عبور از مرز ميان درمان و مذهب(1)
دكتر محمد خدايارىفرد
استاديار دانشكده روانشناسى و علوم تربيتى دانشگاه تهران
مقدمه
بسيار گفته مىشود كه مشاوره و روان درمانى با معنويت ارتباط ندارد؛ زيرا در تصويرى كه بسيارى از درمانگران سعى دارند از رواندرمانى به جهان ارائه دهند، معنويت جايگاهى ندارد. حتى گروهى به پيروى از فرويد ترجيح مىدهند مذهب يا تجربيات معنوى را به كلى از حوزهى توجه خويش خارج سازند. در اكثر برنامههاى آموزشى مشاوره و رواندرمانى، هيچ اشارهاى به مسائل مربوط به معنويت، به عنوان بخشى از زندگى انسان و عاملى مهم در سلامت روان افراد، ديده نمىشود، با آنكه مدارك پژوهشى بسيار مبنى بر اثربخشى عنصر مذهب و تجربيات معنوى در درمان وجود دارد و نيز بسيارى از درمانگران كارآموز براى گذراندن واحدهاى درسى در زمينهى معنويت و كاربرد آن در درمان مشتاق هستند.
اگرچه هم درمانگران و هم درمانپذيران، مانند ساير افراد، معنوياتى را تجربه مىكنند، ليكن اكثر درمانپذيران معمولاً چيزى در مورد اين موضوعات با درمانگران مطرح نمىكنند و به نظر مىرسد درمانگران نيز توجهى به مسائل معنوى آنها مبذول نمىدارند، در حالى كه فرايند درمان در مواقعى مىتواند جلوههايى از معنويت را نمايان سازد.
ويلياموست(2) سعى دارد در كتاب رواندرمانى و معنويت رواندرمانگران و مشاوران را ترغيب كند تا رابطه بين تجربيات معنوى و تأثرات درمانى را مدنظر قرار دهند. با تكيه بر مطالب اين اثر، در واقع مىتوان به درمان به منزلهى فرايندى معنوى نگريست و از اين نحوهى گزينش در رواندرمانى سود جست.
مؤلف ضمن بررسى رابطهى بين معنويت و مكاتب عمدهى درمان، تمايز بين جهت دهى معنوى و درمانهاى خاص را آشكارا مشخص مىسازد. او با ارائهى رهنمودهاى عملى براى استفادهى درمانگران، راه را به سوى افزايش آگاهى ايشان نسبت به مسائل معنوى مىگشايد تا بتوانند برخى مداخلههاى معنوى و مذهبى را در خلال درمان به كار گيرند.
«كتاب رواندرمانى و معنويت» طرح پژوهشهاى اخير مولف و آميختن آنها به مثالهايى از برخى از تك بررسىهاى منتخب او، مطالب را ملموس و قابل فهم بيان مىدارد و بدين ترتيب دستوركارهايى كاربردى و عملى ارائه مىدهد.
اين كتاب به بررسى شيوههايى مىپردازد كه درمانگران مىتوانند با به كاربستن آنها به رابطهى درمان خود با درمانپذيران ابعاد معنوى ببخشند. هرچند مولف در اين كتاب از برخى عقايد و تجربيات مذهبى خودش هم سخن گفته، ليكن براين ادعاست كه كوشيده است تأثيرات هشيارانهى اين عقايد را بر نوشتههايش به حداقل برساند تا كتاب بر دين يا باورهاى به خصوصى تكيه نداشته باشد و بتواند مورد استفادهى همگان قرار گيرد. مؤلف با اينكه تحتتأثير عقايد يونگ و تعاملات بين شخصى قرار دارد، ولى تلاش كرده است مطالب كتابش را به چنين قالبهايى منحصر نسازد. همچنين او به اذعان خودش در كار درمان، به برخى مفاهيم عميق روان تحليلگرى چون انتقال و فرافكنى تكيه دارد و در تحرير اين كتاب به ديدگاه تحليلى صرف بسنده نكرده است. در واقع وى با طرح رشتهاى پرسشهاى اساسى از درمانپذيران موضع انسان گرايانهاى را به نمايش مىگذارد، مثلاً از او مىپرسد: «ماجراى زندگى تو چيست؟ تو چگونه آن را تجربه مىكنى؟ و چه مسائلى در زندگى تو باعث شده كه به درمانگر مراجعه كنى؟» بين جهت دهى معنوى و درمان همپوشىهاى گستردهاى وجود دارد و اين كتاب از موضع روان درمانگرى به صورتى به رشته تحرير درآمده است كه معنويت را نيز دربر گيرد.
هرچند مطالعهى اين كتاب براى رواندرمانگران و مشاوران ضرورى است، مىتواند براى عموم متخصصان علوم انسانى و اجتماعى و افرادى كه مشاغل مذهبى و مشاغل مربوط به خدمات بهداشتى، روانى و اجتماعى دارند و نيز كارآموزان اين حرفهها حاوى نكات قابل تامل باشد.
ويليام وست، استاد بخش مطالعات مربوط به مشاوره در دانشگاه منچستر آمريكا است. وى در حال حاضر در كميتهى پژوهش و ارزيابى انجمن مشاوران انگليسى نيز فعاليت دارد و آثار زيادى در زمينههاى درمانگرى انسان گرايانه، معنويت و مذهب و همچنين پژوهشهاى كيفى متعددى پديد آورده است.
وى در اين كتاب دربارهى دو عنوان معنويت و رواندرمانى به تفصيل سخن گفته است كه در ادامه به پارهاى مباحث آن اشاره مىشود:
معنويت چيست؟
به نظر مىرسد «معنويت» از آن دست واژههايى است كه مانند «عشق» براى بسيارى از مردم از اهميت زيادى برخوردار است؛ اما بيان معناى دقيق آن برايشان آسان نيست. توصيف معنويت در قالب محدود واژهها نمىگنجد؛ گويى در بيان مفهوم آن يا كلمات مناسب وجود ندارد، يا واژهها براى توصيف آن نارساست يا حتى واژههاى مناسب براى بيان چنين مفاهيم بلندى موجود نيست. مولف در بيان معنويت، آن را از مذهب جدا مىسازد.
در اواسط دهه 1980 گروهى از پژوهشگران در دانشگاه پپردين(3) تحت سرپرستى پرفسور الكينز(4) معنويت را از ديدگاهى انسان گرايانه و پديدار شناختى، بررسى كردند كه البته دقيقا به رويكرد همين كتاب نزديك است. آنها مفاهيمى را كه مردم از «معنويت» مىشناسند گردآورى كردند و در نهايت تعريف زير را ارائه دادند:
«معنويت كه ريشه در واژه لاتين «اسپيريتوس» به معنى «نفس حيات» دارد، يك شيوه بودن و تجربه كردن (زندگى) است. اين شيوه حاصل آگاهى از بعدى فراتر است و با ارزشهاى قابل تشخيص به خصوصى در رابطه با خود، ديگران، طبيعت، زندگى و هر چيز ديگرى كه غايى دانسته شود مشخص مىشود».
مقايسه اين تعريف با تعريف ارائه شده توسط هاردى،(5) بنيانگذار و اولين مدير «واحد تحقيقات تجربهى مذهبى» در آكسفورد در سال 1969 جالب به نظر مىرسد. يكى از طرحهاى مهم كار هاردى گردآورى اطلاعات دسته اول از تجربيات مذهبى هزاران نفر از مردم بود. او نتيجهى كارش را اينگونه بيان كرد:
به نظر مىرسد مشخصههاى عمده تجربيات مذهبى و معنوى انسان در احساسات او نسبت به يك حقيقت فراتر نشان داده مىشود كه غالبا در اوان كودكى آشكار مىشوند؛ احساسى مبنى بر اين كه «چيزى ديگر» به جز خود فرد وجود دارد و احساس نياز به شخصيت بخشيدن به اين وجود به عنوان يك ربّ و برقرارى يك ارتباط من ـ تو با او از طريق دعا كردن.
هر دو تعريف پيشگفته به بعد فراتر اشاره دارند و هر دو از نوعى كمال يا غايت سخن مىگويند، هر چند كه هاردى در تعريف خود گامى فراتر برداشته و از يك «ربّ» نام برده است. هاردى دعا كردن را مجراى ارتباط با اين «ربّ» مىداند.
مشاوره و روان درمانى به عنوان حرفههاى معنوى
مشاوره و روان درمانى با معنويت و مذهب يكى نيستند. اين اشتباه است كه مذهب را پديدهاى روان شناختى تلقى كنيم و يا تصور كنيم مذهب به تمام پرسشهاى روان درمانى پاسخ مىدهد. آنچه درمانپذيران بدان نياز دارند بيش از يك آيه از قرآن و سخنى از انجيل و يا، تمرين مراقبههاى بودايى و موعظههاى معنوى است.
آنچه در اين كتاب جالب به نظر مىرسد نگريستن به مشاوره و روان درمانى به عنوان حرفههايى معنوى است. اين موضوع مىتواند به سه شكل مختلف تعبير شود. اول آنكه، درمانگران مىتوانند به كار خود به مثابه حرفهاى معنوى بنگرند؛ دوم آن كه درمانپذير مىتواند درمان را فرايندى معنوى بداند؛ و سوم آنكه به برخى يا همه آنچه در يك اتاق درمان مىگذرد به منزلهى فرايندى معنوى نگريسته شود.
كتاب حاضر در نه فصل تنظيم شده است. موضوعات و مباحث مطرح شده در اين فصلها عبارتند از:
فصل 1، دربر گيرنده خلاصهاى از اكثر مطالب عمدهى كتاب و ازجمله ماهيت معنويت و رابطهى بين تجربيات مذهبى و عرفانى است. ديدگاه منفى فرويد نسبت به مذهب و همچنين علت نياز درمانگران به دريافت آموزش درخصوص مواجهه با مسائل معنوى بررسى شده است. در اين فصل همچنين وضعيت كنونى كليساها در بريتانيا به اختصار بررسى گرديده و سپس مطالبى در مورد اهميت اشكال سنتى شفا دادن آورده شده است.
فصل 2، بر درمان و معنويت تمركز دارد. ابتدا مقدمهى تاريخى مختصرى از روند شكلگيرى و گسترش روان درمانى و مشاوره از زاويهى ريشههاى مذهبى مطرح شده است. سپس مكاتب عمده درمان، مانند روشهاى فرويد و يونگ، درمانهاى شناخت - رفتار گرايانه و انسان گرايانه، روشهاى روانشناسى بين فردى، رويكردهاى گزينشى و التقاطى، درمانهاى بين فرهنگى و درمانهاى مذهبى و ارتباط آنها با معنويت مورد بررسى قرار گرفته است و آن گاه دربارهى يافتههاى كنونى پژوهشگران در مورد ايمان درمانگران سخن گفته شده است.
فصل 3، در بردارنده برخى از مباحث كنونى دربارهى درمان است. نخست با تكيه بر محدودهى درمانگرى مادى يا دنيوى، به بررسى امكانات و موقعيتهايى پرداخته كه معنويت در اختيار ما قرار داده است و سرانجام در اين مورد بحث كرده كه آيا مىتوانيم درمان را هم فرايندى معنوى بدانيم.
فصل 4، موقعيت امروزى مذهب را در بريتانيا به تصوير كشيده است و مسائلى را همچون زوال يافتگى اشكال سنتى مذهب، گسترش بنيادگرايى، جنبشهاى مذهبى نو، معنويت عصر جديد، و معنويت خود محور تشريح كرده است. در پايان اين فصل در مورد برنامههاى خوديارى با تأكيد بر جنبههاى معنوى صحبت شده است.
فصل 5، به بررسى تجربيات معنوى در درمان اختصاص يافته است و از تأثيرات فضاى درمان به عنوان فضايى معنوى و تجلىگاه معنويت در افراد سخن گفته شده است.
فصل 6، درمان گران را به مواجهه با معنويت و موضوعات دربارهى آن مانند بيدارى و ظهور معنوى فراخوانده و دربارهى مسائلى نظير ارزيابى و انتقال متقابل سخن گفته است. پس از آن به بيان اهميت تحول معنوى درمانگران پرداخته و براى نمونه به يك تك بررسى از تحول معنوى يك روان درمانگر اشاره كرده است. سپس به نحوهى بررسى جنبههاى روانى ـ معنوى افراد پرداخته و سرانجام اين فصل با مرورى مختصر بر ارزش ديدگاههاى پديدار شناختى و هستى گرايانه در كار درمانى پايان يافته است.
فصل 7، ادامهى مباحث گذشته است كه به ترغيب براى مواجهه با معنويت پرداخته و برخى از مداخلات معنوى را كه درمانگران مىتوانند به كار بندند توضيح داده است و به موقعيتهاى متناقص با اين مداخلات و مسائل مربوط به نظارت و سرپرستى كه در اين گونه موارد در خلال درمان پيش مىآيد، اشاره كرده است. سپس پنج مورد از تك بررسىهاى خود مؤلف عنوان شده كه نحوهى به كارگيرى برخى مداخلات معنوى و دست يافتن به فهم و بينش معنوى را در خلال درمان شرح داده است.
فصل 8، به هجده مورد از انتقادهاى عمده كه بر استفاده از معنويت، مذهب و كاربرد آنها در درمان وارد شده پاسخ داده است.
فصل 9، كه فصل خلاصه و نتيجهگيرى كتاب است به موضوعاتى درباره آيندهى درمان، به عنوان يك فعاليت معنوى تخصيص يافته و مسائلى از جمله وجوه تشابه و افتراق جهتدهى معنوى و درمان و چگونگى مواجههى درمانگران با كليت وجود افراد، مورد بحث قرار گرفته است.
در پايان موضوعِ بسيار ضرورى معضلات و مسائل درمان و معنويت مدنظر قرار گرفته و مسائل اخلاقى و محدوديتهاى مربوط به آن مطرح شدهاست. سرانجام كتاب با ارائهى دستور كارى براى ايجاد تغيير و تأثيرات گستردهتر آن به پايان رسيده است.
1 . Willam West (2000), Psychotherapy & Spirituality, Crossing the line between therapy and religion, First Published, London, Sage Publications.
2. William West
3 . Pepperadine
4 . Elkins
5 . Hardy
