ايوب مالك (استاديار گروه روانپزشكى دانشگاه علوم پزشكى تبريز) و فرخ كوكبه (كارشناس ارشد روانشناسى بالينى) در بحث روانشناسى اسلامى دو ديدگاه عمده مىتواند مطرح باشد. ممكن است منظور از روانشناسى اسلامى ديدگاههاى اسلام به طور كلى در مورد روان انسان، شامل جنبههاى مذهبى، فلسفى و عرفانى روان انسان باشد،ولى در ديدگاه دوم منظور از روانشناسى اسلامى، پىريزى مكتبى علمى (بر اساس روش علمى و متاثر از آن) بر مبناى ديدگاههاى اسلام در روانشناسى انسان مىباشد و عمدتا اين ديدگاه است كه در مواجهه و مقابله با مكاتب روانشناسى با منشاء بشرى قابل طرح و ارائه مىباشد. ديدگاه اول ديدگاهى وسيع و آميخته با نگرش فلسفى به انسان است كه ابعاد تجربى را هم مىتواند در بر بگيرد اما ديدگاه دوم صرفا در تلاش براى قابل فهم كردن مفاهيم فلسفى و مذهبى نگرش اسلامى در قالبهاى روش شناختى علمى است. براساس ديدگاه دوم است كه نحوه بيان و ارائه روانشناسى اسلامى موضوعيت و اهميت پيدا مىكند و نيازمند تلاش براى يافتن زبانى مشترك ميان روانشناسى اسلامى و مكاتب روانشناسى بشرى مىباشد. دو ديدگاه مطروحه در تضاد با هم نيستند بلكه در شكل و محتواى مطالبى كه ارائه مىكنند متفاوت خواهند بود به طورى كه بر اساس ديدگاه اول مىتوان از روح به عنوان بعد غيرمادى در روانشناسى انسان سخن گفت، اما ديدگاه دوم كه متاثر از متدولوژى علمى است پذيراى چنين مفهومى نيست اگرچه صريحا آن را انكار نمىكند. ديدگاه اول مشكلى در ارائه نقطه نظرات خود ندارد چه اينكه خود را محدود به يك روش بررسى خاصى نمىكند ولى نمىتواند به عنوان يك مكتب روانشناسى در عرصه مكاتب روانشناسى موجود بشرى مطرح گردد چون زبان مشتركى ميان آنها وجود ندارد و قادر به تبادل اطلاعات و دانش با همديگر نخواهند بود. ديدگاه دوم مشكل عمدهاى كه دارد اين است كه نمىتواند هر مفهومى را كه در ارتباط با روان انسان است و در متن تعاليم مذهبى اسلام وجود دارد به صورت خام و اوليه وارد نقطه نظرات خود نمايد بلكه بايستى دستبه انتخاب بزند ولى در اين انتخاب (كه به نظر مىرسد عمدتا تحتتاثير متدولوژى علمى باشد) ممكن است جامعيتخود را چنان از دست دهد كه قادر به توضيح و تفسير پديدههاى روانى متنوع انسانى نشود. براين اساس است كه ارائه روانشناسى اسلامى بر مبناى ديدگاه دوم تلاشى مضاعف را مىطلبد و شايسته است كه تاملى خاص در اين زمينه به عمل آيد. مقاله حاضر سعى دارد كه در چنين مسيرى گام بردارد و براى برطرف كردن مشكلات ديدگاه دوم، طرح موضوع نفس (در مقابل مساله روح) را در روانشناسى اسلامى امرى كليدى به شمار مىآورد. طرح مساله روح به عنوان عامل حيات و سعى در اثبات آن (ولو با زبان علوم طبيعى و تجربى) در حوزه علم روانشناسى، ديدگاه فلسفى دوگانهنگرى، (dualism) را در اذهان تداعى مىنمايد كه با روش علمى سازگارى چندانى ندارد. «در فلسفه دوگانهنگرى، ذهن و بدن دو پديده متفاوتند. بدن يك دستگاه زيستى است كه از قوانين فيزيكى پيروى مىكند، اما ذهن يك واقعيت روحانى و غير فيزيكى است. ذهن و بدن به تمامى مستقل از يكديگر بوده، ولى مىتوانند بر محركها و پاسخهاى مشتركى عمل كنند وبا هم در تعامل نيز هستند. اما بر اساس ديدگاه وحدت نگرى، (monoism) واقعيت متضمن يك كل متحد مىباشد و الگوهاى فعاليت عصبى و تجارب ذهنى دوگونه از يك چيز به شمار مىروند و اگر موجودات زنده داراى ذهن غيرمادى هستند كه رفتار آنها را كنترل مىكند شيوههاى روانشناسى تجربى هرگز به شناسايى آنها نائل نخواهد شد». ديدگاه وحدت نگرى به علت عدم توانايى تبيين نحوه پيوند ذهن و بدن به عنوان دو پديده مستقل و در گريز از ديدگاه دوگانه نگرى از ديدگاهى صرفا مادى وفيزيكى به موضوع ذهن و بدن نگاه مىكند.اما چگونه مىتوان در طرح روانشناسى اسلامى به منظور حفظ يك زبان مشترك ضمن كنار گذاشتن طرح مساله روح و با تبعيت از ديدگاه وحدتنگرى، جلوههاى گوناگون روانشناختى انسان را كه با نگرش فلسفى دوگانهنگرى متاثر از روح غيرمادى در انسان مىباشد ناديده نگرفت، هم انسان را به عنوان موجود واحدى ديد و به آن شكل نيز مورد بررسى قرار داد و هم برخى از ابعاد اساسى ساختار روانى انسان را از نظر دور نداشت، پاسخ به اين سؤال در واقع در شيوههاى متفاوت نگرش به انسان در خود ديدگاه وحدت نگرى قرار دارد. همچنانكه دامپى ير در كتاب تاريخ خود اشاره مىنمايد: شيوه نگرش علوم طبيعى از جمله فيزيولوژى و روانشناسى تجربى، تحليلى است. هر مساله را به نوبت از جنبههاى مختلف مكانيكى، شيميايى تا تنكارشناختى (فيزيولوژيك) مىنگرد و در هر نوبت موضوع مورد مطالعه را به مفاهيم سادهاى چون ياخته، اتم، الكترون و روابط آنها تجزيه مىكند. در تن كارشناسى و روانشناسى تجربى لازم است كه جانوران تابع اصول فيزيكى و شيميايى و قابل توضيح با آن اصول دانسته شوند و اين كه انسان ماشين است; زيرا بر اساس هيچ مفروض ديگرى پيشرفت نمىتوان كرد. اين نحوه نگرش كه تبيينى كاهشگرا، (reductionistic) از مفاهيم روانشناختى به دست مىدهد در برابر گرايش كلنگر بر اساس نظر پاتريسيا چرچلند از فيلسوفان قرن بيستم اكنون اهميتى فراتر از مجادله دوگانهنگرى - وحدتنگرى دارد. تبيين كاهشگرا يا مولكولى كل را به پارههاى تشكيلدهندهاش تجزيه مىكند تا دريابد اين پارهها چگونه با يكديگر در تعامل هستند، در حالى كه گرايش كلنگر يا مولار، (molar) بيشتر تمايل دارد پديدههاى مختلف را از ديدگاهى يكپارچهنگر تبيين كند. در روانشناسى اين پديده كه حيوان غذا مىخورد مىتواند در سطح كلنگر بدينترتيب تبيين شود كه خوردن هنگامى به وقوع مىپيوندد كه سائق گرسنگى پديد آيد. در صورتى كه در رويكرد كاهشگرا يا مولكولى مىخواهيم مناطق گرسنگى درمغز را شناخته و بدانيم كه آن نواحى در تعامل با يكديگر چگونه مىتواند زمان غذا خوردن و گرسنگى حيوان را تعيين كنند. بدينترتيب رويكرد مولكولى (عنصرنگر) با كاهش و تجزيه پديدهها به عناصر تشكيلدهنده سعى در تبيين آنها دارد. اما اين پرسش پيش مىآيد كه آيا مىتوان تمام پديدهها را با رويكردى كاهشگرا تبيين نمود. برخى عنوان مىكنند كه مفاهيم كلنگر را هرگز نمىتوان از طريق كاهش گرائى مورد شناسايى قرار داد و هميشه كل فراتر از مجموعه پارههاى آن است. روانشناسان گشتالت معتقد هستند كه همواره شكل كل است كه در تجربه انسان هوشيار وجود دارد. در ادراك يك تصنيف، (melody) شما شكل كامل آن تصنيف را دريافت مىكنيد و نه يك سرى از نتهاى جداگانه را، يك واحد كل كه موجوديتش بيش از مجموعه عددى پارههاى آن است. اين طريقى است كه بر اساس آن انسان تجربه مىكند يعنى به صورت ساختارها يا اشكال يا صورتها يا طرحهاى كل مهم، چيزى كه به آن گشتالت نام نهادهاند. بسيارى از ويژگيهاى كل به اصطلاح ازمجموعه يا تركيب كمى و كيفى عناصر پديد مىشوند. آنها درهيچكدام از اجزاى يك مجموعه حضور ندارند، ولى زمانى كه تمامى اجزا يك كل را مىسازند پديدار مىشوند. كل همانگونه كه روانشناسان گشتالت مكرر بيان كردهاند چيزى بيش از جمع عددى اجزاى آن مىباشد; زيرا كل رابطه كمى وكيفى اجزا با يكديگر است. از سوى ديگر موضوع وحدت و يكپارچگى رفتارها در انسان و اين كه انسان كل سازمانيافتهاى است كه به شكلى هدفدار رفتار مىنمايد نياز به بررسيهاى كل نگرانه را در برابر بررسيهاى كاهشگرايانه (و البته نه در تضاد با آن) به خوبى به اثبات مىرساند. اكثر روانشناسان بر اين باورند كه نه تنها رفتار انسان از فعاليتبخشهاى خاص ناشى مىشود بلكه ارتباط اين بخشها با يكديگر نيز به رفتار جهت مىدهد. اين موضوع در مورد يك سيستم مكانيكى مانند اتومبيل نيز تاحدى درست است ، ولى در مورد يك سيستم زنده مانند انسان بيشتر مصداق دارد. رفتار انسان به جاى اينكه از پاسخهاى جداگانهاى تشكيل شده باشد معمولا داراى طرح، سازمان و يكپارچگى است. اين بخشها مانند ماشينى روان و هماهنگ با يكديگر عمل مىكنند. به نظر مىرسد كه اين بخشها به جاى كنش مستقل و در جهت هدفهاى متفاوت كه ممكن است در تضاد با هم قرار گيرند به اتفاق و به سوى هدف مشتركى در حركتند. در واقع، وقتى رفتار فرد درهم ريخته و ناهماهنگ است مىتوان شك كرد كه اشكال عمدهاى وجود دارد. وونت لايپزيگى كه مكتب جديد روانشناسى مشخصا با كارهاى وى آغاز مىگردد در عين آن كه كاربرد روش تحليلى را در بررسى مسائل خاص كاملا قبول داشت هيچگاه از توجه به وحدت اساسى حيات نفسانى غفلت نورزيد. اما چه چيزى است كه به رفتار يكپارچگى مىدهد وعامل اساسى وحدت رفتار انسان كدام است؟ پروين، (Pervin) در پاسخ به اين سئوال فوق مفهوم خويشتن يا «خود، (Self) را مطرح مىنمايد و اظهار مىدارد در حالى كه بسيارى از نظريهپردازان شخصيت توجه زيادى به اين مفهوم دارند سايرين كاملا به آن بىاعتنا ماندهاند. اين اصطلاح در نظريات روانشناختى به ويژه در زمينههاى اجتماعى و روانشناسى رشد، مطالعه شخصيت و پسيكوپاتولوژى نسبتا خوب معرفى شده است. ذيلا شش منظور اوليه كسانى كه اصطلاح «خويشتن» يا خود، (self) را به كار مىبرند ذكر مىشود. 1. خود به معنى عامل يا نيروى درونى كنترل كننده اعمال درمقابل انگيزهها، ترسها، نيازها و غيره. 2. خود به عنوان شاهد درونى رويدادها (در اينجا خود جزئى از روان تلقى مىشود كه عملى دروننگرانه دارد). 3. خود به معنى موجود زنده و به معنى تماميت و كليت تجربه شخصى. در اينجا اصطلاح خود به صورتى فراگير و نسبتا خنثى به كار برده مىشود و اصطلاحاتى مثل ايگو، (ego) ،شخص، فرد، ارگانيسم و غيره معادلهاى مقبول آن هستند. 4. خود به معنى كل سازمان يافته شخصى. در اينجا معنى مشابه معنى سوم استبا اين مفهوم اضافى كه شخص بر وجه پيوسته و مستمر آن تمركز مىنمايد. كسانى كه اين اصطلاح را به معنى مزبور به كار مىبرند غالبا آن را به صورت ساختارى منطقى معرفى مىكنند كه به طور غير مستقيم به وسيله تجربه فردى از تداوم شخصى علىرغم تغييرات در طول زمان استنباط مىشود. به اين ترتيب عموما، شخصيت، معادل مقبولى براى اين كاربرد است. 5 . خود به معنى هشيارى، آگاهى، ادراك خود، خود به معنى هويت، اصطلاح proprium گوردن آلپورت معادل مناسبى دراين زمينه است. 6. خود به عنوان هدفى انتزاعى. اين معنى خصوصا در نوشتههاى بعدى يونگ كه در آنها خود آركى تايپ غائى بين هوشيارى و ناهوشيارى تصور مىشود به چشم مىخورد و دستيابى به خود نمايش نهائى رشد روحگرائى است. آبرهام مزلو همين معنى را بيان كرده است منتهى به شكلى مماسى و در اصطلاح مركب خودشكوفايى، (self-actualization) بايدتوجهداشت كه معانىاول تا پنجم بهعنوان جنبههاى موجود وبالفعل مربوط به شخص مورد توجه قرار مىگيرد. در حالى كه معنى ششم جنبه بالقوه شخصيتيك فرد است. به طور كلى مفهوم خود يا خويشتن به سه دليل عمده مورد تاكيد قرار گرفته است، اول اينكه مفهوم خويشتن براى بيان جنبههاى سازمان يافته و يكپارچه كنش شخصيتبه كار رفته است.دوم، اينكه آگاهى از خويشتن نشان دهنده جنبه مهمى از تجربه پديدار شناختى يا ذهنى انسان است. سوم، اين كه تعداد قابل توجهى از تحقيقات نشان مىدهد كه چگونگى احساس انسان از خويشتن در بسيارى از موقعيتها بر رفتار او تاثير مىگذارد. در پاسخ به اين سئوال كه آيا مفهوم خويشتن مفهومى ضرورى استيا نه، نظريهپرداز معروف گوردون آلپورت معتقد است كه به دليل عدم كاربرد مفهوم خويشتن تلاشهاى بسيارى از روانشناسان در تبيين يكپارچگى، سازماندهى، و يگانگى انسان بىثمر مانده است. براى مثال بسيارى از روانشناسان رفتارگرا بحث درباره فرد به صورت كل را دشوار مىيابند; زيرا اهميت عوامل درونى را انكار مىكنند. ساير روانشناسان بعد از دست وپنجه نرم كردن با مفهوم تجزيه شده شخصيتبه مفهوم خويشتن به عنوان راهى براى بيان پيوستگى ، وحدت و هدف گرائى رفتار انسان روى آوردهاند. پروين، (Pervin) در بحث وحدت رفتار اشاره مىنمايد: «هر نظريه پرداز در غياب مفهوم خويشتن ناچار است مفهوم ديگرى را بپروراند كه جنبههاى يكپارچه كنش انسان را بيان كند. از سوى ديگر تكيه بر اين مفهوم، نظريهپرداز را موظف مىكند كه خويشتن را طورى تعريف نمايد كه به طريقى نظامدار قابل مطالعه باشد تا به مثابه نيرويى عجيب در درون انسان. بنابراين چگونگى تبيين جنبههاى سازمان يافته شخصيت انسان و سودمندى مفهوم خويشتن در اين مورد مهمترين مساله مورد توجه روانشناسان باقى خواهد ماند. با توجه به مطالب مطرح شده، در طرح روانشناسى اسلامى از يك سو با توجه به نقص و خلا فعلى كه درنظريههاى روانشناختى در توجه به وحدت و يكپارچگى رفتارهاى انسان و كليت وجودى او مشاهده مىشود و از سوى ديگر با توجه به مبانى انسانشناسى اسلام، لزوم توجه به مفهومى كه قبل از هر گونه بررسىهاى تحليلى و كاهش گرايانه، حافظ يكپارچگى و كليت وجودى انسان باشد ضرورى به نظر مىرسد. شايد عمدتا علت و ضرورت توجه به چنين مفهوم كلى، آثار و خواص و يا خصوصياتى باشد كه از نظر روانشناختى در صورت نگرش كل گرايانه به انسان حاصل خواهد گرديد و در روانشناسى انسان مفيد فايده خواهد بود. توجه به مبانى انسانشناسى در قرآن نشان مىدهد كه «انسانشناسى قرآن به گونهاى است كه انسان را پاره پاره نمىكند. انسان را محدود نمىسازد، تك بعدى به انسان نمىنگرد همه ابعاد انسان را در نظر مىگيرد ، انسان را به صورت يك كل واحد مطرح مىسازد، انسان را به صورت يك مجموعه كامل در نظر مىگيرد. مرورى بر مفاهيم اسلامى و قرآنى آشكارا نشان مىدهد كه مفهوم «نفس» مفهوم عام و فراگيرى است كه بر تمام وجود و ابعاد انسان دلالت دارد و مىتوان اين واژه را بيانگر كليت و عامل وحدت رفتار انسان در روانشناسى اسلامى پيشنهاد نمود. كلمه نفس و مشتقات آن 367 بار در قرآن كريم استعمال شده است و غالبا اين كلمه بر انسان به عنوان يك موجود زنده دلالت دارد و به مفهوم «خود» انسان به كار رفته است (بقره، 232). كلمه نفس در قرآن كريم مفاهيم ديگرى را نيز ارائه مىنمايد كه عبارتند از نفس به مفهوم اشخاص يا شخص معين (كهف، 6)، نفس به مفهوم ذات الهى (انعام،12)، نفس به مفهوم درون انسان (رعد، 11)، نفس به معنى اصل و بن انسان (نساء،189)، و نفس به مفهوم ابعاد خاصى در درون انسان (قيامت، 2). به طور كلى تاملى درمفهوم نفس در تعاليم اسلامى نشان مىدهد كه اين مفهوم جامع اصطلاحات و مفاهيم متنوعى است كه با تعاريف مختلف اما مكمل، امروزه در علم روانشناسى در زمينه توجه به كليت و يكپارچگى رفتارهاى انسان مطرح مىباشند. اصطلاحاتى نظير «خود»، «من»، «شخصيت»، «منش»، «فونكسيون روانى» و غيره داراى مفاهيمى هستند كه واژه نفس دربرگيرنده تمامى آن مفاهيم به شمار مىرود و درعين حال خود مفاهيم ديگرى را نيز شامل مىگردد. البته بايد توجه داشت كه اين مفاهيم به گونهاى نيستند كه در تضاد با هم قرار گيرند طورى كه بدين ترتيب از ارزش لغوى و مفهومى اين اصطلاح يعنى «نفس» كاسته شود و كاربردهاى ظاهرا وسيع آن، استفاده از آن را غير معتبر سازد، بلكه اينها مفاهيمى هستندكه به نوعى در ارتباط با هم و در تكميل مفهوم همديگر مىباشند و اين موضوع در اصل جامعيت واژه و مفهوم نفس را در روانشناسى اسلامى به خوبى مىرساند. در پيشنهاد مفهوم نفس به عنوان حافظ كليت و يكپارچگى رفتارهاى انسان در مطالعات روانشناسى و نحوه معرفى آن نكات زير را مورد توجه قرار مىدهيم: الف - مفهوم نفس را نبايد از نظر موارد كاربرد و استعمال معادل با مفهوم «روح» دانست اگرچه از نظر ماهيت داراى اهيتيكسان غير مادى باشند. دو واژه روح ونفس در قرآن كريم به شكل متفاوتى مورد استفاده قرار گرفته و مىتوان دلالتهايى بر كاربردهاى متفاوت اين دو اصطلاح در حوزه علم روانشناسى از آن استنباط كرد: اولا، لغت روح در كل قرآن و در هر موردى فقط به صورت مفرد به كار رفته و به حالت جمع ديده نمىشود درحالى كه لغت نفس هم به صورت مفرد و هم به صورت جمع در قرآن به كار رفته است. البته اين مطلب بدان معنى نيست كه نمىتوان لغت روح را به شكل جمع مورد استفاده قرار داد. چنانكه در احاديث و روايات اسلامى اين واژه به صورت جمع نيز به كار رفته است، بلكه اين موضوع مىتواند در قرآن اشارهاى حكيمانه و تاكيدى بر تفاوتهاى موجود بين دو مفهوم روح و نفس باشد. ثانيا، در هر جايى كه كلمه روح در قرآن به كار برده شده صرفا به عنوان يك حقيقت پاك و منسوب به خداوند منظور شده است در حالى كه نفس با حالات مختلف ازقبيل اماره، لوامه يا مطمئنه ، گاهى به عنوان مظهر كارهاى ضدارزش و گاهى به صورت مظهر ارزش و پاكى به كار رفته است. ثالثا، در تعاليم اسلامى در حالى كه به تحقيق و بررسى در مورد نفس ترغيب نموده و حتى آن را نافعترين علمها قلمداد نمودهاند در سؤال از روح در قرآن، انسان صاحب علم اندك قلمداد شده است. نظرى به آرا و نظرات حكما و دانشمندان اسلامى در سدههاى گذشته نيز توجه آنان به تفاوتهاى كاربردى بين روح و نفس را به خوبى نشان مىدهد . از نظر حكماى اسلامى هر نيروئى كه افعال واعمال خويش را در ماده به وسيله قوا و آلات موجود در آن ماده انجام دهد و قوا وآلات را براى مقاصد خويش استخدام كند نفس ناميده شده است. در حالى كه «واژه روح غالبا حقيقت مجردى را ارائه مىكند كه داراى اصل و ريشه الهى بوده و با نحوه خاصى با انسان پيوند يافته است و بايد آن را به عنوان عامل اضافه حيات و زيست از جانب خداوند متعال به انسان تلقى كرد». ابوعلى سينا درعلم النفس شفا مىنويسد: «اسم نفس از حيث جوهر و ذات بر آن اطلاق نمىشود بلكه از حيثى بدان نفس مىگوئيم كه تدبير بدن مىكند و براى اين است كه بحث و نظر درنفس از علم طبيعى است ; زيرا كه نظر در نفس از اين حيث كه نفس است نظر در آن است از حيثى كه بستگى به ماده و حركت دارد و براى اين كه گوهر نفس را بشناسيم بايد بحثى جداگانه بطور انفراد فراهم آورد». صدرالمتالهين شيرازى حتى فراتر از اين تعلق به ماده را جزء ماهيت و حقيقت نفس دانسته و صرفا عنوان تعلق و تدبير و تصرف در بدن را براى نفس يك معنى و مفهوم اضافى و ارتباطى نمىداند.از نظر صدرالمتالهين عقيده حكما بر اينكه نفس در حد ذات جوهرى است مجرد است. مجرد از ماده و از عالم قدس نزول و هبوط كرده تا به بدن تعلق گيرد و به تدبير و تصرف در بدن بپردازد باطل است. از نظر صدرالمتالهين نفس از نظر مقامات و درجاتى كه ممكن است در طول سالها بدان نائل گردد داراى دو مرحله است: يكى مرحله ابتدايى و ديگرى مرحله نهايى. نفس در مراحل ابتدايى يعنى تا قبل از رسيدن به مرتبه كمال روحانى جوهرى است جسمانى كه دوش به دوش ماده راه كمال و مراتب ارتقاء را مىپيمايد و هرگز از اين سمت تعلق به ماده رهايى پيدا نمىكند و بدين جهتبايد گفت كه تعلق به ماده جزء ماهيت و حقيقت نفس است مادامى كه اسم و عنوان نفسيتبراى او باقى است. صرفنظر از اين كه عنوان تدبير بدن را براى نفس يك مفهوم اضافى و ارتباطى بدانيم و يا اين كه آن را جزء ماهيت و حقيقت نفس به شمار آوريم وجه مشترك آراء و نظرات حكماى اسلامى رابطه نفس با ماده و تعلق آن به بدن مىباشد كه در نظرات ملاصدرا اين رابطه به شكل اساسىتر و عميقترى مورد توجه قرار گرفته است. و در واقع مفهوم نفس پايه و اساس روانشناسى ارائه شده توسط او را تشكيل مىدهد. بنابراين، به طور كلى زمانى كه از «نفس» سخن مىگوييم و اين واژه را مورد استفاده قرار مىدهيم انسان را به عنوان يك موجود زنده با كالبد مادى مشخص در نظر مىگيريم و فعل و انفعالات جسمى و روانشناختى او را بررسى مىنمائيم . با چنين برداشتى در حوزه علم روانشناسى مفهوم نفس (برخلاف مفهوم روح كه حقيقت مجردى را به ذهن تداعى مىكند) داراى تظاهرات مشخص روانشناختى بوده قابل بررسى به شكلى نظامدار مىباشد اگرچه برخى از اين تظاهرات شكلى ذهنى، (subjective) داشته و عينى، (objective) نمىباشد. ب - مشخصترين تظاهر نفس انسانى از نظر روانشناختى «من» انسان است كه به شكل احساس شخص از خود تعبير مىشود. ياسپرز چهار وجه براى احساس شخص از خود قائل شده است: 1- آگاهى از وجود و فعاليتخود 2- آگاهى از وحدت وجود خود درهر زمان 3- آگاهى از تداوم هويت در طول يك دوره زمانى 4- آگاهى از جدا بودن از محيط يا به عبارت ديگر آگاهى از مرزهاى ايگو. همچنانكه فرنك فيش، روانپزشك اشاره مىنمايد: در حاليكه روانشناسان قديم علاقه زيادى به احساس شخص از خود و آگاهى از وجود خود داشتند اكثر روانشناسان انگليسىزبان امروزى از اشاره به چنين مطالبى پرهيز مىكنند اگر شخص فقط به روانشناسى موش علاقمند بوده باشد اين كار برايش آسان است اما براى روانپزشك غير ممكن است كه بتواند از اين مسائل پرهيز كند چون بسيارى از بيماران از تغيير در آگاهى از خود شكايت مىكنند. حالتهاى مسخ شخصيت، (depersonalization) ، مسخ واقعيت، (derealization) اختلال در هويت و شخصيتهاى چند گانه، اختلال در تصوير ذهنى بدن و علائمى نظير احساس فعلپذيرى و انتشار افكار همگى بيانگر نوعى پاتولوژى در وجوه مختلف احساس شخص از خود مىباشند كه در روانپزشكى و روانشناسى بالينى امرى شناخته شده هستند. ج - جنبههاى ناخود آگاه مفهوم نفس در روانشناسى اسلامى: بايد توجه داشت كه مفهوم نفس در روانشناسى اسلامى تنها شامل جنبههاى آگاهانه احساس شخص از خود نمىباشد، بلكه «نفس» به عنوان عامل وحدتبخش رفتارها و عناصر و عملكردهاى روانى انسان از همان دوران جنينى كه انسان صاحب حيات روانى مىشود وجود داشته و فعال است، ولى اين فعاليت درسطحى ناخود آگاه ادامه دارد. نظريه روانشناسى من، (psychology ego) نيز كه توسط هارتمن ارائه گرديده سعى در فهم فعاليتهاى من درچهار چوب يك مشاهده طولى داشته است. اين نظريه برخلاف نظريه فرويد كه در آن «من» به زبان «بن» يا «ايد» تحتتاثير محيط برونى شكل مىگيرد مفهومى با عنوان «استقلال عمل نخستين من» را مطرح مىنمايد كه براساس آن انسان از زمان تولد، عناصر و رگههاى ابتدائى كنشهاى آينده من را در اختيار دارد. اين عناصر و رگهها مانند ادراك، تفكر، تكلم، يادگيرى، حافظه و هوش تحت تاثير «پديده رشد داخلى» كه به عنوان يك عامل مستقل و بدون ارتباط با تعارض مربوط به ايد پس از تولد وارد عمل مىشود بعدها راه مهار كردن جهان برونى را به دست مىدهند. مفاهيمى كه نظريه روانشناسى «من» ارائه مىنمايد: يعنى «استقلال عمل نخستين من» (يا اعمال مستقل اوليه من) و نيز پديده رشد داخلى مفاهيمى هستند كه به خوبى درقالب مفهوم نفس در روانشناسى اسلامى قابل طرح و بررسى مىباشند. د - پيشنهاد مفهوم نفس در طرح روانشناسى اسلامى به معناى آن نيست كه موضوع مورد مطالعه روانشناسى اسلامى نفس انسان است و اين كه معرفت نفس فلسفى يا عرفانى را معادل با روانشناسى اسلامى قلمداد نماييم، بلكه اين همان مفهومى است كه پروين به درستى به آن اشاره مىنمايد كه هر نظريه پرداز در غياب مفهوم خويشتن ناچار است مفهوم ديگرى را بپروراند كه جنبههاى يكپارچه كنش انسان را بيان نمايد. اساسا بايد توجه داشت اگر روزى روانشناسى جزئى از فلسفه به شمار مىرفت و به تدريج از آن جدا گرديد و مسير جداگانهاى را براى خود برگزيد امروز غرض از طرح مفهوم نفس در روانشناسى بازگرداندن روانشناسى به آغوش فلسفه و ادغام آن دو در همديگر نيست، ولى مسلما هرگز هم نمىتوان مرزهاى قاطعى بين اين دو ترسيم كرد و هر گونه امكان ارتباط و نزديكى بين فلسفه و روانشناسى را از ميان برد. مفهوم نفس همان پلى است كه بين مرزهاى فلسفه و روانشناسى قرار دارد و مىتوان آن را محل تلاقى و نقطه آشتى فلسفه و روانشناسى به شمار آورد. مفهوم نفس از سوئى دستى در طبيعت و از سوى ديگر دستى در ماوراء طبيعت دارد و طرح اين مفهوم در روانشناسى در واقع علم روانشناسى را از دايره و محدوده موضوعات مربوط به انسان در زندگى روزمره بيرون آورده و چشم اندازهاى تازهاى را پيش روى انسان و علم روانشناسى قرار مىدهد. به طور كلى اگر بخواهيم براى روانشناسى اسلامى در مقام مقايسه با مكاتب روانشناسى بشرى نقطه عطف يا وجه تمايز مشخصى قائل بشويم بايستى همان نگرش كل گرايانه در روانشناسى اسلامى را مطرح نمود. تبعيت از چنين ديدگاهى در روانشناسى اسلامى به مفهوم كنار گذاشتن مطالعات تحليلى و كاهش گرايانه در روانشناسى اسلامى نخواهد بود. از سوى ديگر هدف بيان اين نكته نيست كه جهانبينى نظريهپرداز (كه زمينهاى فلسفى و مذهبى دارد و نگرشى است كلى نسبتبه انسان و جهان) در نظريهاى كه ارائه مىدهد تاثير عمده دارد. اين مطلب نه تنها در جاى خود صحيح استبلكه سخن بر سر اين است كه در همان نگرش تجربى در مسائل روانشناختى دوگونه مىتوانيم با پديدهها برخورد كنيم: جزءنگر و كل نگر. و از اينجاست كه نظريه روانشناسى اسلامى مطابق ديدگاه دومى كه در ابتداى مقاله مورد اشاره قرار گرفتشكل مىگيرد و نگرش كل گرايانه آميخته با نگرش جزءنگر نقطه عطف روانشناسى اسلامى مىشود. پيشنهاد مفهوم نفس در طرح روانشناسى اسلامى در اصل زاييده چنين برداشتى است و برخورد با مفهوم نفس نيز برخوردى تجربى خواهد بود، اگرچه از ابعاد فلسفى و عرفانى نيز مىتوان وارد بحث «نفس» شد. ه . - زايندگى مفهوم نفس: آخرين نكتهاى كه در اينجا اشاره مىنمائيم و خود باب بحثهاى جديدى را در روانشناسى اسلامى باز مىنمايد توجه به مفاهيمى است كه تنها در صورت توجه به مفهوم نفس در روانشناسى قابل طرح بوده و به عنوان خصوصياتى در انسان قلمداد مىگردند كه فقط با نگرش كل گرايانه به انسان حاصل شدنى هستند. مفاهيمى نظير «اراده»، «وجدان»، «عاطفه»، (به مفهوم توجه به غير) و «كمالپذيرى انسان» از جمله اساسىترين مفاهيمى هستند كه پس از قبول مفهوم نفس قابل طرح بوده و در صورت عدم توجه به آنها در روانشناسى انسان، بحث و بررسى از نظر روانشناسى اسلامى بحثى ناقص و نيمه تمام خواهد بود. اما از سوى ديگر اذعان داريم طرح اين مباحث نيز هرگز به اين مفهوم نخواهد بود كه كل روانشناسى اسلامى را معادل با آنها بدانيم بلكه توجه به ابعاد بيولوژيك در روانشناسى انسان جايگاه خاصى در تعاليم اسلامى داشته و لازم استبه نوبه خود مورد توجه كامل قرار گيرد. (1) منابع: 1. حسينى، سيد ابوالقاسم; بررسى مقدماتى اصول روانشناسى اسلامى، جلد اول، چاپ اول، مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى، مشهد، 1364. 2. كارلسون، نايل آر(1992); پژمان ، مهرداد(مترجم); مبانى روانشناسى فيزيولوژيك، چاپ اول، انتشارات غزل، اصفهان، زمستان ،1374. 3. ير، دامپى; آذرنگ، عبدالحسين(مترجم); تاريخ علم، چاپ اول، سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انسانى دانشگاهها «سمت»، تهران، بهار 1371. 4. برينگ، ادوين جى; شاملو، سعيد (مترجم); تاريخ علم روانشناسى، جلد دوم، چاپ اول، انتشارات رشد، تهران، پاييز 1374. 5. 6. ربر، آرتور س.; فرهنگ روانشناسى (1985)،چاپ اول، انتشارات رشد، تهران، زمستان1368. 7. نصرى، عبدالله; مبانى انسانشناسى در قرآن، چاپ دوم، واحد انتشارات بخش فرهنگى دفتر مركزى جهاد دانشگاهى، تهران 1368. 8. مجتبى، سيد محمدباقر; روانشناسى از ديدگاه غزالى و دانشمندان اسلامى، دفتر اول و دوم، چاپ هفتم، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، تابستان 1369. 9. جعفرى، محمد تقى; ترجمه و تفسير نهج البلاغه، جلد اول، چاپ اول، چاپخانه حيدرى، تهران، 2537. 10. مصلح، جواد; علم النفس يا روانشناسى صدر المتالهين (ترجمه و تفسير از سفر نفس كتاب اسفار)، جلد اول، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه نهران، تهران، 1352. 11. داناسرشت، اكبر; علم النفس شفا، بىتا. 12. 13. 14. منصور، محمود و دادستان، پريرخ; روانشناسى ژنتيك (2)، چاپ دوم، انتشارات رشد، تهران،1374. 15. باقرى، خسرو و همكاران; پيشفرضهاى روانشناسى اسلامى، فصلنامه حوزه و دانشگاه، سال دوم، شماره پنجم، تهران، زمستان 1374. پىنوشت: 1) نويسندگان از آقايان حجةالاسلام والمسلمين مجتبى نظرى، دكتر حميد سليمى خليق، دكتر سعيد خامنه، محمدحسين حسينزاده، اعضاء اصلى دفتر پژوهشهاى اسلامى در بهداشت روانى دانشگاه علوم پزشكى تبريز كه در جلسات بحث و گفتگوى مربوط به موضوع اين مقاله شركت فعال داشتهاند، صميمانه تشكر و قدردانى مىنمايند.
دو ديدگاه عمده در روانشناسى اسلامى
نارسايى رويكرد كاهشگرا در تبيين تمام پديدهها
عامل اساسى وحدت رفتار انسان
دلايل عمده تاكيد بر مفهوم «خود» در مكاتب روانشناسى معاصر
مفهوم «نفس» بيانگر كليت و عامل وحدت رفتار انسان در روانشناسى اسلامى
معانى واژه «نفس»