تبليغاتX
مثبت من - کارل گوستاو یونگ:

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

 

همین احساس که زندگی مفهومی گسترده‌تر از وجود ساده فرد دارد،‌به انسان اجازه می‌دهد از حدود زندگی برمبنای پول در آوردن و خرج کردن فراتر رود. و اگر چنانچه فاقد چنین احساسی باشد تبدیل به موجود گمگشته و بدبخت خواهد شد.اگر پل قدیس بر این باور می‌ماند که نساجی دوره‌گرد بیش نیست بدون شک پل قدیس نمی‌شد. او با تکیه بر زندگی واقعی خود عمیقاً یقین داشت که فرستاده خداست.ممکن است او را به جنون عظمت‌طلبی متهم کنند.اما این عقیده در برابر شهادت تاریخ و قضاوت نسل‌های بعد بی‌ارزش می‌نماید.

اسمش شبیه چینی ژاپنی ها بود. چند بار اسمش را از مجید شنیدم و روم نشد بپرسم کیست.

سال دوم دبیرستان بودم که مجید “خاطرات ، رویاها، اندیشه‌ها” ی کارل گوستاو یونگ را بهم هدیه داد.

فروید نابغه بود. رودربایستی که نداریم، نابغه بود. ( نویسنده آن کسی که در گفته های عامیانه به عنوان فروید معرفی می‌کنند اساساً نمی‌شناسد) . آدم حسابی‌ها عقیده دارند او در کنار مارکس و نیچه ،‌مثلث طلایی قرن بیستم را ساخته است.

یونگ اما نابغه نیست.حتی در خود حیطه روانکاوی که اصولاً‌ به لحاظ “ارزش علمی” سالهاست مورد شک و مداقه است ،‌ جایگاه مشکوکی دارد.روانکاو است؟ فیلسوف است؟ عارف است؟ کیمیاگر است؟ حرف حسابش چیست؟

 یونگ را دو سال بعدتر دریافتم.زمانی که برای اولین بار با تصویر “آنیما”ی خودم در رویاها روبرو شدم.شاهد کم‌ سن و سال و لطیف و بازیگوش که( بعد رویای آسمانی )  بیداری را برایت زهر می‌کرد. رویا مدام تکرار شد.و من او را شناختم.و یاد گرفتم که در جهان دنبالش نگردم.که   سیمای آن دخترک  تکان‌دهنده درونم را بر چهره زنی فرافکنی نکنم.که آن نوستالژی زیر وزبر  کننده روانی را در جهان واقعی پی نگیرم. و گول نخورم. چون یونگ یادم داد که هر کس باید خودش طی کمال کند.نیمه گمشده‌ای در کار نیست. ممکن بود به به آن چیزی تبدیل شوم که بسیاری از مردان رمانتیک به آن تبدیل می‌شوند: یک دون‌ژوان افسرده .که مدام می‌جورد و می سپوزد و به آن چه می‌خواهد نمی‌رسد. این واکسیناسیون روانی را بسیار مدیون آموزه‌های یونگ ام.

و روبرویی هراسناک با “سایه”.با خود مخفی منفی.یاد گرفتم انکار سایه چه فجایعی به دنبال خواهد داشت.یونگ می‌آموزد که چرا و چطور  باید با این برادر ناتنی زشت‌روی وحشی از سر آشتی برآییم.که چطور با پذیرفتنش نیروی عظیم او را به خدمت بخوانیم.

و یونگ یاد می‌دهد که چطور “نقاب” از چهره همه چیز برداریم. چهره از احساسات؛ خوابها ؛ لذت‌ها ؛ سیاست‌ مردمان ؛ تمایلات چنبره‌زده گوشه روح. نه به قصد چشم‌بندی و جادو. برای فهمشان . درمانشان و ترکاندنشان. 

و یونگ یادمان می‌دهد که چطور به سمت امپراطورهای برهنه عالم انگشت دراز کنیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 11:43 PM  توسط م.ک.  |