تبليغاتX
مثبت من - روان‏شناسى رشد اخلاقى ارزشى و دينى در نوجوانى و جوانى

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

 

«قسمت اوّل»

دكتر حسين لطف‏آبادى(1)

چكيده

چگونگى رشد اخلاقى، ارزشى و دينى در نوجوانان و جوانان از موضوعات مهم روان‏شناسى رشد است كه روان‏شناسان بزرگ درباره آن به تحقيق و نظريه‏پردازى پرداخته‏اند. اين تحقيق تلاشى ديگر در اين راستا است كه مى‏كوشد تا چگونگى رشد و پرورش اخلاقى و دينى نوجوانان و جوانان را هم بر پايه دانش روان‏شناسى رشد و هم با تكيه بر يافته‏هاى دانش روان‏شناسى تربيتى، تبيين نمايد. سعى بر اين است كه با نگرشى نو چگونگى رشد اخلاقى و ارزشى نوجوانان و جوانان را بررسى و نظريه تازه‏اى را درباب مراحل شكل‏گيرى و رشد دينى ارائه دهد.

كيفيت تعامل اجتماعى با ديگران و پيامهاى اخلاقى كه دراين ارتباطها به نوجوانان و جوانان داده مى‏شود بسيار قويتر از آموزشهاى مستقيم اخلاقى است كه معلم يااستاد در كلاس درس ارائه مى‏كند.

براى آنكه معلمان و والدين سهم مثبتى در رشد اخلاقى و دينى نوجوانان و جوانان داشته باشند بايد روابط محترمانه‏اى رابا آنان ايجاد كنند. نوجوانان و جوانان نياز به راهنمايى دارند و اين راهنمايى بايد در جريان يك ارتباط متقابل محترمانه به آنان ارائه شود، چراكه رشد اخلاقى و دينى نه فقط ناشى از تواناييهاى فكرى بلكه همچنين حاصل چگونگى روابط با والدين و مربيان و معلمان و همسالان و نوع ارزشهاى اجتماعى - فرهنگى و عواطفى است كه در اين ارتباطها با نوجوانان و جوانان مبادله مى‏شود. تركيب پوياى ويژگيهاى انگيزشى، شناختى، عاطفى، اجتماعى و فرهنگى باعث مى‏شود وى پذيراى رفتار اخلاقى باشد، يعنى هم به ارزشهاى اخلاقى اولويت بدهد و هم به خداوند و جاودانگى خير و فضيلت و ارزش انسانى خود و ديگران ايمان داشته باشد.

لازم به يادآورى است، به دليل حجم زياد مقاله، بخش نخست آن در اين شماره و بخش دوم آن در شماره بعدى ويژه روان‏شناسى از نظر خوانندگان عزيز خواهد گذشت.

واژه‏هاى كليدى: رشد اخلاقى؛ تفكر اخلاقى؛ اخلاق تابعى؛ وجدان اخلاقى؛ اخلاق مبتنى بر عدالت؛ اخلاق مبتنى بر مراقبت؛ رشد قضاوت؛ فراشناخت؛ داورى ارزشى.

مقدمه

تحول اخلاقى و ارزشى و دينى در نوجوانى و جوانى بيش از هر دوره ديگرى است. رشد سريع‏شناختى در نوجوانى و جوانى باعث مى‏شود كه فرد بهتر بتواند درباره مسائل اخلاقى و ارزشى و دينى قضاوت كند و در برخورد با اين مسائل واكنش دقيق‏تر و پيچده‏ترى نشان دهد. هم‏چنين تحولات و سيع عاطفى و اجتماعى و مواجهه نوجوانان و جوانان با مقتضيات زندگى و انتظارات والدين و دوستان و اطرافيان و تجارب تازه‏اى كه در مناسبات اجتماعى و فرهنگى خود كسب مى‏كنند درگيرى آنان را با مسائل اخلاقى و ارزشى بيشتر مى‏كند و زمينه‏هاى رشد آنان در اين امور را گسترش مى‏دهد.

نتيجه اين وضع آن است كه نوجوانان و جوانان با مجموعه وسيعى از تغييرات درونى و بيرونى و تعارض‏هاى ناشى از ارزش‏هاى گوناگون اجتماعى و فرهنگى و دينى روبه‏رو مى‏شوند و بايد جايگاه مطمئنى براى دوام و رشد خود دست و پا كنند. وظيفه انتخاب ارزش‏ها و هنجارهاى مناسب براى زندگى با مشكل پيچيدگى اين امور نيز همراه است. يعنى، از يك سو نوجوانان و جوانان به ظرفيت‏هاى تازه‏اى در فهم ارزش‏هاى اخلاقى و دينى دست مى‏يابند و از سوى ديگر از تجربه كافى براى برخورد صحيح با مسائل پيچيده اخلاقى و ارزشى و دينى كه در زندگى روزمره آنان پيش مى‏آيد برخوردار نيستند. با اين حال آنان بايد در هر روز و هر لحظه تصميمى بگيرند و از بين راه حل‏هاى مختلف اخلاقى و ارزشى راه مناسب‏ترى را انتخاب كنند.

شناخت و تعريف نوجوان و جوان از هويت خويش مستلزمِ اسناد ويژگى‏هاى دينى و ارزشى و اخلاقى به خود نيز هست. او بايد به خود بگويد كه خصوصيات اخلاقى و ارزشى و دينى وى كدام است تا احساس كند كه از يك هويت محكم برخوردار است. مثلاً، يك نوجوان يا جوان ممكن است در خلوت خويش به خود بگويد: «من يك فرد با صداقت و مهربان هستم» يا «من آدمى دين‏دار و انسان دوست هستم» يا «من فقط به مصالح خودم اهميت مى‏دهم و مسائل ديگران به من مربوط نيست». اين گونه ارزش‏هاى مثبت و منفى كه پايه چگونگى هويت اخلاقى فرد است، بر تصميم‏گيرى و رفتار او تأثير غيرقابل انكارى دارد.

روان‏شناسى رشد اخلاقى در نوجوانى و جوانى

ژان پياژه (1932)، روان‏شناس فقيد سويسى، براى اولين بار به تفصيل درباره تفكر كودكان و نوجوانان در قضاوت‏هاى اخلاقى آنان تحقيق كرده و تئورى رشد تفكر اخلاقى خود را به جهان عرضه كرده است. او ضمن مشاهده رفتارهاى كودكان در جريان بازى‏هايشان و با سؤالاتى كه درباره امور اخلاقى (عدالت، مكافات يا تنبيه، دزدى، دروغگويى، و امثال اين‏ها) از كودكان و نوجوانان پرسيده به اين نتيجه رسيده بود كه آنان به دو طريق متمايز، بر حسب اين كه در چه مرحله از رشد تفكر هستند، درباره مسائل اخلاقى استدلال مى‏كنند.

به نظر پياژه، استدلال اخلاقى داراى دو مرحله اساسى است: مرحله اخلاق نشأت گرفته از خارج(2) (كه درفاصله سالهاى 4 تا 7 سالگى بروز مى‏كند و كودك در اين مرحله فكر مى‏كند كه عدالت و قوانين جامعه امورى غيرقابل تغيير و خارج از كنترل انسان است) و مرحله اخلاق كنترل شده از درون(3) (كه از ده سالگى به بعد بروز مى‏كند و فرد مى‏فهمد كه قوانين توسط مردم ايجاد شده و قضاوت درباره عمل اشخاص بايد هم نيّت و هم نتيجه كارشان را مورد توجه قرار دهد). پياژه فاصله سنى 7 تا 10 سالگى را دوره انتقال از قضاوت اخلاقى مرحله اول به مرحله دوم مى‏داند.

در مرحله قضاوت اخلاقى نشأت گرفته از خارج، داورى درباره درستى يا نادرستى كارها بر حسب نتيجه آن‏ها صورت مى‏گيرد. مثلاً وقتى از يك كودك 5 ساله درباره رفتار دو نفر (كه اولى عمدا و در جريان دزديدن يك شيرينى، يك فنجان را شكسته و دومى بدون قصد، و در جريان پذيرايى از مهمان‏ها، دوازده فنجان را شكسته است) سؤال مى‏شود پاسخ وى اين است كه فردى كه دوازده فنجان را شكسته كار بسيار بدترى كرده است. نوع قضاوت اخلاقى افراد بالاتر از 10 سال به كلى برعكس است چون آنان نيّت رفتار را در درجه اول اهميت قرار مى‏دهند.

مرحله اخلاق نشأت گرفته از بيرون با اين تصور همراه است كه خطا و تنبيه (جرم و مكافات) به يكديگر مرتبط‏اند و به محص آن كه خطايى از فرد سر زد بايد مورد تنبيه قرار گيرد. به همين جهت وقتى كودكان خردسال خطايى مرتكب مى‏شوند فورا و با نگرانى به اطراف خويش نگاه مى‏كنند و در انتطار تنبيه هستند. از اين ديدگاه، وقتى كسى خطايى مى‏كند به صورت خودبه خودى مورد مكافات قرار خواهد گرفت و اجراى عدالت امرى است ذاتى. اما تفكر نوجوانان و جوانان در اين باره متفاوت است و آنان فكر مى‏كنند وقتى فردى جرمى مرتكب شود فقط در صورتى كه آن جرم كشف شود و دلايل و شواهد كافى براى اثبات آن وجود داشته باشد ممكن است به مكافات عمل خود برسد.

توانايى تفكر صورى در نوجوانان و جوانان باعث مى‏شود كه آنان آرمان‏ها را با واقعيت‏ها مقايسه كنند، قضاياى متضاد با واقعيت را بفهمند، تفاوت‏ها و تضادهاى قوانين و معناى عدالت در جوامع گوناگون و در برهه‏هاى تاريخى مختلف را كشف كنند و احتمالاً يك مفهوم كمابيش واحد از عدالت در معناى جهانى آن را در ذهن خود ايجاد نمايند.

يكى از طرف‏داران پياژه، مارتين هوفمن(4) (1980)، نظريه رشد اخلاقى او را گسترش داده و آن را تئورى عدم تعادل شناختى(5) ناميده است. مطابق اين تئورى، دوره نوجوانى و جوانى در شكل‏گيرى اخلاقى فرد بيشترين اهميت را دارد، زيرا در اين سال‏هاست كه نوجوانان و جوانان با واقعيت‏هاى گسترده و پيچيده اجتماعى و فرهنگى و با تضادهاى گوناگون در زندگى مواجه مى‏شوند و از مقايسه تعارضات ميان مفاهيم اخلاقى كه قبلاً در خانواده و مدرسه آموخته‏اند با آن چه در محيط‏هاى وسيع‏تر اجتماعى مشاهده و تجربه مى‏كنند به اين نتيجه مى‏رسند كه بايد تعادلى در شناخت‏هاى اخلاقى خود ايجاد نمايند. آنان مى‏فهمند كه مجموعه باورهاى اخلاقى آن‏ها فقط يكى در ميان هزاران باور و انديشه و رفتار اخلاقى است و لازم است كه در نگرش خود درباره درستى و نادرستى امور مختلف تجديد نظر كنند. به اين طريق، آنان ناچارند باورهاى پيشين خود را مورد سؤال قرار دهند و مجموعه تازه‏اى از داورى‏هاى اخلاقى را براى خود ايجاد نمايند.

يكى ديگر از نظريه‏هاى بحث‏انگيز در رشد قضاوت اخلاقى از آنِ لارنس كولبرگ(6) (1958، 1976 و 1986) است كه او نيز، مانند پياژه، معتقد است رشد اخلاقى اساسا نشأت گرفته از استدلال اخلاقى است كه در طى مراحل مختلف (از كودكى تا نوجوانى) شكل مى‏گيرد. او در طى سال‏ها تحقيق و آزمون و مصاحبه و طراحى يازده داستان كه حاوى معماهاى اخلاقى است و ارائه آن‏ها به كودكان و نوجوانان و طرح چند سؤال درباره هر يك از داستان‏ها به اين نتيجه رسيد كه رشد قضاوت اخلاقى در سه سطح (كه هر سطح داراى دو مرحله است) صورت مى‏گيرد.

داستان‏هاى اخلاقى كه در آزمون‏هاى كولبرگ به آزمون شونده ارائه مى‏شود نمونه‏هاى جالبى از چگونگى مطالعه در رشد قضاوت اخلاقى نوجوانان است.

يكى از اين داستان‏ها كه «هاينز و داروساز» نام دارد و مشهورترين داستان آزمون‏هاى قضاوت اخلاقى كولبرگ است به صورت زير براى آزمون شوندگان خوانده مى‏شود و آنان بايد به سؤالات مربوط به اين داستان پاسخ گويند:

در اروپا، خانمى به دليل ابتلا به نوع خاصى از بيمارى سرطان، نزديك به مرگ بود. فقط يك نوع دارو وجود داشت كه پزشكان فكر مى‏كردند اين خانم مى‏تواند با استفاده از آن از مرگ نجات پيدا كند. اين دارو تركيبى از راديوم داشت كه داروسازى در همان شهر آن را كشف كرده بود. هزينه تهيه اين دارو زياد بود، اما داروسازى كه آن را مى‏ساخت ده برابر قيمت تمام شده از بيمار مطالبه مى‏كرد. او براى تهيه مقدار كمى از اين دارو 200 دلار خرج مى‏كرد ولى از بيمار مى‏خواست كه 2000 دلار بپردازد. آقاى هاينز، شوهر خانمى كه بيمار بود، به هر كسى كه مى‏شناخت مراجعه كرد تا شايد بتواند پول دارو را از آنان قرض كند اما توانست فقط 1000 دلار، كه نصف قيمت دارو بود، تهيه كند. او به داروساز گفت كه همسرش در حال مرگ است و از او تقاضا كرد كه يا دارو را با قيمت كمترى به او بفروشد يا اجازه بدهد كه وى بقيه پول دارو را بعدا بپردازد. اما داروساز پاسخ داد: «نه. من اين دارو را خودم كشف كرده‏ام و مى‏خواهم از فروش آن پول دربياورم» به اين دليل، آقاى هاينز از فرط درماندگى ناچار شد محل ورود به داروخانه او را بشكند و دارو را براى استفاده همسرش بدزدد (كولبرگ، 1969، ص379).

سؤالاتى كه آزمون شونده بايد به آن‏ها پاسخ دهد چنين است: آيا آقاى هاينز بايد دارو را مى‏دزديد؟ آيا دزدى كردن او كار درستى بود يا كار نادرستى؟ چرا؟ آيا شوهر يك شخص اگر از هيچ راه ديگرى نتواند به اين دارو دست يابد وظيفه دارد دارو را براى همسر خود بدزدد؟ آيا يك شوهر خوب اين دارو را مى‏دزدد؟ آيا داروساز، در حالى كه قيمت قانونى براى آن دارو معين نشده بود، حق داشت چنان قيمت گزافى براى دارو مطالبه كند؟ چرا؟

پس از توضيح مختصرى درباره مراحل رشد اخلاقى در نظريه كولبرگ، نوع پاسخ‏هايى را كه آزمون شوندگان معمولاً به اين سؤالات مى‏دهند ارائه خواهيم كرد.

كولبرگ در واقع ادامه دهنده و تكميل كننده تئورى رشد اخلاقى پياژه است. او معماهاى اخلاقى پيچيده‏ترى، نظير داستان بالا، در اختيار آزمون شوندگان قرار داد و در طى چندين سال مطالعات دقيقى انجام داد و به نتايج مهمى نيز رسيد. او دريافت كه يك فرد معمولاً از جهاتى در مرحله پايين‏تر قضاوت اخلاقى و از جهات ديگرى در مرحله بالاتر قرار مى‏گيرد و ممكن است برخى افراد، على‏رغم افزايش سن خود، به مرحله پايين‏ترى تنزل كنند. او هم‏چنين به اين نتيجه رسيد كه با رشد فرد از دوره كودكى به دوره نوجوانى استدلال اخلاقى وى از حالت كنترل بيرونى به حالت كنترل درونى شده(7) تغيير پيدا مى‏كند.

كولبرگ از تحقيقات خود نتيجه گرفت كه رشد قضاوت اخلاقى به تدريج و به ترتيب در سه سطح (كه هر سطح نيز داراى دو مرحله است) صورت مى‏گيرد. اين سطوح سه‏گانه اخلاقى عبارتند از:

استدلال پيش‏قراردادى.(8) در اين پايين‏ترين سطح از رشد اخلاقى، فرد هنوز هيچ يك از ارزش‏هاى اخلاقى را در خود درونى نكرده است و استدلال اخلاقى او تابع پاداش و تنبيهى است كه از بيرون موجب كنترل رفتار وى مى‏شود.

استدلال قراردادى.(9) در اين سطح ميانى از رشد قضاوت اخلاقى، فرد تابع هنجارهاى درونى شده‏اى است كه اساسا از جانب ديگران (خاصه والدين) و از محيط اجتماعى (مثلاً قوانين اجتماعى) به او تحميل مى‏شود.

استدلال فوق قراردادى.(10) اين بالاترين سطح رشد است كه در آن استدلال اخلاقى به طور كامل در فرد درونى شده است و بر هنجارهاى ديگران مبتنى نيست. فرد شخصا مى‏تواند جريان‏هاى مختلف اخلاقى را تشخيص دهد، راه‏هاى گوناگون اخلاقى را كشف كند، و براين اساس برخورد اخلاقى مخصوص به خود را اتخاذ كند.

هر يك از سه سطح اخلاقى مذكور داراى دو مرحله است كه جمعا به شش مرحله، به شرح زير، تقسيم شده است:

مرحله اول ـ تنبيه و اطاعت.(11) تفكر اخلاقى بر ترس از تنبيه مبتنى است.

مرحله دوم ـ قصد وسيله‏اى فردى يا لذت‏جويى ساده.(12) تفكر اخلاقى مبتنى بر پاداش و تمايل شخصى است.

مرحله سوم ـ انتظارات بين فردى دو جانبه.(13) ارزش‏هاى قابل قبول شخص، و مراقبت و وفادارى به ديگران اساس قضاوت‏هاى اخلاقى است.

مرحله چهارم ـ حفظ نظم اجتماعى.(14) فهميدن نظم و قانون و عدالت و وظيفه است كه پايه استدلال اخلاقى است.

مرحله پنجم ـ تشخيص حقوق اساسى و قرارداد اجتماعى.(15) در اين مرحله، درك ارزش‏ها و قوانين براى هر فرد به صورتى مخصوص به خود وى درمى‏آيد و فرد تشخيص مى‏دهد كه قوانين براى جامعه اهميت دارد و ارزش‏هايى چون عدالت و آزادى از قوانين نيز مهم‏ترند.

مرحله ششم ـ اصول اخلاقى جهانى.(16) هنجارهاى اخلاقى جهانى، نظير حقوق بشر، در ذهن فرد شكل گرفته و او استدلال‏هاى خود را بر پايه اين اصول و هنجارها قرار مى‏دهد.

كولبرگ معتقد است كه اين سطوح و مراحل در قضاوت اخلاقى به ترتيب و به تدريج كه سن فرد بالا مى‏رود در او شكل مى‏گيرد. از تحقيقات او چنين برمى‏آيد كه استدلال كودك در معماهاى اخلاقى، قبل از 9 سالگى، در سطح اول (يعنى در سطح اخلاق پيش‏قراردادى) است. در اوائل نوجوانى اين استدلال‏ها عموما در سطح دوم است و گاهى بين مرحله دوم و چهارم نوسان مى‏كند. در نيمه دوم نوجوانى گروهى از نوجوانان به مرحله چهارم مى‏رسند و روى هم رفته، فقط اقليتى از افراد هستند كه در دوره جوانى و بزرگ‏سالى به سطح اخلاق فوق قراردادى (مراحل پنجم و ششم) دست مى‏يابند.

نمونه‏اى از چگونگى استدلال اخلاقى افراد در سطح و مراحل مختلف رشد، در پاسخ به داستان‏ها «هاينز و داروساز» (كه در بالا نقل شد)، در جدول 1 ديده مى‏شود.

چدول 1. نمونه استدلال ها در داستان «هاینز و داروساز» در مراحل مختلف رشد قضاوت اخلاقی

اين نمونه پاسخ‏ها به سؤالات داستان «هاينز و داروساز» به ما كمك مى‏كند كه چگونگى استدلال افراد در برخورد با يك مسأله پيچيده اخلاقى را بهتر متوجه شويم.

اگرچه كولبرگ بر اين باور است كه دوستان و والدين نوجوان مى‏توانند تفكر وى در برخورد با مسائل اخلاقى را بهبود بخشند، اما فرض اصلى او اين است كه نوع استدلال فرد در برخورد با يك مسأله اخلاقى كه ناشى از سطح رشد تفكر او است، نقش اساسى را در عملكرد وى ايفا مى‏كند. او معتقد است كه قضاوت و رفتار اخلاقى كودكان و نوجوانان به جاى آن كه تابع مقتضيات زندگى اجتماعى و فرهنگى باشد ناشى از مرحله تفكرى است كه در آن قرار دارند (نكته‏اى كه، به نظر ما، مهم‏ترين ضعف نظريه كولبرگ است و بعدا در همين فصل به آن خواهيم پرداخت).

يكى از همكاران كولبرگ به نام كارول گيليگان،(17) كه او نيز پروفسور روان‏شناسى در دانشگاه هاروارد است، بر اين باور است كه تأكيد نظر پياژه و كولبرگ در رشد اخلاقى كه بر اصول عقلانى و انتزاعى درباره عدالت مبتنى است بيشتر مناسب حال مردان است، ولى نگرش زنان به مسأله اخلاق عمدتا بر امور شخصى و ابراز عواطف و مراقبت از خود و ديگران (به خصوص افراد محبوب آنان) استوار است. به همين دليل، به نظر گيليگان، وقتى رشد اخلاقى آنان با آزمون‏هاى اخلاقى عدالت محور كولبرگ سنجيده مى‏شود در سطح پايين‏ترى از مردان قرار مى‏گيرند (گيليگان، 1977؛ گيليگان و آتانوچى،(18) 1988).

اين نظر گيليگان را روان‏شناسان ديگر مورد تحقيق قرار داده و غالبا به اين نتيجه رسيده‏اند كه تفاوت بزرگى در مراحل رشد اخلاقى پسران و دختران نوجوان و جوان مشاهده نمى‏شود اما دختران در آزمون كولبرگ عموما يك مرحله پايين‏تر از پسران هم سن و سال خود قرار مى‏گيرند (گيبز(19) و همكاران، 1984؛ رِست،(20) 1986؛ فريد من(21) و فريدمن، 1978؛ واكر،(22) 1989 و 1991؛ دامون(23) و هارت،(24) 1992، اسكو(25) و ديسنر،(26) 1994؛ واكر و همكاران، 1995). گيليگان مباحث ديگرى چون برترى زنان بر مردان در احساس مسؤوليت نسبت به نوع انسان و حساسيت نسبت به ديگران و حقوق آنان را نيز مطرح كرده است (گيليگان، 1982، 1984)، ولى اين نظريات او مورد تأييد تحقيقات ديگر قرار نگرفته است.

به نظر ما، مبناى رشد اخلاقى را نبايد صرفا در قضاوت راجع به قانون و عدالت محدود كرد بلكه بايد مبانى ديگرى چون باور به جاودانگى خير، رعايت حرمت و شأن انسانى، مراقبت و عشق و ابراز عواطف انسانى به ديگران، احساس مسؤوليت و وظيفه‏شناسى و شجاعت و آزادمنشى را نيز به عنوان بنيادهاى رشد اخلاقى در نظر گرفت. متأسفانه ديدگاه‏هاى روان‏شناسى غربى عموما به دور از توجه عميق به اين مبانى اخلاقى است.

نگرش جديد به رشد اخلاقى نوجوانان و جوانان

مشكل اساسى در نظريه‏هاى شناختى روان‏شناسى رشد اخلاقى (پياژه و كولبرگ و امثال آن‏ها) اين است كه رفتار اخلاقى را فقط با چگونگى تفكر و قضاوت اخلاقى فرد مربوط كرده و جوانب مهم ديگرى را ناديده گرفته يا كم اهميت شمرده‏اند. نگرش جامع در فهم چگونگى رشد اخلاق نوجوانان و جوانان نمى‏تواند و نبايد صرفا در محدوده نظريه شناختى باقى بماند، بلكه بايد در پى كشف نكات مبهم و مخدوش نظريه شناختى به منظور دستيابى به يك ديدگاه همه جانبه‏نگر در رشد اخلاقى برآيد. ما در اين بخش از فصل حاضر سعى مى‏كنيم محدوديت‏هاى اساسى نظريه شناختى در رشد اخلاقى را آشكار كنيم تا براى دستيابى به يك نظريه جديد راه تازه‏اى باز كنيم.

در اين رابطه، اولين نكته مهم اين است كه رفتار اخلاقى فرد ممكن است كاملاً در جهت مخالف حرفها و استدلالهاى او باشد بنابراين، هيچ تضمينى براى قطعى بودن هماهنگى بين سطح هوشمندى فرد با سطح رفتار اخلاقى او وجود ندارد. مثلاً اكثر سرمايه‏داران بزرگ و قدرتمندان دنيا هيچ‏گونه پاى‏بندى به اخلاق ندارند و محرك جنگها و آدم‏كشى‏ها و آوارگى‏ها و فقر و فلاكتهاى جمعيت‏هاى بزرگى از مردم جهان و عامل تسلط ضد انسانى اقليت بسيار كوچك از استثمارگران يك يا چند كشور معين بر بقيه مردم هستند، ليكن همين افراد از نظر رشد هوش و قدرت استدلال و تواناييهاى كلامى در عالى‏ترين سطح قرار مى‏گيرند. افرادى مثل وينستون چرچيل، جوزف استالين، آدولف هيتلر، مناخيم بگين و هنرى كيسينجر را كه از جمله مظاهر آشكار شيطنت و تجاوز و قساوت نسبت به انسان‏هاى ديگر هستند در نظر بگيريد و استدلال‏ها و سخنان شيرين آنان درباره حقوق بشر و عدالت و پيشرفت انسانى را نيز به نظر آوريد تا ببينيد كه رشد هوش و تفكر الزاما ارتباطى با رشد اخلاقى ندارند.

حتى در ميان مردم عادى نيز، فاصله حرف و عمل بسيارى از آنان هزار فرسنگ است و در رفتارهاى اخلاقى، به جاى تبعيت از استدلال اخلاقى در سطح سنّىِ خود، در پى منافع و مصالح خويش هستند و بامشان چندين هوا دارد. البته بين قضاوت اخلاقى و رفتار كودكان خردسال و كم‏تجربه ارتباط محكم‏ترى وجود دارد، ولى هر چه سن آنان بالاتر مى‏رود اين ارتباط، تحت تأثير عوامل گوناگون به ويژه عوامل اجتماعى ـ فرهنگى، ضعيف‏تر مى‏شود.

بنابراين مسأله اساسى و نكته دوم اين است كه در مطالعه رشد اخلاقى، به جاى تمركز بر استدلال اخلاقى، اساسا بايد بر وجدان و رفتار اخلاقى تأكيد كرد. نظريه‏هاى پياژه و كولبرگ اگرچه براى فهم رشد استدلال اخلاقى مفيد است، اما شناخت واقعى از چگونگى عملكرد اخلاقى فرد به دست نمى‏دهد. تنها فايده عملى اين نظريه‏ها آن است كه وقتى ببينيم رفتار اخلاقى فرد استثنائا به دليل استدلال عقلانى نادرست او است به وى كمك كنيم تا شيوه تفكر خود را تغيير دهد و بدين وسيله به اصلاح رفتار اخلاقى او بپردازيم.

نكته مهم سوم اين است كه در بسيارى از موارد، استدلال اخلاقى فرد سپرى براى رفتارهاى غير اخلاقى او است. به بيان ديگر، نوع معينى از استدلال مى‏تواند يك مكانيسم دفاعى براى توجيه عمل غير اخلاقى باشد. در اين موارد نيز كوشش اساسى بايد متمركز بر كشف دلايل واقعى رفتار غير عقلانى و تغيير عواملى باشد كه فرد را هم به عمل غير اخلاقى وادار مى‏كند و هم با استدلالهاى دفاعى به توجيه و ادامه آن مى‏پردازد. مثلاً يك رئيس بانك را كه به اختلاس دست مى‏زند در نظر بگيريد و ببينيد كه او چگونه با استدلالهاى دفاعى كار خود را توجيه مى‏كند و با عناوين گوناگون (مثلاً با اين استدلال كه «در اين كشور مردم شتر را با بارش مى‏دزدند و آدم بايد عرضه داشته باشد كه بار خودش را ببندد» به رفتار غير اخلاقى خود ادامه مى‏دهد.

حال اگر شما ببينيد كه باهوش‏ترين و تحصيل‏كرده‏ترين و بالاترين مديران در يك جامعه در سطح اخلاق فوق قراردادى به استدلال مى‏پردازند، ولى در كار روزمره و عمل خود در نازل‏ترين سطح اخلاقى رفتار مى‏كنند توجه خواهيد كرد كه تمركز بر يك بخش از اين مسأله (يعنى رابطه ميان استدلال اخلاقى با رفتار اخلاقى) هرگز نمى‏تواند يك تبيين علمى از مقوله رشد اخلاقى باشد. مسلما همه شيادان و دزدان مى‏دانند كه چه چيزى درست است و چه چيزى نادرست، اما مطالعه روان‏شناسى درباره سطح رشد استدلال اخلاقى اين گونه افراد كمكى به فهم روان‏شناسى رشد اخلاقى نمى‏كند.

در ارزيابى رابطه ميان تفكر اخلاقى و رفتار اخلاقى، بايد به قدرت مخرب توجيهات عقلانى و ساير مكانيسم‏هاى دفاعى توسط افرادى كه براى ممانعت از سرزنش خويشتن، به قلب واقعيت‏ها و اسناد دادن مشكلات خويش به شرايط اجتماعى و غيره متوسل مى‏شوند كاملاً توجه داشت.

نكته چهارم مربوط به سوگيرى فرهنگى در نظريه‏هاى رشد اخلاقى پياژه و كولبرگ است كه تحقيقات اخير روان‏شناسان غربى نيز اين نكته را روشن كرده است (ميلر(27)، 1995؛ گلاسمن،(28) 1977؛ و هايدت،(29) 1997). رشد اخلاقى در فرهنگ‏هاى مختلف محتوا و معانى گوناگونى دارد و استفاده از آزمون‏هاى كولبرگ در فرهنگ‏هاى متفاوت از جامعه غربى عدم دستيابى مردم آن فرهنگ‏ها به سطوح بالاتر اين رشد را نتيجه مى‏دهد.

نظام‏هاى معنايى در فرهنگ‏هاى مختلف جهان داراى تفاوت‏هاى اساسى با يكديگر است. در پژوهش اسنارى(30) (1987) مطالعات هاوبنر(31) و گارود(32) (1993) در مورد نوجوانان بودايى نيز همين سوگيرى فرهنگى نظريه كولبرگ را نشان مى‏دهد. واكر (1996) نيز از پژوهش‏هاى خود دريافته است كه مبانى و مفاهيم اساسى اخلاقى در فرهنگ‏هاى مختلف با هم فرق مى‏كند و با آزمون‏هاى تهيه شده براى فرهنگ غربى نمى‏توان سطح رشد اخلاقى در نوجوانان و جوانان و بزرگسالان فرهنگ‏هاى متفاوت را به درستى سنجيد.

در مقايسه‏اى كه شويدر(33) و همكاران (1987) بين نوجوانان برهمن هندى و نوجوانان امريكايى به عمل آوردند معلوم شد كه برهمنان تفاوتى بين نظم اجتماعى و اخلاقى و زيستى نمى‏بينند و قوانين اخلاقى براى آنان به عنوان بخشى از نظم جهان طبيعى به حساب مى‏آيد، در حالى كه نوجوانان امريكايى چنين مفهومى در ذهن ندارند. مثلاً شكستن تابوهاى غذايى و ممنوعيت‏هاى جنسى در ميان برهمنان به همان اندازه غير اخلاقى به حساب مى‏آيد كه خشونت فيزيكى عليه ديگران در ميان نوجوانان امريكايى.

همين‏طور، اطاعت از قوانين اجتماعى براى بسيارى از مردم هند به همان اندازه اجتناب‏ناپذير است كه پذيرش قانون جاذبه عمومى در ميان مردم امريكا. در حالى كه عامه امريكائيان اخلاق را در حكم انتخاب آزادانه قرارداد اجتماعى تلقى مى‏كنند، هنديان نگرش كاملاً متفاوتى دارند و هنجارهاى خوبى و بدى براى آنان با مفاهيم روحانى مذهب هندو سنجيده مى‏شود. برخى از هنجارهاى متفاوت اخلاقى در بين نوجوانان هندى و امريكايى را كه از مصاحبه‏هاى محققان نامبرده (شويدر و همكاران، 1987) معلوم شده است، در جدول 2 ملاحظه مى‏كنيد.

(جدول 2)

مقايسه برخى نگرش‏هاى اخلاقى و درستى و نادرستى آنها از نظر نوجوانان هندى و امريكايى

نگرش اخلاقى مورد اختلاف نوجوانان هندى نوجوانان امريكايى
كتك زدن يك كودك خطاكار   درست نادرست
با دست غذا خوردن درست نادرست
باز كردن نامه پسر توسط پدر   درست   نادرست
صدا كردن پدر با اسم كوچك نادرست درست
خوردن گوشت گاو   نادرست درست
اصلاح موى سروخوردن گوشت مرغ پس از مرگ پدر   نادرست درست
نگرش اخلاقى مورد اتفاق   نوجوانان هندى   نوجوانان‏امريكايى
 بى‏اعتنايى به نيازمندان   نادرست نادرست
پاره كردن عكس ديگران   نادرست نادرست
آزار دادن حيوانات بى‏زيان   نادرست   نادرست
دزديدن گلهاى باغچه ديگران  نادرست  نادرست

وقتى كه رفتارهاى مخصوص به يك فرهنگ معيّن معناى عميق و پر اهميتى در زندگى كودكان و نوجوانان و جوانان دارد، عادات و رسوم و رشد اخلاقى آنان را نيز عميقا تحت تأثير خود قرار مى‏دهد. در جامعه‏اى كه منفعت‏طلبىِ مادى و هنجارها و سبك زندگى نوع غربى حاكم است، اصول اخلاقىِ درونى شده در نوجوانان و جوانان نيز متناسب با همان هنجارها خواهد بود. برعكس، اگر جامعه‏اى معيارهاى ديگر اجتماعى و فرهنگى را راهنماى زندگى خود قرار دهد، رشد اخلاقى نوجوانان و جوانان نيز شكل و محتواى ديگرى به خود خواهد گرفت.

نكته پنجم اين است كه تقدم و ترتيب اهميت ارزش‏ها در يك جامعه و فرهنگ نيز بر چگونگى رشد اخلاقى نوجوانان و جوانان عميقا تأثير مى‏گذارد. مثلاً در جوامع سنتى كه روابط بين فردى و حرمت گذاشتن به مقام و موقعيت سايرين از اهميت بيشترى برخوردار است مردم به راحتى خود را در مخاصماتى كه بين ديگران پيش مى‏آيد وارد مى‏كنند و به كمك آنان مى‏شتابند، اما در جوامع غربى كه فردگرايى و منعفت‏طلبى شخصى و جدا كردن خود از مشكلات ديگران در اولويت است، هر كسى مسؤول حل مشكلات خويش است و جاى مهمى براى مهر ورزيدن و كمك كردن به ديگران در هنگام وقوع سختى‏ها وجود ندارد.

نكته ششم اين است كه قضاوت اخلاقى مردم نه فقط ناشى از استدلال اخلاقى بلكه متأثر از آداب و رسوم و قراردادهاى عرفى اجتماعى نيز هست. اين قراردادهاى اجتماعى كه عموما براى حفظ نظام اجتماعى و كنترل بى‏نظمى‏هاى رفتارى است، بر خلاف قوانين اخلاقى كه نوعى تعهد درونى است، ناشى از اجبارهاى بيرونى است و عمل به آن‏ها حالت اختيارى دارد و موجب احترام و نشانه ادب اجتماعى فرد است. مثلاً اگر از نوجوانى درباره درستى يا نادرستى غذا خوردن با دست در حضور مهمانان خانواده سؤال كنيد آن را عملى مذموم تلقى مى‏كند در حالى كه از نظر اخلاقى نمى‏توان اين كار را نادرست خواند.

نكته هفتم اين است كه در تحقيقات غربى درباره روان‏شناسى رشد اخلاقى، عدالت در مردان و مراقبت در زنان به عنوان دو اصل اخلاقى پايه‏اى در استدلال اخلاقى شمرده شده است. از آنجا كه بيش از 90 درصد نوجوانان و جوانان و بزرگسالان غربى كه مورد آزمون‏هاى اخلاقى قرار گرفته‏اند در مرحله اخلاق قراردادى هستند (كولبى(34) و همكاران، 1983؛ اسنارى، 1987) مى‏توان به قطعيت گفت كه نه عدالت بلكه قوانين اجتماعى است كه پايه اصلى قضاوت‏هاى اخلاقى آنان است و البته نمى‏توان قوانين يك كشور را الزاما به معناى عدالت دانست. ادراك عدالت در معنايى كه مورد نظر غربيان است ـ و اين ادراك را مى‏توان به راحتى از عملكردهاى جهانى آنان و از شكاف‏هاى عظيم اجتماعى ـ اقتصادى در ميان مردم كشورهاى غربى كشف كرد ـ با عدالت واقعى، مثلاً در معنايى كه ما ايرانيان و ساير مسلمانان از آن در ذهن داريم، سنخيتى ندارند.

همين‏طور، بر خلاف ادعاى كارول گيليگان كه مراقبت از ديگران را اصل اخلاقى درجه اول براى زنان غربى شمرده است، وجود چنين خصوصيتى نه در زنان و در نه در مردان غربى عموميت ندارد. تنها چيزى كه مى‏توان گفت اين است كه زنان غربى كمتر از مردانشان در رقابت‏هاى سهمگين مادى و در منفعت‏طلبى‏ها و استثمارگرى‏ها درگير هستند و مثل ساير مادران به مراقبت از فرزندان مى‏پردازند، ولى اين امر را نمى‏توان به عنوان مراقبت و احساس مسؤوليت نسبت به ديگران و به عنوان اصل اخلاقى درجه اول در بين زنان به حساب آورد. جدا از نگرش‏هاى پايه‏اى فمينيستى پروفسور گيليگان در اين مسأله، احتمال دارد كه همين تفاوت درگيرى‏هاى اقتصادى بين زنان و مردان در كشورهاى غربى و نيز مراقبت‏هاى مادران از فرزندان باعث نتيجه‏گيرى‏هاى نامطمئن وى در مسأله تفاوت رشد اخلاقى مردان و زنان شده باشد.

واقعيت‏هاى مربوط به روابط انسانى و مراقبت و محبت به ساير مردم در كشورهاى غربى بسيار تلخ‏تر از آن است كه مردم كشور ما تصور مى‏كنند. به عنوان مثال، در چهار شهر بزرگ و بسيار پيشرفته امريكاى شمالى (نيويورك، لس‏آنجلس، شيكاگو، و تورانتو) بيش از صد هزار نفر زن و مرد و نوجوان بى‏خانمان زندگى مى‏كنند كه شب‏ها در خيابان‏ها و كوچه و پس كوچه‏ها و پناهگاه‏ها مى‏خوابند كه نه خود اين بينوايان و نه ساير مردم، كمترين محبت و توجهى به آنان ندارند. قريب بيست ميليون نفر مردم عادى اين شهرها نيز از نظر محبت و مراقبت از يكديگر در فقر عميق اخلاقى به سر مى‏برند. اگرچه متوسط سطح رفاه مادى و تحصيلات و مهارت‏هاى شغلى و بهره‏گيرى از هوش و پيچيدگى شخصيت آنان، در مقايسه با ساير مردم جهان، بسيار بالاتر است، اما اين برترى‏هاى مادى و فكرى، تأثير مثبتى بر اخلاق آنان ندارد.

ديدگاه پياژه و كولبرگ كه عدالت را به عنوان اصل پايه‏اى رشد اخلاقى برشمرده‏اند و آزمون‏هاى خود را براساس آن ساخته‏اند، دچار اين مشكل است كه مبناى زندگى مردم در كشورهاى غربى، نه دستيابى به عدالت، بلكه رسيدن به پيشرفت مادى و رفاه شخصى و لذت‏جويى است و آداب و سنن و دين و اصول كلاسيك اخلاقى چندان جايگاهى در زندگى اكثر آنان ندارد. به همين دليل است كه استدلال اخلاقى اقليت بسيار كوچكى از مردم به سطح اخلاق فوق قراردادى مى‏رسد و اكثريت قريب به اتفاق مردم، حتى در پاسخ به سؤالات آزمون‏هاى قضاوت اخلاقى كه خود فاصله عظيمى با رفتار اخلاقى دارد، از سطح سوم و چهار مراحل اخلاقى كولبرگ بالاتر نمى‏روند.

بى‏جهت نيست كه كولبرگ مرحله ششم اخلاقى را از آخرين تجديد نظر دستور نامه آزمون خود به كلى حذف كرده و فقط از اهميت تئوريك آن صحبت كرده است. برخلاف كمبودهاى رشد اخلاقى در جوامع غربى كه ناشى از نوع اجتماعى شدن مردم آن كشورها است، چگونگى اجتماعى شدن كودكان و نوجوانان و جوانان در كشورهايى نظير كشور، ما اساسا مبتنى بر سنن فرهنگى و دينى و اخلاقى كلاسيك است و اكثريت مردم، با وجود تنگناهاى شديد مادى و ناآگاهى عمومى، باز هم رفتار پرمهر و مراقبت‏كننده‏اى نسبت به يكديگر دارند و وفادارى آنان به اصول انتزاعى اخلاقى (نظير كمال‏جويى و عدالت و محبت و مروت و شجاعت) بيشتر است.

با توجه به نكاتى كه توضيح داده شد روشن است كه رشد اخلاقى در مفهومى كه توسط روان‏شناسان شناختى (پياژه، كولبرگ، گيليگان و ديگران) ارائه شده است، پاسخگوى پيچيدگى‏هاى موضوع نيست و ضرورى است كه با نگرش جامع‏ترى به موضوع نگريسته شود.

دانش روان‏شناسى واقعا نيازمند يك نظريه علمى جديد براى فهم روان‏شناسى رشد اخلاقى است. چنين نگرشى بايد با توجه به طبيعت (و فطرت) آدمى، سطح رشد شناختى و استدلال اخلاقى، انگيزش و احساس اخلاقى و چگونگى رفتار اخلاقى فرد بر زمينه‏هاى تاريخى و اجتماعى و فرهنگى زندگى او بنا نهاده شود. از چنين ديدگاهى است كه مى‏توانيم مسائل تربيت اخلاقى را نيز به درستى دريابيم و راه‏هاى تازه‏اى را براى اعتلاى اخلاقى نوجوانان و جوانان كشف كنيم.

رشد قضاوت و وجدان اخلاقى در نوجوانى و جوانى

با وجود نادرستى يكسان تلقى كردن رشد اخلاقى با رشد قضاوت اخلاقى، بدون ترديد رشد اخلاقى متأثر از سطح رشد شناختى فرد نيز هست و دريافت‏هاى شناختى كودكان و نوجوانان و جوانان و بزرگسالان در رفتار آنان نيز بازتاب مى‏يابد. قبلاً توضيح داديم كه يك فرد ممكن است شناخت روشنى از مسائل اخلاقى داشته باشد و اقدامات لازم براى رفتار اخلاقى را نيز بشناسد، اما به دلايل گوناگون نتواند يا نخواهد رفتار درست اخلاقى از خود بروز دهد. تحقيقات نشان مى‏دهد كه استدلال اخلاقى هميشه در رفتار اخلاقى مؤثر است، اما ميزان اين تأثير بسيار اندك است (بلاسى،(35) 1984؛ توما(36) و همكاران، 1991؛ واكر(37) و همكاران، 1996).

در مطالعه‏اى كه توسط وايز(38) (1982) انجام شد از نوجوانان خواسته شد كه به يكى از دو حالت زير به دو دسته داستان پاسخ دهند. در يك نوع از اين داستان‏ها از آنان خواسته مى‏شد كه پاسخ‏هاى ساختگى به سؤالات بدهند و در نوع ديگر از داستان‏ها آنان بايد پاسخ‏هايى را كه خودشان واقعا فكر مى‏كنند درست است ارائه دهند. در پاسخ‏هاى واقعى نوجوانان به داستان‏ها، بيشترين توجه آنان به رفتارها و نتيجه ناشى از رفتارها و استدلال‏هايشان نيز از نظر اخلاقى تناسبى با سطح رشد فكرى آنها نداشت، اما در پاسخ‏هاى ساختگى نتيجه معكوس به دست آمد. اين بدان معنا است كه شناخت و دانش به تنهايى، حتى دانش مبتنى بر هنجارهاى اخلاقى، تضمين‏كننده قضاوت و عمل اخلاقى نيست.

اينكه مردم همان كارى را بكنند كه هماهنگ با دانش اخلاقى آنان است، فقط منوط به درونى شدن رفتار اخلاقى در خودانگاره و احساس هويت آنان است. تنها كسانى كه اعتقادات اخلاقى آنان بخش مهمى از هويت خود و ساختار شخصيتشان شده است، رفتار خلاف اخلاق را باعث پشت پا زدن به هويت خويش به حساب مى‏آورند و از چنين كارى اجتناب خواهند كرد. در مورد ساير افراد، چنين تضمينى وجود ندارد. احساس گناه و تقصير فقط به كسانى دست مى‏دهد كه وقتى خطايى مرتكب مى‏شوند و براى اجتناب از اين ناهماهنگى، خود را موظف به رعايت موازين اخلاقى مى‏دانند. بنابراين، رشد اخلاقى با رشد وجدان فرد همبستگى دارد و نه الزاما با رشد شناختى و توانايى استدلال اخلاقى وى.

رشد وجدان از دوره پيش دبستانى شروع مى‏شود، يعنى از زمانى كه كودك هنجارهايى را براى رفتارهاى قابل قبول در ذهن خود ايجاد مى‏كند (موسن(39) و همكاران، 1990). چگونگى رشد وجدان را نظريه‏هاى مختلف روان‏شناسى به صورت‏هاى متفاوتى تبيين كرده‏اند. در تئورى تحليل روانى، وجدان محصول همانندسازى با والدين است. به تدريج كه كودك رشد مى‏كند هنجارها و ممنوعيت‏هاى اخلاقى را درونى مى‏سازد، به همان صورتى كه خود را با ساير ويژگى‏هاى والدين سازگار مى‏كند.

انطباق با هنجارهاى والدين باعث مى‏شود كه احساس همانندى با والدين در كودك تقويت شود و خود را بيشتر با آنان همانند سازد. كودكانى كه چنين وجدانى را در خود درونى مى‏سازند، هرگاه مرتكب خطايى شوند خود را ملامت مى‏كنند و مى‏كوشند از تكرار خطا اجتناب كنند. در اين فرايند همانندسازى و درونى كردن هنجارهاى اخلاقى والدين، جنبه‏هاى شناختى و الگوبردارى و يادگيرى اجتماعى نقش دارد.

نوع الگويى كه والدين به كودك و نوجوان ارائه مى‏دهند و نوع نظم و انظباطى كه اِعمال مى‏كنند بر چگونگى شكل‏گيرى و قوت وجدان كودك يا نوجوان تأثير مى‏گذارد (هوفمان،(40) 1983؛ هارت،(41) 1988؛ گروسك(42) و گودنوف،(43) 1994). آن دسته از والدين كه به انگيزش‏هاى مثبت و رشددهنده و استفاده از فنون انضباطى متوسل مى‏شوند، در مقايسه با والدينى كه از انگيزش‏هاى منفى نظير ترس از محروم شدن از عشق پدر و مادر يا ترس از خشم والدين استفاده مى‏كنند، توفيق بسيار بيشترى در فرايند همانندسازى مثبت و در رشد اخلاقى ريشه‏دار و در پرورش وجدان فرزندان خود دارند.

علاوه بر اين، خلق و خوى خود كودك يا نوجوان (مثلاً تحريك‏پذيرى، اضطراب، ترس و تكانشگرى) نيز نه تنها در چگونگى واكنش وى نسبت به اِعمال نظم و انضباط يا ارايه هنجارهاى معين از سوى والدين بلكه همچنين در چگونگى ارزيابى وى از معماها و مسائل اخلاقى تأثير مى‏گذارد (كوچانسكا،(44) 1993). به اين ترتيب، وجدان اخلاقى در نوجوان نه تنها متأثر از ديگران است، بلكه ناشى از پويايى درونى وى و خصوصيات خلقى و تعامل ويژگى‏هاى درونى با تأثيرات بيرونى نيز هست.

بصيرتى را كه نوجوانان و جوانان درباره خصوصيات اخلاقى خويش دارند نيز مى‏توان به عنوان يك عامل مهم در رشد قضاوت و وجدان اخلاقى به شمار آورد. در اين مورد، همان طور كه كه از اصطلاح «فراشناخت»(45) براى بيان «آگاهى فرد درباره فرايندهاى شناختى و تفكر خويش» استفاده مى‏كنيم، مى‏توان اصطلاح «فراشناخت اخلاقى» را براى توضيح «آگاهى فرد از فرايندهاى اخلاقى و از چگونگى استدلال‏ها و قضاوت‏هاى اخلاقى خويش» به كار گرفت.

فراشناخت اخلاقى با استدلال اخلاقى و رفتار اخلاقى مرتبط است و نوجوانان و جوانان همراه با افزايش سن خود دريافت دقيق‏ترى از فرايندهاى استدلال و قضاوت اخلاقى خويش به دست مى‏آورند. همچنين، هر چه فراشناخت اخلاقى قوى‏تر باشد قضاوت و رفتار اخلاقى فرد نيز پيشرفته‏تر است و او بهتر مى‏تواند ناهمخوانى‏ها در تفكر و عمل اخلاقى خويش را دريابد و در جهت حل آنها كوشش كند. سوانسون(46) و هيل(47) (1993) نيز نشان داده‏اند كه آگاهى نوجوانان از شناخت‏هاى اخلاقى خويش پيش شرط مهمى براى استفاده از استدلال اخلاقى در جريان رفتار اخلاقى است.

ارتباط رشد وجدان با همانندسازى و الگوبردارى و با سطح رشد فراشناخت اخلاقى نشان مى‏دهد كه شكوفا شدن جهت‏گيرى اخلاقى فرد حاصل تعامل عوامل درونى و بيرونى است و نوجوانان و جوانان قادرند در فرايند تحول اخلاقى خويش سهم بزرگى داشته باشند. نوع انتخاب الگو، چگونگى حل تعارضات شناختى در قضاوت اخلاقى و كيفيت استفاده از فرصت‏ها براى پذيرش نقش اخلاقى مى‏تواند در رشد وجدان اخلاقى تأثير بسيار داشته باشد. مربيان و والدين و دوستان نيز مى‏توانند نقش مهمى در رشد وجدان نوجوانان و جوانان ايفا كنند.

رشد وجدان اخلاقى از طريق ارايه الگوهاى بحث و گفت‏وگوى والدين و مربيان با نوجوانان و جوانان در چگونگى تفكر اخلاقى نيز امكان‏پذير است. برخى از تحقيقات نيز نشان مى‏دهد كه از طريق اين بحث و گفت‏وگوها مى‏توان سطح رشد اخلاقى را به مراحل بالاترى ارتقا داد. اين تحقيقات بر غنا بخشيدن در مفاهيم رشدى شناخت اخلاقى مبتنى است (واكر و همكاران، 1984؛ واكر و تيلور،(48) 1991). ما در بخش آموزش اخلاقى، ارزشى و دينى به نوجوانان و جوانان (گفتار آخر از يازده گفتار مقاله) اين موضوع را به تفصيل مورد بحث قرار داده‏ايم.

ارايه دانش و آگاهى‏هاى اخلاقى بالاتر از سطح شناخت اخلاقى نوجوانان و جوانان، يعنى ايجاد يك عدم تعادل در چگونگى تفكر كنونى آنان توسط مربى، باعث برانگيختن انديشه‏هاى تازه در چگونگى تفكر مى‏شود. كمك به نوجوانان و جوانان براى رفع اين عدم تعادل‏ها مى‏تواند شايستگى‏هاى اخلاقى و رشد وجدان آنان را افزايش دهد. به بيان ديگر، با ارايه الگوها يا بحث و گفت‏وگوهاى اخلاقى سطح بالاتر مى‏توان تفكر نوجوانان و جوانان را به مرحله پيشرفته‏ترى ارتقا داد. شرط اساسى براى پيشرفت اخلاقى آنان استفاده از روش‏هاى غيرمستقيم آموزشى در شرايط مبتنى بر برابرى و احترام متقابل و بده‏بستان فكرى دو جانبه بين نوجوان يا جوان از يك سو و مربى يا والدين از سوى ديگر است.

والدين و مربيانى كه داراى مهارتهاى گفت‏وگو در مسائل ارزشى و اخلاقى با نوجوانان و جوانان هستند تأثيرات شگرفى بر رشد وجدان اخلاقى آنان به جاى مى‏گذارند. تحقيقات نشان مى‏دهد كه متأسفانه اكثر والدين و مربيانى كه برخوردارى كافى از چنين مهارت‏هايى ندارند، نمى‏توانند از روش‏هاى گفت‏وگوى حمايت‏كننده متقابل در بحث‏هاى اخلاقى بهره گيرند و كارى كه عموما مى‏كنند اين است كه دستور بدهند و نصيحت كنند (واكر و تايلور، 1991؛ آيزنبرگ(49) و مورفى،(50) 1995).

رشد احساس اخلاقى در نوجوانى و جوانى

رشد احساس اخلاقى اساسا در خانواده و در فرايند ارتباطى عاطفى والدين با فرزندان شكل مى‏گيرد. روش‏ها و فنون تربيت فرزند، ميزان همدلى والدين با فرزندان و نقش عواطف و رشد وجدان اخلاقى را مى‏توان در شمار مهمترين عوامل شكل‏دهنده فراخود و احساس اخلاقى به حساب آورد، فراخود، كه بخش اخلاقى شخصيت فرد است، از سنين پيش دبستانى در او شكل مى‏گيرد، يعنى آن زمان كه كودك براى حفظ و افزايش محبت والدين نسبت به خود و از ترس و اضطراب از دست دادن عشق و علاقه والدين به او و براى اجتناب از تنبيه شدن توسط آنان سعى مى‏كند خود را با والدين و به خصوص با والد همجنس خود همانند سازد.

در فرايند شكل‏گيرى وجدان و همانندسازى با والدين (و بعدا با مربيان و همسالان) است كه احساس مثبت و منفى درباره هنجارهاى اخلاقى خير و شر نيز در وجود فرد ريشه مى‏گيرد و فراخود او را مى‏سازد. انتظارات و فرمان‏ها و چارچوب‏هاى مجاز و غير مجاز اخلاقى فراخود فرد است كه احساس معينى را نسبت به تفكر و رفتار مثبت اخلاقى (احساس صواب يا پاداش وجدانى) و نسبت به تفكر و رفتار غير اخلاقى (احساس گناه يا تنبيه وجدانى) در فرد به وجود مى‏آورد.

برانگيختن فرزند از جانب والدين براى يادگيرى هنجارها و رفتار اخلاقى معمولاً به سه روش انضباطى يعنى محروميت از عشق، نمايش قدرت و گفت‏وگو و استدلال صورت مى‏گيرد. گذشت كردن از خطاهاى نوجوانان و جوانان و احساس همدردى كردن با آنان نيز روش تربيتى مناسبى براى رشد احساس اخلاقى در آنان است.

در روش محروم كردن از عشق و علاقه، پدر يا مادر توجه و علاقه خود را از كودك باز مى‏دارد، و با سردى و بى‏اعتنايى با او رفتار مى‏كند. مثلاً هنگام بروز خطايى از كودك ممكن است به او گفته شود «اگر يك بار ديگر اين كار را بكنى به كلى تو را رها مى‏كنم.» يا «وقتى كه اين كار را مى‏كنى اصلاً تو را دوست ندارم.»

در روش نمايش قدرت، والدين سعى مى‏كنند كنترل خود را روى فرزند يا امور مورد علاقه او اعمال كنند. مثلاً تنبيه كردن، تهديد كردن و كاهش دادن امتيازات وى نوعى نمايش قدرت به حساب مى‏آيد.

در روش گفت‏وگو و استدلال، با آگاه كردن فرزند از عواقب كارى كه انجام مى‏دهد و با توضيح دلايل عمل او براى ديگران سعى مى‏شود رفتار اخلاقى در وى درونى شود. مثلاً وقتى والدين به معلم توضيح مى‏دهند كه علت رفتار نادرست فرزندشان خود آنان بوده و با كم‏اهميت شمردن انجام تكاليف مدرسه باعث شده‏اند كه او به معلم دروغ بگويد، از اين روش استفاده مى‏كنند.

هر يك از اين روش‏ها تحريكات خاصى را در كودك يا نوجوان ايجاد مى‏كند. به نظر مى‏رسد كه ميزان تحريك‏كنندگى دو روش اول (يعنى محروم كردن از عشق و علاقه و نمايش قدرت) خيلى شديدتر است به گونه‏اى كه محروم كردن از عشق باعث ايجاد اضطراب و نمايش قدرت باعث تنفر و كينه‏توزى مى‏شود. روش گفت‏وگو و استدلال تحريك كمترى در نوجوانان ايجاد مى‏كند و باعث مى‏شود كه آنان بتوانند حرف عاقلانه والدين را بفهمند و احساس اخلاقى مثبت و مؤثرى پيدا كنند.

آن دسته از والدين كه هر دو روش محروم كردن از عشق و نمايش قدرت را به كار مى‏گيرند لطمه بيشترى به نوجوان مى‏زنند و شرايطى فراهم مى‏كنند كه او قادر به فهميدن استدلال‏ها و حرف‏هاى حساب آنها هم نيست. والدينى كه از روش نمايش قدرت استفاده مى‏كنند نشان مى‏دهند كه قادر به كنترل احساسات خودشان نيستند. فرزندان نوجوان اين والدين نيز كه با آنها همانندسازى مى‏كنند دچار همين مشكل خواهند شد و نمى‏توانند در برخورد با مشكلات، احساسات و خشم خود را كنترل كنند.

روش استفاده از گفت‏وگو و استدلال نيز نبايد به گونه‏اى باشد كه به ملامت كردن نوجوان بينجامد. اين گفت‏وگوها بايد باعث رشد احساس اخلاقى نوجوان شود نه احساس ناتوانى و گناه. تحقيقات (هوفمن،(51) 1988؛ بويز(52) و آلن،(53) 1993؛ واكر،(54) 1993) نشان مى‏دهد كه روش استدلال استقرايى و توضيح رفتار اخلاقى و تبيين عواقب رفتار نادرست، اگر مستقيما نوجوان را مورد حمله قرار ندهد، نتايج مثبت و مؤثرى در رشد احساس اخلاقى وى به جاى مى‏گذارد.

گذشت كردن و احساس همدردى با نوجوانان و جوانان نيز تأثير مثبتى بر رشد اخلاقى آنان مى‏گذارد. گذشت كردن يك تمايل غيرخودخواهانه و از سر انسان دوستى نسبت به ديگران است. در شرايطى كه نوجوانان عموما خود مركز بين و تا اندازه‏اى خودخواه هستند وقتى كه رفتار بزرگسالان همراه با فداكارى باشد زمينه بسيار خوبى براى ايجاد احساس اخلاقى مثبت در آنان فراهم مى‏كند. به بيان ديگر، فداكارى و گذشت بزرگسالان زمينه فداكارى متقابل نوجوانان و جوانان را فراهم مى‏آورد.

بى‏جهت نيست كه همه اديان الهى و تمام عرفا و حكما و مربيان بزرگ، همگان را به چنين رفتارى توصيه كرده‏اند. اين رفتار باعث مى‏شود كه نوجوانان و جوانان ياد بگيرند با ديگران به همان‏گونه رفتار كنند كه با آنان رفتار مى‏شود يا انتظار دارند كه ديگران با آنان رفتار كنند.

تحقيقات جديد (از جمله آيزنبرگ(55) و همكاران، 1995؛ ابرلى(56) و مونته مايور،(57) 1996) نيز نشان مى‏دهند كه وقتى پدر و مادر و مربى رفتار فداكارانه‏اى با نوجوانان دارند او نيز همين رفتار را با دوستان نوجوان خود نشان مى‏دهد.

بخشيدن خطاهاى نوجوانان و جوانان، يعنى ناديده گرفتن (به جاى تلافى كردن) صدمه‏اى كه از جانب آنان به ما وارد شده است، نيز يكى از جنبه‏هاى برخورد بزرگوارانه با آنان است. مرحله اخلاقى بالاتر اين است كه نه تنها خطاى آنان ناديده گرفته شود بلكه به آنان كمك شود تا مشكل خود را از بين ببرند. آنان به اين ترتيب ياد خواهند گرفت كه در مقابل خطاهاى ديگران چه رفتارى از خود نشان دهند. آنان خواهند آموخت كه معناى خوبى و بدى اساسا اين است كه به ديگران كمك كنيد يا به آنان زيان برسانيد.

احساس همدردى كردن با نوجوانان و جوانان نيز از يك سو باعث ايجاد احساس اخلاقى مثبت در آنان مى‏شود و از سوى ديگر به آنان مى‏آموزد كه نسبت به ديگران با همنوايى و همدردى و انگيزش مثبت و كمك‏كننده برخورد كنند. همنوايى و همدردى با ديگران، اگرچه يك حالت عاطفى است، اما داراى يك بخش شناختى نيز هست، يعنى استعداد تشخيص وضعيت روانى و درونى طرف مقابل ـ كه آن را برداشت درست از وضع ديگران مى‏نامند.

معمولاً افراد در سنين 10 تا 12 سالگى و در آستانه نوجوانى است كه نسبت به ديگران، خاصه افراد بيمار و معلول و محروم و نيازمند، احساس همدردى پيدا مى‏كنند و مايلند به آنان كمك كنند. اين احساس، اگر توسط ديگران مورد تقويت قرار گيرد، در اواخر نوجوانى و در جوانى كاملاً تشديد مى‏شود و زمينه‏ساز انديشه‏هاى انسان‏دوستانه اجتماعى و اقتصادى در آنان مى‏گردد.

رفتار همدردى شكل‏هاى گوناگونى به خود مى‏گيرد و در مراحل مختلف نوجوانى به صورت‏هاى گوناگونى بروز مى‏كند. مثلاً در اوائل نوجوانى اين رفتار كمتر مشاهده مى‏شود ولى در اواسط اين دوره همدردى نوجوانان با همسالان خود به جايى مى‏رسد كه حتى ممكن است او را در مسيرهاى ضداجتماعى نيز سوق دهد. در اواخر اين دوره و در جوانى است كه فرد قادر است رفتار همدلانه با ديگران داشته باشد و احساس همدلى را در دوستان خود نيز به وجود آورد (دامون، 1988؛ مارشال و همكاران، 1994).

اهميت احساس همنوايى و همدردى در رشد اخلاقى به قدرى است كه برخى از تئورى‏هاى جديد روان‏شناسى اين احساس را مركز عواطف آدمى و پايه طبيعى يادگيرى هنجارهاى اخلاقى مى‏دانند. از اين ديدگاه، عواطف اخلاقى به صورتى نزديك با جنبه‏هاى شناختى و اجتماعى رشد نوجوانى نيز مرتبط است (دامون، 1988؛ آيزنبرگ، 1977).

رشد ارزش‏ها در نوجوانى و جوانى

از خود بپرسيم چه ارزش‏هايى براى نوجوانان و جوانان حائز اهميت است؟ چرا تحقق آن ارزش‏ها باعث ايجاد احساس اهميت و رشد در آنان مى‏شود؟ و باور كردن چه ارزش‏هايى در آنان مى‏تواند به رشد و كمال فردى و اجتماعى آنان كمك كند؟

همه نوجوانان و جوانان، صاحب ارزش‏هاى معينى در زندگى خود هستند و اين ارزش‏ها بر افكار و احساسات و رفتارشان تأثير مى‏گذارد (فلاناگان(58)، 1997). شما نيز مى‏توانيد از خود بپرسيد اهميت ارزش‏ها در زندگى آدمى چيست؟ چه ارزش‏هايى در دوره نوجوانى و جوانى براى شما اهميت داشت؟ دوستان و همسالان شما در آن دوره عموما چه ارزش‏هايى در سر داشتند؟ و تفاوت ارزش‏هاى نوجوانان و جوانان در جوامع مختلف و در گذشته و حال چيست؟

ارزش‏هاى نوجوانان و جوانان كشور در سه دهه اخير همراه با تغييرات وسيعى بوده است. در دهه 1350 و در آستانه و اوائل انقلاب جوش و خروش انقلابى براى آزاد كردن و تحول كشور در رأس امور نوجوانان و جوانان قرار داشت و عموم نوجوانان و جوانان با آرمان‏گرايى افراطى و اميدهاى بسيار بزرگى كه داشتند تصور مى‏كردند در مدتى كوتاه شاهد پيشرفت‏هاى عظيم كشور خويش خواهند بود و با همين تصور بود كه از جان‏فشانى در راه تحقق آرمان‏هاى خويش نيز مضايقه نداشتند. در دهه 1360 مهم‏ترين مسأله آنان به پيروزى رساندن جنگ تحميلى بود و درصد نسبتا كمى از آنان در پى رفاه و منافع شخصى خويش بودند.

اما از اوائل دهه 1370 تا كنون وضعيت عوض شده است و نوجوانان و جوانان دريافته‏اند كه به جاى اميد بستن به وعده‏هاى گوناگونى كه به آنان داده مى‏شود، بايد شخصا با اتكاى به خود و با به كارگيرى هوشمندى و انرژى شخصى راهى براى تأمين معاش و پيشرفت خويش در شرايط بسيار دشوار اجتماعى و اقتصادى كنونى پيدا كنند تا بيش از اين از قافله عقب نمانند. بى‏ترديد احساس عقب ماندن از قافله توانسته است تأثيرات نامطلوبى را بر روح پاك و شخصيت شريف نوجوانان و جوانان به جاى گذارد و اهميت تعلق قلبى به ارزش‏هاى معنوى را كه از جمله خصال برجسته تاريخى جوانان ايرانى است، در آنان كاهش دهد.

به نظر مى‏رسد كه بزرگ‏ترين عامل اين تغيير وضعيت ارزشى نوجوانان و جوانان، از جهت‏گيرى عمومى فرهنگى ـ اجتماعى به جهت‏گيرى شخصى اقتصادى ـ فردى، شكاف عظيم حرف و عمل و فاصله عظيم‏تر ادعا و توانايى در ميان بسيارى از كسانى بوده است كه سر رشته امور اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى را در اختيار داشته‏اند و حاضر نبوده و نيستند كه در جايگاهى متناسب با توانايى‏هاى خويش قرار گيرند.

به عنوان مثال مى‏توانيد امور آموزش و پرورش متوسطه را كه سرنوشت رشد ارزش‏هاى اكثريت نوجوانان كشور را در دست دارد، در نظر بگيريد و ببينيد چه تفاوت قابل ملاحظه‏اى بين سخنان و ادعاهاى گروهى از مسؤولان اين نهاد عظيم فرهنگى در سطح كشور و استان‏ها و شهرستان‏ها با واقعيت‏هاى مربوط به نگرش‏هاى ارزشى و اخلاقى و شخصيتى دانش‏آموزان دوره‏هاى راهنمايى و دبيرستانى و فارغ‏التحصيلان مدارس وجود دارد.

در يك موضوع مشخص‏تر، نظير انگيزه براى تحقق ظرفيت‏هاى خويش كه يك ارزش اساسى در رشد نوجوانان و جوانان است، اگر دقت كنيد خواهيد ديد كه نه آموزش و پرورش داراى برنامه و كاركرد مناسبى براى تحقق اين هدف بزرگ تعليم و تربيت است و نه بسيارى از نوجوانان و جوانان نگرش و برنامه و عملكردهاى مناسبى براى شكوفا كردن قابليت‏هاى عظيم خدادادى خويش را دارند. آن دسته از نوجوانان و جوانان هم كه تلاش كافى به عمل مى‏آورند بيشترين سعى‏شان اين است كه شايد بتوانند جل و پلاس خويش را از آب بكشند و راهى براى آينده و رفاه زندگى خود پيدا كنند. مفاهيم ارزشى سطح بالاتر نظير رفاه و سعادت ديگران، آبادانى كشور، و سعادت عمومى انسانى نيز جايگاه مهمى در ذهن و احساسات آنان ندارد.

مسأله بى‏توجهى نوجوانان و جوانان به مصالح عمومى و سعادت و رفاه ديگران در كشورهاى ديگر، از جمله در كشورهاى پيشرفته صنعتى، نيز فراگير است و به وسعت مشاهده مى‏شود. تحقيقات علمى نيز مؤيد اين نظر است (مثلاً نگاه كنيد به: آستين(59) و گرين(60) و كورن،(61) 1987؛ كانگر،(62) 1988؛ و آستين و همكاران، 1997).

به نظر ما و تا آنجا كه تحول ارزش‏ها در نوجوانان و جوانان جنبه بين‏المللى دارد و ناشى از مشكلات عصر الكترونيك و ارتباطات و نتيجه استثمارگرى‏هاى بى‏سابقه اقتصادى و فرهنگ‏زدايى‏هاى عصر تسلط و تهاجم سبك زندگى غربى است، نگرش‏ها و ارزش‏هاى مادى‏گرايانه فرهنگى ـ اجتماعى آنگلوساكسون (انگليسى ـ امريكايى)، كه در بخش بزرگى از جهان رايج شده و روزبه‏روز در حال گسترش و تهاجم بيشتر نيز هست، دامان انديشه و اخلاق نوجوانان و جوانان بسيارى از ملت‏هاى ديگر را نيز آلوده كرده و بلكه تمام نوع انسان را در معرض خطر خودخواهى و منفعت‏گرايى شخصى و بى‏اعتنايى به سرنوشت انسانى ديگران و پشت كردن به ارزش‏هاى كلاسيك مبتنى بر جاودانگى خير قرار داده است.

به نوشته سانتروك(63) (1998، صفحه 421 و 422)، در بيست سال اخير توجه نوجوانان امريكايى اساسا متوجه رفاه شخصى خودشان شده و مصالح ديگران، به خصوص گروه‏هاى محروم، به كلى مورد علاقه آنان نيست. حتى دانشجويان دانشگاه‏ها نيز تمام فكر و ذكرشان كاملاً متمركز بر دستيابى به رفاه مادى و شخصى است و انگيزه‏اى براى دستيابى به يك فلسفه زندگى معنى‏دار در آنان مشاهده نمى‏شود. هدف اصلى تحصيلات دانشگاهى براى جوانان كسب پول بيشتر است و به چيز ديگرى به طور جدى فكرى نمى‏كنند. نوجوانان و جوانان براى آن كه خود را بنمايانند توجه عجيبى به وضع ظاهر و زيبايى اندام و شكل عضلات و جذابيت‏هاى بدنى خود دارند. افراط در اين ارزش‏هاى مادى و بدنى و ظاهرى، به عنوان هدف غايى زندگى، باعث تخريب روح خويشتن و تنهايى و احساس از خود بيگانگى در نوجوانان و جوانان مى‏شود. آنان نياز دارند براى احساس چنين تعهدى، به جاى پرداختن افراطى به خويشتن، وظيفه بزرگ تعليم و تربيت در امريكا در زمان حاضر است.

سانتروك، مانند ساير روان‏شناسان غربى كه فقط گوشه چشمى به حقايق ارزشى و اخلاقى دارند و گهگاه واقعيت‏هاى كوچكى از تلخى‏هاى بزرگ زندگى مادى غربى را بيان مى‏كنند، در ادامه بحث خود اين سخن برتراند راسل(64) را در كادر قرار داده است كه: «جوامعى كه فاقد ارزش‏هاى اخلاقى جمعى هستند نابود مى‏شوند، اما بدون ارزش‏هاى اخلاقى شخصى بقا آنان نيز ارزشى ندارد».

به هر صورت، ارزش‏هاى معنوى و اخلاقى از جمله نيازهاى اساسى براى نوجوانان و جوانان در عصر حاضر است. از ميان اين ارزش‏هاى انسانى و اخلاقى، احساس همدردى و كمك به ديگران اهميت ويژه‏اى دارد و پايه ساير ارزش‏ها است. تحقيقات انجام شده در مورد رابطه روانى نوجوانان با شركت آنان در فعاليت‏هاى عام‏المنفعه نيز به روشنى نشان مى‏دهد كه توجه به نيازهاى ديگران و كمك به آنان باعث اعتلاى ارزش‏هاى اخلاقى و كاهش مشكلات روانى فرد كمك‏دهنده مى‏شود. ييتس(65) و يونيس(66) (1997) سه نوع از اين مطالعات را مورد توجه قرار داده‏اند.

اول، مطالعه‏اى كه توسط سه رو(67) و همكاران (1990) انجام شده و در آن ويژگى‏ها و انگيزش‏هاى شركت‏كنندگان در خدمات اجتماعى با ويژگى‏ها و انگيزش‏هاى كسانى كه از شركت در چنين خدماتى اجتناب مى‏كنند مورد مقايسه قرار گرفته است. نتيجه اين تحقيق آن بوده است كه نوجوانان شركت‏كننده در اين خدمات هم در فعاليت‏هاى درسى و هم در امور غير درسى موفقيت‏هاى بسيار بيشترى دارند.

دوم، مطالعه‏اى كه در مورد تأثيرات مشاركت در خدمات عام‏المنفعه توسط كالابريس(68) و شومر(69) (1986) انجام شده و به اين نتيجه رسيده است كه شركت نوجوانان در اين گونه خدمات باعث كاهش احساس از خودبيگانگى در آنان مى‏شود.

مطالعه سوم توسط آيلر(70) و گيلز(71) (1997) در خصوص فرايند مشاركت نوجوانان در خدمات عام‏المنفعه صورت گرفته و حاكى از آن است كه آنچه در جريان اين مشاركت‏ها اتفاق مى‏افتد باعث تغيير تدريجى و سازگارى بيشتر شركت‏كنندگان در اين خدمات و ايفاى بهتر نقش اجتماعى در وضعيت‏هاى جديد توسط آنان مى‏شود. علاوه بر اين، مشاركت در خدمات عام‏المنفعه باعث بارور شدن ارزش‏هاى اخلاقى سطح بالاتر، نظير عدالت‏خواهى و احساس مسؤوليت مى‏گردد.

ارزش‏هاى مورد توجه نوجوانان و جوانان بسيار متنوع و متفاوت است. تعميم دادن بيجاى برخى از ارزش‏ها كه گروه معينى از نوجوانان به آنها پاى‏بندند به تمام نوجوانان و جوانان در كشور يا در يك شهر و يا حتى در يك مدرسه، كارى نادرست و خطرناك است. مثلاً اگر چه منفعت‏گرايى شخصى راه و رسم زندگى گروهى از جوانان است، ولى نبايد اين پديده را به تمام جوانان كشور تعميم داد.

در عين حال، چشم خود را بر واقعيت‏ها نبايد بست و استحاله تدريجى درصدى از نوجوانان و جوانان در سبك زندگى مادى‏گرايانه و فارغ از ارزش‏هاى معنوى را نيز نبايد ناديده گرفت. مثلاً بخش بزرگى از فرزندان جوان طبقات مرفه جامعه كه ارزش‏هاى زندگى و رفتارهايشان با سبك زندگى غربى نيز هماهنگى بيشترى دارد، در بخش‏هايى از شهرها، در بازارچه‏هاى مدرن و رستوران‏هاى بالاى شهر و تفرجگاه‏هاى عمومى، نمود بيشترى به خود مى‏دهند و بسيارى از نوجوانان و جوانان چشم و گوش بسته‏تر طبقات متوسط و پايين اجتماعى را به دنبال خود مى‏كشانند. در واقع، دافعه‏هاى فرهنگى ـ اجتماعى گروه‏هاى سنتى جامعه نيز به اين مشكل دامن مى‏زند و ما شاهد جدا شدن تدريجى گروهى از نوجوانان و جوانان خانواده‏هاى سنتى از هنجارهاى زندگى مرسوم و جذب آنها به سبك زندگى مادى‏گراى، به جاى آراستگى خردمندانه به معنويت هستيم.

اعمال فشارهاى بيجايى كه از جانب بخش‏هاى سنتى تندرو جامعه نيز بر نوجوانان و جوانان وارد مى‏شود عملاً گروه‏هاى بيشترى از نوجوانان و جوانان را از فرهنگ و ارزش‏هاى كلاسيك اخلاقى و معنوى دور مى‏كند و به اين ترتيب با شكاف بيشترى بين نسل قديمى‏تر جامعه و بخش قابل توجهى از نسل جديد روبه‏رو هستيم. با وجود اين و بسيارى از مشكلات ديگر و با همه بى‏عدالتى‏ها و فشارهاى گوناگونى كه بر نوجوانان و جوانان وارد مى‏شود، فرهنگ و ارزش‏هاى اصيل اخلاقى و دينى در كشور ما به قدرى در اعماق جان مردم ريشه دارد كه اكثريت نوجوانان و جوانان را وفادار به سبك زندگى ايرانى نگه مى‏دارد و اكثر آنان از افتادن در دام مادى‏گرايى غربى و سبك زندگى بى‏بند و بار و آلوده آن اجتناب مى‏كنند.

تمام نوجوانان و جوانان نياز دارند كه از ارزش‏هاى مثبت و انسانى، شايستگى، مورد احترام والدين و دوستان و مردم بودن، به رسميت شناخته شدن توانايى‏ها، داشتن دوستان صميمى و بهترين دوست، و از نگرش اميدبخش نسبت به آينده خويش برخوردار باشند. ارزش زندگى آدمى به ايمان داشتن و خردمند بودن و عشق ورزيدن و كار كردن و مؤثر بودن و لذت بردن از گذران عمر است.

هر يك از اين ارزش‏هاى زندگى براى نوجوانان و جوانان مختلف داراى معانى گوناگونى است و همراه با رشدى كه مى‏كنند در تغيير و تحول است. زمينه‏ها و تحولات زندگى فرهنگى ـ اجتماعى ـ اقتصادى نيز باعث تغيير در اين ارزش‏ها و بازنگرى مكرر آنها توسط نوجوانان و جوانان مى‏شود. به بيان ديگر، درك درست وضعيت زندگى ارزشى هر نوجوان يا جوان بايد با توجه به تمام عوامل مؤثر بر شكل‏گيرى و تغيير آن باشد تا امكان رفع مشكلات ارزشى و هم‏چنين، اعتلاى ارزشى و اخلاقى در شخصيت نوجوانان و جوانان را ميسر سازد.

جدا از ارزش‏هاى معنوى مرتبط با دين و فلسفه و اخلاق و فرهنگ و هنر، شكل‏گيرى ارزش‏هاى اجتماعى و اقتصادى در نوجوانان و جوانان نيز حائز اهميت است. مى‏توان ارزش‏هايى چون رعايت موازين مدنى، تأمين معاش حلال و سالم براى دستيابى به رفاه فردى، كمك به ديگران در راستاى رفاه اجتماعى همگانى، و باور و اتكا به كار سالم و ثمربخش را در درجه اول اهميت قرار داد. از ميان ارزش‏هاى اجتماعى، علاوه بر رعايت موازين مدنى، بسيار مهم است كه نگرش‏ها و ارزش‏هاى سياسى نيز محتواى درستى در ذهن نوجوانان و جوانان داشته باشد.

از آن جا كه سياست و ارزش‏هاى سياسى اساسا موضوعى بغرنج است و سياست عموما ميدان تاخت و تاز نيروهاى متضاد اجتماعى ـ اقتصادى است، گروهى از نوجوانان و جوانان فكر مى‏كنند كه بايد خود را از اين عالم دور نگه دارند. اين تفكر البته از وارد شدن به بازى‏هاى سياسى بهتر است، اما سپردن يك عرصه مهم زندگى اجتماعى به ديگران كه اتفاقا ممكن است با زندگى و آينده جوانان به بدترين نوعى بازى كنند، هنر يك انسان رشد يافته نيست. انسان رشديافته برخورد فعالانه را بر واكنش منفعلانه ترجيح مى‏دهد و در پى قدرتى است كه بتواند حق را بر ناحق پيروز كند. به اين جهت نوجوانان و جوانان بايد ياد بگيرند كه قدرت به خودى خود چيز بدى نيست. آنچه بد و ضد ارزش است قدرتى است كه در خدمت بى‏عدالتى و جور و جهل باشد.

متأسفانه نگرش درست سياسى ـ در مفهومى كه ذكر شد ـ به نوجوانان و جوانان، آموخته نمى‏شود. آنان معمولاً ياد مى‏گيرند كه طرفدار و پشتيبان افراد و گروه‏ها و ايدئولوژى‏هاى خاصى باشند و نمى‏آموزند كه هر مسأله را به طور جداگانه و در تماميت ارتباط آن با مسائل ديگر به تجزيه و تحليل خلاقانه بكشانند و واقعيت آن را كشف كنند. آنان در واقع نياموخته‏اند كه سياست چيست و چه رابطه‏اى با اقتصاد و جامعه‏شناسى و تاريخ و علم و هنر و فرهنگ و دين دارد.

آنان عموما ياد نمى‏گيرند كه سياست بين‏المللى چيست؟ چگونه است كه جهان با دو قطب پيشرفته و عقب‏مانده تقسيم شده است؟ چگونه مى‏توان عقب‏ماندگى را به پيشرفت تبديل كرد؟ چه موانع داخلى و خارجى در اين راه وجود دارد و كدام تفكرات و ابزارها و روش‏ها مى‏تواند موانع را كنار بزند و راه پيشرفت را باز كند.

با وجود اهميت معرفت نسبت به ارزش‏هاى پايه‏اى سياسى، به نوجوانان و جوانان عموما آموخته نمى‏شود كه معناى حقيقى عدالت و آزادى و برابرى و حقوق انسانى چيست، چگونه بايد زورگويان و سياسى‏كاران حرفه‏اى را مهار كرد و چگونه مى‏توان در هر حرفه و شغل و مقام و موقعيتى از سياست‏هاى درست حمايت كرد و صاحب ارزش‏هاى سياسى عادلانه و انسانى بود. آنچه به نوجوانان و جوانان به طور رسمى آموخته مى‏شود عمدتا تلاش براى حفظ وضع موجود است نه بهبود زندگى سياسى و اجتماعى آنان.

مسأله فقر انديشه سياسى در ميان نوجوانان و جوانان كشورهاى پيشرفته صنعتى و واگذار كردن آن به سياسى‏كاران حرفه‏اى در اين كشورها نيز امرى رايج است. نوع فلسفه و سبك زندگى غربى و شرايط رفاه مادى و پيشرفت‏هاى علمى و صنعتى و اقتصادى كه باعث امنيت خاطر نوجوانان و جوانان از آينده خود مى‏شود ضرورت پرداختن به مسائل ارزشى، از نوع مسائل پيچيده سياسى را از ذهن آنان دور مى‏كند.

فعاليت‏هاى اجتماعى و سياسى در ميان جوانان غربى بسيار اندك است و هر كسى فقط در فكر درآمد و رفاه مادى بيشتر براى خويش است. آن دسته از جوانان هم كه به سياست علاقه‏اى نشان مى‏دهند از محدوده مسائلى چون «كمك‏هاى مالى دانشجويى» يا «مشكل آلودگى هوا» يا «مسأله آزادى‏هاى جنسى» و امثالهم فراتر نمى‏روند. پرداختن به ارزش‏هاى پايه‏اى سياسى و توجه به مسائل مهم سياست بين‏المللى، از قبيل تجاوز آشكار قدرت‏هاى بزرگ جهانى به پايه‏اى‏ترين حقوق انسانى مردم كشورهاى در حال توسعه، به كلى دور از ذهن جوانان است.

صدها كانال تلويزيونى در كشورهاى غربى نيز توجهى به اعتلاى ارزش‏هاى سياسى و اجتماعى جوانان و ديگر مردم ندارند و مسائل حياتى زندگى انسان عصر حاضر را تا سطح لذت‏جويى‏هاى بدنى و مادى تنزل مى‏دهند.

تحقيقات گوناگون در امريكاى شمالى مؤيد ديدگاه‏هاى فوق است. آستين(72) و همكاران (1994) نشان مى‏دهند كه فقط يك چهارم دانشجويان دانشگاه ايفاى نقش‏هاى اجتماعى را مسأله مهمى تلقى مى‏كنند. داى(73) و همكاران (1991) از تحقيقات خود دريافته‏اند كه تنها پانزده درصد جوانان دانشجو فكر مى‏كنند كه اصلاحات اجتماعى براى كاهش نابرابرى‏ها امر مهمى است. كانگر(74) و گالامبوس(75) (1997) با ارائه نتايج تحقيقات اخير نشان مى‏دهند كه حتى در يك مسأله كاملاً شخصى، چون كمك به نزديكان و دوستان در هنگام گرفتارى، فقط نيمى از دانشجويان به لزوم و اهميت آن اشاره مى‏كنند.

شى(76) (1995) با آمار استخراج شده از منابع رسمى دولت ايالات متحده نشان مى‏دهد كه تمايل جوانان به رأى دادن و مشاركت در امور سياسى كشور در بين جوانان 18 تا 24 ساله در فاصله سال‏هاى 1972 به بعد شديدا كاهش يافته است و جوانان به جاى توجه به مسائل اجتماعى اساسا به مسائل شخصى خودشان فكر مى‏كنند. او دلايل اين وضع را بى‏اعتمادى جوانان به مراكز قدرت (اعم از دولتى و غيردولتى) مى‏داند.

به هر صورت، مجموعه ارزش‏هاى زندگى (اعم از ارزش‏هاى اجتماعى ـ سياسى ـ اقتصادى و ارزش‏هاى دينى ـ فلسفى ـ فرهنگى) بر تفكر و احساس و رفتار نوجوانان و جوانان عميقا تأثير مى‏گذارد و جا دارد كه نسبت به اين مسأله حياتى كه تا به حال در حيطه مباحث نظرى معلمان اخلاق قرار داشته است، حساسيت علمى بيشترى نشان داده شود و درباره چگونگى كاركردهاى تربيتى موجود و راه‏كارهاى مؤثر آموزش و اعتلاى اين ارزش‏ها مطالعات دقيقى توسط صاحب‏نظران و محققان و به خصوص روان‏شناسان تربيتى، صورت گيرد.

منابع

Astin, A.W.,Green,k.c.,& Korn, W.S.(1987).The American freshman: Twenty-year trends.Los Angeles:UCLA Higher Education Research Instiute.

Astin,A.W.,Korn,W.S.,Sax,L.J.,& Mahoney,K.M.(1994).The American freshman:National norms for fall 1994.Los Angeles Higher Education Research Institute.

Astin, A.W.,Korn,W.S.,Sax,L.J.,& Mahoney,K.M.(1994).The American freshman:National norms for fall1994.Los Angeles Higher Education Research Institute, University of California.

Astin,A.W.,Parrott,S.A.,Korn, W.S.,& SaxL.J.(1997). The American freshman: Thirty year trends,CA:Higher Education Research Institute, UCLA.

Blasi, A.(1984). Moral identity: Its role in moral functioning. In W.M. Kurtines & J.L.Gewirtz(Eds.),Morality, moral behavior, and moral development(pp.128-139).New York: Academic press.

Boyes, M.C.,& Allen, S.G.(1993).Styles of parent- child interaction and moral reasoning in adolescence. Merrill-palmer Quarterly,39,551-570.

Calabrese,R.L.,& Schumer,H.(1986). The effects of service activities on adolescent alienation. Adolescence, 21,675-687.

Colby, A.,Kohlberg,L., Gibbs, J., & Lieberman, Monographs of the Society for Research in Child Development, 48(21,Serial No.201).

Conger, J.J.,& Peterson, A.C.(1984). Adolescence and youth: Psychological development in a changing world(3 rded.). Newyork: Harper &Row.

Conger, J.J. & Galambos, N.L.(1997). Adolescence and youth: Psychological development in a changing world. NewYork: longman.

Damon, W.(1988).The moral child. New York: free press.

Damon, W.,& Hart, D.(1992).Self-understanding and its role in social and moral develpment.In M.H.Bornstein & M.E.Lamb(Eds.), Developmental psychology: An advanced textbook(pp.421-464.). Hillsdale,NJ:Lawrence Erlbaum.

Dey, E.L., Astin, A.W.,& Korn, W.S.(1991). The American freshman: Twenty five year trends. Los Angeles Higher Education Research Institute, University of California, Los Angeles.

Eisenberg, N.,& Murphy, B.(1995). Parenting and children's moral development. In M.H.Bornstein (Ed.), Children and parenting(vol.4).Hillsdale, NJ: Erlbaum.

Eisenberg, N., fabes, R.A., (1997). Prosocial development. In N.

Eisenberg (Ed.), Handbook of child psychology (5th ED.,vol.3). New York: Willey.

Eyler, J., & Giles, D.(1997). The importance of program quality in service-learing. In A.S.Waterman(Ed.), Service learning. Mahwah, NJ:Erlbaum.

flanagan, C.(1997).Yout, family,values, and civil society. paper present at the meeting of the Society for Research in Child Development, Washington, DC.

Friedman,W.J.,Robinson, A.B.,& Friedman,B.L.(1987).Sex differences in moral judgment:A test of Gilligan's theory. Psychology of Women Quarterly,11,37-46.

Gibbs, J.C.,Arnold,K.D.,& Burkhart,J.E.(1984).sex differences in the expression of moral judgment. Child Development,55,1040-1043.

Gilligan, C.(1977).In adifferent voice:Women's conception of the self and of morality.Harvard Educational Review,47,48-517.

Gilligan,C.(1982).In a different voice:Psychological theory and women's development. Cambridge,MA:Harvard University Press.

Gilligan, C.,& Attanucci,J.(1988).Two moral orientationd.In C.Gilligan,J.V.Ward,J.M.Taylor, &B.Bardige(Eds.)(1989). Mapping the moral domain. Cambridge, MA:Harvard University Press.

Grusec,J.E.,Goodnow,J.J.(1994).Impact of values: A reconceptualization of current points of view. Developmental Psychology,30,4-19.

Hart,D.(1988).A longitudinal study of adolescents' socialization and identification as predictors of adult moral judgment development. Merrill-Palmer Quarterly,34,245-260.

Hoffman, M.L.(1980).Moral development in adolescence,In J. Adelson (Ed), Handbook of adolescent psychology. New York:Wiley.

Hoffman, M.L.(1988). Moral development. In M.H.Bornstein & M. E.Lamb (Eds.), Developmental Psychology: An advanced textbook (2nd ed.).Hillsdale, NJ:Erlbaum.

Huebner, A.M.,& Garrod, A.C.(1993). Moral reasoning among Tibetan monks: A study of Buddhist adolescents and young adults in Nepal. Journal of Cross-Cultural Psychology, 24,167-185.

Kochanska, G.(1993).Toward a synthesis of parental socialization and child temperament in early development of conscience. Child Development, 64,325-347.

Kohlberg, L.(1958 (.The development of modes of moral thinking and choice in the years 10 to 16.Unpublished doctoral dissertation, university of Chicago.

Kohlberg, L.(1964). Stage and sequence: The cognitive-developmental approach to socialization theory and research. Chicago: Rand McNally.

Kohlberg,L.(1976). Moral stages and moralization:The cognitive-devlopmental approach. In T.Lickona(Ed.),Moral development and behavior.New York: Holt, Rinehart & Winston.

Kohlberg,L.(1981). The philosophy of moral development. New York:Harper & Row.

Kohlberg, L.(1986). A current statement on some theoretical issues. In S.Modgil & C.Modgil(Eds.),Lawrence Kohlberg. Philadelphia: Falmer.

Marshal, S.,Adams,G.R.,Ryan,B.A.,& Keating, L.J.(1994). Parental influences on adolescent empathy.Paper presented at the meeting of the Society for Research on Adolescence, San Diego.

Miller,J.G(1995).Culture, context,and personal agency:The cultural grounding of self and morality. Paper presented at the meeting of the Society for Research in Child Development, Indianapolis.

Mussen.P.H.,Conger.J.J.,Kagan,J.,& Huston, A.(1990).Child Development and personality (7 th ed.).New York:Harper & Row.

Rest, J.R.(1986).Moral development: Advances in theory and research. New York: Praeger.

Rest,J.(1995).Concerns for the social psychological development of youth and educational strategies: Report for the Kaufman Foundation. Minneapolis: University of Minnesota, Department of Educational Psychology.

Santrock,J.W.(1998).Adolescence(7th Edition). New York: McGraw Hill.

Serow,R. C.,Ciechalski,J., & Daye, C.(1990).Students as volunteers: personal competence,social diversity,and participation in community service. Urban Education,25,157-168.

Shea, C.(1995). Disengaged freshmen. Chronicle of Higher Education, January 13,p.A 29.

Shweder, R., Mahapatra,M.,& Miller,J.(1987). Culture and moral development. In J.Kagan & S.Lamb (Eds.), The emergence of morality in young children. Chicago: University of Chicago Press.

Snarey, J.(1987).A question of morality. Psychology Today,June,pp.6-8.

Swanson,H.L., & Hill,G.(1993).Meta-cognitive aspects of moral reasoning and behavior. Adolescence,28,711-735.

Thoma,S.J.,Rest,J.R.,& Davison,M. L.(1991). Describing and testing a moderator of the moral judgment and action relationship. Journal of Personality and Social Psychology, 61,695-669.

Walker,L.J.(1984).Sex differences in the development of moral reasoning. A critical review. Child Development,51,131-139.

Walker, L.J. (1996). Sex differences in moral development. In W.M. Kurtines & J.Gewirtz (Eds.), Moral behavior and development(vol.2). Hillsdale,NJ:Erlbaum.

Walker,L.J., & Taylor,J.H.(1991).Family interaction and the development of moral reasoning. Child Development,62,264-283.

Walker,L.J.(1993).Is the family a sphere of moral growth for children? Paper presented at the biennial meeting of the Society for Research in Child Development, New Orleans.

Walker,L,J., & Hennig,K.H.(1998).Moral functioning in the context of cognition and personality. In S. Hala(Ed.), The development of social cognition. London: University College of London Press.

Weiss,R.J.(1982). Understanding moral thought: Effects on moral reasoning and decision-making. Developmental Psychology,18,852-861.

Yates, M., & Youniss, J.(1997). Social capital through community service. Paper presented at the meeting of Society for Research in Child Development, Washington, DC.



1 عضو هيأت علمى دانشگاه فردوسى مشهد.

2. Heteronomous morality.

3. autonomous morality.

4. Martin Hoffman.

5. Cognitive disequilibrium theory.

6. Lawrence Kohlberg.

7. internalized conrtol.

8. pre-conventional reasoning.

9. conventional reasoning.

10. post-conventional reasoning.

11. punishment and obedience.

12. individual instrumental purpose.

13. mutual interpersonal expectations.

14. social - order maintaining.

15. prior rights and social contract.

16. universal ethical principles.

17. Carol Gilligan.

18. Attanucci.

19. Gibbs.

20. Rest.

21. Friedman.

22. Walker.

23. Damom.

24. Hart.

25. Skoe.

26. Diessner.

27. Miller.

28. Glassman.

29. Haidt.

30. Snarey.

31. Huebner.

32. Garrod.

33. Shweder.

34. Colby.

35. Blasi.

36. Thoma.

37. Walker.

38. Weiss.

39. Mussen.

40. Hoffman.

41. Hart.

42. Grusec.

43. Goodnow.

44. Kochanska.

45. Metacognition.

46. Swanson.

47. Hill.

48. Taylor.

49. Eisenberg.

50. Murphy.

51. Hoffman.

52. Boyes.

53. Allen.

54. Walker.

55. Eisenberg.

56. Eberly.

57. Montemayor.

58. Flanagan.

59. Astin.

60. Green.

61. Korn.

62. Conger.

63. Santrock.

64. Bertrand Russell.

65. Yates.

66. Youniss.

67. Serow.

68. Calabrese.

69. Schumer.

70. Eyler.

71. Giles.

72. Astin.

73. Dey.

74. Conger.

75. Galambos.

76. Shea.

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 0:31 AM  توسط م.ک.  |