تبليغاتX
مثبت من - شتاب، توقف و واپس رفتن

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

زندگى ما ايرانى‏ها رشته ‏اى ناگسستنى از شتاب، توقف و واپس رفتن است. يا آنقدر تند مى‏رويم كه مقصدمان را گم مى‏كنيم، ياآنچنان بى‏حركت مى‏شويم كه به زحمت مى‏توان آثار حيات را در وجودمان يافت و يا بى‏توجه به اينكه زمان فقط به طرف جلو حركت‏مى‏كند و هر واپس رفتنى زيانبار است، رو به قهقرا مى‏رويم. مردم ايران در گذر تاريخ از اين نحوه رفتار زيان بسيار ديده‏اند، اما معلوم‏نيست چرا با وجود تجربه‏هاى تلخ، ما هرگز به سوى اعتدال قدم بر نداشته‏ايم.

در سر راه هر روزه من يك سازمان دولتى قرار دارد. در گوشه‏اى از فضاى باز جلوى ساختمان اين اداره، اتاق شيشه‏اى بزرگى‏ساخته‏اند كه كارمندان بايد به آن وارد شوند، كارت حضور بزنند و بعد از انجام اين كار به محوطه باز برگردند و به آستانه عمارت اصلى‏برسند. صبح‏ها در دقايق قبل از شروع كار ادارى در اين محل غوغاى عجيبى برپاست. كارمندان براى رسيدن به اتاق شيشه‏اى از هم جلومى‏زنند و در مواردى كه صفى تشكيل مى‏شود، لحظه به لحظه به ساعت‏هايشان نگاه مى‏كنند و از دير شدن شكوه دارند. هر كس اين‏شتاب را ببيند، اطمينان حاصل مى‏كند كه اين بزرگواران براى رسيدن به محل كارشان و انجام وظيفه، يعنى گشودن گره از كار مراجعين،بى‏تاب هستند، اما صحنه بعدى ماجرا نادرست بودن اين تصور را ثابت مى‏كند چون در آن سوى اتاق شيشه‏اى ديگر هيچ نشانى ازشتاب نيست. كارمندان آرام راه مى‏روند و اغلب مى‏ايستند تا با هم صحبت كنند و در دست بيشتر آنها يك قرص نان هست كه مسلماًبراى پذيرايى از مراجعين نيست. كاركنان اين اداره مثل سازمان‏هاى ديگر، نيم ساعت اول وقت ادارى را به صرف صبحانه اختصاص‏مى‏دهند، بعد روزنامه مى‏خوانند و به كمك هم جدول حل مى‏كنند و وقتى همه اين كارهاى واجب انجام شدند، نگاهى به پرونده‏هاى‏مردم مى‏اندازند تا نواقص را متذكر شوند و احياناً بگويند براى گذشتن از يك خوان و رسيدن به خوان ديگر چه بايد كرد!

اگر نظاره‏گر بى‏طرفى به دوره‏هاى شتاب در زندگى ما توجه كند، به اين نتيجه مى‏رسد كه ما ايرانى‏ها مردمان متفكر و مقصدگرايى‏هستيم كه به طور دقيق مى‏دانيم هدفمان چيست و شتابان مى‏رويم تا به آن برسيم و اگر همين ناظر اوقات بى‏حركتى يا واپس رفتن ما راببيند، پيش خودش فكر خواهد كرد ما مردم توانمندى هستيم كه به همه خواسته‏هايمان رسيده‏ايم و ديگر انگيزه‏اى براى كوشش نداريم.در صورت حقيقت داشتن هر يك از اين دو فرض، ما مى‏توانستيم خودمان را انسان‏هاى خوشبختى بدانيم، اما همه ما از تجربه شخصى‏مى‏دانيم كه نه از كوشش‏هايمان نتيجه متناسب به دست مى‏آوريم و نه توقف‏هايمان حاكى از رسيدن به مقصد است.

سال‏ها پيش سازمان جهانى كار بعد از يك بررسى دامنه‏دار، آمار «كار مفيد» را در كشورهاى مختلف منتشر كرد و سهم ايران در آن‏زمان بيست و هشت دقيقه در روز بود! در سال‏هاى اخير بررسى مشابهى از طرف پژوهشگران ايرانى در بعضى وزارت‏خانه‏ها انجام شده‏است كه براساس آن حد متوسط كار مفيد در حدود بيست دقيقه در روز تخمين زده شده است. اين آمار در نگاه اول نادرست و حتى‏مغرضانه به نظر مى‏رسند، اما اگر به عبارت «كار مفيد» با دقت بيشترى بيانديشيم، به اين نتيجه مى‏رسيم كه از واقعيت دور نيستند.آمارگران سازمان جهانى كار، در بررسى خود كار مفيد را فعاليتى مى‏دانستند كه انجام آن به گونه‏اى بر سرمايه مادى يا معنوى جامعه‏بيفزايد و براساس اين تعريف بيشتر كارهايى كه ما انجام مى‏دهيم، فاقد ارزش مادى يا معنوى هستند. به عنوان نمونه ما قسمت قابل‏ملاحظه‏اى از وقتمان را صرف انتقاد از اوضاع مملكت مى‏كنيم بى‏آنكه به سهم خودمان در نابسامانى‏ها توجهى داشته باشيم و در رفع آن‏بكوشيم. در مشاغلى كه داريم، خواه داد و ستد معمولى باشد يا درمان و يا سياست و يا هر حرفه ديگر، روش ما رفع مسئوليت ازخودمان و گذراندن وقت است و نيازى به توضيح نيست كه نه دلالى مى‏تواند كار مفيد تلقى شود، نه فرستادن بيماران براى انجام‏آزمايش‏هاى پرهزينه غير لازم و نه حرف زدن، وعده پوچ دادن و بعد از بابت انجام ندادن قول‏ها پوزش خواستن...

آمارى كه به عرض رسيدند مسلماً نمى‏توانند موجب سرافرازى باشند، اما ما بايد شكر كنيم‏كه در هيچيك از آنها براى كار غير مفيد يا زيان‏آور نمره منفى در نظر نگرفته بودند چون اگر چنين‏بود، اين خطر وجود داشت كه ميانگين به دست آمده منفى باشد! اما صرف‏نظر از آنچه درباره مامى‏يابند و مى‏گويند، بايد از خودمان بپرسيم چرا از شتاب و جنب و جوشى كه در زندگى‏روزمره ما هست، نتيجه مطلوب حاصل نمى‏شود و گاهى حتى چنين به نظر مى‏آيد كه در حال‏واپس رفتن هستيم. ما ايرانى‏ها مثل مردم ديگر روزگار مقصد يا مقصدهاى معينى داريم و بااطمينان مى‏توان گفت كه اين مقاصد در بيشتر موارد بلند پروازانه هستند و با بى‏صبرى دنبال‏مى‏شوند. اما عيب عمده كار در اينست كه ما «مقصد» را در ذهنمان با «مقصود» اشتباه مى‏كنيم وشايد درست‏تر باشد اگر بگوييم كه مقصد داريم، اما بسيار به ندرت به مقصود فكر مى‏كنيم!مقصد ايستگاهى است كه با رسيدن به آن دستيابى به هدف يا مقصود ميسر مى‏شود ولى چون‏در ذهن ما بين اين دو تمايزى وجود ندارد، شتابان به سوى مقصد مى‏رويم و چون تصور درستى‏از هدفمان نداريم، متوقف و سرخورده مى‏شويم. در زندگى فردى و اجتماعى ما نمونه‏هاى‏بسيارى از مقصدگرايى شتابزده و بى‏هدف وجود دارد. مثلاً بيشتر ما مى‏خواهيم به هر قيمتى‏هست يك وسيله نقليه شخصى داشته باشيم، اما از اين نكته غافليم كه در شرايط كنونى اين‏وسيله ما را به هيچ جا نمى‏رساند و فقط زندگى را سخت‏تر مى‏كند.

در زمينه فعاليت‏هاى اجتماعى هم كارهاى شتابزده و بى‏هدف از ما بسيار سر مى‏زند كه‏نتيجه جز حركت به قهقهرا ندارد. اندكى بيش از نيم قرن پيش دكتر محمد مصدق موجى ازملى‏گرايى در اجتماع خفته ايران پديد آورد و به كمك اين موج كه مى‏توان گفت تقريباً يك تنه‏آنرا ايجاد كرده بود، حكومت را در دست گرفت. مقصد او كوتاه كردن دست انگليسى‏ها از نفت‏بود و زود به اين مهم دست يافت، اما آن گونه كه وقايع بعدى نشان دادند، صاحبان جديد قدرت‏درباره مقصود نهايى يعنى اداره صحيح مملكت آنطور كه ضرورت داشت، فكر نكرده بودند.نتيجه نهايى كار اين شد كه آنها به هر پيشنهادى براى به راه انداختن دوباره جريان نفت وبهره‏بردارى از آن جواب منفى دادند و كشورهاى قدرتمند جهان را عليه خودشان برانگيختند.دولت دكتر مصدق به پايمردى و حمايت ملت متكى بود، اما مردم كوچه و بازار كه تصورمى‏كردند هر روز سهمشان را از پول نفت در خانه‏ها خواهند آورد، وقتى روزگار را بر وفق مرادنديدند، صحنه را ترك كردند و نتيجه كار آن شد كه ديديم. اگر اوضاع سياسى و اجتماعى ايران رادر دوران قبل و بعد از حكومت دكتر مصدق با هم مقايسه كنيم، درمى‏يابيم كه ناكام ماندن يك‏قيام ملى چه پيآمدهاى زيانبارى دارد و چگونه زمينه‏ساز ظلم و اختناق مى‏شود.

با آنكه اين بنده شأن خواجه شيراز را برتر از هر گونه آلودگى دنيايى مى‏دانم، گاهى اين خيال‏در سرم مى‏آيد كه وقتى آن حضرت فرموده است «تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد»، گوشه‏چشمى به تداوم پشتيبانى مردم ايران از جنبش‏هاى اجتماعى داشته است!

هشت سال پيش مردم ايران كه آگاهى سياسى قابل ملاحظه‏اى كسب كرده بودند و به طوريقين ديگر خفته نبودند، انتخابات رئيس جمهور را فرصتى مناسب براى يادآورى بعضى‏وعده‏هاى اول انقلاب يافتند كه شايد بيشتر به علت دشوارى‏هاى جنگ، تحقق پيدا نكرده بودند.از آن جنبش آرام موج عظيمى برخاست، اما در طى زمان «هدف» فراموش شد و «مقصد» جاى‏آنرا گرفت. مقصد اين شد كه مردم به ميل خودشان يك رئيس جمهور انتخاب كنند و چون حلقه‏انتخاب تنگ بود و از ميان چهار داوطلب مأذون، سه نفر قيافه كم و بيش عبوسى داشتند و يك‏نفر لبخند مى‏زد، مردم بى‏آنكه به برنامه كار و كارآمدى گروهى كه بايد مملكت را اداره كند،بيانديشند، مجذوب لبخند شدند و چند ماه بعد هم مجلس ششم را از طرفداران رئيس جمهورجديد انباشتند، اما از مجموعه اين تلاش‏ها نتيجه مطلوب حاصل نشد و وقت گرانبهاى مملكت‏به جدال‏هاى سياسى بى‏حاصل و غير لازم گذشت. از سوى ديگر مردم كه با رسيدن به مقصد،هدف را دور از دسترس يافته بودند، خموده و بى‏تفاوت شدند و درياى پرتلاطمى كه‏مى‏توانست هزارها مرواريد درخشان بپرورد، از جنب و جوش باز ايستاد و اگر اين تشبيه را باكرم ببخشيد، به بحرالميت شبيه شد...

البته بايد به اين نكته بسيار مهم توجه داشت كه نااميد شدن افراد ملت از يك جنبش‏اجتماعى يك پى‏آمد ناپسند دارد و آن اينست كه اقدام جمعى جاى خودش را به تلاش فردى‏مى‏دهد يعنى هر كسى، دانسته يا نادانسته به اين نتيجه مى‏رسد كه وقتى تلاش براى تأثيرگذاشتن در اداره مملكت به جايى نمى‏رسد، بايد به هر قيمتى هست، چنگ انداخت و چيزى به‏دست آورد. حاصل اين نحوه تفكر ناديده گرفتن حقوق ديگران و بى‏ارزش شدن اصول اخلاقى‏است كه جامعه امروز ايران را به طور جدى تهديد مى‏كند و متأسفانه كمتر به علت آن توجه‏مى‏شود.

بشر در طى هزارها سال تجربه و خطا به اين نتيجه رسيده است كه بايد در جمع همنوعانش‏زندگى كند و براى آنكه جامعه پا بر جا بماند، بايد خواسته‏هاى خودش را با منافع اجتماع‏سازگار كند. زندگى گروهى نوعى داد و ستد است كه قانون‏هاى حاكم بر آن به صورت آداب ورسوم از يك نسل به نسل ديگر مى‏رسند و در ميان اين قوانين، آنها كه از همه مهمتر هستند وكوچكترين تعلل در انجامشان اساس جامعه را متزلزل مى‏كند، به صورت غريزه در انسان نهادينه‏مى‏شوند. آداب با تغيير شرايط محيط كم يا بيش از اعتبار مى‏افتند، اما غريزه‏ها ثابت مى‏مانند.يكى از ابتدايى‏ترين غريزه‏ها دورى جستن از كشتن ديگرانست. آيا كسانى كه در روزگار ما خشم‏كور خودشان را با كشتن ديگران فرو مى‏نشانند، هنوز انسان به حساب مى‏آيند؟ آيا مادرانى كه‏دست دخترانشان را مى‏گيرد و به يكى از دوزخ‏هايى كه در آن سوى خليج فارس هستند، مى‏برندتا با فروختن جسم و روحشان براى خريدن ماشين و تلفن همراه پول به دست بياورند، هنوزغريزه مادرى دارند؟ ما بايد از خودمان بپرسيم بعد از اين واقعه، وقتى مادر و دختر به هم نگاه‏مى‏كنند، در چهره هم چه مى‏بينند؟ آيا اجتماعى كه چنين اعمالى در آن انجام مى‏شود، هنوز يك‏جامعه پايبند به ارزش‏هاى انسانى است؟

اين حقيقت ناخوشايند را نمى‏توان ناديده گرفت كه ما ايرانى‏ها در حال حاضر ميهنمان راشصت ميليون پاره كرده‏ايم و به تصور خودمان هر كدام يك پاره از آن را براى خودمان‏برداشته‏ايم! ما تك رو شده‏ايم و فقط به فكر حفظ منافع خودمان هستيم يعنى در واقع به عالم‏غارنشينى بازگشته‏ايم. اما اين غارنشينى نوين حريم امنيتى چند هزار سال پيش را ندارد. در آن‏روزگار براى هر انسانى محدوده‏اى وجود داشت كه محترم شمرده مى‏شد. در درون اين محدوده‏خودكفايى امكان‏پذير بود و تصادم به ندرت پيش مى‏آمد، در حالى كه ما امروز براى انجام‏ابتدايى‏ترين كارها به ديگران نيازمنديم، اما حقوق ديگران را پاس نمى‏داريم و طبعاً نمى‏توانيم‏توقع داشته باشيم كه حقوقمان محفوظ بماند...

بيست و شش سال پيش وقتى در خيابانى صداى گلوله بلند مى‏شد، خلق خدا درخانه‏هايشان را باز مى‏گذاشتند تا اگر كسى نياز به مأمن داشت، در حريم آنها پناه بگيرد. حالاهمين مردم اگر ببينند موتورسوارى براى ربودن كيف بانوى بى‏دفاعى او را به خاك و خون‏مى‏كشد، با بى‏تفاوتى به ماجرا نگاه مى‏كنند و براى دفاع از مظلوم پا پيش نمى‏گذارند! آيا اين‏واقعه كه هر روز در شهرهاى ما تكرار مى‏شود و عبور ساده از خيابان را براى خانم‏ها به يك‏كابوس مبدل كرده است، نبايد اين پرسش اساسى را در ذهن ما مطرح كند كه آن مهر و همدلى‏كجا رفته است؟

ما مردم ايران زمين چه بپذيريم و چه نپذيريم مقصدمان «حذف» موجوداتى شده است كه‏دوستشان نداريم و آنها را به صورت مانعى بر سر راه خودمان مى‏بينيم. پدر فرزند را حذف‏مى‏كند و فرزند پدر را. در سطح گسترده اجتماع هم متأسفانه چنين مى‏پنداريم كه هر كس راهش‏با ما يكى نيست، بهتر است نباشد. هر يك از ما چنان رفتار مى‏كنيم كه انگار همه عالم متعلق به‏ماست. تعداد كسانى كه هر سال در شهرها و يا جاده‏هاى بين شهرى كشور ما در اثر سوانح‏رانندگى جانشان را از دست مى‏دهند، به اندازه جمعيت يك شهر كوچك است. آيا دليل اين‏فاجعه چيزى غير از اينست كه ما شتابان راه خودمان را مى‏رويم و منكر وجود ديگران هستيم؟قتل نفس، يعنى زير پا گذاشتن غريزه‏اى كه به آن اشاره كرديم آنقدر فراوان شده است كه وقتى ماه‏به آخر مى‏رسد، روزنامه‏ها آخرين كشتار را تحت عنوان «آخرين قتل ماه» منتشر مى‏كنند. آيا اگركسى به سرنوشت وطن و هموطنانش علاقمند باشد، مى‏تواند بى‏تفاوت از كنار اين رويدادهابگذرد؟ كاش مى‏شد با اطمينان خاطر به اين پرسش جواب منفى بدهيم، اما متأسفانه آنچه‏مى‏بينيم و مى‏شنويم چندان اميدوار كننده نيست. فضاى ذهن ما رفته رفته از خبرهاى‏ناخوشايند اشباع شده و به گونه‏اى به يك بحرالميت درونى مبدل شده است. در اجتماعى كه‏اخلاق ديگر در آن مقام درخورى ندارد، دلمان را به اين خوش كرده‏ايم كه هنوز سرمان بالاى‏منجلاب است. به زحمت در جو آلوده نفس مى‏كشيم، اما دم فروبردنمان ممد حياتى كه شايسته‏انسان باشد، نيست. ما آنقدر گرفتار كار خودمان هستيم كه مجال غم خوردن به خاطر محنت‏ديگران برايمان نمانده است... آيا اگر اين بخش از فرموده شيخ اجل درباره ما مصداق پيدا كرده‏است، بايد داورى نهايى آن حضرت را هم بپذيريم؟

نويسنده اين سطور، شايد به علت خوش‏بينى بيمارگونه‏اى كه در ذات اوست، آرزومند است‏پاسخ اين پرسش منفى باشد. در نهاد ما نشانه‏هايى هست كه در دنياى پرتلاطم كنونى هنوز ازانسانيت و وطن‏دوستى خبر مى‏دهند. ما هنوز به روايت فداكارى آرش كمانگير افتخار مى‏كنيم؛هنگامى كه به مناسبت‏هاى خاص، رسانه‏ها با نواختن سرودى آشنا و دلنواز به ياد ما مى‏آورندكه مرز ايران پرگهر است، دلمان مى‏لرزد و وقتى بلايى مثل زلزله بم نازل مى‏شود، چنان از خودبى‏خود مى‏شويم كه با طيب خاطر آنچه را داريم براى كمك به مصيبت ديدگان نثار مى‏كنيم...اين «هنوز»ها اميدوار كننده هستند، اما هشدارى را هم در بر دارند، چون هنوز، هميشگى معنى‏نمى‏دهد. ما تا وقت باقيست بايد بحرانى را كه با آن دست به گريبان هستيم، جدى بگيريم. مابايد شصت ميليون پاره وطنمان را از تملك خصوصى خارج نماييم، آنها را كنار هم بگذاريم و باعصاره جانمان يكپارچه شدنشان را تضمين نماييم. ما بايد قبول كنيم كه بقاى ايران در جهانى كه‏در آن زور و طمع بر همه چيز آن حاكم است، در گروى آنست كه وطنى آزاد و آباد داشته باشيم.براى رسيدن به اين وطن بايد همه همگام باشيم و اين راه را تا «هنوز» فرصت هست، بايد شتابان‏بپيماييم چون ميهنى كه شصت ميليون نگهبان فداكار داشته باشد، آسيب‏پذير نيست. تحقق اين‏آرمان تلاشى همه جانبه مى‏خواهد و اين كوشش هنگامى به نتيجه مطلوب مى‏رسد كه همه درآن سهم و نقش داشته باشند.

بهمن هزار و سيصد و هشتاد و سه‏

============================================

  • برگرفته و برگزيده از وب سايت : مجله فرهنگي هنري بخارا

  • به نگارشِ : دكتر هوشنگ دولت آبادي

  • اشتراك ساليانه مجله بيست هزار تومان تعيين شده است.

  • اين يعني  كنار گذاشتن 56 تومان در روز براي اين گاهنامه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 6:4 PM  توسط م.ک.  |