بچه که بودم درک نمیکردم که اونی که بیشتر میدونه بیشتر درد میکشه نمیدونستم آگاهی مسئولیت میاره خواب و خوراک و زندگیتو بهم میریزه یه چند وقتی هم هست من معتاد به مطالعه گیجم ایمانم رو در حال گذاز میبینم.
نظرم درباره ( ایمان - خدا ) در گذر زمان دستخوش تحول شد.
در ابتدا با (( خدای شیئ وار ))فلسفه آشنا شدم اما خیلی زود از " آن " مطلق نامحدود بی احساس و بی باور که توان گفت و شنود با انسان را نداشت گذشتم.
تا مدتی دل به (( خدای شخص وار )) سپردم همان خدای آگاه و دانا و باورمندی که مشیت اش به طور اسرار آمیزی در تاریخ جلوه میکرد به شکوفایی انسان در فردای تاریخ بشارت میداد پیامبر میفرستاد معجزه میکرد و سرچشمه اخلاق بود و انسان میتوانست با آن سخن بگوید و رازو نیاز کند.
اما این خدا نیز گاه به طرز حقیری جنبه انسانی میگرفت و من هرچه بیشتر در ابرهای ندانستن پرواز میکردم تصویر خدای شخص وار در نظرم محوتر میشد.
خدایی که چون مهندسی جهان را میساخت و چون حاکمی مقتدر مجازات میکرد و چون معلمی به انسانها نمره میداد و درباره آنها داوری میکرد و به هنگام بروز فاجعه حاضر نبود و به جای آنکه انسانها را از محدودیتهایشان فراتر ببرد او را اسیر عقاید خود ساخته اش میکرد و تشویقش مینمود که بر اساس این عقاید در مورد دیگران داوری کند و محکوم بداند و به حاشیه براند چنین خدایی که فرافکنی نیازهای انسان بود نمیتوانست منی را که تشنه کمال هستم را سیراب کند.
ایمان من چیزی بود که در کف دستم بود و من محکم به آن چسبیده بودم تا از کفم نرود.
اما در لحضه ای دستانم از هم باز شد ....... و اکنون چیزی در آن نیست.
اما دستانم همچنان به نشانه طلب گشوده است و ایمان برای من در طلب دائمی معنا میشود.
