!! بارها نام خود را تكرار مى‏كردم و به نظرم مى‏آمد چرا ترتيب حروف آن اين‏گونه‏اند؟ در اين زمان بود كه نامى كه به آن عادت داشتم و با آن مانوس بودم هم برايم عجيب به نظر مى‏رسيد و ترتيب نامانوسى از حروف در ذهنم قرار مى‏گرفت. در نظام هستى سلسله‏اى بى‏انتها مى‏ديدم كه هرچه در آن جلوتر مى‏رفتم، بيشتر در آن گم مى‏شدم و انتهاى اين سلسله در ذهنم نمى‏گنجيد، در اين هنگام بود كه احساس مى‏كردم در برابر اين عظمت چقدر كوچكم.

اين افكار، اولين قدمهاى من در راه شناخت‏خود بود. هم‏اكنون كه بزرگتر شده‏ام احساس مى‏كنم خود را بيشتر يافته‏ام ولى وقتى زياد خوشحال مى‏شوم، در يك لحظه خود را فراموش مى‏كنم، گرچه فورا متوجه اين موضوع مى‏شوم، ولى نسبت‏به اين فراموشى و غفلت، احساس ناخوشايندى دارم، احساس مى‏كنم از اصل خود دور شده و سقوط مى‏كنم.

از زيبايى لذت مى‏برم، طبيعت را دوست دارم. تلاش نمى‏كنم كه دست‏به كارى بزنم كه تحسين ديگران را برانگيزم. ولى وقتى ديگران مرا تحسين مى‏كنند خوشحال مى‏شوم و گاهى اوقات هم دوست ندارم ديگران مرا تحسين كنند.

بعد از انجام هر كارى خود را ارزيابى مى‏كنم. هر وقت كارى انجام مى‏دهم كه احساس مى‏كنم با آن معيارها و ارزشهاى اخلاقى خودم منافات دارد، فورا احساس ناراحتى و پشيمانى مى‏كنم و به خودم قول مى‏دهم آن را تكرار نكنم گرچه ممكن است‏بارها تكرار شود. وقتى كارى انجام مى‏دهم كه اشتباه بوده يا اينكه با شخصى درگيرى پيدا مى‏كنم. از قبول اشتباه خودم به هيچ عنوان سرباز نمى‏زنم و تقصير را به گردن ديگران نمى‏اندازم، حتى وقتى اعتقاد دارم ديگران اشتباه مى‏كنند و من تقصيرى ندارم نيز احساس مى‏كنم كه ممكن است تا حدودى هم من اشتباه كرده باشم و در واقع هميشه خود را نيز كاملا بدون تقصير نمى‏دانم.

به هيچ عنوان دوست ندارم كه جاى ديگران مى‏بودم. از تنهايى گريزان نيستم، البته اين يك صفت جديد در من مى‏باشد، فكر مى‏كنم گاهى اوقات به اين تنهايى نياز دارم تا بتوانم درست فكر كنم.

احساس مى‏كنم از وقتى كه وارد دانشگاه شدم بيشتر خود را شناختم جوان كم‏تجربه‏اى بودم كه از محيط با صفا، صميمى و با صداقت دبيرستان، بدون كسب تجربه‏اى از محيط اجتماعى وارد دانشگاه شدم. در ورود به محيطى كه افراد در آن و حتى همكلاسهايم از سن بالاتر و تجربه بيشترى برخوردار بودند، دچار سردرگمى و مشكلات فراوانى شدم. گرچه در سازگارى با محيط دچار مشكل شدم ولى تجربه‏هاى بسيار ارزنده‏اى به دست آوردم، فكر مى‏كنم بدون ورود به چنين اجتماعى و كسب چنين تجربه‏هايى شايد مسير زندگى‏ام تغيير مى‏كرد. اكنون هم كه چند سالى است در دانشگاه تحصيل مى‏كنم فكر مى‏كنم توانسته‏ام تا اندازه‏اى شناخت‏بيشترى از اجتماع پيدا كنم و باز هم از اينكه با مسائل و مشكلات جديد روبرو شوم ترس و واهمه‏اى ندارم، فكر مى‏كنم ياد گرفته‏ام چگونه مشكلات خود را، خودم و تنها با توكل به خدا و استعانت مطلق از حق تعالى حل كنم.

آسمان كشتى ارباب هنر مى‏شكند تكيه آن به كه بر اين بحر معلق نكنيم

اصولا از دروغگويى خوشم نمى‏آيد. خودم هم سعى مى‏كنم دروغ نگويم و اولين معيارى كه در انتخاب دوست‏برايم مهم است صداقت اوست. اگر احساس كنم شخصى به من دروغ مى‏گويد، شايد به روى او نياورم ولى ديگر به چشم يك دوست واقعى به او نگاه نمى‏كنم. در دوستى ثابت‏قدم هستم و حاضرم بدون در نظر گرفتن منفعت‏خودم هر كارى كه از دستم برمى‏آيد براى دوستم انجام دهم مگر اينكه آن كار با ارزشهاى اخلاقى مورد نظر من منافات داشته باشد. سعى مى‏كنم سطح توقع خود را از ديگران پايين بياورم و نسبت‏به كسى كه با من رفتار ناشايستى داشته باشد هرگز درصدد تلافى برنمى‏آيم، در برخوردهاى اجتماعى با ديگران گرم هستم و كارى كه براى ديگران انجام مى‏دهم قبلا درباره آن فكر نمى‏كنم و مى‏دانم كه خدا در موقعى كه حتى فكرش را هم نمى‏كنم، گره از كارم مى‏گشايد.

آسايش دو گيتى تفسير اين دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا

از كنجكاوى در امور ديگران خوشم نمى‏آيد، از غيبت‏بيزارم، فقط موقعى كه ديگران پا را از گليم خود فراتر نهاده و براى حفظ منافع خود با لطمه زدن به آبروى من براى تثبيت موقعيت‏خود تلاش مى‏كنند، در مقام دفاع از خود برمى‏آيم! البته اين عمل را هم در حضور همه‏كس انجام نمى‏دهم و پيش وجدان من، حتى اين رفتار هم مذموم است و احساس گناه مى‏كنم، دوست دارم آنقدر قوى باشم و بر خود تسلط داشته باشم كه اين كار را هم نكنم.

دوست دارم به اين حالت‏برسم كه:

شخصى بدما به خلق مى‏گفت ما چهره ز غم نمى‏خراشيم

ما نيكى او به خلق گوييم تا هر دو دروغ گفته باشيم

از زياد حرف زدن خوشم نمى‏آيد بيشتر ترجيح مى‏دهم شنونده باشم، خودم زياد حرف نمى‏زنم ولى از كسانى كه كمتر از من حرف مى‏زنند بيشتر خوشم مى‏آيد.

سعى مى‏كنم هيچگاه و به هيچ وجه سخن‏چينى و دو بهم‏زنى نكنم و حتى اگر شخصى به من پيغامى بدهد كه به شخصى ديگر بدهم و مضمون آن طورى باشد كه احساس كنم شخص پيام‏گيرنده مكدر مى‏شود و روابط آن دو تيره مى‏شود (حتى اگر تيرگى روابط آنها به نفع خودم تمام شود) يا آن پيغام را نمى‏دهم و اگر نتوانم با كلماتى ملايم‏تر پيغام را مى‏رسانم كه كدورت ايجاد نشود.

سعى مى‏كنم راز هيچ‏كس را فاش نكنم حتى اگر آن شخص راز مرا پيش همگان فاش كرده باشد!

فردى هستم كه اگر كارى به عهده‏ام گذاشته شود، آن را با دقت تمام انجام مى‏دهم در غير اين صورت مسؤوليت آن كار را برعهده نمى‏گيرم.

حسود نيستم، به راحتى مى‏توانم موفقيت دوستانم را ببينم و بدون اغراق بگويم از موفقيت آنها به اندازه موفقيت‏خودم خوشحال مى‏شوم. البته حسادت تا حدودى در همه وجود دارد و ميزان برخوردارى از آن متغير است، شايد من در اين مورد زياد به خود مطمئن هستم! ولى مى‏توانم بگويم اگر در من وجود داشته باشد خيلى كم است و ممكن است تنها به ديگران غبطه بخورم. مى‏دانم كه خداى متعال هيچ‏گاه همه چيزهاى خوب را يكجا به آدم نمى‏دهد، هميشه نقصها و كاستيهايى همراه كمالات وجود دارد و گاهى بايد يك شكست را در كنار موفقيت‏ها پذيرفت، و چه بسا خير و شرهايى وجود دارد و از چشم ما دور مى‏ماند.

گاهى اوقات احساس مى‏كنم دچار عجب و خودپسندى مى‏شوم ولى در همين هنگام بالاخره يك اتفاقى مى‏افتد كه مرا از آن حالت‏خارج مى‏كند.

آدم متكبرى نيستم و مى‏كوشم با تواضع با ديگران رفتار كنم و شخص خوش برخوردى باشم ولى گاهى احساس مى‏كنم بايد براى كسانى كه به اصطلاح در ظاهر به من لبخند و از پشت‏خنجر مى‏زنند، خودم را كمى بگيرم! شايد هم اين ناشى از ضعف نفس من باشد.

فكر مى‏كنم بزرگترين مشكل من در زندگى، ضعف اراده و كم همتى باشد، اين يكى از آن مواردى است كه من به آدمهاى موفقى كه در زندگى چه از لحاظ معنوى و چه اخلاقى و علمى به موفقيت رسيده‏اند غبطه مى‏خورم و دوست دارم به هر ترتيبى شده از اين صفت مذموم رهايى يابم، چرا كه بسيار عذابم مى‏دهد. در بعضى موارد پس از تجربه تلخ شكست، عاقلانه فكر كرده‏ام و توانسته‏ام بر ضعف نفس خود غلبه كنم و تا حدودى موفق بشوم ولى متاسفانه تعداد مواردى كه من در آن موفق شده‏ام، در برابر آن مواردى كه ناكام مانده‏ام و آن آرزوهايى كه من در سر دارم بسيار كم بوده است.

با اينكه پدر و مادر خود را بسيار دوست مى‏دارم و خود را هميشه در زندگى مديون آنها مى‏دانم اما قادر نيستم آنطور كه بايد و شايد از آنها سپاسگزار باشم و به خاطر همين موضوع احساس ناراحتى مى‏كنم، گرچه به ظاهر پدر و مادرم از من راضى باشند.

و اما به نظر من، خوشبختى، يعنى آرامش دل و اطمينان قلب كه تنها در سايه دست‏يافتن به عشق الهى، ايمان و توكل به دست مى‏آيد. من اين نكته را با ذره ذره وجودم احساس كرده‏ام و بسيار خوشحالم كه خودم به اين نتيجه رسيده‏ام. گرچه گاهى دچار نسيان و عصيان مى‏شوم ولى خيلى زود پشيمان مى‏شوم و سعى مى‏كنم كه به اصل خود بازگردم و تنها به لطف و رحمت آن يكتا اميدوار باشم.

ز بس كه شد دل حافظ رميده از همه كس كنون ز حلقه زلفت‏بدر نمى‏آيد

به خود مى‏گويم: مهم نيست كه امواج سهمگين بلا، سيلى بر صورتت‏بكوبد. سيل غم بنيادت ببرد و طوفان حوادث تيشه بر ريشه‏ات زند، مهم اين است كه تو چون كوه، صبر و استقامت داشته باشى و چون سرو سرخم نكنى و بدانى هر آنچه از دوست رسد نيكوست و هر آنچه به تو مى‏رسد لطف و مرحمت اوست. شايد اينها هشدارهايى است تا تو را آگاه كند و به جانب خويش بازگرداند. بايد بدانى كه اين غم و سختى‏هاست كه انسان را مى‏سازد، و او را وادار مى‏كند تا خود را بشناسد و باور كند. هدفش را بيابد و راه درست را انتخاب كند، بايد بدانى كه خوشبختى اين نيست كه همه‏گونه امكانات و تسهيلات در اختيار داشته باشى تا به هدف برسى. بايد بدانى آنچه معبود به تو داده از ديگرى نگرفته و آنچه به ديگرى داده از تو دريغ نكرده است، بايد به رضاى او راضى باشى و با توجه به استعدادها و توانايى‏هاى خود از امكانات موجود حداكثر استفاده را كرده و راه سعادت را بيابى.

به جان دوست كه غم پرده بر شما ندرد گر اعتماد بر الطاف كارساز كنيد

بايد بدانى:

فراق و وصل چه باشد رضاى دوست طلب كه حيف باشد از او غير او تمنايى

مهم نيست ديگران چه بگويند و نسبت‏به تو چه نظرى داشته باشند. كارهايت را تحسين كنند، برايت احترام قائل باشند و يا سرزنشت كنند.

گر من از سرزنش مدعيان انديشم شيوه مستى و رندى نرود از پيشم

به خود مى‏گويم: بدان كه تنها وقتى به آرامش واقعى دست مى‏يابى كه وجودت متوجه او باشد و هميشه او را ناظر به كارهايت‏بدانى، اگر راهى مى‏پيمايى اين راه را نه به خود مى‏پويى، بلكه اين لطف و رحمت و عنايت اوست كه تو را مى‏كشاند. و اگر از آن سو كششى نباشد، كوشش و تلاش تو بى‏فايده است.

چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدلله نه ميل لاله و نسرين، نه برگ نسترن دارم

سزد كز خاتم لعلش زنم لاف سليمانى چو اسم اعظمم باشد چه باك از اهرمن دارم

اما، هميشه مى‏ترسم كه در پيمودن راه زندگى اشتباه كنم و در بيراهه افتم، شك مى‏كنم كه آيا راهى كه مى‏روم درست است‏يا نه. نه اين كه توكل نكنم، نه، مى‏ترسم كه تزوير كنم!! «اى بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد»

نمى‏دانم چرا احساس مى‏كنم در عين اينكه مشتاق آن معشوق ازلى هستم و به او مى‏انديشم بيش از هميشه با او فاصله دارم و ذره ذره وجود من در فراق مى‏سوزد، اين حالت زمانى احساس مى‏كنم كه در سايه عنايت آن يگانه متعال، حلاوت و طعم شيرين آرامش دل را بيشتر ميچشم; ديگر نمى‏توانم در مورد اين حالت‏سخن بگويم! زبانم قاصر است!

مى‏سوزم از فراقت روى از جفا بگردان هجران بلاى ما شد، يارب بلا بگردان

و باز به خود مى‏گويم:

دعاى صبح و آه شب، كليد گنج مقصود است بدين راه و روش ميرو كه با دلدار پيوندى

سخن عشق نه آنست كه آيد به زبان ساقيا مى ده و كوتاه كن اين گفت و شنود!!

ن - ص

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 0:21 AM  توسط م.ک.  |