تبليغاتX
مثبت من - دیوارهای ارتباطی

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 
 
وقتی بچه بودم دلم مي‌خواست آدم‌ها به جای حرف زدن، فقط به همديگر نگاه کنند و منظور خود را با نگاه انتقال دهند!
بزرگ‌تر که شدم شنيدم دلفين‌ها وقتی به يکديگر مي‌رسند از طريق انتقال امواج مغزی با هم احوال‌پرسی مي‌کنند و با آن احوال‌پرسی به طرز بسيار عميق‌تری از انسان‌ها از حال حقيقی همديگر باخبر مي‌شوند!
وقتی باز هم بزرگ‌تر شدم ديدم کتاب‌های زيادی درباره‌ ارتباط نوشته شده. افراد زيادی درباره‌ برقراری ارتباط حرف مي‌زنند. مثلاً يک فيلسوف آلمانی گفته است: «عالی‌ترين دستاورد انسان در دنيا، ارتباط يک شخصيت با شخصيت ديگر است». يا متخصصانی هستند که مي‌گويند: «ابزار ارتباطی زبان، رشد ويژگی‌هايي را ممکن ساخته که انسان را از همه مخلوقات ديگر جدا مي‌کند.»
با وجود همه‌ اين‌ها بسياری از ما هنوز نمي‌توانيم حتی با کسانی که دوستشان داريم رابطه خوب و اثربخشی برقرار کنيم، اما مي‌توانيم به ماه پيام بفرستيم و سفينه‌های فضايي‌مان را بر سطح مريخ بنشانيم! واقعاً چرا درست ارتباط برقرار‌کردن اين‌قدر سخت است؟ يکی از دلايلش مربوط به ديوارهای بتونی است. منظورم از ديوارهای بتونی، موانعی هستند که ارتباط را سخت يا ناممکن مي‌کنند و درست مثل ديوار، بين آدم‌ها قرار مي‌گيرند. اگر مايليد اين ديوارها را بيشتر بشناسيد با ما همراه شويد.

مهري بر پيشاني

از اولين ديوار شروع مي‌کنيم؛ ديوار «برچسب!»، اسم مناسبی است. چون لقبی که به منظور کوچک‌ کردن ما تکرار مي‌شود، مثل يک برچسب، گاهی تا آخر عمر به ما مي‌چسبد!
غرغرو، کودن، بدذات، بچه ننه، ديکتاتور يا ...، بعدش هم ديگر کسی به ما کاری ندارد. برچسب که خوب چسبيد، سروکار ديگران با آن است. مهر را که بر پيشانی‌مان ديدند (يعنی شنيدند) با آن حرف مي‌زنند و به مرور مهر جوابش را مي‌دهد نه خود حقيقی ما و رفته رفته ارتباط به جای ما، با برچسبمان برقرار مي‌شود! که آخرش هم شناخت، ارتباط و تأثير متقابل، دود مي‌شود و مي‌رود هوا!

آدم آهني‌ها
دومين ديوار بتونی را آدم‌آهنی مي‌نامم (اول خواستم بگويم روبوت، ديدم سطحش از روبوت پايين‌تر است). حتماً شما هم مثل من در مواردی آدم‌آهنی شده‌ايد و يک نفر بوده که فکر کند که شما مثل يک آدم‌آهنی برنامه‌ريزی شده هستيد که بايد مدام به شما دستور بدهد و کاری به نظر، فکر و احساستان نداشته باشد. البته معمولاً آدم‌آهنی‌ها چون واقعاً آدم‌آهنی نيستند، نسبت به فردی که مدام دستور مي‌دهد آتشفشانی مي‌کنند و نتيجه «اين کار را بکن، آن کار را نکن» به شکل مواد مذاب به دستوردهنده برمي‌گردد. اما در نهايت، ديوار بتونی بلندی بين آن‌ها کشيده و رابطه ناممکن مي‌شود.
راستی ديوار آدم‌آهنی يک برادر ديگر هم دارد که کمي‌خشن‌تر است. او مي‌گويد اگر کاری را که گفتم نکنی، تنبيه‌ات مي‌کنم! و این اسمش ديوار تهديد است. تهديد گاهی ديواری بلندتر از ديوار برادرش ايجاد مي‌کند.

يك كاميون خاك
حالا مي‌رسيم به بلدوزرها. بلدوزر بدون هيچ ملاحظه‌ای يک کاميون خاک را بر سر ما خالی مي‌کند! روان‌شناسان به اين مي‌گويند «انتقاد مخرب». چون شنونده چيزی از آن ياد نمي‌گيرد و فقط تا جا دارد خاک تحقير و بد و بيراه و «تو نمي‌توانی» و «تو نمي‌دانی» دريافت مي‌کند. انتقاد، بازخورد دادن نيست؛ چون با قضاوت و اغلب با لحن نامناسب همراه است و هدفش اصلاح نيست، خالی‌شدن است. مثل بلدوزر که فقط خاک‌ها را خالی مي‌کند و مي‌رود.

رگبار دخالت
ديوار بتونی بعدی در اثر رگبار، قد مي‌کشد! منظورم رگبار سؤال، يعنی نوعی سؤال‌ کردن افراطی است که به جای پاسخ، به چيزی منجر مي‌شود که متخصص‌ها به آن «غير پاسخ» مي‌گويند. مثل زمانی که از کسی مي‌پرسيم کجا بودی؟ و او مي‌گويد: «بيرون!» يا مثلاً مي‌پرسيم چکار مي‌کردی؟ و پاسخ مي‌شنويم: «هيچ کار!». وقتی کسی ما را به رگبار سؤال مي‌بندد انگار ناخودآگاه دلمان مي‌خواهد سنگر بگيريم يا فرار کنيم. پرسيدن سؤالات افراطی اغلب گفت‌وگو را از يک تبادل دو جانبه آرام خارج مي‌کند و در شنونده نوعی مقاومت يا واکنش دفاعی ايجاد مي‌نمايد که شبيه به يک جنگ پنهان است. يک نفر شليک و نفر دوم مقاومت، دفاع يا فرار مي‌کند.
تا به حال کسی را نديده‌ام که به من بگويد: «به‌به چه روز خوبی داشتم، يک عالم نصيحت شنيدم!» بعضی متخصص‌ها به نصيحت، خصوصاً به نصايح بی‌موقع مي‌گويند: «عقده‌ دخالت» چون معتقدند نصيحت‌های بی‌موقع، جز دخالت بي‌جا در زندگی ديگران، کار ديگری نمي‌کنند و بعضی ديگر که کمي ‌حساس‌ترند، آن را نوعی توهين و کم‌ارزش دانستن توانايي ديگران مي‌دانند و مي‌گويند پند و نصيحت، يا ارايه راه حل بدون آن‌که درخواستی شده باشد و آن، اين مفهوم ضمنی را دارد که «تو توانايي لازم را برای درک مسائل و مشکلات نداری!» به نظر من اشکال عمده‌ نصيحت اين است که فرد نصيحت‌کننده چون از پيچيدگی احساسات و عوامل متعددی که در زير سطح ظاهری پنهان‌اند آگاه نيست، راه حل‌های سطحی ارايه مي‌کند و طرف مقابل هم که حس مي‌کند درک نشده پشت ديواری بتونی باقی مي‌ماند و نمي‌گذارد رابطه برقرار شود.

هندوانه‌ها
حالا مي‌رسيم به ديواری که اولش نامرئی به نظر مي‌رسد يا چون ظاهر فريبنده‌ای دارد ديوار بودنش به چشم نمي‌آيد! دوستی مي‌گفت اين بدترين نوع ديوار است؛ اسمش را بگذار «ديوار فريب و ريا!» چون با تعريف و تمجيد‌های توخالی شروع مي‌شود و آخرش يک دراز‌گوش بينوا باقی مي‌ماند با يک عالم بار بر پشت (حتی نه زير بغلش!). موضوع از اين قرار است که بعضی از افراد خيال مي‌کنند تعريف و تمجيد از ديگران ارتباط خوب و مؤثری را موجب مي‌شود. اما واقعيت چيز ديگری است، به اين مثال‌ها دقت کنيد: «تو دختر خيلی خوبی هستی، مي‌دانم که امشب در کارها به من کمک مي‌کنی» يا «عجب همسر خوبی دارم، مي‌دانم که پول مرا برای خريد لباس مهمانی هدر نمي‌دهید» و... اين نوع تمجيد و ستايش هم  که مي‌توان اسمش را هندوانه گذاشت، به جای توصيف يا بازخورد رفتارها، بيشتر برای وادار ‌کردن اطرافيانمان به تغيير رفتار به کار مي‌رود، آن هم رفتاری در جهت اهداف شخصی و پنهان! چنين ستايشی از روی عشق و محبت، يا حتی هوش و درايت نيست بلکه تلاشی است برای کنترل ديگران با هر چند تا هندوانه که زير بغلش، جا داشته باشد!
خوشبختانه به خاطر تجربهي احساس فريب خوردن يا دست‌کاری شدن (يا همان دراز‌گوش معروف‌ شدن) اين روش هم به دل مخاطب ننشسته و ادامه رابطه را با ديوار بلندی که مي‌سازد، ناممکن مي‌کند. هرچند اغلب، قربانيانی هم دارد!
حالا که ديوارها را شناختيد، نگاه کنيد و ببينيد کداميک از اين‌ها بين شما و اطرافيانتان کشيده شده است؟ نکند در يک قلعه يک  متری، با ديوارهای بلند بتونی چند هزار متری يا چند هزار ساله، گير افتاده باشيد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 1:46 AM  توسط م.ک.  |