|
تصادف " crash " ژانر : درام . محصول کشور : آمریکا ، آلمان . زمان فیلم : 113 دقیقه . سال ساخت : 2004 . کارگردان: پل هاگیس فیلمنامه: پل هاگیس ، رابرت مورسکو. خلاصه داستان : دو کاراگاه پلیس که به هم علاقه دارند، یک مغازه دار آسیایی مهاجرو خانواده اش، یک زن خانه دار و همسرش که دادستان است، یک کارگردان سیاه پوست و همسرش، یک قفل ساز مکزیکی و دختر کوچکش، دو جوان سیاه پوست که کارشان سرقت اتومبیل است، یک زوج میان سال چینی که از قضا آنها نیز مهاجرند و یک پلیس تازه کار و همکاربا سابقه ی نژاد پرست اش ...همه در این فیلم نامه گرد هم می آیند تا بازیگر روزگار عجیبی باشند که ما نیز در گوشه ی دیگری از این جهان بزرگ ، بازیگر جلوه ی دیگری از آن هستیم .کسانی که درون زندگی روزمره شهری بی در و پیکر ، بی خبر از هم زندگی می کنند و امکان بسیار ضعیفی وجود دارد که ارتباطی با یکدیگر داشته باشند؛ اما یک تصادف همه چیز را دگرگون می کند و.... تحلیل فیلم : برای همه ی ما بسیار پیش آمده است که جریان زندگی چنان که ما تصور کرده ایم ، پیش نمی رود . فیلم تصادف نیز از همین ویژگی حقیقی زندگی استفاده می کند و حوادث و عکس العمل شخصیت ها را چنان پی ریزی میکند که کاملا خلاف انتظارات تماشاگر باشد . فیلم با یک تصادف رانندگی آغاز می شود اما آنچه با هم به شدت برخورد می کنند، ماشین ها نیستند بلکه این انسان ها و باور هایشان هستند که در برخورد متناوب با یکدیگر، خورد می شوند و درکنار این له شدگی ها ، صاحب تجربه های عمیق زندگی می شوند. از دیدگاه یونگ انسان ها نا خود آگاه جمعی مشترکی دارند. ناخود آگاه جمعی ، مجموعه ای از خاطرات ازلی و ابدی است که میان ابناء بشر مشترک است . گزینش شخصیت های این فیلم با هوشمندی فراوان همراه بوده است ، زیرا به جهت گزینش از فرهنگ های مختلف به تماشا گر فرصت یک ژرف اندیشی در این نا خودآگاه جمعی را عطا می کند. در تقسیم بندی کهن الگو ها از دیدگاه یونگ ، موقعیت یکی از ارکان است و. مهم ترین بحثی که در موقعیت وجود دارد ، الگوی سفر است و این فیلم یک یگ الگوی سفر به تمام و کمال است .سفر در واقع بدوی ترین شکل یک روایت است .از شهری به شهری دیگر و از جهانی به جهانی دیگر . اما الگوی سفر در این فیلم دو جنبه دارد . بخشی از آن ِ تماشا گر فیلم است که سهمی از آن ناخودآگاه جمعی را دارد، از یک تصادف سفر خود را آغاز منی کند و در انتهای فیلم به همان تصادف باز می کردد ، اما با تغییری شگرف در معرفت خویش از آن نا خود آگاه جمعی. فیلم در انتها به نقطه ی آغاز خود باز می گردد یعنی همان صحنه ی تصادف و تماشاگر در گذار از این حرکت دایره ای به معرفتی می رسد که قبل از دیدن فیلم فاقد آن بوده است .اما جنبه ی دیگر الگوی سفر ،سفر هر یک از شخصیت های داستان از نادانستگی به دانستگی است و در نهایت معرفت حاصل از این سفرهای شخصیت های داستان ، همچون تکه های پازلی است که معنا بخش کلیت یکپارچه و منسجم داستان است . استفاده از روایت پاره پاره از نقاط بیسار محکم این فیلم است زیرا نباید فراموش کرد که این فیلم مجموعه ای از فرهنگ ها و کنش ها را به نمایش می گذارد . نام فیلم در ذهن تماشاگر این تصور را ایجاد می کند که با تصادف های معمول رانندگی روبرو می شویم، اما در طول فیلم آن چه با یکدیگر تصادف می کنند، اتومبیل ها نیستند، بلکه دایره ی تفکرات شخصیت هاست که با یکدیگر برخورد می کنند و تماشاگر آن قدر با وقایع غیر منتظره روبرو می شود که در پایان احساس می کند بخشی از خاطرات خویش را در طول زندگی دوباره تجربه می کند . تماشاگر این فیلم به جای آن که قضاوت کند ،در پایان احساس می کنددر مورد او به قضاوت نشسته اند . داستان در آمریکا ، سرزمین فرهنگ های رنگارنگ رخ می دهد . سوالات بی شماری بعد از دیدن فیلم در ذهن ایجاد می شود . چگونه پیش داوری های ما در جامعه تبدیل به بیماری شک وتردید می شود ؟ و قضاوت های پیاپی ما چه عواقبی در بر دارد ؟هنر این فیلم در آن است که با حرکت در خلاف جهت انتظار ما و غیر قابل پیش بینی بودن کنش های شخصیت ها ، قضاوت های خام و نسنجیده ی ما را نقد می کند و بخشی از عضو بیمار شده ی جامعه را زیر تیغ تیز جراحی می برد و کالبد شکافی جانانه ای را به نمایش می گذارد. در این فیلم شخصیت ها و حتی ما تماشا گران که به پیش فرض های خود چسبیده ایم به نوعی" اپی فنی" یا همان تجلی حقیقت در یک" آن "می رسیم و متوجه این حقیقت می شویم که اصلا متوجه پیرامون خود نیستیم. شاید هدف این فیلم زدن ضربه زدن به ناخودآگاه ما آدم هاست. همه ی ما پس از گره گشایی داستانِ ، وقتی به داوری های نادرستمان پی می بریم از ته دل میخندیم و شادیم که این بار هم به خیر گذشت اما در فیلم تصادف به تماشاگر و بعضی از شخصیت ها فرصت این داده نمی شود که نفسی به راحتی بکشند زیرا ما در جهان عجیبی زندگی می کیم که به همه فرصت جبران پیش داوری های غلط داده نمی شود . وشاید یادآوری هولناکی است از این واقعیت فراموش شده که ما به جای شناخت یکدیگر گاهی نیاز به مراقبت از همدیگر داریم و برای رسیدن به این مهم ، راهی سخت در پیش است و به همین دلیل است که تمامی شخصیت های فیلم دچار بد بینی شدید از نوع پارانویا هستند که این بیماری را از ویژگی های دوران حاضر میدانند . دورانی که در آن فقط به علت شکِ به وجود داشتن سلاح های اتمی به کشوری حمله می شود و سال ها آوارگی و ویرانی حاصل از این بدبینی گریبان کودکان و بی پناهان را می گیرد . همه در این فیلم دچار این پارانویا هستند . قفل سازی مکزیکی که دختر پنج ساله اش را از ترس گلوله ای که شاید از پنجره اتاقش به درون بیاید در زیر تختخواب می خواباند ، همسر دادستان و پلیسی که باید از جان انسان ها دفاع کند. این پارانویا در دو صحنه، عالی به تصویر کشیده شده است ، یکی آنجا که پلیسی که ادعای نوع دوستی داشت ،سیاه پوست جوان را فقط به خاطر شکش می کشد و دیگر آنجا که کریستین ، همسر کارگردان ، بعد از تصادف در اتومبیل به دام افتاده و تنها پلیس نزدیک به محل حادثه کسی نیست جز همان مامور نژاد پرستی که او را آزار داده است. وحشت او از دیدن مامور آن چنان زیاد است که ترجیح می دهد در اتومبیل که تا دقایقی دیگر منفجر خواهد شد، به حال خود رها شود. همه ی ما دچار هراس از دیگری شده ایم و انگار هیچ کس نمی خواهد طرف مقابل را درک کند، نمی خواهد بداند که او واقعاً چگونه انسانی است، همین قدر که بیگانه باشد برای دوری گزیدن و بدبینی کافی است واین یک بیماری خطرناک است که نادانسته همه بدان مبتلایند. پس ازواقعه ی یازده سپتامبر، وضعیت بیگانگان در کشورهای مهاجر پذیر، بسیاردردناک است.آن ها محکوم به سرنوشتی هستند که از جانب نگاهی بدبین به آن ها تحمیل شده است و خود از آن بی خبرند و فیلم تصادف با ظرافت در قالب یک سفر و گریز به ناخود آگاه جمعی آن را مطرح می کند . تمامی کنش های ما ، مستقیم یا غیر مستقیم زندگی دیگران را تحت تاثیر قرار می دهد و این نکته به ظرافت و زیبایی در این فیلم مطرح گردیده است .ایرانیان مهاجربه وضعیت اجتماعی خود در کشور هایی که در آن جا زندگی می کنند ، پس از انتخابات ریاست جمهوری اخیر در ایران ،بسیار معترض اندو اینجا این سوال مطرح می شود که سهم انسان در گزینش بخش کوچکی از آینده ی خود چقدر است؟ این سوال به زیبایی در کتاب عطر سنبل , بوی کاج از زبان یک ایرانی مقیم آمریکا، پاسخ داده می شود. فیلم "تصادف" در مقیاسی بزرگ تصویر کننده جهان پیرامون ماست. دنیایی که آدمی در آن اسیر ضعف ها ، پیش داوری ها و حوادثی است که به نتایجی بسیار دور از انتظار ختم می شوند و ناکامی انسان مدرن را به خوبی نشان می دهد که تصور می کرد با نیروی عقل خویش و با تکیه بر پیش فرض های خویش ، جهانی آرمانی را خواهد ساخت و اما آنچه انسان مدرن ساخته است و ما تماشاگر آن هستیم ، چیزی نیست جز بی اعتمادی و از بین رفتن روابط زیبای انسانی. این فیلم قصه ی غمگینی از دنیای ما و آدم های آن است .استفاده ی نمادین از برف در پایان فیلم ، نیاز بشر امروز به یک تصویر پاک و روشن از جهان را نشان می دهد . عشق به هم نوع شاید تنها امیدی است که برای انسان باقی می ماند تا شاید بتواند صلح و آرامش را تجربه کند . " از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند " زهرا عبدی |
