ترس و تهوع- یکی از زیباترین فیلمهای که دیده ام و آن را همواره ستایش کرده ام، ترومن شو است. در این فیلم زیبا، حقیقت مجازی به ژرفترین شکل، مورد نقد قرار می گیرد. دنیای مجازی تجسد می یابد و کیفیت های متغیر و نظام سامان دهنده آن، به تماشاگر نشان داده می شود. در دورانی که همه چیز به بطالت و بی معنایی تحویل شده است و هیجان سازی امری محال شده، فردی جاه طلب استودیوی بنا می نهد، تا در میان فوجی از هنرپیشه گان، زندگی واقعی یک انسان را ضبط کند. این فرد انتخاب شده، که تنها جلوه طبیعی واکنش ها است، از کودکی در استودیو قرارداده می شود و پدر و مادری نیز برایش دست وپا می شود. همه آنچه، دور و ور اورا در برگرفته است، مجازی، غیرواقعی و نمایش است. دوربین های بسیاری در سرتاسر استودیو کار گذاشته می شود تا لحظه لحظه، زندگی تنها واقعیت دنیای استودیو را ثبت کنند و برای خیل تماشاگران به نمایش بگذارند. تماشاگرانی که از فرط ابتذال دنیای پیرامونی، چنان شیفته روزمرگی قهرمان قصه اند که گویی، زندگی عادی، امری محال، دست نیافتنی، ناممکن و افسانه مانند است. اگر زندگی شان به مانند قهرمان استودیو طبیعی بود، می بایست از زندگی عادی خود نیز به هیجان می آمدند اما... شاید دلیلی دیگر را بتوان برای این شیفتگی تماشاگران تصور کرد و آن عدم فاصله گذاری، و بازبینی در زندگی هر روزه خود است که خود غفلتی محسوب می شود و نتیجه اش دلزدگی و کسالت است. اما ظریفترین بخش فیلم مربوط است به تمهیدی که خدای استودیو به کار می بندد تا قهرمان، هرگز حدود و ثغور جهان کوچکش را درک نکند. تنها راه ممکن برای رسیدن به مرزهای استودیو، گذر از دریایی در برگیرنده است. اما این به تنهایی کفایت نمی کند. بنابراین با ایجاد صحنه ای ساختگی، پدر( که او نیز هنرپیشه ای است ) را در غرقابه ای به کشتن می دهد تا با ایجاد ترس از آب در قهرمان ( هیدرو فوبیا) ، کشف راز را ناممکن سازد. اما جوان قصه که تمام عمر خود را در استودیو زندگی کرده ، کم کم به تصنعی بودن محیط اطرافش پی می برد . چرا که حوداث غریب و توضیح ناپذیری رخ می دهد که وجود نیم کاسه ای را محتمل می کند. حوادثی مانند آن که، پروژکتوری از آسمان لایتناهی سقوط می کند یا در روزی صاف، بارانی موضع ای سئوال انگیز می شود و یا دیگران در مقابل رفتار غیر مترادفش واکنش نشان نمی دهند و همچنین بی دقتی عمدی او در عبور از خیابان منجر به تصادف نمی شود ویا همسرش ژست تبلیغ کالایی را می گیرد که برای او غیر قابل توجیه است. و سرانجام چند چیز دیگر او را به جسارت دعوت می کند تا با کرایه قایقی و کنار گذاشتن ترس، مرزهای دنیای خود را شناسایی کند. در این صحنه هیجان انگیز، حقیقت طلبی تماشاگران نیز بی بدیل است. آنان به روشنی، پایان دنیای تلویزیونی را به قیمت حقیقت یابی قهرمان خریدارند. از سوی صاحب استودیو بلایای نازله شدت می یابد تا راز بر ملا نشود و با طوفان های استودیوای سعی دارند او را باز دارند، اما او تسلیم نمی شود( دوستان تسلیم نشوید، آنان فریبی بزرگ ساخته اند).
بزرگترین موانع بشریت احساس گناه و ترس است.احساس گناه ما را فلج می کند. و ترس ما را از حقیقت دور می دارد. تا به حال پرسیده اید چرا باید بترسیم؟ چرا برخی ما را بی وقفه به ترسیدن دعوت می کنند؟ چرا گناه نخستین ( هبوط آدم و حوا از بهشت به واسطه خوردن سیب یا گندم و یا هر کوفت دیگری ) این چنین گرانبار بوده است که تاوانش مسیح و حسین است؟ ترس و احساس گناه یعنی، غیبت کشف، فراموشی حقیقت و غبار آلود شدن جهان. این غبار آلوده گی آن چنان فراگیر است که میل به زندگی (به نظر نا حقیر)، مصادف بلاهت مطلق است. آیا اندیشیده اید که دنیای اطرافتان ممکن است بر پایه مجاز شکل گرفته شده باشد. هیچ جوابی نیز برای کسانی که از احساس گناه و ترس به جهت باز دارنده بودنشان، دفاع می کنند ندارم. جز آن که به نظرم حقیقتی نیز پشت این خواست و نیاز وجود دارد. و آن اینکه انسان موجودی دهشت ناک است او را بایست باز داشت. او به هیچ چیز رحم نمی کند. او تجاوز می کند، می کشد، به آتش می کشد و می بلعد، بی آنکه در بسیاری از مواقع حتی دلیلی در میان باشد. به ناگاه آهنگ imagine جان لنون به ذهنم خطور کرد، که در آن او دنیای بی مرز را به دعا می نشیند. مرز، که خود دلیل بسیاری از خون ریزی ها است. دلیلی که آن چنان قراردادی و آن چنان خود خواهانه است که مرا به تهوع می آورد. دیگر از هر Viva … خسته ام. دلخواهم مرده باد ایران، مرده باد آمریکا، مرده باد اتحادیه اروپا، مرده باد تانزانیا، مرده باد ... است. زیرا این زنده باد ها ضامن جنایت های آینده است و بی مرز، احتمال حداقل شدن خشونت در سطح ملی وجود دارد. این مرزها به مانند پستوهای است که عده ای محدود، با انبوهی غله در آن جمع شده اند و راه را بر دیگران بسته اند. خب دعوا میشه دیگه...
حقارت- فیلم مردان سیاه پوش ( قسمت اول) ، که یک اثر علمی – تخیلی محسوب می شود، با استقبال زیادی روبرو شد. فیلم ظرافت های بسیاری دارد که ناشی از دانش وسیع سازنده گان آن بوده است. در کنار درک صحیح از عناصر حیات، ژنتیک، شکل های متفاوت زندگی و موجودات، جلوه های ویژه فیلم نیز بسیار زیبا در آمده است تا کلیت روایت بی خدشه باشد. اما آنچه مرا بسیار مجذوب فیلم کرده است، طنز پایانی فیلم است که در نسخه ایرانی، سانسور شده است. در سرتاسر فیلم شاهد، رقابت افراد مختلف هستیم که در تلاشند تا گردن آویزی را به دست آورند که کره ای بدان متصل است. این کره، جلوه بی همتایی دارد و خود طلسم ظفرمندی محسوب می گردد. این کره، بی شباهت به جلوه های پر درخشش ستارگان و کهکشان ها نیست. اما صحنه پایانی فیلم از این قرار است که پس از به دست آوردن دوباره کره (Galaxy) ، با حرکت روبه بالای دوربین همراه می شویم. در این حرکت، ما ذره ذره با کوچک شدن اقلیم ، کره زمین ، سیارات منظومه ، کهکشان و جهان مواجه می شویم. در پایان تمام دنیای ما، ناگهان به سان کره ای مشابه آنچه سرتاسر فیلم با آن مواجه بوده ایم، می گردد. این کره حال در دست سوسکی است که به دقت به آن می نگرد. و سپس آن را به داخل کیسه ای، مملو از کره های مشابه رها می کند. آری هزاران کره مشابه... هزاران کره که هرکدام دنیای بی کرانی به مانند دنیای ما را در بر دارد. خیره کنندگی صحنه، وصف ناپذیر است. سئوالی که پیش می آید آن است که ما از کجا مطمئنیم که مرزهای هستی، با مرزهای که که ناشی از Big Bang به وجود آمده است یکسان است؟ چرا نمی تواند جهان های موازی دیگری نیز وجود داشته باشد؟(البته این جهان های موازی، جدا از شکل های متفاوت حیات است که در جهان به دنبال آنیم) چرا نمی پنداریم که ما بسیار حقیرتر از آنچه می پنداریم، هستیم؟( هرچند کشف ابعاد کهکشانی، صفت غبارگونه گی را پیشتر به ما بخشیده بود. اما این تصور مارا از هیچ هم هیچتر می کند) چرا نمی پنداریم که مرگ ما در جهان هستی، ازمرگ سلولی درونمان بی وزن تر است؟
چشمانت را باز کن - در فیلم " چشمانت را باز کن" ( روایت هالیوودی فیلم " آسمان وانیلی" است که ارزش های نسخه اسپانیایی را کمتر حائز است) قهرمان فیلم در چنبره حوادث شگفت آور و تشویش آور گیر کرده است. در طول داستان متوجه می شویم که او پیشتر دچار سانحه رانندگی شده است و صورت او به شدت آسیب دیده است. او خود را به انجمنی تحویل داده که او را تا صدها سال بعد، فریز کرده اند تا در آینده ای که بتوانند صورت او را ترمیم کنند به هوش بیاید( بی خبر از اینکه صد ها سال لازم نبود، حتما خبر دارید که این کار در فرانسه و چین صورت گرفته است). پروژه انتخابی او Lucid dream است. اما تمام آنچه را ما در طول فیلم و به شکل زنجیره ای از حوادث دیده ایم، حاصل رویاها و کابوس ها اوست، در حالی که او در فریز است. اما جالب آن است که شرط بیدار شدن او " خودکشی مجدد" است( او برای تسلیم بدن نیز یک بار خودکشی کرده بود).بی آنکه به خودکشی فکر کنم و یا آن را توصیه کنم، آیا رهایی مصادف خودکشی می تواند باشد؟ و آیا هر که با مرگی ناخواسته، قالب تهی کرد ممکن است به اسفل السافلین بلاهت برود؟
به راستی ما چه دلیلی داریم که دنیای واقعی همان است که می انگاریم؟ چرا احتمال دیگری را متصور نمی شویم؟ یک تائویست یک بار گفته است که در رویایی دیدم که پروانه ای شده ام. حال متحیرم که واقعا انسانی هستم که در رویایم پروانه بودام و یا آنکه پروانه ای هستم که درکابوسم یک انسانم.( در یک مقاله خواندم که) ممکن است که روزی بتوانیم فضای Virtual Realty را آن چنان توسعه دهیم که انسان های گذشته را دوباره از دل تاریخ بیرون بکشیم و آنان را شبیه سازی کنیم. با این اختراع امکانات بسیاری در اختیار خواهیم داشت. مثلا می توانیم شرایط تاریخی و حتی امکانات دیگر دنیا را بررسی کنیم. واقعا اگر برخی اتفاقات آن چنان که اتفاق افتاده است، نمی افتاد چه می شد. مثلا اگر مسیح دچار وسوسه آخرش می شد و مصلوب نمی گشت، محمد را در پس غار می یافتند، انگلیس اعلام جنگ به آلمان نمی کرد، صدام به کویت حمله نمی کرد، ناپلئون در واترلو شکست نمی خورد، ال گور به جای بوش انتخاب می شد و اگر یزد گرد سوم کمی با جرات بود امروز وضعیت ما چه بود. با شبیه سازی این تاریخ سازان، و بررسی احتمالات دیگر، می توانیم درکی عظیم تر به دست بیاوریم. شاید برخی از دروغ های تاریخ نیز به این واسطه برملا شود، چرا که روند تاریخ نمی توانست به اینجا برسد اگر آن اتفاق واقعا افتاده بود. اگر چه به واسطه دانش حداقل ما نسبت به گذشته، بازسازی آن نا ممکن به نظر می رسد. ولی یک نکته باقی می ماند که از کجا مطمئن هستیم که ما موجودات سیموله شده ای نیستیم که عده ای سر تفنن ما را ساخته اند؟ و برای باور پذیری دنیا، آن را چنان صعب و پر مصیبت ساخته اند تا ماجرا لو نرود. اما شاید به همین دلیل ساده که این گونه خیال بافی ها، احمقانه به نظر می رسند و یا هیچ کس ما را بابت آن جدی نمی گیرد، سراغ آنان نرویم. شاید عده ای نیز این گونه تصورات را داروی تسکین بخش می شمارند که ممکن است آگاهی ما را تحت تاثیر قرار دهد که در این شکل آخر، من نیز در جبهه مخالفان رویا پردازی خواهم بود. احتمال های دیگر اگر منجر به درکی عمیقتر از جهان اطراف نشود همان بهتر است که نباشد. ولی به یاد داشته باشید که باور نکردنیهای بسیاری، به منصه ظهور رسیده اند. گوسفند کلونی شده "دالی" شش سال عمر کرد. راستی چرا ما آن چنان مسحور شده ایم که چنین اتفاقی را نا چیز گرفته ایم . آقایان ، خانم ها، انسان خالق هستی شده است... الو صدای منو می شنوید یا آنکه .... بگذریم.