تبليغاتX
مثبت من - هيجان چيست؟

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

 

هيجان

هيجان[1] چيست ؟ يك احساس ، پس احساس چيست ؟ اينگونه از واژه‌‌ها براي تعريف مشكل هستند ، حتي براي فهم كامل هم مشكل‌تر به نظر مي‌رسند . محققان ساليان سال در تلاش بوده‌اند كه اين پديده‌‌ها را درك نمايند و حتي به احتمال زيادي در طي اين سال‌ها در باب آن به بحث و جدل پرداخته‌اند . به عقيده گلمن (1995) هيجان در لغت به معناي حركت مي‌‌باشد . تعريف اساسي از هيجان بازمي‌گردد به «يك حالت احساسي كه شامل تفكرات ، تغييرات فيزيولوژيكي و يك تظاهر رو به بيرون يا رفتار مي‌باشد» .

هيجانات تغييردهنده ارزيابي‌ها از موقعيت‌ها ، آمادگي براي حالت‌هاي مختلف از افكار و اعمال احساسات ، اظهارات و رفتارهايي هستند كه مؤثر بر هيجانات و رفتارهاي ديگران هستند ، از اين‌رو هيجانات از عناصري بسيار فراتر از احساسات متشكل شده‌اند (پاروت[2] ، 1995 به نقل از فلدمن و سالوي ، 2002) . به عقيده لونسون[3] (1994) هيجانات پديده‌‌هاي فيزيولوژيكي روانشناختي با حيات كوتاه مدت هستند كه الگوهاي كافي از سازگاري را براي تغيير تمناهاي محيطي فراهم مي‌كنند (كلتنر و گراس[4] ، 1999) . هيجانات مي‌توانند فهميده شوند ، هنگامي كه شامل منظومه‌اي از خصوصيات باشند ، اين خصوصيات شامل ارزيابي ، آمادگي براي فكر كردن و عمل در جهات خاص ، تغييرات فيزيولوژيكي، علائم اجتماعي  به علاوه احساسات مي‌باشند ( فلدمن و سالوي ، 2002 ) . به طور كلي توانش‌هاي هيجاني در تشخيص پاسخ‌هاي هيجاني مناسب  در مواجهه با رويدادهاي روزمره ، گسترش دامنه بينش و ايجاد نگرش مثبت درباره وقايع و هيجانات ، نقش مؤثري دارند.

حجم بزرگ كرتكس انسان ظرافت و پيچيدگي زندگي هيجاني انسان را ممكن مي‌سازد. نسبت نئوكرتكس به سيستم ليمبيك در نوع نخستين تا ديگر انواع و به طور گسترده در انسان نسبت به نوع نخستين بيشتر است . مناطق ليمبيك كه هيجان را تنظيم مي‌كند از طريق مدارهاي بي‌شماري به تمام قسمت‌هاي نئوكرتكس وصل مي‌شود. بنابراين مراكز هيجاني داراي نيروي زيادي هستند تا عملكرد بقيه قسمت‌هاي مغز مثلاً مراكز تفكر را تحت تأثير قرار دهند. نئوكرتكس جايي كه مناطق نئوفرنتال تكانه‌‌هاي هيجاني را تعديل مي‌كنند ، بيشتر زندگي هيجاني را كنترل مي‌كنند . هر چند در لحظات بحراني بسيار هيجاني نئوكرتكس تسليم تكانه‌‌هاي هيجاني مي‌شود (داماسيو[5] و همكاران ، 1997) .

تحقيقات اخير نشان مي‌دهند كه سيستم‌‌هاي عصبي شناختي و هيجاني با هم كار مي‌كنند تا رفتار راهبردي عقلاني را شكل داده و به عنوان واسطه عمل نمايند. در حقيقت يكي از اهداف اصلي هيجان ، همانا كمك به پردازش شناختي و رفتار استراتژيك است (داماسيو ، 1994 به نقل از فلدمن و سالوي ،  2002) . حتي روانشناسان معاصر از اين ديدگاه كه شناخت برتر از هيجان است فاصله گرفته و در جهت تأكيد بر كاركرد هيجان حركت كرده‌اند . بنابراين براساس نظريات و تحقيقات جديد در روانشناسي و نوروآناتومي هيجان اغلب يك عنصر حياتي قابل استفاده‌اي براي انطباق با موقعيت اجتماعي مي‌باشد. براساس نظر «آدولف داماسيو» پردازش هيجاني يك پيشايند تكويني است به سوي فرم‌هاي پيچيده‌تر پردازش اطلاعات. شناخت‌هاي عالي‌تر نيازمند راهنمايي هستند كه توسط پردازش هيجاني ممكن مي‌شود. شايد يكي از جهاني‌ترين تأثيرات هيجان اين باشد كه افكار و پاسخ‌هاي ما را رنگ‌‌آميزي مي‌كند (سياروچي ، فورگاس و ماير ، 2001) .

 نظريه‌هاي مربوط به هيجان

كسي كه مطالعه انگيزش و هيجان را از حيطه مباحث فلسفي از يونان باستان تا دوران جديد به سوي مسائل زيستي سوق داد ، «چارلز داروين[6]» بود و نظريات پس از او در قرن نوزدهم در همين باب هر يك به نوعي تحت تأثير نظريه تكاملي او هستند.

تجلي هيجان در كودكان و حيوانات توجه «داروين» را سخت به خود جلب كرد . در كتاب «تجلي هيجان‌ها در انسان و حيوان» كه در سال 1872 چاپ شد . داروين يك نظريه تكاملي درباره هيجان‌ها عرضه كرد. بسياري از گونه‌‌هاي تجلي هيجان به نظر داروين در آدميان الگوهايي هستند موروثي كه در اصل از لحاظ ادامه حيات سودمندند . يكي از فرضيه‌‌هاي اساسي او اين بود كه حيوانات و انسان‌ها در ويژگي‌هاي زيستي ، گرايشات و هيجانات تمايز چنداني با يكديگر ندارند. اين فرضيه منشا تحولات بسيار مهمي در نظريات زيستي شد كه مهمترين آن ايجاد زمينه براي بروز و ظهور تئوري‌ها و تحقيقات مهم پس از آن در اين خصوص گرديد ( كريمي ، 1373 ).

اولين روانشناس كه غرايز انساني را به صورت عيني مطرح كرد «ويليام جيمز[7]» بود. او كه در اواخر قرن نوزدهم اين نظر را پيش كشيد كه : «تغييرات جسمي مستقيماً به دنبال ادراك يك واقعيت هيجان‌انگيز حاصل مي‌شوند و احساسات ما از اين تغييرات در حال انجام ، همان هيجان است» (جيمز ،1889) . تقريباً همزمان با جيمز «كارل لانگه[8]» فيزيولوژيست دانماركي نيز نظر مشابهي را عنوان كرد و به همين دليل آن را نظريه جيمز ـ لانگه ناميده‌اند، اما «كنن[9]» (1937) به وسيله نظريه خود كه كمي بعد به وسيله «بارد[10]» (1938) گسترش يافت ، اعلام كرد كه خلاف نظريه جيمز لانگه ، تغييرات بدني و تجربه هيجاني به طور همزمان رخ مي‌دهند (براهني ، 1371) .

به دنبال نظريه كنن ـ بارد ، شاختر و سينگر[11] (1971) طي تحقيقاتي نظر دادند كه انگيختگي فيزيولوژيك و نيز ارزيابي شناختي براي تجربه كامل هيجان لازم است و اگر يكي از اين دو وجود نداشته باشد، حالت هيجاني ذهني يا غيرعيني ، كامل نخواهد بود (ساعتچي ، 1377) .

به دنبال نظريه شاختر و سينگر كه به نظريه شناختي ـ فيزيولوژياي هيجان معروف گرديده تحقيقات فراواني نيز توسط محققان گوناگوني صورت گرفت . «تامكينز» (1981) اين نظريه را پيش كشيد كه «برخي از انواع محرك‌ها ، موجب فعال شدن برخي ساختارهاي فطري در مغز مي‌شوند كه عمدتاً با هيجان‌هاي نخستين مثل ترس ، خشم و شگفتي سر و كار دارند و هر يك از اين ساختارها با نمايان شدن حالت خاصي در چهره ارتباط است» (براهني ، 1371) . بر اساس اين تئوري ، هيجان تجربه تغييراتي در عضلات صورت است به عبارت ديگر زماني كه فرد مي‌‌خندد شادي را تجربه مي‌كند و زماني كه اخم مي‌كند تجربه غم و اندوه را دارد . اينها ، تغييراتي هستند در عضلات صورت كه به عنوان نشانه‌‌ها و كليدهايي از سوي مغز كه بنيان‌هاي هيجاني را فراهم مي‌كند، مي‌باشند.

نظريه ديگري كه به تئوري حالت‌هاي لازاروس[12] معروف است بيان مي‌دارد كه فكر و تفكر بايستي قبل از هرگونه هيجان يا برانگيختگي فيزيولوژيكي بيايد به عبارت ديگر ابتدا فرد در باب موقعيت فكر مي‌كند قبل از اينكه هيجاني را تجربه كند: براي مثال زماني كه فرد در يك كوچه تاريك و خلوت تنها راه مي‌رود اگر صداي پايي را در پشت سرخود بشنود فكر مي‌كند كه شايد فردي باشد كه او را آزار دهد از اينرو قلبش شروع به تپش مي‌كند، نفس‌ها سنگين مي‌شود و احساس ترس مي‌كند .

 خلاصه نظريه‌ها

تئوري جيمزـ لانگه :  حادثه             برانگيختگي انسان               تعبير و تفسير            هيجان

تئوري   كنن ـ بارد :  حادثه             برانگيختگي و هيجان ( همزمان )

تئوري شاخترـ سينگر : حادثه            برانگيختگي                        استدلال                  هيجان

تئوري تامكينز  :       حادثه             تغييرات صورتي                   هيجـان

تئوري لازاروس :      حادثه             تفكـر                            هيجان و برانگيختگي ( همزمان)

 

 شناخت و هيجان

سابقه جنگ ميان توجه و انكار هيجان در تفكر غرب ، بسيار قديمي است و رابطه ميان هيجان و عقل اغلب به عنوان يك تضاد نگريسته مي‌شد (بارـ آن و پاركر ، 2000) . همزمان با پيدايش تمدن بشري ، فيلسوفاني مانند «پلاتو[13] ، پاسكال[14] ، آريستوتل[15] و كانت[16]» به مطالعه نقش هيجان در تفكر و رفتار پرداختند . از اين‌رو «پلاتو» از نخستين كساني بود كه عاطفه را جنبه ابتدايي و حيواني ماهيت انسان و در تضاد با تعقل معرفي كرد و امروزه هم رگه‌‌هايي از اين عقيده كه عاطفه تفكر منطقي را متزلزل مي‌سازد ، هنوز باقي مانده است ( فورگاس ، سياروچي و ماير ،2001).

در فلسفه رواقي ، شخص خردمند و عاقل ، هيچ هيجان يا احساسي را تأئيد نمي‌كند . رواقيون مفاهيم اخلاقي و اجتماعي را كه ميراثي از تمدن غرب بوده و به دروني‌ترين ساختارهاي مسيحيت منتقل ساختند كه در نهايت منجر به رواج تفكر ضدهيجان شد ( آپشور[17] ، 1995 به نقل از بار ـ آن و پاركر ، 2000).

پايني[18] (1986) اشاره دارد كه در طول اكثر تاريخ غرب آنهايي كه به نوعي عقلاني بودند مورد تمجيد قرار گرفته‌اند حال آنكه بيشتر آنهايي كه هيجاني بودند در ميان ما به عنوان افرادي كه از لحاظ رواني بيمار هستند برچسب زده شده‌اند كه يا بستري شده‌اند و يا در بيمارستانهاي رواني قبل از قرن هجدهم مورد شكنجه واقع شده‌اند كه به عنوان وسيله‌اي براي سركوب ‌كردن هيجانات بود و آن دسته از افرادي كه نقيصه‌اي در همدلي داشتند اغلب به عنوان افرادي بودندكه يا زندانبان مي‌ِشدند و يا شكنجه‌گر (بارـ آن و پاركر ، 2000).

به تدريج از اواخر قرن هجدهم ، حركت احساسي در اروپا بر همدلي ، تفكر شهودي و هيجان تأكيد كرد و جنبش‌هايي توسط نويسندگان ، موسيقي‌دانان و .... بر ضد قواعد خشك عقل‌گرا و كلاسيك مسلط در فرهنگ و هنر غرب برپا شدند ( آپشور ، 1995 به نقل از بار ـ آن و پاركر ، 2000) .

تحقيقات دكتر آنتونيو داماسيو عصب‌شناس دانشگاه پزشكي آيووا او را به اين موضوع ظاهراً غيرمعقول رساند كه وجود احساسات نوعاً براي اتخاذ تصميمات عقلاني ضروري است. از آن‌رو كه احساسات، جهت صحيح را به ما نشان مي‌دهند و پس از آن است كه از منطق محض مي‌توان به بهترين نحو استفاده كرد. او معتقد بود كه وجود هيجان براي عاقلانه فكر كردن مهم است ( لودوآ[19] ،1993).

تحقيقات لودوآ، انقلابي در فهم زندگي هيجاني به شمار مي‌رود . چرا كه مواد كشف شده توسط او در مغز انسان در تشريح نيروي هيجان در غلبه بر خرد نقش مهمي ايفا مي‌كند .

شايد بتوان گفت كه بررسي نقش هيجان آخرين مرز تلاش محققان براي فهم پويايي‌‌هاي رفتار انسان باشد. اگرچه ممكن است اكثريت از نقش حياتي احساس و حالات خلقي در زندگي رواني و عملي ، آگاهي داشته باشيم اما حتي تا اين اواخر هم درك كامل و دقيقي از چگونگي و بروز اين تأثيرات نداشته‌ايم . بررسي‌هاي اخير در روانشناسي و كالبدشناسي اعصاب ، تصوير متفاوتي را از هيجان را نشان مي‌دهد. بر اساس اين ديدگاه ، هيجان غالباً سودمند است و حتي عنصر اصلي پاسخ سازگارانه در يك موقعيت اجتماعي را تشكيل مي‌دهد ( فورگاس ، سياروچي و ماير ، 2001).

همانگونه كه تحقيقات مغزي عنوان مي‌كنند ، سيستم‌‌هاي شناختي و هيجاني در مغز بسيار يكپارچه‌تر از آنچه كه قبلاً و ابتدائاً تصور مي‌شد، عمل مي‌كنند و هوش هيجاني  مي‌تواند به عنوان توصيف كننده تمارين اجتماعي كه هيجان و تفكر را يكپارچه مي‌سازد ، تعبير و تفسير شود ( بارـ آن و پاركر ، 2000) . برخلاف عقايد مسبوقه سهم بي‌همتاي آن اين است كه به تفكر و هيجان به صورت انطباقي ، هوشمندانه و از درون بهم پيوسته نگاه مي‌كند (فورگاس ، سياروچي و ماير 2001) .

يكي از وجوه مهم هوش هيجاني اين است كه بدانيم چگونه اين نفوذهاي عاطفي عمل مي‌كنند و چگونه مي‌توان آنها را كنترل و مديريت كرد ؟ مطالعات اخير نشان مي‌دهند كه عاطفه و شناخت مجزا نيستند ، يعني توانايي‌‌هاي مستقل ذهني كه اغلب از سوي فلاسفه و برخي روانشناس فرض مي‌شد ، بلكه در زندگي اجتماعي انسان ، ميان احساس و تفكر همبستگي بنيادي وجود دارد . تجربه‌‌هاي عاطفي كاملاً با شيوه اندوزش[20] و بازنمايي[21] اطلاعات دريافت شده از محيط ، رابطه دارد . عاطفه مي‌تواند فرآيند تفكر (چگونگي ارتباط با داده‌‌هاي اجتماعي) و محتواي تفكر ، قضاوت و رفتار (آنچه كه فكر يا عمل مي‌كنيم) را تحت تأثير قرار دهد . شايد بيشترين اثر بنيادي حالات عاطفي در يادآوري خاطرات باشد . افراد در يك خلق مثبت و خاطرات و تجربه‌‌هاي شاد و مثبت بيشتري از دوران به ياد مي‌آورند ، برعكس در خلق منفي ، افكار منفي به ذهن متبادر مي‌شود كه حتي ممكن است آينده فرد را به مخاطره بياندازد . آگاهي از اين اثرات ظريف ، مؤلفه مهم هوش هيجاني است كه به پيش‌بيني و كنترل موقعيت‌‌ها كمك مي‌كند (فورگاس ، سياروچي و ماير ، 2001) .

حالات عاطفي بر ساير تكاليف كه به كاربرد اطلاعات از حافظه نياز دارد ، اثر مي‌گذارد و حتي مي‌تواند بر قضاوتهاي واقعي اجتماعي درباره افراد اثر بگذارد . عاطفه مي‌تواند بر آنچه كه ما توجه مي‌كنيم ، آنچه كه ياد مي‌گيريم ، آنچه كه به خاطر مي‌آوريم و سرانجام انواع تصميماتي كه مي‌گيريم اثر بگذارد (فورگاس ، سياروچي و ماير ، 2001) . عاطفه نه تنها بر محتواي شناخت و رفتار اثر دارد بلكه بر فرآيند شناخت ، يعني چگونگي تفكر نيز تأثير مي‌گذارد . خلق مثبت ، راحتي و سبك تفكر برتر را ايجاد مي‌كند ، يعني كنترل تفكرات دروني استعدادها و عقايد . در اين شيوه تفكر افراد گرايش كمتري در توجه به اطلاعات بيروني دارند و در عوض بيشتر تمايل به ادغام جزئيات موقعيتي دانش قبلي خود درباره دنياي اطراف نشان مي‌دهند . در مقابل عاطفه منفي ، سبك تفكر متمركز را بر دنياي خارج ايجاد مي‌كند كه با خواسته‌‌هاي دنياي بيروني مطابقت دارد (بليس و فيلور ، 2000 به نقل از فورگاس و سياروچي و ماير ، 2001) .


[1] . Emotion

[2] . Parrott

[3] . Levenson

[4] . Keltner & Gross

[5] . Damasio

[6] . Darvin . ch

[7] . James . w

[8] . Carl lange

[9] . Cannon

[10] . Bard

[11] . Schaghter & Singer

[12] . Lazarus multi modales theory

[13] . Plato

[14] . Paskal

[15] . Aristotle

[16] . Kunt

[17] . Apshor

[18] . Paynee

[19] . Lodoux

[20] . Storage

[21] . Representation

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 9:13 PM  توسط م.ک.  |