یه جا از شریعتی خوندم : "ملت" به مجموعه افرادی گفته میشود که دغدغه های مشترکی دارند.
با این تعریف من با بیشتر هم میهنانم بیگانهام یا به گفته ای "هم ملت" نیستم.
بعضی مواقع از ایکه با بسیاری از فلاسفه لائیک دغدغه های مشترکی دارم درد میکشم ازاینکه اکثر آنهائی که دردهای مشترکی با من دارند کیششان با من متفاوت است.
یا وقتی به هم کیشانم میرسم یا مذهبشان یا ملیتشان به رقم اشتراکات فکریمان متفاوت است.
از هم میهنانم آنقدر کم بودن که به رقم وجودشان نتوانستیم "ملت" بسازیم.
بیشتر شبیه ملتی هستیم چهل پاره شده هر کدام در سویی از جهان تنها ماندهایم.
مطلب جالبی از برتراند راسل خواندم که بسیار جالب بود یک نمونه از نقاط اشتراکمان را بیان میکرد :
"در دوره قرون وسطی وقتی بیماری واگیرداری پیدا میشد مردم در کلیساها جمع میشدند تا دعا کنند با این تصور که تدین آنها میتواند خدا را به ترحم بر آنها وا دارد در واقع مردم با اجتماعشان در ساختمانهای آلوده به بیماری شرایط ایده الی را برای گسترش بیماری فراهم میکردند.
اگر در این فکرید که وسایلتان با اهدافتان تناسب داشته باشد باید دانش داشته باشید نه خرافه صرف یا ذهنیت غلط.
و حقیقت برتر از خطاست. شرم آور است که آدمی خود را با دروغ های آرامش بخش صبور و با تحمل نگه دارد. شوهر فریبکار به لحاظ سنتی امری مسخره است و نکته همانقدر تاسف بار یا خنده دار در همه خوشبختی ها اینست که خوشبختی هم وابسته به فریبکار بودن شوهر یا اغفالگری اوست."
به نظرم کلی همین چند خط کمک میکنه که انسان معتقد به خدا تصورش از خدا و همچنین از اتفاقات اطرافش را اصلاح کند هر چند این حرف ها را یک فیلسوف ضد خدا میزند. این یکی از همون دغدغه های مشترک بود که فکر میکنم به تعریفی ملتی را میسازد.
یا امیدوارم اشتباه کرده باشم و به قول زنده یاد "قیصر امین پور" :
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد میکند.
