
شهرت راجرز به سبب رويكرد درماني معروفي است كه درمان متمركز بر شخص ناميده ميشود. راجرز براساس دادههاي حاصل از روش درماني خود نظريهاي در شخصيت تدوين كرد كه به انگيزهاي نيرومند و منحصر به فرد معطوف است و به مفهوم خود شكوفايي مزلو شباهت دارد. اما برخلاف مزلو، انديشههاي راجرز نه با مطالعه افرادي كه از نظر هيجاني سالم بودهاند، بلكه با به كار بستن درمان متمركز بر شخص در مورد كساني كه به مراكز مشاوره دانشگاه او براي درمان ميآمدند تدوين شده است.
نام روش درماني وي ديدگاهش را نسبت به شخصيت انسان بيان ميكند. راجرز با قرار دادن مسؤوليت تغيير درمانجو به دوش خود وي به جاي درمانگر (چنانكه در روانكاوي سنتي نيز چنين است)، فرض ميكند كه اشخاص ميتوانند هشيارانه و بخردانه افكار و رفتار نامطلوب خود را به صورت افكار و رفتار مطلوب تغيير دهند. او باور نداشت كه اشخاص تا ابد به وسيله نيروهاي ناهشيار يا تجارب كودكي كنترل ميشوند.
شخصيت به وسيله زمان حال و اينكه آن را چگونه ادراك ميكنيم شكل ميگيرد.
زندگي راجرز
راجرز در اك پارك ايلينويز يكي از حومههاي شهر شيكاگو چشم به جهان گشود. پدر و مادرش به ديدگاههاي مذهبي به شدت بنيادگرايانه عقيده داشتند، كه بنا به گفته راجرز او را در سرتاسر دوره كودكي و نوجواني مانند گيرهاي در چنگ خود گرفته بود. عقايد آنان ـ به انضمام سركوبي هرگونه تظاهر آشكار هيجاني ـ او را مجبور كرده بود كه نه براساس ويژگيهاي شخصي بلكه به وسيله قواعد اخلاقي آنان زندگي كند.
او گفت كه اين محدوديتها چيزي به او داد كه عليه آن طغيان كند، اگرچه بروز اين طغيان به طول ميانجاميد.
او كودك منزوي و تنهايي بود كه پيوسته كتاب ميخواند. گوشهگيري و تنهايي او را بر آن داشت كه به تجارب خودش متكي باشد. با وجود اين، نميتوانست خود را از عقايد والدينش رها كند. وقتي كه راجرز 12 ساله بود، خانوادهاش به يك مزرعه روستايي نقلمكان كردند و او در آنجا به شدت علاقهمند طبيعت شد.
درباره آزمايشهاي كشاورزي مطالب زيادي خواند و درباره رويكرد علمي نسبت به دانش چيزهايي آموخت. گرچه زندگي فكرياش متمركز بود، زندگي هيجانياش آشفته بود.
او نوشت «در اين زمان بهطور مشخص خيالپردازيهاي عجيب و غريبي داشتم كه شايد يك متخصص آن را به عنوان افكار اسكيزوئيدي طبقهبندي ميكرد، اما خوشبختانه هرگز با روانشناس تماس نداشتم» (راجرز، 1980، ص. 30).
هنگامي كه 22 سال داشت و در يك كنفرانس دانشجويان مسيحي در چين شركت ميكرد، سرانجام خود را از اعتقادهاي بنيادگرايانه والدينش آزاد ساخت و يك فلسفه زندگي آزادانديشتري را براي خود پيريزي كرد (راجرز، 1967). او متقاعد شد كه مردم بايد زندگيشان را به وسيله تفسيري كه خودشان از رويدادها به عمل ميآورند هدايت كنند،نه اينكه به عقايد ديگران متكي باشند.
او همچنين معتقد شد كه اشخاص ميتوانند هشيارانه و فعالانه براي پيشرفت خود تلاش كنند. اين مفاهيم زيربناي نظريه شخصيتياش را تشكيل دادند. راجرز درجه دكتري خود در روانشناسي باليني و تربيتي را در 1931 از دانشكده تربيت معلم دانشگاه كلمبيا دريافت كرد. او نه سال بعد از آن در انجمن پيشگيري از ستم بر كودكان خدمت كرد و به كار با كودكان و نوجوانان بزهكار و محروم پرداخت. در 1940 حرفه دانشگاهي و علمي خود را آغاز كرد و در دانشگاه ايالتي اهايو، دانشگاه شيكاگو و دانشگاه ويسكانسين به تدريس پرداخت. در آن سالها بود كه نظريه و رويكرد يگانه خود درباره روان درماني را تدوين كرد
