تبليغاتX
مثبت من - ... و عدالت برای همه

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

    http://symptom.persianblog.ir/

                                     

منجی مجنون

به بهانه تماشای فیلم ((...و عدالت برای همه)) ایده هایی را که در ذهن داشتم با میانجیگری این فیلم به نگارش درآورده ام که در زیر می خوانید:

مقدمه

انتقادی که بر  این فیلم و فیلمهای مشابه وارد است، این است که در برابر سیستم ناعادلانه ( چه سیاسی و چه قضایی و ...) راهکاری را نشان می دهند که از پایه متناقض است. قهرمانان باوجدان با تمسک به قانون، تقاضای اجرای کامل قانون را دارند تا بی عدالتی رفع گردد. اما آنها مسئله ای ریشه ای را نادیده می گیرند و آن این است که این سیستم (هر سیستمی ) خود، منجر به بی عدالتی می شود. تمسک به قانون تمسک به تولید کننده بی عدالتی است و ریشه کنی بی عدالتی فی الواقع ریشه کنی قانون برسازنده اش ، می باشد. قانون بدون مکمل وقیح به ظاهر ضد قانونی اش، زنده نمی ماند. اما هدف مقاله پیش رو پرداختن به تمایزات روشنگر این فیلم نسبت به فیلم ها مشابه است.

موخره

1.    این فیلم بر یکی از اصول رایج سینمای هالیوود خط بطلان میکشد. آن هم اصلاح پذیری سیستم است. چرا که کاراکترها ( ناراضیان از روند ماجرا) در درون سیستم رو به خود کشی می آورند ( قاضی) یا دیوانه می شوند (وکیل) و در بیرون سیستم قضایی یا خودکشی می کنند ( موکل)و یا کشته می شوند (موکل) و قهرمان افسانه ای و پایبند به اخلاق ما نیز سرآخر از نظر شغلی و سیاسی خودکشی میکند، یعنی از سیستم قضایی خارج (اخراج) می شود و ادامه وکالت خویش را دچار اشکال می کند. با توجه به تجربه هالیوود در چنین فیلمهای انتقادی، معمولا سیستم با کمک فرد شجاع (قهرمان/نماد اخلاق) می تواند عناصر مخرب را شناسایی و آنها را پاک کند (فیلم دشمن ملت) و یا خود قهرمان، نماد شر را از سیستم حذف کرده ( می کشد) و سیستم را از لوث وجود یک شرور پاک می کند (departed ) و یا فرد شرور، خود تحت تاثیر اخلاق قهرمان قرار گرفته و تن به قانون می دهد (3 ساعت و 10 دقیقه تا یوتا) و یا مردم همگی بیدار شده و به کمک قهرمان ( یا مرگ (شهادت) قهرمان) خود دست به تحولی عظیم می زنند.

اما در این فیلم قهرمان صرفا به عنوان وصله ای ناجور حتی از طرف کسانی که دم از عدالت و حذف فساد در دستگاه قضایی می زنند نیز نکوهش می شود(زن-همکار- قاضی) و خود، توسط پلیس از دستگاه قضا ( ساختمان دادگستری /بیدادگستری) اخراج می شود. فی الواقع در آخرین سکانس فیلم، تماشاگر در تعلیق می ماند. آن هم تعلیقی که تصمیم قهرمان بناست آن را بشکند.تصمیم بین ادامه دادن راه وفاداری که منجر به مرگ سیاسی قهرمان و اخراج وی از عرصه نمادین می شود یا بازگشت به سیستم، مشابه وضع همکار معترض وی که به طرز مضحکی کلاه گیس (موی سر دوران وکالت) را از سر برداشته و به وی سلام می کند و در عین حال کچل بودن (نمایانگر اعتراض به سیستم) خود را نیز عیان می نماید. گویی که همکار هم به این شعار رورتی پایبند مانده است که درگیریهای فلسفی و عقیدتی خود را به درون خانه ببرد و در عرصه عمومی صرفا وکیلی بی رگ باقی بماند (سرکچل زیر کلاه گیس).

2.    با دقیق شدن بر چگونگی شخصیت پردازی فیلم و روایت داستان، ما به این نتیجه می رسیم که قهرمان بیمار است. بیماری که در تارهایی که خود پیچیده، گرفتار شده و طبق قوانینی عمل می کند که حتی گردانندگان و واضعان آن نیز پایبندی تمام و کمال به این قوانین را مضحک می دانند( جمله قاضی در استخر). این همان زنگ خطری است که این روزها در هالیوود نایاب شده که تماشاگر امریکائی که به مرور فاصله امن خویش را نسبت به فضای رعب آور سیستم قضایی کم کرده و آن را نزدیک خویش احساس می کند، از آن واهمه دارد. تماشاگر می خواهد که قهرمان پیروز شود تا به صورت پیش نگر ( Retroactive) به جامعه خویش بنگرد و به قوانینی نگاه کند که قبلا توسط قهرمان فیلم اصلاح شده و حاصل، که در جامعه بیرون سینما جاریست عدالت است و بس.  اما کارگردان تماشاگر را در واهمه رها می کند (البته قدرت خیال پردازی ای که کارگردان با نبستن پایان فیلم، به کار می اندازد به تماشاگر توان گریز از مواجهه با حقیقت را می دهد. چیزی که تماشاگر امریکائی در آن خبره است). اما عمل قهرمان به عقایدش و پایبندی بی حد و حصرش (در کنار شکها و تردیدهایی که در عرصه عمومی پنهانشان می کند) از او یک قدیس می سازد. قدیسی که از دیدگاه سود محور لیبرال، دیوانه ای بیش نیست. کاراکتر نزدیک به وکیل این فیلم، ((سر تامس مور)) است که با اعتقاد راسخ ( و به ظاهر احمقانه) تا پای اعدام پیش رفت و مرد اما هیچ گاه حاضر نشد عملکرد شاه انگلستان را که مغایر با تعهدات کاتولیکی اش بود بپذیرد.

3.     من این فیلم را جزء سه گانه انتقادی دهه هفتاد جای می دهم که بازی آل پاچینو در هر سه فیلم جای تعجب دارد. هر سه فیلمی که در آنها قهرمان به اشکال مختلف (از دزد گرفته تا پلیس) مبارزه کرده و در پایان هم نصیبش جز شکست نیست. این سه فیلم: ((سرپیکو))، ((بعد از ظهر سگی)) و  ((وعدالت برای همه)) هستند.

4.    منجی/قهرمان: با توجه به نکات مذکور، قهرمان در این فیلم می رود که تبدیل به یک فراقهرمان شود. قهرمان محافظه کار نمی ماند که از طریق سیستم عمل کند  تا شاید بعدا بتواند از جایگاه بهتری، اصلاحات مورد نظرش را انجام دهد ( این توجیه سوفسطایی رایج را علیه رادیکالیسم بارها و بارها شنیده ایم). قهرمان نظم موجود را از هم می پاشد و به شکلی رادیکال در دادگاه فریاد می زند . وی از قاضی کمک نمی طلبد و حتی قاضی را نیز با همان چوبی می زند که موکلش را : "همه گناهکارید" یا " همه دروغگوئید". اینجا قهرمان از همه سیستمهای موجود فراتر رفته و تبدیل به منجی می شود.  آل پاچینو در ابتدا از عدالت سخن می گوید و سپس فریاد می زند :" اینجا خانه عدالت است و شما اینجا را به گند کشانده اید". به یاد بیاورید "انجیل متی" را  آنگاه که مسیح در بازار پیرامون معبد دچار جنون شده و تمام بازار را به هم میریزد و فریاد می زند : اینجا خانه خداست و " خانه من باید خانه دعا نامیده شود. لیکن شما مغازه دزدانش ساخته اید" . یا وقتی قهرمان رو به دادستان می کند، جمله به غایت مهمتری را بیان میدارد:" ما هر دو می خواهیم برنده شویم". اما او دیگر نمی خواهد برنده شود و فراتر از منافع شخصی اش عمل کرده و به ورای تاریخ می رود. منجی کسی است که دیگر نمی خواهد برنده شود. منجی ناخواسته با شکست خویش ایمانش را به مرز انفجار می کشاند. منجی می خواهد خود را قربانی ایمانش کند و  این ایمان است که وی را به صلیب می کشاند.

         آیا این ایمان مخرب و انقلابی، شکل نابی از رانه مرگ فرویدی نیست؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 4:19 PM  توسط م.ک.  |