میخواهم با کسی بروم که دوستش میدارم.
نمیخواهم بهای همراهی را با حساب و کتاب بسنجم.
یا در اندیشه خوب و بدش باشم.
نمیخواهم بدانم دوستم میدارد یا نمیدارد.
میخواهم با کسی بروم که دوستش میدارم.
"برتولد برشت"
دیروز دکتر شیری عزیز لینکی فرستاد که وقتی پیگیریش کردم رسیدم به اصل خبر که تو سایت
www.nygirlonmydreams.com که خیلی برام تازگی داشت یه پسر جوان نیویورکی تو ایستگاه مترو دختری رو میبینه و یک دل نه صد دل عاشقش میشه ولی تا میاد به خودش بیاد دختره سوار شده رفته طرفم احتمالا بعد از چند روز کلنجار رفتن با خودش به کلش زده که : ...........

تمام وقایع اون لحظه خاص رو اعم از حالات ظاهری خودش و دختره و موقعیت مکانی و زمانی لحظه مورد نظر را به شکل تصویر بالا بکشه و از کل خلقت برای یافتنش کمک بخوادو احتمالا چند روزی هم شروع میکنه به خبر پراکنی برای سایتش تا اینکه یواش یواش خبر سایت توو فضای اینترنت میترکه و یواش یواش همه با خبر میشن که چه خبره ..
و در همیا اثنا یکی از دوستان دختره متوجه میشه که طرف مورد نظر آقا دوست خودشه و ایمیل قرار و دیدار و........

برام جالب اومد یه جورائی زیادی مدرن بود از ابراز عشق تا پیدا کردن گمشدهاش طرف نگفته کلی طرفو تو عاشقی ترکونده برام جالب عشق چه کارا که نمیکنه یاد داستان خودم افتادم که کاشکی موقعی که دیدمش مثل همین دوستون بیپروا و بی ملاحظه دوستش مداشتم و به دستش میاوردم. کمی احتیاط همه چی رو خراب کرد ! هر چند بعدها سعیمو کردم ولی نشد و انگاری کس دیگری نمیتونه اون حسو تو من ایجاد کنه که براش خیلی کارا بکنم.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
یه داستانم نوشتم که واقعی نیست ولی اگه پیش بیاد این دفعه پاش هستم :
با عجله از پله برقی مترو پایین میرم حسابی عجله دارم تا ۱۰ دقیقه دیگه آخرین جلسه حل تمرین "ریاضی مهندسی" قبل از فصل امتحانات شروع میشه و من حسابی رو این کلاس حساب باز کردم.
وارد سالن انتظار میشم هنوز دارم میدوم که باعث میشه توجه بقیه بهم جلب بشه سرعتمو کم میکنم و یواش یواش بطرف انتهای سالن همون جایی که آخرین واگن وای میسته میرم چون معمولا جای خالی داره و احتمالا میشه یه جا برای نشستن پیدا کرد.
تقریبا یه جا برای ایستادن پیدا کرده بودم که روی سکو مقابل که ۱۵ متر آنطرف تر بود و مردم منتظر مترو بودن تا در جهت مخالف مسیر من سوار بشن دختری که با عجله قدم برمیداشت توجه ام رو جلب کرد پوست سفید خامه ای داشت با یه قد حدود ۱۶۰ چشمها یشمی و موهای صاف بور که کاملا با دامن چین چین زیباش هماهنگی داشت آرایش خاصی نداشت همین بیشتر منو یاد دخترای اروپای غربی میانداخت بینی ظریف و گوشه چشمهای سر بالا که بطرز شگفت انگیزی در تناسب.
تا رسیدن جلوی من ۲ بار ساعتشو نگاه کرد و تقریبا روبروی من وایستاد و انگار متوجه نگاه من شده بود یک مرتبه ظل زد به من با یه علامت سئوال نگاهم کرد .
من که گیج شده بودم باورم نمیشد که دختر رویاهای من به این نزدیکی اومده به ۱۵ متری من باید یه کاری میکردم ولی صدای اومدن هر دو قطار مترو داشت میومد و رویای من هر لحظه دورتر میشد فقط تونستم با یه نگاه و یه لبخند تلاشمو نشون بدم ولی اون فقط نگاه کرد و هیچی دیگه نمیدیدمش هر ۲ قطار تقریبا با هم رسیدن و با سرو صدای زیاد فضا رو تسخیر کردند.
همه به سرعت سوار شدن و عدهای هم پیاده ولی من مردد بودم تا دم در رفتم ولی دیدم به ریسکش میرزه اگه .. لذت شیرینیش تا ابد تازگی داره.
اول قطار روبه روی من رفت و سس نوبت قطار مسیر روبهرو بود.
اون اونجا بود و منو نگاه میکرد یه دفعه ۲ تائیمون زدیم زیره خنده و من به سرعت برگشتم بالا تا ..........
و حالا خیلی از اون روزها گذسته و
...
من از آن روز که در بند تو ام
آزادم

