تبليغاتX
مثبت من - روانشناسي غربي و عرفان (2

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

 

سانسور

حالا سانسور چيست؟ ذات انسان بايد در سانسور باشد، پيشينيان محاسبه نفس را بسيار اهميت مي‌دادند. هر انساني بايد محاسبه‌ي نفس بكند، آداب و رسومي را در محاسبه‌ي نفس آمده است. در سير و سلوك عرفاني، محاسبه‌ي نفس خيلي جدي است، صبح كه انسان پا مي‌شود و شب كه مي‌خوابد و نمازي كه مي‌خواند مي‌بيند كه كجا حق‌الله را مراعات كرده و كجا حق‌الناس را و در چه دوره‌اي مخالف دين عمل كرده است، اين را غربي‌ها مي‌گويند «اگزمان دوكونسيانس». يك جريان در رم باستان بود و در جاهاي ديگر هم اين جريان بوده، مي‌گفتند سانس Cens كه به لاتيني عامل اجراي آن مي‌شود سانسور را Censura و سانسور به عربي مي‌شود محاسبه نفس و به فارسي مي‌شود كنكاش و تفتيش كه گاهي انسان‌ها جست‌وجو مي‌كردند كه ديگران چه مي‌كنند و گاهي هم فرد خودش را كنكاش و سانسور مي‌كند. رسانسيون هم مي‌گويند، يعني سرشماري، كه از همين ريشه است، يعني كنكاش. عربي هم دارد كه يادم رفته و يادداشت كرده‌ام. بنده مي‌خواهم سانسور را با محاسبه نفس مقايسه كنم. مي‌گويم فرق انسان و حيوان اين است كه انسان بايد كنكاشگر باشد. يك دفعه است كه انسان به نام نفس مطمئنه و به انگيزه نفس مطمئنه نفس اماره خويش را كنكاش و محاسبه مي‌كند و يك دفعه به نام نفس اماره و انگيزه منحط شهواني نفس اماره، نفس مطمئنه را كنكاش مي‌كند و مي‌داند كه نفس مطمئنه‌اش منشأ اثر قرار مي‌گيرد. حالا دوره‌ي گذشته مي‌گفتند سانسور حقيقتاً درست است. آنها مي‌گفتند تو بايد نفس اماره‌ات سانسور شود، اما اكنون مي‌گويد من هم حق دارم، من هم باطل دارم. برو گمشو من نفس اماره‌ام مي‌خواهد ديگر كسي را كنكاش نكند. مبارزه قلمزنان سابق سر همين بود، تو «سانسور» برو نفس اماره من كمال پيدا كند و غالباً اين فكر مد و رايج بود، كانون نويسندگان تشكيل شد كه شعار دادند سانسور نكنيد. آخر تو كه سرتاسر وجودت كنكاشگر نفس مطمئنه به انگيزه‌ي نفس اماره است، تو كه سرتاسر وجودت سانسورچي نفس مطمئنه است و حوالتت اين است. بنابراين كنكاش دو تا است يكي كنكاش نفس اماره به امر به معروف و نفس مطمئنه و يكي كنكاش نفس مطمئنه است با امر به منكر نفس اماره. كنكاش به نام سانسور جديد عبارت است از امر به منكر و نهي از معروف.

 

تعميم امامت

اين آقا [بني‌صدر] قدم جلو گذاشته است با اين شعار كه همه اماميم، امام كيست؟ امام كسي است كه در ارضاي شهوات نفس اماره‌اش هيچ مانعي جلويش نباشد!! بنا به تفسير اصول پايه «سانسور» بايد برود و بنابراين هيچ كس حق ندارد كه امر به معروف و نهي از منكر كند. اما مي‌تواند يك كار بكند و آن امر به منكر و نهي از معروف است، مثل همه آثار بني‌صدر. آثار بني‌صدر عبارت است از امر به منكر و نهي از معروف كه آخرين مرحله فلك‌زدگي خودبنياد كارتيه لاتاني است. ببينيد اگر من مي‌خواستم حسابگري براي آينده بكنم و سري تو سرها دربياورم، جلوي خويش را مي‌گرفتم و اين قدرت را داشتم چنانكه بيست سال داشتم، تملق هيچ كس را نگفتم تا سري تو سرها در بياورم و مقامات ننگين را به دست بياورم. تا حالا تملق نگفتم از اين به بعد هم نمي‌گويم. از آن روزي كه غربزدگي را مطرح كردم تا به حال مبارزه كرده‌ام و از مرگ نمي‌ترسم. در اين جلسات اخير كه ابيات حافظ را خواندم در موضع‌گيري صراحت داشتم. الان ديگر در «منقلب تاريخي» قرار گرفته‌ايم كه بنده ديگر نمي‌توانم كه يك قدري سربسته سخن بگويم. منقلب به معني نقطه‌ي عطف را مي‌گويم، آن وقتي كه در آن وقت مي‌خواهد انقلاب پيدا كند به وقت رحماني و از اين وقت اهريمني و شيطاني و نفس اماره چهار صد سال تاريخ غرب بگذرد. حالا اگر يك دفعه انقلاب پيدا كرد، انقلاب مستمر، كه عبارت است از سير از وقت شيطاني به وقت رحماني و وقت پس‌فردا، به وقتي كه توجه ساده به آن وقت امام زمان غايب است. اين وقتي باشد كه قرين انتظار آماده‌گر است.

 

بازگشت جاويدان همان و نسبت آن با دهر

پرسشي در ميان است، اينكه «بازگشت جاويدان همان» چيست. والله نيچه از فلك‌زدگي به نام نيست‌انگاري به ستوه آمده بود. اما وقتي كه به آخرش مي‌رسد همان وقت بازگشت جاويدان همان است، نيچه مي‌گويد اين وقت به من وحي شده است، در بحبوحه ايتاليا. اين بازگشت جاويدان را تفاسير بسياري كرده‌اند، بعضي‌ها گفته‌اند زمان فيزيكي است. بعضي بازگشت جاويدان همان را خيلي به جد گرفته‌اند و گفته‌اند در تفكر نيچه در آخرين مرحله، اين زمان خودبنياد به تزلزل افتاده و حتي زرتشت كه مدافع بازگشت جاويدان همان است، در آخرين مرحله كه زرتشت فنا پيدا مي‌كند و بعد زمان باقي مي‌آيد. بنابراين بازگشت جاويدان همان نيچه بينابين است و مشوب به آخرين مرحله‌ي تاريخ خودبنيادانه است و عده‌اي كه خبر از هيچي ندارند بازگشت جاويدان همان و رجعت را تفسير مي‌كنند و شرح مي‌دهند به همان زمان فلكي يوناني مي‌آورند و حتي بعضي‌ها به زمان فيزيكي تفسير كرده‌اند. اينكه زمان نيچه زمان فيزيكي است من اطلاعي ندارم بايد از آنهايي كه اطلاع دارند پرسيد! چون واقعاً عده‌اي خواسته‌اند به زمان انتروپي تفسير كنند. بنابراين بازگشت جاويدان همان موقوف است به اينكه مراحل مختلف نيهيليسم نيچه، نيهيليسم كلاسيك و استاتيك بي‌خدايانه نيچه را ببينيم چيست و يك تفسيري هم در باب نيچه بدهيم و بالاخره در نيچه آخرين زمان فلكي است كه به تلوتلو و تزلزل افتاده و ديگر نمي‌شود زمان فلكي را با تفكر به جد گرفت. گذشته دوره‌اش دارد سر مي‌آيد و ديگر نمي‌شود و همان طوري كه به شما گفتم تعالي دارد بازمي‌گردد. گفتم كه چه بحراني است و اينكه تعالي دارد بازمي‌گردد. گفتم كه چه بحراني در علوم انساني غربي و علوم نفساني غربي هست. اين بحراني در انتروپولوژي نيز وجود دارد.

 

انسان‌شناسي و تأسيس اگزيستانسياليسم سارتر

انسان‌شناسي دوره‌ي جديد پايانش را گفتم كه در پسيكولوژي است و پسيكاناليسم، كه اكثر اشخاص ترجمه كرده‌اند «روانكاوي» به اصطلاح آلمان‌ها روانكاوی­ها و جان‌شناسي‌هاي ژرفايي، اينكه اسباب پژوهش در آن نيست. اصلاً زمان حاضر تفكر در سوسيولوژيست نيست، تا يكي لغت‌ها را پشت سر هم ترجمه كند. اينها سوسيولوژيست‌اند يعني سوسيولوژي زده‌اند، يعني جامعه را اصالت مي‌دهند و اصالت را به اجتماعيات و فنومن‌هاي اجتماعي مي‌دهند، يا به اصطلاح با فنومن‌‌هاي اجتماعي مي‌خواهند جهان را ببينند. انتروپولوژيست يعني اينكه اینها مي‌خواهند جهان را با آثار بشرشناسي و جان‌شناسي تفسير كنند، ممكن است كسي خبر نداشته باشد، در آخرالزمان تاريخ، به قول يك مقاله‌نويس اگزيستانسياليسم را نداند، ولي اگزيستانسياليست باشد و يا سوسيولوژيست و انتروپولوژيست به همين معني، ولي خوب راست مي‌گويند امروز اگزيستانسياليسم در يك نوع اومانيسم خلاصه نمي‌شود، بسا اومانيسم انواعي دارد كه در هر كدام از اينها مثل اگزيستانسياليسم معتبر به اعتبار وجود شيطاني است. گرچه ممكن است الان هم در هر كدام، برگسون و دووره و ديرند و وقت شيطاني او و ژان پل سارتر به سراغمان آمده باشد، متافيزيك در دوره‌ي جديد يعني نفي هر گونه دين و نماز.

گرچه در قديم متافيزيك بوده، ولي در كنارش دين هم بود و نماز هم بود و علي‌ابن‌ابيطالب عليه‌السلام هم بود و اگر هم كسي در عصر حاضر نماز بخواند، راز و نيازش اغلب با نفس اماره است تا خدا بنده. واقعاً گزاف نمي‌گويم، يك مبالغه‌ي به جايي مي‌گويم. راز و نيازي كه كليساي غربي دارد راز و نياز با نفس اماره است. اين معتبر بودن به اعتبار وجود بشر، آن هم وجود بشري كه استاد شيطان شده است. حالا همه چيز معتبر به اعتبار وجدان بشر است. ژان پل سارتر مي‌گويد، هر ادراكي، هر وجداني، وجداني است نسبت به چيزي. نسبت يعني همين. يعني تا نسبت و اضافه آمده علم حصولي مي‌آيد و اضافه اشراقي به اصطلاح قدما مي‌رود. با آمدن اضافه حصولي و با علم حصولي همه چيز تمام مي‌شود از جمله‌ اضافه‌ي حضوري و اشراقي. علم از مقوله، يعني علم حصولي، اما علم حضوري كه از مقوله نيست اگر هم باشد اضافه اشراقي است و خيلي هم باريك است.

 

اگزيستانسياليسم و انسان، اگزيستانس و علم انساني

انسان در هيديگر و اسم و فعل و حرف هيديگر، با ژان پل سارتر نسبتي ندارد و همچنين اسم و فعل و حرف من نسبت وارونه هم با او ندارد. سال‌هاست كه از ژان پل سارتر گذشته‌ام يك نكته‌اي يادم آمد. در ژان پل سارتر، اصلاً اگزيستانس انسان به معني وجود نيست، بايد من كلمه‌ اگزيستانس را مجدداً روشن كنم. اين اگزيستانس يعني «تقرر صدوري» انسان يعني «تقرر متعالي» انسان، انسان  متعالي است ولي خدا نيست و اينكه مي‌گوييم خداي متعال غلط است. تنها انسان است كه نحوه‌ي عملش صدوري و ظهوري است، غير از اين صدوري كه همان خودش و امكان ذاتي اوست، شتات ماهيات است. او اشاره مي‌كند به هستي و نيستي اشياء كه با ماست به اصطلاح خودش به دنيا و عالم مي‌آيد. وجود و عدم معدومي قائم به قيام ظهوري انسان است. بعد مي‌گويد اگر «دو دو تا مي‌شود چهار تا» به اعتبار من چنين است و اگر بگوييم دو دو تا شش تا باز معتبر به اعتبار ماست. پيشينيان مي‌گفته‌اند اينها ملاك مي‌خواهد، ملاكش چيست؟ پاسخ مي‌دادند ملاك دو دو تا چهار تا «مطابقت با واقع» است و ملاكش «نفس الامر» است يعني «عقل». مانند خواجه نصير و ديگران و بعد مي‌گفتند اين «نفس الامر» خود واقعيتي است. ملاك واقعيت چيست؟ چون حكم مي‌كنم سيگار در دست من است ملاكش چيست. جواب مي‌دهد مطابقت با واقع، اما اين واقع ملاكش چيست؟ «نفس‌الامر» است. پس بازگشت احكام را مي‌بردند به نفس‌الامر و خدا و عقل و حتي بعضي نفس‌الامر را اعم گرفته‌اند و ثابت و بعضي منكر شده‌اند. اما اينكه ملاك اشياء معتبر به اعتبار وجود انسان است، يعني نفس اماره است، اين عبارت از اگزيستانسياليسم سارتر است و يادم نمي‌رود يك جواني مي‌گفت دكتر جليلي كه مقاله در باب ترانساندانس نوشته، يك بار آمد و گفت: «به نام خدا و به نام اگزيستانسياليسم». اينكه امروز دنيا دنياي اگزيستانسياليسم است. من اگزيستانسياليسم، تو اگزيستانسياليسم، شما اگزيستانسياليسم و براي اينكه ما ندانسته اگزيستانسياليسم هستيم: همه‌ي ما در واقع اگزيستانسياليسم هستيم و اينها مي‌گويند حقيقت يعني مطابقت با واقع اشياء كه رجوعش به نفس اماره است و معتبر به اعتبار وجود شماست. يعني بنده اعتقاد پيدا مي‌كنم كه خدا هست و حقيقت دارد. ماركسيست اعتقاد پيدا مي‌كند كه خدا نيست و حقيقت ندارد. يك دوره‌اي هم در تاريخ اعتقاد پيدا مي‌كنند خدا نيست و حقيقت ندارد. پس همه بازگشتش به يقين ماست.

در اينجا من واقعاً نمي‌خواهم اسم هيديگر را ببرم، او در «شرح آراء نيچه» عميق و راسخ في‌المعني در علم است، نه علم به معني علم ما و علم رايج، در اينجا مسأله خودبنيادي را به يك معني ديگر طرح مي‌كند. اين نظر دكارت كه حقيقت تابع قطعيت و يقين ماست، اصلاً حتي از سوفسطاييان هم نيست. هنوز سوفسطايي خودبنياد نبوده، به نظر من هنوز حقيقت را كه تابع من و شما نمي‌گيرد و اينكه حقيقت تابع يقين ماست حتي در سوفسطاييان نيست و هنوز سوفسطايي خودبنياد نبوده است. به نظر من هنوز پروتاگوراس و غيره كه حقيقت را تابع من و شما مي‌گيرند در موقعي بوده‌اند كه وجود فيزيكي خارج از خودش را نمي‌توانسته‌اند انكار كنند. اين دوره جديد است كه همه چيز بازگشتش به نفس اماره است، با تفكر دكارت همه چيز از بين مي‌رود.

 

علم‌اليقين، عین­الیقین حق‌اليقين و شهود شاعرانه و عرفاني

حالا مسأله اقسام علم، كه سه قسم است: حق‌اليقين، علم‌اليقين و عين‌اليقين. در دوره‌ي جديد همه اين علوم حتي متافيزيك جديد هم وقتي مي‌رود به بحث در اعيان اشياء، بازگشتش به يقين نفساني است و علم‌اليقين حصولي. حالا بگوييد حق‌اليقين چه مي‌شود؟ نفس اماره مطلق مي‌شود، يعني اگر ژان پل سارتر ميستيك را قبول نكرده، باز صد رحمت به او نسبت به برگسون و عرفاي جديد و ميستيك‌هاي ناسوتزده‌ي جديد و ميستيك‌هاي دهري برگسون زده.

حالا توجه كنيد. قرار شد شما برسيد به مقام يقين حقيقي. اين دل‌آگاهي كه بنده قبلاً گفتم نيست. آگاهي را كه مي‌گوييم در آن مي‌رويم به معني اجمالي، در خودآگاهي مي‌رويم به بحث اعيان اشياء، در دل‌آگاهي مي‌رويم به حقيقت حضوري عالم و آن وقتي است كه مولانا مي‌گويد:

عجز از ادراك ماهيت عمو          حالت عامه بود مطلق مگو

زانكه ماهيات و سر سرشان          پيش چشم كاملان باشد عيان

در يك وقت، مرتبه‌اي است كه مي‌رويد به سرسر ماهيات، كه آن حق‌اليقين است و گاهي اين سرسر به معني عارفانه به معني پريروزي و پس‌فردايي است و يك وقت مي‌رويم به ماهيت و سرسرشان به معني متافيزيك قرون وسطي و يك بار مي‌آييد به ماهيات و سرسرشان به معني متافيزيك جديد. اين سرسر ماهيات جديد مي‌شود نفس اماره فردي و جمعي، وقتي كه مي‌خواهيد پير و ميستيك بشويد. بنده مي‌خواهم براي نمونه‌ي «جمع ميان نفس اماره‌ها» مثالي بزنم:

مقاله‌اي در روزنامه بامداد يا صبح آزادگان خواندم، در يك صفحه مقاله‌اي توسط شخصي به نام آتشي نوشته شده بود، اين مقاله آمده و واقعاً نيما يوشيج را ولي عصرش كرده است. ولايتي كه نيما يوشيج دارد طرح كرده و اين ولايت با ولايت اصول پايه فرقي ندارد و گفته كه تاريخ نسخ شد و نيما يوشيج فلسفه مي‌دانست و شعر ساخت و بدين نحو «ولي عصر» مي‌شود. در ضمن آنكه بيان اين مطالب مي‌كند و ستايش‌ها كرده، آمده به يك متفكر معاصر استشهاد كرده همان آقايي كه نامش را سه چيز گذاشتم و تكرار مي‌كنم و چون حق با من است حالا اين قطعيت نفس اماره است يا نه، كه خود معتقدم نه. به اين جماعت گفتم خفيف‌العقل و ضعيف‌النفس و اضافه مي‌كنم سر سپرده‌ي يهوديت و ماسونيت و صهيونيت. استشهاد به هم مي‌كنند، اينها سر و ته يك كرباسند، بله «بِلَ بيل بِلَ چقندر». كسي كه بيايد و بگويد شاملو گفته من اهل يقين و معني هستم و هنر شاملو را به معني و حساب حقيقت بگذارد، چنين است. اين اگزيستانسياليسم شاملو است، خودش هم اگزيستانسياليسم است، به يك معني تازه‌ي اگزيستانسياليسم.

ببينيد مسائل اين جور است، وقتي كه اصالت با نفس اماره بود، دروغ و كذب همواره هستند، ندانسته دروغ مي‌گويد و شاعر مي‌شود. شعر در مرتبه‌اي است كه مي‌رسد به يك مرتبه‌اي كه انتوئيسيون برگسون در آن تحقق پيدا مي‌كند و مهمل انتوئيسيون برگسون را اشاره كرده‌ام. انتوئيسيون در ضمن كلمه انديشمندان به قول صادق هديات مي‌آيد و بعد مي‌رود به كلمه‌اي كه به كشف و شهود است، حضور است. حضوري كه در دوره‌ي جديد آمد چه حضوري است؟ حضور عبارت است از اينكه نفس اماره اتحاد پيدا مي‌كند:

گر در دل تو گل گذرد گل باشي           گر عاشق بي‌وفا و بي‌قرار باشي

حال اگر در اين فرش شيطان تو هر چه بگذرد گل باشي و يا اينكه برويم بگوييم دل را برداريد و چيز ديگري جايش بگذاريد. اينها در دلشان هر چه بگذرد، اين دلي كه فرش شيطان شده، اين دلي كه ديو مطلق جايش را گرفته است: ديو چو بيرون رود فرشته درآيد، اين مي‌شود شعر، شعر به معني شاعران نوپرداز. درست‌تر بگويم و همواره از مجاز بروم به حقيقت، به حقيقت شاعران نودرا. شعر اينها درايش اهريمني است، در اينها پايان تاريخ است. حالا آن آقا آمده شعر نودرايي كرده و آن آتشي به اين استشهاد كرده است، اينها سروته يك كرباسند. شما نگاه كنيد، اگر بخواهيد معني وقت و تاريخ جديدزدگي و اهريمن نه به معني اوستايي لفظ بل به معني قرآني لفظ كه حجاب حق است و شيطان، بنگريد و توجه پيدا كنيد. آن شعر نيما يوشيج است كه مي‌گويد اي حافظ باورم نيست كه تو خدا را مي‌خواهي و من بر آن عاشقم كه رونده است. اهواء نفس من خواهان گرگ‌پويي و تندپويي است. نفس مطمئنه حافظ رفت، آن زمان پريروزي و پس‌فردايي كه مي گويد فلك را سقف بشكافيم و مي‌گويد عهد و پيمان فلك را نيست چندان استوار، عهد با پيمانه بنديم شرط با ساغر كنيم، رفت. عهد با نفس اماره بندم، عهد با رونده و دونده و چرنده بندم!! ببينيد، بعداً گفته است.

«فلسفه» مد آن روز بود و در آن روز يك برگسوني شنيده بودند، برگسون ساده است، رفته بود يك جايي حركت جوهري را شنيده بود، به من گفت. اما اينها نبوده، حوالت آمده بود سراغش، مسابقه بود. يكي از شاگردانش شعري ساخته بود و يك غزل كه مي‌رود و مي‌رود. بنده قدري درنگ كردم، گفتم كجا مي‌روي؟ چي مي‌رود؟ اين مسابقه مي‌رود و مي‌رود چيست؟

 

صيرورت و سمساراي هندو

هندوها كمال را گذر از سمسارا و سمساره مي‌دانند كه ما به حركت جوهري تعبير مي‌كنيم، در هند اين گذر مقامات و سير و سلوك است. خودشان هم مي‌گويند، آن اسفار در معقول است و اين اسفار سير معنوي و سير و سلوك‌ كه انسان از اين صيرورت و سمسارا و تجدد دائم نجات پيدا مي‌كند و مي‌رود به زمان باقي و خدا، اين مطلبي است كه هندوها به آن نظر دارند و در تصوف ما نيز مطرح است و آنچه را كه گفته شده اين است: «برويم و از صيرورت نجات پيدا كنيم». صيرورت و مسأله آن با هراكليتوس شروع مي‌شود و فلك وقتي با نفس متحد شد، حركت جوهري با فلك اتحاد پيدا مي‌كند. فلك سمبل دهر است و سمبل صيرورت. دقت كنيد در ادبيات ما كه همواره دهر نكوهي آمده است، اشاره به دهري است كه عين حركت است. آن دهري كه زمان و حركت در آن يكي است و برگسون تصريح دارد كه زمان و حركت يكي است و عين هم‌اند و زمان حركت دهري فلكي است. اي حافظ خدا خواسته كه تو از فلك گذشته‌اي و به فلك مي‌گويي برو گمشو. آنچه در عصر حاضر اصالت دارد فلك خودبنياد است، كه مي‌رود و مي‌رود و من عاشق آنم كه رونده است و اين مسابقه‌اي كه بر سر صدرالدين شيرازي هست، حساب او جداست از آنچه كه بعد از مشروطه مي‌آيد.

 

هانري كربن، نيما يوشيج، داريوش آشوري و فلك‌زدگي يهودي و ماسوني

بعداً با هانري كربن است كه فلك به سراغ صدرالدين شيرازي مي‌آيد. به شما بگويم كه آدم مؤثقي مي‌گفت، او داراي لژ فراماسونري بود. اينها با همان اشخاصي كه در باب سياست مقاله نوشته‌اند هم‌سنخ‌اند و سر و ته يك كرباسند. يكي مانند نيما يوشيج است كه نمي‌داند يهوديت چه بلايي بر سرش آورده است. بعضي‌ها بودند كه وقتي مي‌خواستند سرسپرده برادري بشوند رسماً خرقه مي‌پوشيدند به رسم خانقاه، البته در خرابات اين رسم نيست. حالا دقت كنيد يك عده را نيز به ظاهر ممنوع‌القلم كرده‌اند كه دروغ محض است، مانند داريوش آشوري، كه اين شخص اصطلاحاتي نظير زبان اشارت و زبان عبارت يا عقل مشترك و عقل هدايت را مي‌گرفت و مسخ مي‌كرد. اين نه از آن سبب است كه بخل در كار باشد، بلكه اينها خدمتگزاران صهيونيت‌ و يهوديت و ماسونيت بودند. مانند امثال هانري كربن و اين انجمن شاهنشاهي فلسفه و تقدير هانري كربن توسط دربار و نشر كتاب‌هاي ناصرخسرو از سوي انجمن‌هاي فرهنگي ايران و فرانسه. شما بايد به تدريج برويد و ببينيد آمريكا و انگليس و ديگران چه بلايي بر سر ما آورده‌اند، اين چه ارضاي شهوات نفس اماره بوده است؟ جهان امروز ديگر جهان نفس اماره است و آخرين مرحله احكام نفس اماره اعم از احكام انشايي و دستوري و تكويني و دانشكده حقوق لائيك به سر آمده است. يكي از خصوصيات يهودي‌ها اين است كه ديگر نمي‌توانند از موسويت دفاع كنند و مي‌روند به عقل لائيك يعني عقل همج رعايي.

البته دسته‌اي هستند كه بر همه اينها شرافت دارند، مثل «مارسل اوبر» كه استادي يهودي است. او اقلاً آمده درس به موسويت و علم كلام مي‌دهد و از اصول دين موسويت دفاع مي‌كند. اين آدم نسبت به گورويچ، نسبت به فلاسفه و نسبت به اين جامعه‌شناسان و روانشناسان صد مرتبه شرافت دارد؛ فلاسفه و جامعه‌شناسان و روانشناساني كه دفاع از عقل لائيك صرف مي‌كنند و اسمي از دين و خدا نمي‌برند و من خواهش مي‌كنم اگر در آثار گورويچ اسم خدا را ديديد به من خبر دهيد.

 

علوم انساني

الان بعضي‌ها مي‌خواهند به نام علم‌ اسلام، علمي درست كنند، بايد در اين باره فكر كرد. در روزنامه‌اي خواندم كه گفته‌اند علوم انساني علمي، علوم انساني علمي يعني چه؟ تفسير ندارد. علوم انساني اساساً اباطيل نفس اماره است. اگر علم باشد آن هم علوم رياضي و طبيعي است، كه آن هم در دست علوم انساني است و نفس اماره است و در دست سياستمداران افتاده است. يك آدمي زحمت مي‌كشد فيزيكدان مي‌شود و آن وقت علوم انساني او را به خدمت مي‌گيرد. گرچه بعضي از عالمان علوم انساني در جهت حق هستند ولي به حق نرسيدند، گرفتار باطل‌اند، مثل سارتر كه اگزيستانس را طرح مي‌كند و ترانساندانس را و مي‌گويد ذات انسان متعالي است يعني خداست و در عين حال هم آدم است. او يكي از اصولي را كه مي برد «باريتعالي» است، آن هم با خرد پتياره كه خرد آخرالزمان است. تكرار مي‌كنم زمان امروز زمان بحران پتياره خرد و هميستار پتياره خرد است. با اين منطق درايي‌ها و ديالكتيك‌هاي درايشي فاقد ذكر و فكر و اين منطق‌ها را بگيريد بياييد تا پوپر. حالا يكي از اين منطق‌درايان منطق‌نشناس كه همواره به پوپر يهودي چسبيده، برود اين مسائل را با منطق درايي پوپر و دوركيم يهودي و برگسون يهودي و گورويچ يهودي جمع كند، چه اشكالي دارد؟

 

قرب فرايض و قرب نوافل

اما اينها ديگر نمي‌توانند، چرا؟ چون مسأله تعالي مطرح است. براي اينكه اين حوالت شده كه امام خميني اكنون از قرب نوافل به قرب فرايض برود ـ البته بنده اين را نمي‌خواهم دل‌آگاهانه بلكه خودآگاهانه، با يك تعهدي بگويم و بگويد «مارميت اذ رميت و لكن الله رمي». امام چندين بار اين را به زبان آوردند و اين در مرتبه قرب فرايض است كه قبلاً به آن اشاره كرده‌ام و آنچه در باب قرب فرايض و قرب نوافل بگويم كم است، تا اينكه از شر قرب فرايض و قرب نوافل دوره‌ي جديد خلاص شويم. گفتم هر دوره‌اي را قرب فرايض و نوافلي است. برگسون مي‌رود به قرب فرايض جديد. قرب فرايض چيست؟ وقتي همه چيز آيينه مي‌شود و من خود را در آن مي‌بينم، قرب من قرب نوافل خواهد بود و در آنجا قرب فرايض است كه من آیينه مي‌شوم و همه چيز را در خود مي‌بينم و در دوره‌ي جديد آنچه را آدمي در خود مي‌بيند نفس اماره است، به نام انتوئيسيون و در اينجا نفس اماره خدا مي‌شود. در دوره جديد قرب فرايض قربي است كه در آن خدا مي‌رود و نفس اماره جايش را مي‌گيرد و در كنارش قرب نوافلي است كه عبارت است از علم حصولي كه جاي علم حصولي قديم را مي‌گيرد. در قرب نوافل عده‌اي گفته‌اند ما مختاريم و بحث جبر و اختيار كرده‌اند و حق اين است كه گفته‌اند ما كاسب فعليم؛ و قرب نوافل عبارت از اين است كه انسان كسب و كار مي‌كند و معني‌اش اين است كه ما در عدم هستيم مثل آيينه‌اي كه نور در آن مي‌افتد و مي‌سوزاند، من كه مي‌سوزانم واسطه‌ام و واسطه‌ي عدمي هستم و اين را مي‌گويند کاسب فعل و اگر بگويم اين من هستم كه سوزاندم خطاست. در حقيقت اين آتش است و نور خورشيد كه مي‌سوزاند و آينه واسطه است. اما معتزله آن حرف‌هايي را كه اشاعره مي‌زنند عكسش را مي‌گويند. در مسأله جبر و اختيار يك مرتبه است كه شما مي‌رويد به قرب فرايض «مارميت اذ رميت و لكن الله رمي» كه اصلاً در اين مرتبه‌ي قرب فرايض من كاسب فعل هم نيستم، تا چه رسد كه اخلاق افعال باشم. همه اوست تا به جايي كه خود را هيچ گيريم و يك وقت است كه در روز ما كسب مي‌كنيم، در اين مرتبه‌ي كسب ما كاسبيم. معتزله مي‌گفتند كه خدا مارا مفوض قرار داده و در فعل‌مان و ما فاعل فعليم، خويشكاريم و خويشكاري مي‌رود به كلام مجوس قدريه، به مجوس مي‌رود، «القدريه مجوس امتي» و اين قدريه بازگشتش به امپرياليسم است. همه‌ي ما خويشكاريم و اين خويشكاري مطلق عبارت از اعتزال است، در اين خويشكاري اعتزال خودبنياد حوالت چهارصد سال تاريخ است و خلاقيت. خلاقيت به اين معني كه ما مي‌گوييم صوفيه رد كرده‌اند و مولانا كه چيز ديگري است و اشعري هم به يك معني و تنها اعتزال است كه آن را قبول كرده‌اند و آن هم نه به اين معني كه فقط انسان خلاق است و اگر خدايي هم بگويد ديگر چيزي نيست، مثل خداي برگسون.

ملاحظه كنيد در مملكت ما كه از خلاقيت صحبت مي‌شود از نوع اعتزال است، كه همان امپرياليسم است و آن هم خودبنيادانه. كجا مي‌توانيد خلاقيت را پيدا كنيد، در اصول پايه(2) در امامت اصول پايه و هر يك از ما خلاقيم و هر يك از ما خداييم. حوالت اين است همه‌ي ما اماميم ولي حالا كه اين ائمه كه همه ما قرار است آن شويم، يك نفر است و آن رياست جمهوري است. توجه كنيد به اصول دين، اگر توجه به اصول دين داشته باشيد، بنده مي‌گويم كه برنامه اينجوري است كه تدين در رأس است و بقيه در طول آن و در اصول پايه [بني‌صدر] دين و تدين در عرض ساير امور است، دقت كنيد.

خانه از پاي‌بست ويران است         خواجه در بند نقش ايوان است

دردها را دينداري درمان مي‌كند، دردها را درويشي درمان مي‌كند.

 

خلاقيت و درويشي و خداگونگي و تخلق به اخلاق الله

درويشي اصيل نه مسابقه در ارزشيابي و ارزيابي و خلاقيت ابعاد است و اينكه انسان سه بعد دارد، خلاقيت، آزادي و خداگونگي و خدا رفت، نه اينكه اينها مقصر باشند غربزدگي است. بنده غربزدگي بعضي اشخاص را اميدوارم عارضي باشد و تا آنجا كه ارتباط با امام خميني دارند اصلاح شوند. اين كتاب‌ها را كه مي‌خوانند خراب مي‌شوند. الله ناس است يعني خدا و الله انسان اگزيستانسياليسم است، يعني «اگزيستانسياليسم اتان اومانيسم» است. بعد اين مطلبي كه درباره‌ي تأدب به آداب الله گفته‌اند براي من بوي مسيحيت مي‌دهد.

چند بار گفته‌اند و تأدب به آداب الله همان تأدب به آداب غيبي است ولي آخر خداگونگي چگونه با خطبه‌ي توحيد علي‌ابن‌ابيطالب جور درمي‌آيد. خدا متعالي است، آخر خدا كه اخلاق ندارد كه شما به اخلاق او تأدب پيدا كنيد. در قرآني كه آداب الله نيامده است، مي‌گويند روايت است و حال اين روايت را مي‌توان تفسير كرد نه به اين صورت كه به قانون اساسي برود. تخلق به اخلاق علي‌ابن‌ابيطالب صحيح است. علي‌ابن‌ابيطالب كه خدا نيست و اصلاً پيغمبر اسلام كه كلمه نيست، موسي كليم‌الله است و عيسي كلمه‌الله. اما در اسلام پيغمبر اسلام كه كلمه‌الله نيست، آيا ما كلام الله‌ايم؟ نه، كلا‌م‌الله كلام‌الله است. آنكه مي‌گويد در آغاز كلمه بود و كلمه خدا بود با عيسي صحيح است!! يك قدم به جلو!! در آغاز كلمه الله بود، در آغاز كلام الله پريروز و پس‌فردا بود. اين صحيح است و كلام پريروز و پس‌فردا كه بشر نبود. بشر بشر است. بشر سياه‌رو است، فقر انسان عدم اوست. «الفقر فخري» گفته‌ي پيامبر اسلام است.

«سياهرويي كه در دو عالم جدا هرگز نشد». انسان سياهروست، چگونه خدا مي‌شود؟! خدا كه گونه ندارد، وضعي ندارد، چگونه انسان خداگونه بشود. حالا خداگونه چيست؟ پشتش اگزيستانسياليسم است ندانسته؛ اين حوالت است. جهان دارد به توحيد مي‌رود و دارد توجه پيدا مي‌شود و از آنجا تعالي مطرح مي‌شود. بنده عنواني انتخاب كرده بودم در باب گفته‌هاي گذشته و تعالي كه عبارت است از تعالي از باطل به حق و تداني از حق به باطل يعني غربزدگي خودبنياد و بنيادانديش. بنابراين غربزدگي را دو قسمت مي‌كنم. يكي غربزدگي يوناني است و يكي غربزدگي جديد است كه خودبنياد است و امروز عده‌اي مي‌آيند قرون وسطي را با دوره‌ي جديد جمع كنند و شناخت شناسي بنويسند. دوره‌ي گذشته‌ كه رفته و در دوره‌ي جديد كه هر آنچه كانت در باب شناسايي گفته خودبنياد است و خدا در آن نيست، بعد مي‌آيد مقايسه مي‌كند. زمينه مهياست و من حيث لا يشعر، شناسايي جديد كه بازگشتش به همان يقين دكارتي است به سراغش مي‌آيد و خدا نكند كه ساده هم باشد، آن وقت در تعارضات او(3) با آقاي خامنه‌اي است كه مي‌گويد من اصلاً اهل حال نيستم و اهل قال‌ام! و همه به من مي‌گويند منطقي هستي! اصولاً اينها كه منطقي شدند حال به سراغ‌شان نمي‌آيد، بلكه عواطف و انفعالات نفس چرا؟ و شناخت‌شناسي ساده‌انگارانه درست مي‌كنند كه در آن اصول عقايد برود و اصول پايه بيايد، اصلاً اگر كسي اهل درد بود همه را به يك چوب نمي‌راند. من اعتقادم به اين است كه واقع‌بيني آخرين مرحله‌ي پايان تاريخ است، ولي در عين حال خوشحالم كه در غرب و حتي در روسيه رنسانس دين است و انشاءالله بازگشت به يونان و غرب نباشد، بنده دعا مي‌كنم، اول خودم را كه پروردگارا هر روز بيشتر اين نامه اعمال زشت ما را برملا كن تا قدري از شر ديگران و نفس اماره ديگران رها شويم.

 

پي‌نوشت‌:

1ـ نام يكي از نوشته‌هاي بني‌صدر اولين رئيس جمهور ايران كه آثارش پر بود از اين اصطلاحات بي‌پايه.

2ـ اشاره به تئوري اصول پايه بني‌صدر.

3ـ اشاره به شيخ علي تهراني.



نکته : مددپور ديدار فرهي فرويد روانكاوي نفس اماره برگسوني علم اليقين حق اليقين عرفان شاعرانه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 8:17 PM  توسط م.ک.  |