تبليغاتX
مثبت من - روانشناسی آرکتایپ و دکتر علیرضا شیری

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

 مدتیه تو دانشکده دکتر شیری  جلساتی با عنوان روانشناسی آرکتایپ به همت انجمن اسلامی و دوست خوبم عبدالله رضایی برگزار میکنه.اینم بهونه ای شد تا من توی اینترنت و سایت جناب شیری بچرخم و مطالبی رو تهیه کنم به امید اینکه برای بچه ها موثر واقع شه..........

اسطوره چیست؟ هرکس از نقطه نظر خود برای این سوآل پاسخی دارد. به طور بسیار کلی میتوان گفت مردمی که اعتقادات دینی مشترکی دارند اسطوره های مشترک هم دارند. به این معنا، اسطوره حقایق متافیزیکی را بیان میکند و به سوآلات پایه ای زندگی پاسخ میگوید. امروزه رسم بر این است که که هر حوزة اندیشه ای اسطوره را مطابق با نظر خود درک کند. دانشمندان اغلب اسطوره را به عنوان کوشش هائی ابتدائی برای توضیح پدیده های طبیعت و، کوتاه سخن، به عنوان یک دانش بدوی تلقی می کنند. فیلسوفان و الهیون گرایش دارند که اسطوره را یک فلسفه یا دین بدوی بدانند. مورخین و کسانی که نگرش تاریخی دارند داستانهای اسطوره ای را رسوباتِ وقایع تاریخی نیمه فراموش شده ای می دانند که به این صورت در ذهن یک قوم باقی مانده است. انسان شناسان و جامعه شناسان معتقدند که اسطوره تغیییراتی را که در ساختار اجتماعی رخ داده است توصیف می کنند. در نظر هنرمندان و شاعران، اسطوره کنجینه ای از تصاویر ذهنی است که باید در هنر و کار خود به کار گیرند،

اسطوره چیست؟ هرکس از نقطه نظر خود برای این سوآل پاسخی دارد. به طور بسیار کلی میتوان گفت مردمی که اعتقادات دینی مشترکی دارند اسطوره های مشترک هم دارند. به این معنا، اسطوره حقایق متافیزیکی را بیان میکند و به سوآلات پایه ای زندگی پاسخ میگوید. امروزه رسم بر این است که که هر حوزة اندیشه ای اسطوره را مطابق با نظر خود درک کند. دانشمندان اغلب اسطوره را به عنوان کوشش هائی ابتدائی برای توضیح پدیده های طبیعت و، کوتاه سخن، به عنوان یک دانش بدوی تلقی می کنند. فیلسوفان و الهیون گرایش دارند که اسطوره را یک فلسفه یا دین بدوی بدانند. مورخین و کسانی که نگرش تاریخی دارند داستانهای اسطوره ای را رسوباتِ وقایع تاریخی نیمه فراموش شده ای می دانند که به این صورت در ذهن یک قوم باقی مانده است.

یکی از اسلایدهای  درس هفائستوس



انسان شناسان و جامعه شناسان معتقدند که اسطوره تغیییراتی را که در ساختار اجتماعی رخ داده است توصیف می کنند. در نظر هنرمندان و شاعران، اسطوره کنجینه ای از تصاویر ذهنی است که باید در هنر و کار خود به کار گیرند، سک] رایج تصورات و خیالات است که باید مجدداّ ضرب شود. گرچه هر یک از این نظرات به جای خود قابل دفاع اند ولی امروزه روانشناسی کارل گوستاو یونگ همة این توضیحات جزئی را یکپارچه میکند و اسطوره را بصورتی که برای ذهن مدرن امروزی قابل درک باشد توضیح می دهد. نظر یونگ به طور خلاصه این است که اسطوره، تجلی روان آرکتایپی است. یونگ معتقد بود که روان آدمی متشکل از دو سطح است که در یکدیگر نفوذ میکنند: سطح شخصی و سطح آرکتایپی. سطح شخصی از تجربة بلاواسطة جریان زندگی ما نشئت میگیرد. سطح عمیقتر، سطح آرکتایپی، در تجربة شخصی ریشه ندارد بلکه یک ساختار روانی فطری و مادرزاد و مثل جسم ما بین همگان مشترک است.

این ساختار درونی از آرکتایپ ها یا الگوهای عامی تشکیل شده که تجربیان نمونه وار انسان را نشان میدهد. سطح آرکتایپی روان ما در قالب دین، هنر، دستاوردهای خلاقیت انسان و در رویا و شهود آشکار میشود. یونگ پیشنهاد می کند که اسطوره هم از همین لایة غیر شخصی روان بر می خیزد. ما در اسطوره به صورتهای ذهنی و تصاویری بر می خوریم که از طریق آنها میتوان به واقعیات آرکتایپی ای که زیربنای همة تجربیات روانی هستند و چند و چون این تجربیات را تا حدودی تعیین می کنند دست پیدا کنیم. از این جا میتوان متوجه شد که آگاهی پیدا کردن از لایه های عمیق روان انسان مستلزم شناختن لایه های اسطوره ای است. یونگ متوجه شد که تصاویر خیالی اسطوره ای راه فهم و درک بُعد آرکتایپی روان را به ما نشان میدهند. اگر ذهن خودآگاه چنین مقولات و معیارهائی را برای فهم و ادراک نداشته باشد، یعنی اگر از داشتن مفاهیم دینی و اسطوره ای محروم باشد به لایه های عمیقتر روان دسترس نخواهد داشت. در این صورت یا به کلی از اعماق روان خود بیگانه میشود و یا خود را با آن یکسان فرض میکند. مثلا بدون وجود مفهوم خدا، گرایش ما این خواهد بود که طوری رفتار کنیم که گوئی خود ما خدا هستیم. البته این گرایش و فکر آگاهانه نیست ولی گرایش رفتاری و واکنشی ایگو این است که خود را دقیقا با همان چیزی که آن را اصلا نمیتواند بفهمد - و در این مورد، با الوهیت - یکسان بگیرد. و مقولة الوهیت – یعنی خدایان – همان چیزی است که اسطوره از آن صحبت میکند. چرا باید اسطوره ها را مطالعه کرد؟

تفکر در مورد تصاویر خیالی اسطوره ها در عین حال به معنای بررسی واقعیات روان انسان و کوشش برای تعبیر و تفسیر آن نیز هست. البته بعضی از این تعبیرات ممکن است درست نباشند ولی در مورد خود این واقعیات نمی توان خطا کرد. این واقعیات، یعنی خود تصاویر خیالی اسطوره ای، واقعی هستند و از این تعبیرات بالاتر اند و از آنها فرا می گذرند. به هنگام بررسی تصاویر ذهنی پایه ای اسطوره های یونانی باید از خود بپرسیم که یک تصویر خاص در زندگی فردی خود ما چه معنائی میتواند داشته باشد؟ برای اینکه اسطوره ها با تجربة روزمره ما ارتباط پیدا کنند و به صورت یک امر انتزاعی دو از دست باقی نمانند بسیار مهم است که آنها را از لحاظ روانشناسی تعبیر کنیم. برای این کار می توان از تکنیک خاصی استفاده کرد یعنی همان شیوه ای را که برای تعبیر رویا ها به کار می گیریم در مورد اسطوره ها هم به کار ببریم و هر یک از پیکره ها و تصاویر خیالی اسطوره ای را با یک وضع و حال شخصی دمساز کنیم. وقتی هراکلس محکوم میشود که همة عمر خود را به خدمتکاری برای یورستیوس یا اومفالی مشغول باشد باید از خود بپرسیم: " آیا برای من هم اتفاق افتاده که وظایفی مشابه با وظایف هراکلس را بر عهدة من گذاشته باشند؟" پرسیدن اینگونه سوآلات، ضمیر ناخودآگاه را تغذیه میکند و فکر یا خاطره ای را با این اسطوره ها همراه و همساز میکند. توجه به این همسازی ها یک ارتباط شخصی با اسطوره ها برقرار میکند. لااقل بعضی اسطوره ها در زندگی خود ما زندگی می کنند. با پرسیدن این سوآلات ناگهان متوجه میشویم که " این اسطورة من است. اینکه می بینم خود من هستم." اسطوره های یونانی متونی مقدس اند و از این لحاظ از کتب عهد عتیق و یا عهد جدید چیزی کم ندارند. بی گمان اسطوره های یونانی و آنچه بر روی آنها بنا شد – علم، فلسفه و ادبیات - بعضی از پایه های ضمیر ناخودآگاه غربی را میسازند. اسطوره ها صرفا شرح وقایع گذشته های دور نیستند بلکه درام هائی ابدی هستند که مکررا در زندگی شخصی خود ما و در آنچه در اطراف خود می بینیم اتفاق می افتند. آگاه بودن از این امر، بُعدی را به وجود ما اضافه میکند که اغلب تنها شاعران از آن برخوردارند. همانطور که موسی تا ابد مشغول قانونگذاری است و عیسی هم تا ابد مصلوب میشود، هراکلیس هم تا ابد مشغول خدمتگذاری است و پرسیوس هم هنوز مشغول مقابله با مدوزا است و تسیوس هم تا ابد سایه به سایة مینوتور راه میرود. همة این درام ها به طور دائم در ما ئ در اطراف ما اتفاق می افتد و اگر چشم بصیرت داشته باشیم متوجه میشویم که اینها الگوهای ابدی جریان زندگی هستند که در زیر سطح ظاهری زندگی اتفاق می افتند. اسطوره در عین حال ه میتواند ما را با بُعد بزگتر وجود خود آشنا کند، آنچه را که نیستیم هم به ما می آموزد. یونگ میگوید: لیبیدوئی که سر وقت به درون زندگی نریزد، به جهان اسطوره ای آرکتایپ ها واپس می نشیند و در آنجا تصاویر ذهنی ای را به حرکت می اندازد که از دورترین زمانها زندگی فرا انسانی خدایان _ چه آسمانی و چه زمینی – را آشکار کرده اند. اگر این واپس نشینی در یک جوان اتفاق بیقتد یک درام آرکتایپی جانشین زندگی فردی او میشود و آن را از بین می برد زیرا تحصیلات رسمی او ابزاری برای فهمیدن آنچه در جریان است در اختیار او نگذارده است و در نتیجه نمیتواند خود را از این سحر و افسون خلاص کند.

اهمیت حیاتی اسطوره هم در همین امر نهفته است زیرا انسان حیرت زده را از آنچه در ضمیر ناخودآگاهش میگذرد و از دلیل وحشتزدگی اش آگاه میکرد. اسطوره ها به این آدم حیران میگفتند که " این تو نیستی بلکه خدایان هستند. هرگز دستت به آنها نخواهد رسید پس به کار خودت مشغول شو و به خدایان احترام بگذار و از آنها بترس." یونگ به خطر یکسان پنداشتن خود با تصاویر ذهنی آرکتایپی، که بدترین نوع آن روان پریشی است ،اشاره میکند. آگاهی از وجود خدایان امکان اشتباه گرفتن خود را با آنان کمتر میکند. به این طریق اسطوره به ایگو کمک میکند که بداند چه هست و چه نیست. همانطور که در بحث اسطورة پرسیوس خواهیم دید کل مجموعة اسطوره را میتوان همان سپر صیقلی آتنا فرض کرد که پرسیوس با استفاده از آن توانست با مدوزا مقابله کند. اسطوره با انعکاس دادن بُعد فراشخصی به ما امکان میدهد که نظر کوتاهی به این بُعد خود بیندازیم زیرا در غیر اینصورت این بُعد فرا شخصی در حالت قدرت خام نخستین اش ما را از پای در می آورد. اسطوره ها از کجا می آیند؟ نظر علم روانشناسی این است که اسطوره ها تدریجا از ضمیر ناخودآگاه جمعی سر بر می آورند و کوشش دسته جمعی یک نژاد معین آنها را پرورش میدهد و شکل با دوامی به آنها می بخشد. ولی تقریبا از همان آغاز این پرسش مطرح شده است که آیا اسطوره ها باقیمانده های واقعیات تاریخی نیستند؟ پژوهش های باستانشناسی پیشنهاد میکند که ممکن است جنگ تروا واقعا اتفاق افتاده باشد – این مطلب را چند صد سال پیش نمیدانستند. در جزیرة کرت هم چیزهائی شبیه ساختمان حلزونی (لابیرنت) و اثراتی از جنگ گاوهای اسطورة تسیوس پیدا شده است. به جنبة تاریخی اسطوره هم باید توجه کرد. حدود قرن سوم یا چهارم قبل از میلاد مردی به نام هومر این نکته را مطرح کرد که اسطوره ها همگی از وقایع تاریخی سرچشمه گرفته اند و، به عنوان مثال، قهرمانان اسطوره ای همگی زمانی شاه و یا از شخصیت های تاریخی بوده اند. این نظر به یک تئوری تقلیل گرا تبدیل شد که شکوه اسطوره را از آن گرفت. این ایدة هومری هر از گاهی دوباره مطرح میشود. به عنوان مثال میتوان نظرات رابرت گریوز را در مورد اسطوره ها ذکر کرد. واقعیت انکار ناپذیر این است که بعضی اسطوره ها و شاید همة آنها یک خاستگاه یا ریشة تاریخی داشته اند. بی گمان اعتقاد عمومی بر این است که اسطورة مسیحی از یک شخصیت واقعی تاریخی ریشه گرفته است.

متوجه میشویم که وقتی برخی تجربیات تاریخی، بعضی از ویژگی های پایه ای و عام روان انسان را روشن میکنند و آنها را آشکار میسازند به اسطوره تبدیل میشوند. به عنوان مثال اگر اسناد تاریخی چند صد سال گذشته از بین بروند میتوان حدس زد که مورخی که در سال 2500 میلادی به بررسی واقعة ترور آبراهام لینکلن در روز جمعة نیک می پردازد چه تصوری خواهد داشت. آیا این واقعه را به عنوان یک حادثة ساده در نطر میگیرد یا میگوید " چه جالب است. در اینجا با یک چهرة تارخی روبرو هستیم که میدانیم واقعا وجود داشته است ولی آیا چنان به سرعت در اسطورة مسیحی جذب و با آن همساز شده که نتوانستند بین لینکلن و مسیح تفاوت بگذارند؟" البنه ما میدانیم که لینکلن واقعا در روز جمعة نیک ترور شد ولی اگر گزارشهای مربوط به این واقعه از بین رفته باشد آیا در آینده یک مورخ این مطلب را قبول میکند یا نه؟ شاید نه. بنا بر این حدود تداخل و کنش و واکنش بین جریان تاریخ که ایگوهای انفرادی آنرا زندگی میکنند و بُعد آرکتایپی که گاهی درام زندگی ایگو را مشخص میکند و گاهی هم به نظر میرسد که تجلیات آن تحت تأثیر شیوة زندگی ایگو قرار میگیرد، حقیقتا جزء اسرار است. به عنوان مثال در کتاب ایلیاد اثر هومر در جائی هلن به هکتور میگوید که زئوس سرنوشت سختی نصیب آنان کرده است و " در آینده مردم راجع به آنان سرودها خواهند خواند." به یک معنا او میگوید که ما باید سرنوشت سخت کنونی خود را تحمل کنیم زیرا سرنوشت ما این است که یک تصویر ذهنی آرکتایپی را برای آیندگان مجسم کنیم. جنبة دیگر همین مسئله این است که ایگو چگونه میتواند به آشکار شدن، بالندگی و تجلی وسیع جهان آرکتایپی کمک کند. علاقة فراوان یک مرد بزرگ را برای شهرت و جاودانگی اغلب میتوان به عنوان به انجام رساندن سرنوشتش که در واقع شکل تشدی شدة تصویرهای ذهنی آرکتایپی است، مورد نظر قرار داد و درک کرد. میلتون در شعری به نام "لیسیداس" با صراحت و زیبائی تمام این آرزومندی و اشتیاق را به عنوان چیزی توصیف میکند که نه توسط ایگو بلکه از طرف نیروهای فوق شخصی تعیین میشود. میلتون نشان میدهد که انگیزة کسب قدرت در چارچوب شخصی و شخصیتی و در متن وسیعتر جریان زندگی به دو صورت کاملا متفاوت ظاهر میشود.

البته شعرا کاملا با این الهام گیری و تغذیة روحی آشنا هستند زیرا همگی اسطوره شناس اند. آنان تصاویر ذهنی اسطوره ای را مجسم میکنند. نسبت به قدرتهای اسطوره ای آگاهی دائم دارند. تئودور درایزر، ادیبی که استعداد شاعری هم داشت، یک توصیف روانشناختی درستی از واقعیت یک تصویر ذهنی اسطوره ای ارائه میکند. او میگوید : میدانم که فیوری ها وجود دارند زیرا ضربان حرکت بالهای آنانرا شنیده ام. و بالاخره آخرین دلیل لزوم مطالعة اسطوره ها در خود اسطورة بوسیس و فیله مون بیان شده است. طبق این اسطوره دو تن از خدایان یعنی زئوس و هرمس به جستجوی یک انسان صادق و با اخلاص از آسمان به زمین آمدند. این دو خود را به صورت مسافر درآورده و به دنبال شخص میهمان نوازی میگشتند. کسی به آنها پناه نمیداد تا اینکه به کلبة زن و شوهر پیر و پارسائی به نامهای بوسیس و فیله مون رسیدند. این زن و شوهر هر چه داشتند در طبق اخلاص گذاردند و به زئوس و هرمس جا و غذا دادند. بعد سیلی جاری شد و فقط این زن و شوهر از آن جان به در بردند. و بعد آرزویشان برای نگهبانی معبد خدایان برآورده شد. به گفتة اووید که راوی این داستان است، نتیجة اخلاقی داستان این است که " خدایان هنوز مراقب مردمان نیک هستند و آنان که نیکی کنند نیکی خواهند دید." این نکته با کشفیات روانشناسی اعماق همساز است یعنی وقتی به ضمیر ناخودآگاه خود توجه کنید احتمال دارد که ضمیر ناخودآگاه هم به ایگوئی که به او توجه کرده است لطفی بکند. درست مثل این است که به زئوس و هرمس جا و مکان داده باشیم. این کار به نفع روح ما است. نیکوکاران نیکی می بینند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 1:9 AM  توسط م.ک.  |