با تشکر از استاد و دوست خوبم دکتر شیری که تجلیاتشان را به دفتر
جان ورق میزنیم:
کنارت هستم برای روزی که دستان نازنینت را در دستان مضطربم میگذاری و ازم قول میخواهی که تا ابد کنارت بمانم

مردت هستم برای لحظه ای که از بزرگترها اجازه میگیری تا شاهزاده این مملکت بشوی

مردی که پا به پایت در مغازه های شهر می آید تا وسواسهایت را برای خرید یک روسری ساده عاشقانه بپرستد کیست؟منم!

برای روزهایی که پدر و مادرمان پیر میشوند و میترسی که دختر خوبی برایشان نبوده باشی، من کنارت هستم تا خدمتشان کنیم و نترسی...

برای ثانیه ای که پدران و مادرانمان به بهشت میروند من کنارتم تا درد یتیمی را کمتر حس کنی
مردی که اشکهایت را میبوسد و موهای پریشانت را شانه میزند، منم

برا ی ثانیه ای که فرشته ای از بهشت در رحم تو به امانت می آید ، منم که کنارتم و تو در آغوش من هست که می آرامی

در تمام آن ۲۸۹ روز بارداری ، وقتی از قیافه می افتی و شکمت خط خطی میشود و نمیتوانی حتی درست راه بروی ، منم که کنارتم و شبها تن خسته ات را در آغوش میگیرم

مردی که دستانت را در آن لحظات پر درد و امید تولد میگیرد و عرق از پیشانی پر دردت پاک میکند منم

مردی که موهای تو و دخترت را قبل از خواب شانه میکند و هر دوی شما را در آغوش مردانه اش میخواباند منم

مردی که شبهای بیخوابی برایت قهوه و کیک شکلاتی می اورد تا قصه زندگیت را گوش میکند ، منم
مردی که با دستان خسته اش ،پاهای خسته تر تو از این زندگی سخت را ، هر شب نوازش میکند تا بیارامند کیست؟ منم
تو برف زمستون ، وقتی از خواب پا میشی و میری پشت پنجره ،اونیکه روی بخار شیشه اتاق اسمت را نوشته منم
مردی که فال قهوه برات میگیرد و تو فنجونش انگشت میزنی تا برایت از فرشتگان و سرنوشت زیبایت حرف بزند منم

مردی که اصرار داری موهایش را خودت اصلاح کنی منم
مردی که بلد نبود ،اما دوست داشت ناخنهایت را لاک بزند منم.
کسیکه بارها و بارها نازت را میکشد و قهرهایت را خریدار است هنوز ، منم

مردی که هر پنجشنبه سالهاست به خاطر نذر روز خواستگاریش ، در خیریه ها کار میکند به عشقت و به شکرانه بودنت ، منم
سالهاست که شب عید میروی سراغ یتیمها تا شادشان کنی ، مردی که تمام این سالها کنارت کادو ها را خریده و روبان زده و همراهت بوده منم.
وقتی از سر کار میخواهی به خانه بروی ، مردی که پیاده می آید کنارت که تا خانه با هم قدم بزنید ، کسی نیست جز من.

مردی که خسته از کار روزانه به ضریح چشمانت پناه می آورد و تو حاجت روایش میکنی منم
آهای دختر شبهای پاییز ٬!
شبها که مضطرب از خواب میپری و تو تاریکی در بسترت میگردی که ببینی هستم یا نه ، نبین...لمس کن تن مردی را که سردی روزگار را به خاطر تو به گرمای آغوشش مبدل کرده
اونیکه به خاطرت ، ته اقیانوس وسط تاریکی و خطر میرود تا صدفی به نامت بگشاید و شاید مرواریدی لایقت بیاید ، منم
اونیکه بعد از سالها همسری ، بدن از تناسب افتاده ات را می بوید و می بوسد منم

روزی که اولین موی سپیدت را در آینه میبینی و اشک در چشمانت حلقه میزند ، منم که موهایت را در دستان مردانه ام جمع میکنم و در آغوشم سفت میفشارمت و در گوشت زمزمه میکنم که

روزی که نگران چین و چروکهای تازه از راه رسیده صورت زیبایت میشوی ، منم که بهترین زیبارویان عالم را با ثانیه ای باتو بودن معاوضه نخواهم کرد


برای روزهایی که فرزندانمان میروند دنبال سرنوشتشان و تو در اتاقهایشان میگریی ، منم مردی که دستانت را میگیرد و تو را شبانه به کنار دریا میبرد تا هر چقدر میخواهی با بیکرانگی آب از دلتنگیهایت بگویی

مردی که برایت فال حافظ میگیرد و تو حافظیه برایت نماز اقامه میکند منم
مردی که دیوارهای مسجد الحرام را به احترامت میبوسد منم
مردی که در قنونتش سلامتی تو و شادی روح تو را میخواهد منم
مردی که بعد از نماز صبحش ، بالا سرت می آید و با بوسه ای بر پیشانی ات بیدارت میکند منم...من همان کسی هستم که سالهاست قامت تو را در هنگام اقامه نماز در چادر سپید ، با بهشت معاوضه نکرده است
تو همه معنویتی هستی که در زندگیم توشه بر گرفته ام
عشق تو دروازه ورود من به بیکران الهی بود...بک یا الله من هم تویی
بگذار نا محرمان بپندارند من کافرم...کفر و ایمان من تویی

چند روز پیش یه متن نوشتم که حاشیه دار شد...پشت صحنه اش را مینویسم ذخیره قبر و قیامتمون بشه!
********************************
اینکه تو تیتر نوشتم " تو نمیفهمی" معنیش این نیست که من میفهمم ...من تازه فهمیده ام نفهمی خودش خیلی فهم میخواد !
****************************
قصه از کجا شروع شد؟
من خوابیده ام و خواب میبینم که نصفه شبی از خواب پریده ام (احتمالا به خاطر بیدار شدن دختر خردسالم) و همسرم در بسترم آروم خوابیده و بلند میشم دخترم را از تو تختش بر میدارم و بغلش میکنم تا خوابش ببره و برمیگردم تو تختم و با خانومم که بیدار شده و دنبالم میگرده حرف میزنم و وقتی بیدار میشم از این خواب ، حرفهام را مینویسم ...تو می ایی تو سایتم میخونی... صدها نفر دیگه هم میآیند و میخونند و برای من هم بعضیهاشون مینویسند...خیلی ها فقط گریه کردند...ازم نپرس چرا...میگه دست من بوده که نوشتم؟
یه نفر هم باهاش برام یه کلیپ قشنگ پاور پوینتی درست کرد که هدیه داد بهم اما خب حجمش بالاست ونمیتونم بذارمش تو این صفحه
خیلی ها نوشتند "پکیدند"...عینا همین تعبیر...فکر میکنی من از دردهاشون ذره ای میفهمم؟ نه...مبگه تومیفهمی من چی میکشم که رویاهایم اینطوری پر میشه از طوفان ؟
چند نفر هم عصبی شدند...خب میگه اشکال داره؟ تو که دوست دخترت یا دوست پسرت به سرتاپات...کرده، حق داری لجت در بیاد...خودم بهت حق میدم که واسه همچین آدمی نتونی از عشقی حرف بزنی که چین و چروک صورت محبوبش را مثل آیه های تورات و صدای فریاد یونس در تاریکی ،مقدس میدونه...تقدس چیه وقتی اینقدر له شدی. ولی دیگه شورش را در اوردی...نه؟
تازه به تو هم حق میدم که ۵ تا ارتباط عوض کردی ، هنوز ته دلت میسوزه به خاطر اینکه یکی نفهمید چقدر دوسش داری و رفت با یه عوضی دیگه...فکر میکنی نمیفهمم چقدر پیر شدی تو این چند وقت و هی ادای باحال بودن در میاری...؟
به تو هم حق میدم که وقتی این متن را میخونی از هر چی مرده لجت در بیاد...واسم نوشتی که چرا اینقدر زور باید زد واسه دریافت عشق یک زن...من زوری نزدم...تو اذیت میشی چون قربانی هستی...هزار ساله که قربانی هستی...قربانی فرهنگی که مردها را از ابراز احساسات محروم کرد ، مردای بیچاره ای که خیلی شکننده تر شدیم بعد از این ظلم تاریخی. با فیلم و ادبیات نوین هم خرمون کردن...از همون روزی که خواستند مثل یه مرد بارمون بیارن ، ریشه هامون را خشکیدند...سالهاست که خشکیده ایم...میدونی کجا ها معلوم میشه؟ وقتی تو عشق مثل خر تو گل گیر میکنیم و واسه ۵ دقیقه صدای هایده ، چه ها که نمیکنیم.
اما دلم نمیاد نگم که من اولین باره که نوشته خودم را بارها خوندم...نه اینکه واسه خودم بخوام نوشابه سفارش بدم...! به نظرم هممون یه بخشی داریم درونمون که هر چند هزار ساعت یه بار میاد یه چیزی بهمون میگه و میره...وقتی این بخشت را میبینی هیجان زده میشی.
تازه نکته خوبش اینجاست که نباید یادمون بره همسر ما که اینگونه ستایشش میکنیم ، هنوز ضعفهای انسانی داره...دهنش گاهی بوی خوبی نمیده...بی حوصله میشه...دهن بین میشه...عقلش گاهی نم میکشه(!) اما لا مصب عشقه دیگه...عشق میاد که همین گندها را بی خیال بشیم دیگه نه؟
دست همه اونهایی را میبوسم که اومدن مطلبم را خوندن و برای من هم دو خط نوشتن حالا چه خوب چه بد...مهم اینه که باید عاشق شد و رفت...یا شاید ماند.
شیخ اکبر در باب ۴۶۳ فتوحات مکیه نظر خود را در زندگی با زنان اینطوری می نگارد:
« من در آغاز ورودم در اين طريق ، مكروه ترين خلق خداي تعالي زنان و نزديكي آنان بود و بر اين نحو ، هجده سال باقي ماندم و چون نزد من اين خبر نبوي _ كه خداوند زنان را براي نبي خود دوست گردانيده است _ آگاهي يافتم ، خوف خشم نزد من تقدم يافت و فهمیدم که نزد پیامبر (ص) زنان نه از روي طبيعت بلكه به تحبيب الهي به سوي او ، دوست گردانيده شده بودند، پس به زنان محبت ورزيدم و اكنون بيشتر از همه به آنان مهر مي ورزم و بيشتر از همه حقوقشان را رعايت مي كنم زيرا اين از روي تحبب الهي ست نه حب طبيعي. »
دلایلی از بزرگان فلسفه در مورد عدم توجه به زن
یکی از بزرگترین مواردی که بزرگان عرفان و فلسفی به فهم آن نرسیده اند٬ همین شناخت زنان است. اگر زندگی این بزرگان تحقیق کنیم می بینینم که بسیاری از آنها به امر ازدواج تن نداده اند. با اینکه انبیاء الهی که بزرگان دین و بندگاه خاص الهی بوده اند به زنان و زندگی با آنها بسیار علاقه داشته اند.
برای نمونه ملاصدرا در اسفار در مورد زن نظر تکریمانه ای ندارد و ملا هادی سبزواری هم در تعلیقه خود بر اسفار آن نظر را تاکید می کند. پس می بینیم کسی که زن هم اختیار نموده اند٬ باز نظر تکریمانه ای ندارند آنچنان که می گوید:
و منها تولد الحیوانات المختلفه... بعضها للاکل... و بعضها للرکوب و الزینه... و بعضها للحمل... و بعضها للتجمل و الراحه... و بعضها للنکاح... و بعضها للملابس و البیت و الاثاث. «اسفار اربعه جلد 7 فصل 13 ص 136. مکتبه مصطفوی.»
و ملاهادی سبزواری شرح می دهد که :
فی ادراجها فی سلک الحیوانات ایماء لطیف الی ان النساء لضعف عقولهن و جمودهن علی ادراک الجزئیات و رغبتهن الی زخارف الدنیا، کدن ان یلتحقن بالحیوانات الصامته حقا و صدقاً، اغلبهن سیرتهن الدواب و لکن کساهن صوره الانسان لئلایشمئز عن صحبتهن و یرغب فی نکاحن و من هنا غلب فی شرعنا المطهر جانب الرجال و سلطهم علیهن فی کثیر من الاحکام کالطلاق و النشوز و ادخال الضرر علی الضرر. «همانجا، حاشیه ملاهادی»
نیچه در "جستار سوم" از کتابِ تبارشناسیِ اخلاق از آنچه ضروری زندگانی فیلسوفانه است چنین سخن میگوید:
« هر جانوری، از جمله جانورِ فیلسوف، بهغریزه در پیِ شرایطِ درخورِ بهینهای ست که در آن تمامیِ نیرویِ خود را خالی کند و به بالاترین مرزِ احساس قدرت برسد. هر حیوانی بهغریزه و با حسِ بویاییِ ظریفی که دستِ عقل به داماناش نمیرسد، بیزار است از هر مزاحم و مانعی که سرِ راهاش سبز شود و راهِ دستیافت به این بهینه را ببندد یا تواند بست[…]. بدینسان، فیلسوف بیزار است از ازدواج و هرچه که کار را به وسوسههای ازدواج بکشاند؛ زیرا ازدواج مانعیست و مصیبتی برای رسیدنِ او به بهینهیِ خویش. تا به امروز کدام فیلسوفِ بزرگی ازدواج کرده است؟ نه هراکلیتوس، نه افلاطون، نه دکارت، نه اسپینوزا، نه کانت، نه شوپنهاوئر." وی ازدواجِ سقراط را هم از جنسِ "مسخرهبازی"هایِ او و دست انداختنِ دیگران میداند. »
جدا این واقعیت غیر قابل انکار است که نظر عرفا و فلاسفه نسبت به زنان اینگونه است. حال که با دلایل مشخص گردید که این واقعیت وجود دارد به دلایل آن می پردازیم:
عقل و نفس
از ساده ترین وجه جدایی این دو این است که عقل کاملا از ماده مجرد است ولی نفس از نظر فعل نمی تواند جدا از ماده باشد. راستش یکی ازین دلایلی که فلاسفه برای عدم توجه خود به زن می آورند این است که زن دنیایی است یعنی تعلقش به طبیعت و مزاج زیاد و از درک معقولات کلی قاصر است. و معقولاتی که او در این زمینه بدنبالش است معقولات جزیی و متناسب با این حیات مادی او می باشد. پس می توان کار عقل را درک معقولات کلی دانست و کار نفس را درک معقولات جزیی متناسب با تدبیر بدن. برای همین امر خانه و تدبیر مرد و فرزندان به زنان اختصاص دارد و مدیریتها بزرگ تر کار مردان است.
اما اصل بحث ما تشریح جمله شیخ اکبر و کرامت زنان است.
درک مقام والای زن بسیار مشکل است
شیخ اکبر که از بزرگترین عرفای شامخین می باشد پس از ۱۸ سال گذران از سلوک خود و در سن حدود ۳۸ سالگی می فهمد که این کراهت از زنان درست نمی باشد. چونکه زنان در نزد انبیاء الهی خصوصا نبی مکرم اسلام (ص) بسیار مورد دوستی و محبت بوده اند. او بدرگاه الهی ناله می کند تا این حکم برای او آشکار می گردد و نتیجه حکم اینکه : « نزد رسول٬ زنان نه از روي طبيعت بلكه به تحبيب الهي به سوي او ، دوست گردانيده شده بودند. »
نکته اساسی این مطلب این است که زن در نظر ابن عربی تغییر کرده است. او در ابتدا با دید غلبه فلاسفه و عرفا به زن می نگریسته است که به سبب طبیعت و دنیا او را بسمت پایین می کشاند. اما ازین نکته بزرگ که کرامت زن در این است غافل بوده است که خداوند در عالم بطور کامل بر زن تجلی کرده است و زنان آینه تمام نمای تجلیات حق است. حب و دوستی الهی در خیلی چیزها تجلی کرده است اما اگر بواقع عارف بنگرد می بیند که این تجلیات به نحو اکمل در وجود زن به اوج خود رسیده است. پس اگر کسی زن را از ناحیه طبیعتش بنگرد و در ارتباط با زنان زیاده روی کند این طبیعت باعث می شود که او از درک معقولات کلی برای فیلسوف و اوج مراتب عرفانی برای عارف باز ماند اما اگر بواسطه دوستی الهی بنگرد همچنان که انبیاء الهی می نگرند این زیبایی و تحبیب الهی به اوج می رسد. چون زن آینه تمام نمای عالم هستی است.
حقیقت زن نفس کلیه است که بدان تمام عالم بوجود آمده است و افلاک در پیدایش از کنار او آفریده شده اند. اما مساله تحبیب الهی مساله ای دیگر است.
البته در حدیث نبوی آمده است: حبب الي من دنياکم ثلاث : النساء و الطيب و جعلت قرة عيني في الصلاة (یعنی دوست گردانیده شد از دنیا شما سه چیز : زنان و بوی خوش و نور چشمی من در نماز قرار داده شد.)
حُبب به صیغه مجهول یعنی حق تعالی برای من زنان را دوست گردانید. یعنی اینکه هر که بدنبال زنان برود به طبیعت آنها دست می یازد مگر اینکه حق تعالی دوستی خود را در زنان برای او مشهود کند. لفظ دنیاکم یعنی دنیا شما هم به این امر اشاره دارد که دنیا برای شماست و اگر من بسمت زنان می روم بخاطر دنیا نیست بلکه بخاطر تحبیب الهی است.
نتیجه اینکه بزرگی زنان در دو امر است:
(۱) طبیعت و نفس کلیه که تمامی عالم طبیعت بواسطه وجود آنان است و آنها همچون ماده ی جهان هستیند.
(۲) ذات حق تعالی غنی از عالمین است و حق تعالی فقط نزد تجلیاتش شناخته می شود. پس اعظم تجلی و اکمل آن در زنان است برای کسی که عارف به این حق باشد. آنچنان که شیخ اکبر در فص محمدی (ص) فصوص الحکم گوید: « فشهوده (الرجل) للحق فی المراه اتم و اکمل. » و می گوید : « و برای همین دوست دارد زنان را بخاطر کمال شهود حق در ایشان. چونکه حق تعالی مجرد از مواد اصلا مشاهده نمی شود و از نظر ذات غنی از عالمیان است. » پس چون حق تعالی از نظر ذات مشاهده نمی شود و از لحاظ تجلی در عالم مشاهده می شود٬ پس زنان بزرگترینِ مجالی حق تعالی هستند.
--------------------------------------------------------------------------------------------
"محبت زنان. محبت اجسام و محبت عالم در نگاه محب حقیقی"
در پست های پیشین راجع به محبت زنان از دیدگاه شیخ اکبر سخنانی گفته شد. اینک لازم است که به بحث حب بطور مستوفی پرداخته شود. بهمین منظور از رساله « لا یعول علیه » سخنان کوتاهی در اینجا آورده می شود تا حقیقت حب شناخته شود.
همانطور که در مطلب کرامت زن آمد شیخ می گوید که حق مجرد از ماده شهود نمی شود و از نظر ذات غنی از عالمین است. تعلق تجلی بدان ماده است که در ذات حق هیچ تجلیی نیست. اما تجلی او در عالم باید طوری باشد که در متعلق حب٬ وجه الهی پیدار گردد و از بزرگترین اختلاطاتی که رخ می دهد شهود حق در مقید و دعوی مطلق است همانطور که شیخ در رساله « لا یعول علیه » می گوید:
شغل النفس بالجمال المقيد مع الدعوى برؤية جمال الحق لا يعوَّل عليه.
یعنی : مشغولیت نفس به جمال مقید با دعوی اینکه رویت جمال مطلق، نمی توان بر آن تکیه کرد.
چون عارف را سزاوار است که در رویت حق در عالم جمال مقید را در نظر نگیرد و به هر مقیدی که بنگرد، مطلق را شهود کند و مطلق که جمال حق است در نظر عارف در هر وجه نکویی پیداست. اگر عارف به زنان می نگرد هیچ موقع زن خاصی او را محجوب از دیدار اصل حب نمی کند و جنبه اطلاقی مورد نظر اوست و تقید فقط از ناحیه نفوس است همانطور که می گوید:
كل حب تبقي في صاحبه فضلة طبيعية لا يعوَّل عليه.
یعنی: هر حبی که در صاحب حب (محب) باقیمانده طبیعی به جا بگذارد نمی توان بر آن تکیه کرد.
پس اگر حب٬ نفسانی باشد و باعث تحریک نفس و توجه آن به طبیعت زنان شود، این حب ناخالص است و در آن بین حب حقیقی و فضله های طبیعی مشارکت شده و از خلوص آن کاسته و شرک در تعلق حب بوجود آمده است. برای همین شیخ می گوید:
كل حال إلهي يعطي حركة حسية لا يعوَّل عليه.
یعنی: هر حال الهی که حرکت حسی بوجود آورد، نمی تواند بر آن تکیه کرد.
و ادامه می دهد:
كل حب يعرف سببه فيكون من الأسباب التي تنقطع لا يعوَّل عليه.
هر حبی که سسبش شناخته شود و آن سبب از اسباب منقطع باشد، نمی توان بر آن تکیه کرد.
اولا که حب باید بی سبب باشد یعنی بدون سبب شناخته شده همانطور که شیخ بارها می گوید که متعلق حب عدم است یعنی حب از جایی برخاسته که موطنش عدمی است و عدم را شناسایی نیست پس سبب شناسا ندارد همانطور که می گوید:
الحب الذي يعطيك التعلق بوجود المحبوب وهو غير موجود فهو صحيح وإن لم فلا تعول عليه.
یعنی: حبی که تعلق به محبوب غیر موجود داشته باشد صحیح است و اگر به هر نحوی بهره ای از وجود کَونی برده باشد نمی توان بر آن تکیه کرد.
پس متعلق حب عدم است. در فتوحات مثال می آورد که اگر محبوب شما دست در گردن انداختن باشد تا این عمل رخ نداده و معدوم است محبوب است و همینکه رخ داد، پرنده بی سبب غیر دسترس حب برمی خیزد و در جایی دیگر آشیان می کند و همینطور بنگر به مثال های بالاتر و آنچه بی مثال است.
پس حب حقیقی، خود نفس حب می باشد و آن مطلوب است که همیشه با محب است و این اسم غلبه قهری سلطان حب است اما متعلق حب معدوم است و شیخ در این باره می گوید:
كل حب لا يتعلق بنفسه وهو المسمى حب الحب لا يعوَّل عليه.
یعنی: هر حبی که متعلقش، خودش نباشد آن حب حب است و بر ان تکیه نتوان کرد.
یعنی حب بذاته اصل است و اگر حبی زاید بر حب ذاتی باشد، فضله ای وجودی است و نمی توان بر خلوص آن پای فشرد و همینطور هر شهوتی که به غیر از ذات حب در انسان شعله گیرد، شهوتی مطرود است آنچنان که شیخ می گوید:
كل شهوة غير شهوة الحب لا يعوَّل عليها.
یعنی: هر شهوتی غیر شهوت حب، نمی توان بر آن تکیه کرد.
پس همه چیز از سلطنت حب است و محبوب و متعلق حب ناپیدا و نا شناسا.
اما همین ذات حب را تجلیاتی است خالص که باید آنها شناخته شود. وجه شناخت آن این است که محب در حب فانی شود و هیچ اراده و درکی که تعلق به خود محب یا هر ماده ی دیگری داشته باشد را رها نماید و از نفس خود سفر کرده و در موطن عدم بنشیند، آنگاه تجلیات حب٬ او را می گرداند و چون هیچ چیز به غیر از سلطان حب بر او حکم فرما نیست همه تجلیات خالص برای حب است و لاغیر. آنچنان که شیخ اکبر گوید:
كل حب لا يفنيك عنك ولا يتغير بتغير التجلي لا يعوَّل عليه.
یعنی: هر حبی که تو را از خود فانی نکند و آن حب به تغیر تجلی(سلطنت حب)، متغیر نگردد، نمی توان بر آن تکیه کرد.
پس در اینجا اراده محب در محبوب غرق شده و نیست می گردد و شیخ در این باره می گوید:
كل محبة لا يؤثر صاحبها إرادة محبوبه على إرادته فلا يعوَّل عليها.
یعنی: هر محبتی که صاحب محبت، اراده محبوب را بر اراده خود موثر نداند، نمی توان بر آن تکیه کرد.
و اینکه :
كل محبة لا يلتذ صاحبها بموافقة محبوبه فيما يكرهه نفسه طبعا لا يعوَّل عليه.
یعنی: هر محبتی که صاحب محبت، به موافقت محبوب در آنچه نفسش کراهت دارد، متلذذ نگردد، نمی توان بر آن تکیه کرد.
پس در این مرحله است که محب واقعی، نفس را بدرود گفته و به تعبیر بهتر تلذذ آن را به تلذذ محبوب معلق کرده و تلذذ ذاتی نفسش را در شعاع انوار حب، گم کرده است.
اما بواقع محب حقیقی و عارف بالله کسی است که پس از رسیدن به این مرحله از حب که ذکر شد، می توان به اجسام طبیعی و طبیعت زنان نظر کند، چرا که او فقط وجه الهی را درین طبیعت می بیند و نفسش دیگر بدنبال زواید و فضله های نفسانی و طبیعی نخواهد رفت. و شیخ چه جالب بین حب و شهوت محب نفسانی و سالکِ طریق محبوب با عارف حقِ حب و محبوب فرق نهاده است و گفته است:
التجلي الإلهي في الأجسام الطبيعية كانت ما كانت لا يعوَّل عليه إلا المحققون من رجال الله.
یعنی: تجلی الهی در اجسام طبیعی، آنطور که این اجسام بر آنند و تجلی به فراخور این اجسام و مواد متغیر می گردد را نمی توان بر آن تکیه کرد مگر محققون در شناخت تجلیات حق در اجسام و نگریستن به وجه حق در انها از رجال الهی.
فاعل « کانت ما کانت » اگر اجسام طبیعی باشد یعنی هر آنطور که اجسام هستند بواسطه تجلیات و چه تجلیات باشد که تجلیات متنوع، منظور یکی است. اما بواقع ضمیر فاعلی به نزدیک بر می گردد. چون به حسب اجسام مختلف، تجلیات مختلفند و در اصل تجلی تکثری نیست. و تکثرات عالم و تنوع تجلیات از اعیان عالم هستند و البته نزد عارف و محقق ثبوت دارد که این اعیان ثابته و ماهیات اشیاء معدوم هستند و احکام اینها که صور تجلیات متنوع است موجود می باشد که این احکام اعیان همان صور اسمائیه الهیه است. الله اعلم
