تبليغاتX
مثبت من - روانشناسی دشمن

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

 
دکتر دانش فروغی- روانشناس بالینی
 
روانشناسی دشمن در ادبیات ایران زمین از دشمن و دشمنی سخن بسیار رفته است. دشمن کسی است که در پندار و یا رفتار و کردار ،به ما آسیب می رساند ما از کردار دشمن می هراسیم. حسادت و بدسگالی نسبت به سرزمین دیگری و چیرگی بر آن از ویژگی های دشمن شناخته شده بود.


گاه رقابت و هم چشمی در یکه تازی و رهبری ،کار را به دشمنی می کشاند،با این همه ،دوست و دشمن هر دو در بسیاری از اشعار فارسی هرگز از خرد به دور نبوده اند
...چنین گفت رستم به اسفندیار - که کردار ماند ز ما یادگار...
سراسر شاهنامه از گفتگوی دو سردار، دو رهبر، دو پادشاه با هم سرشار است. آنان پیش از آنکه تیغ به روی هم بکشند، ابتدا به بیان اندیشه و احساس خویش می پرداختند. حتی گاه برای دشمن ارزش بسیار می شناخته اند
...دشمن دانا بلندت می کند - بر زمینت می زند نادان دوست...
ولی در تمام آن احوال، دشمن وجود خارجی داشت و نامش بر همگان آشکار بود. اما در جهان متحول امروز، این واژه به شکل و مفهوم دیگری به کار گرفته می شود. ایجاد اضطراب و ترس حربه  ی سیاستمداران آسیب دیده است. اضطراب، عامل ترس است؛ تفاوت سیاستمدار دلیر و ترسو، در احساس ترس نیست، در بازتابی است که به موقعیت های خطرناک می دهند. احساس خطر، بخشی از بازتاب طبیعی آدمی است. هنگامی که از خطر واقعی می ترسیم، در واقع رهايی خود را جستجو می کنیم. زیرا هر محرکی ما را وادار به پاسخ می کند.
هنگامی که با خطر روبرو می شویم «آدرنالین» در خون ما جریان می یابد و به ما انگیزه رویارویی با خطر می دهد. قند خون افزایش می یابد تا نیروی کافی برای مهار کردن آسیب های احتمالی داشته باشیم... «نه ماه تمام در زندان بودم و هر روز در انتظار مرگ می  نشستم. تمام موهای سرم سفید شد. احساس می کردم تشویش، پنجره تازه ای را به سوی روان من گشوده است. در آن منظر چه می دیدم؟ تلاطم و هیجان، همچون دریایی بود که امواج خود را به ساحل قلبم می کوبید. این کوبش همیشگی، مرا به ترس وا می داشت، گاه می اندشیدم که در حال مرگم...». ولی ترس هایی هم هستند که پایه و اساس ندارند...«...این دشمن نامریی، در اتومبیل، در محیط کار و در سفر با من است. شبها از ترس این دشمن ناشناس نمی خوابم. این وجود پنهان که همه ی دریچه های شادی مرا رو به باغ زندگی بسته است در کجاست؟ من مرد نیرومندی هستم و ظاهرا از کسی باکی ندارم، ولی لحظه ای بعد احساس ترس مرا به زبونی وامی دارد و ریشخند ناخودآگاه را بر لبهای دشمن نامریی می بینم، می ترسم ولی به زبان نمی آورم... مرد که نباید بترسد! و...»
واقعیت این است که ترس از دشمن در ما ایجاد دو گونه رفتار می  کند. یا به ما برای دفاع از خویش نیرومندی می بخشد و دیگران را از ما می گریزاند، یا مارا با بی حسی و بی حرکتی بر زمین می نشاند. در آن حال پاهامان توان رفتن ندارد و دستهامان گویی شاخه خشکی بر درخت بی حاصل است.
گونه ای دیگر ترس، هراس از مرگ است. دشمن در کمین نشسته است که ترسو را باخود ببرد. ماشین های ضدگلوله به همین دلیل اختراع شده اند. هنگامی که آدمی از زندگی واقعی کناره گرفته باشد، صادقانه رفتار نکرده باشد، می اندیشد که زندگیش فنا رفته است. چنین فردی از مرگ بسیار می هراسد. او حاضر است همگان را فدای وجود خود کند. به زندگی هیتلر و سایر دژخیمان مشهور جهان توجه کنید. اینان برای نگهداشت self بی مقدار خود، جهان را به هراس از مرگ کشانیده اند. در حالیکه ترس از مرگ می تواند بزرگترین پیام انسانی را به ما بدهد و به ما بگوید بهتر است به بشریت خدمت کنیم. نباید لحظه های زندگی را از دست بدهیم. امروز را که هستیم، باشیم و زندگی کنیم و با شور و پیروزی دیگران هم آ وا شویم.
ترس از شکست، ترس دیگری است که بیشتر پیروزمندان جهان امروز آ نرا تجربه می کنند. هنگامی که می خواهیم کارهای صددرصد بدون نقص انجام دهیم، در کوشایی زیاده روی می کنیم. بیشتر سیاستمدارانی که می خواهند اندیشه خود را به جهانیان تحمیل کنند و ساختار اجتماعی را بدون توجه به نیاز جامعه تغییر دهند، از این ترس درون زاد رنج می برند، ولی هرگز از رنج خود سخن نمی  گویند. چنین افرادی هرگز خود را موفق نمی دانند و تلاش خود را برای رسیدن به هدفهای دوردست کافی نمی بینند. بنابراین، به ایجاد هراس در دیگران می پردازند تا در برابر دشمن نامرئی، توان ایستادگی داشته باشند.
اما ترس دولتمردان، بیش از همه، ترس از دست دادن قدرت است. خود اغلب ناآگاهند که در این راه به چه خواری تن در می دهند. بنابر این، دشمن کسی است که می خواهد خودکامگی آنان را سلب کند. مثلا زمانی که سیاستمداران سرزمین ما ،آرزوی پیوستن به جامعه  ی تازیان را در سر داشتند، این خواری را که با رد چنین پیشنهادی از سوی آنان توام بود پذیرفتند، اما هرگز به دشمنی با آنان بر نخواستند. زیرا هیچ یک قصد ربایش قدرت از دیگری را نداشتند. در یوزه گر، از نظر روانی از عزت نفس آسیب دیده رنج می برد و تملق گویی به تازیان را به همدلی می شناسد، ولو آنکه روان فردوسی خرد گرا را بیازارد. اگر آدمی به وجود خود اطمینان داشته باشد و خود را پذیرفته باشد، هرگز با ترس از پذیرش دیگران زندگی نمی کند و زمانی که خود را نمی  پذیرد،این احساس تلخ بی ارزش و بی مقداری را به دیگران نسبت می دهد. اگر زن است و یا مرد است، با هم و اگر رئیس سازمان اداری است به کارمند و اگر حاکم و پادشاه است به ملت خود آن زبونی را نسبت می دهد، و از تحقیر شدن آنان لذت می برد. چون هرکه در این راستا به خاک افتد همسانی با او را پذیرفته است.
اما ترس از موهوم همیشه بر چسب دشمنی را بدنبال دارد... میدانم که در پشت سرم توطئه کرده اند، می دانم همه قصد از بین بردن مرا دارند، دشمن قصد شکستن مرا دارد... دنیا پر از دشمن است و... چنین ترسی ریشه در تاریکی های گذشته دارد. زمان کودکی، نا بسامانی، آسیب دیدگی، زخم خوردگی، سرزنش، تحقیر، چنین احساس دردناکی را به وجود می آورد. کسی که با چنین ترسی زندگی می کند، همواره با این دشمن نا شناخته در دنیای اندیشه های خود سخن می گوید، حرف می زند و این دشمن را به مردم تحمیل می کند. اما هوشمندان از خود می پرسند این دشمن کیست که مااو را نمی  شناسیم؟ از کدام طایفه و ملت است؟ از نظر روانی، ترس از دشمن، در قلب انسان آسیب دیده ترس بیچارگی از تنبیه است. چنین فردی می اندیشد که دیر یا زود این دشمن که ممکن است صمیمی ترین دوست ظاهری او باشد، به زودی او را به مجازات ناشناخته ای فرا خواهد خواند واو در این داد خواهی اجبار به افشای هویت واقعی خود خواهد کرد . ترس دولتمرد از دشمن به سبب این است که او واقعا خوبی خود را فراموش کرده است. انسانهایی که خوبی های خود را از یاد می برند و توان انگیزه های بشر دوستانه را فدای تعصب می کنند، بر خوبی های خود خط بطلان می کشند و آنچه را که در چنته آسیب دیدگی دارند به نمایش می گذارند .
زمانیکه ما دشمن بشریت باشیم، از قتل و خونریزی و کشتار نپرهیزیم،از درون،دشمن مردم باشیم، همه را دشمن خود می  پنداریم . چون دشمن نا مرئی در اندیشه فرد بیمار وجود دارد، پس از نظر بیمار، منطقی است که به مقابله با دشمن برخیزد و پیش از آنکه به او آسیبی برسد ،به آسیب رسانی دشمن بپردازد. از خود بپرسیم که چرا نا گهان در این جهان پهناور که هزاران کتاب در والایش نیازهای بشر در اختیار مردم است، ناگهان گروهی می توانند با سنگدلی و رفتار ضد انسانی تا حد غیر قابل توجهی خونریزی کنند؟ پاسخ این است که بیمار در اندیشه ی خود فرضیه  ی غلطی را پرورده است . این تفاوت انسان سالم با بیمار روانی است، فرضیه غلط سبب می شود که آدمی از سایه خود بهراسد و همه جا به دنبال دشمن ناشناس در جستجو باشد و چنین بیماری که باور دارد دشمن به تو آسیب می رساند و قدرت و توانمندی را از او سلب می کند و دودمانش را به باد نیستی می دهد، در دنیای اندیشه ی خود طبیعی و منطقی می داند که پیش از اقدام دشمن به او حمله ور شود... این مردم کوچه و خیابان، همه و همه نماینده آن دشمن خیالی هستند و بیمار، آسیب رسانی به آنها را حق خود می داند.

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 11:2 PM  توسط م.ک.  |