مقدمه: خواننده عزیز به یاد دارد که در ماه گذشته از «ایده آل سازی» طبیعی و سالم سخن گفتیم و اشاره کردیم کودک نوپای ما که خود را در روبروئی با دشواری های زندگی ترسیده و ناتوان می یابد، به شیوه های مختلفی می آویزد تا بر اضطراب و ناتوانی فائق آید. یکی از شیوه های «بت سازی» والدین و «فراانسان» پنداشتن والدین خود است.
سپس به این نکته اشاره کردیم که شیوه برخورد والدین در این مرحله حساس زندگی کودک، او را بر سر یک دوراهی قرارمی دهد. یکی از این راه ها منجر به توان مندی تدریجی کودک و لذا ازبین رفتن نیازمندی او به داشتن «بت» و قهرمان می شود و راه دیگر، این نیاز طبیعی و خوش خیم طفولیت را تبدیل به نیازمندی بد خیم «بت سازی» و «بت پرستی» در دوران بزرگسالی می کند. و اشاره کردیم که بزرگسال آسیب دیده ما، در تمام عمر به علت ضعف و حقارت درونی دنبال «بزرگ مردی» می گردد که رهبر و رئیس و پهلوان و پیرو «و» مراد او باشد و یا درست در نقطه مقابل، از طریق انکار حقارت نفس، خود، آن ناجی بزرگ، آن بزرگ مرد تاریخ، آن رهبر و آن «بت » می شود که دنبال پیرو و گّله دنباله رو می گردد.
آنچه اتفاق نمی افتد فرم گیری استقلال و برابری و هویت اصیل انسانی است که نه نیاز به بت شدن دارد و نه بت داشتن.
اما آنچه برای این ماه باقی ماند، توضیحی راجع به راه دوم و یا روش ناسالم والدین در مرحله IDEALIZATIONطبیعی که منجر به بت سازی بدخیم می شود.
بگذارید دوباره به مثال کودک نوپای خود برگردیم که با دوستان خود درگیر شده و برای یاری گرفتن از پدر و مادر قهرمان به خانه برگشته و از آنها می خواهد که آنهایی که موجب آزردگی او شده اند بکشند.
بگذارید فرض کنیم که والدین خسته یا نا آگاه یا بی حوصله و یا خواهان وابسته کردن فرزندان به خود، خواست کودک را برآورده می کنند و به جای او با دوستان او درگیر می شوند و به فرزندشان می آموزند که برای حل مسائلش،اگر به آنها مراجعه کند با خیال راحت مشکل حل می شود و به آرزویش می رسد.
در این عمل ظاهراً ساده و بازی گونه، پیامی بسیار پیچیده و بغرنج خوابیده، که با هم به تحلیل آن می نشینیم.
کودک احساس ناتوانی می کند، احساس ناتوانی او را عصبانی کرده، با عصبانیت از جمع کودکان دور می شود. چون خود را در حل مسئله نا توان می بیند، در لحظات ناتوانی به «بت توان مند» خود می اندیشد، به سوی او می دود و از او یاری می گیرد، اینکه«بت او» به هنگام نیاز در کنار او ست، هدیه ای است بسیار ارزشمند. زیرا اگر او احساس بی کسی و نا توانی می کرد می توانست آسیب های جدی ببیند. ولی «بت او» اگر آگاه و سلامت باشد، خوب می داند که حل مسائل کودک بدون حضور و دخالت او، مسئله نا توانی او را از بین نمی برد بلکه او بیشتر باور می کند که فقط «بت او»، یا مادر و پدر هستند که می توانند مشکلات کودک را حل کنند و او را نجات بدهند. تکرار چنین تجربه ای، وابستگی و اتکاء کودک را به والدین شدت می بخشد و این احساس را تقویت می کند که من بدون آنها«هیچم»، این احساس «هیچی» به دو صورت قابل تحمل می گردد و کودک ناتوان را از پای درنمی آورد.
الف: کودک با این احساس آزار دهنده کلنجار می رود و بالاخره به یاری گرفتن از «خود بزرگ بینی توهمی» و انکار ناتوانی و جایگزین کردنش با قدرت مندی بدخیم یا قادریت مطلق، همان خودشیفته سرمستی می شود که باید برتر از دیگران و بت دیگران باشد. او حق و حقوقش از بقیه مردم بیشتر است، حرفهایش مهم تر، دانسته هایش حقیقی تر، پس باید پرستیده شود و بر جایگاه خدایان بنشیند.
امکان دوم یا روش ب: وقتی کودک ما احساس ناتوانی و عجز را درونی کرد و احساس هیچی نمود بدون هیچ درگیری و کلنجار و مبارزهو این احساس بی مقدار را به تن می خرد و یا از بزرگان، توانمندان، افراد مهم و مطرح در جامعه با آنهایی که نمایش قدرت می دهند، برای بهاء بخشیدن به خود یاری می طلبد و دنبال «بتی» می گردد که از طریق پرستش او و پیروی از خواست های او، قدرتمندی او را فرشته نجات لحظات ناتوانی و عجز بداند. به هنگام آزردگی و خشم، از قادرمطلق خود یاری بطلبد و البته که قادر مطلق او در بردگی و سر سپردگی و وفاداری و اطاعت مطلق اوست که از یاری دریغ نمی کند.
به این ترتیب مادر و پدراز طریق تثبیت پدیده طبیعی و دوره ای IDEALIZATION یا «ایده آل سازی» کودک و تبدیل آن به «ایده آل سازی» بدخیم، مانع رشد استقلال و تفرد و ایجاد«خودپرستی و خود پذیری» کودک شدند.
خود دوستی طبیعی موجب خود پذیری و دیگر پذیری است و فردی که به این رشد سالم دست یابد دیگر نه آرزوی«بت شدن» دارد و نه آرزوی«بتی» برای پرستیدن.
او خود را با تمام قوت ها و ضعف ها می شناسد و می پذیرد و از این موضوع نیز آگاه است که دیگران نیز مانند او قوت و ضعف دارند.
در اینجا این سئوال مقدر می تواند پیش بیاید که آیا یاری گرفتن و کمک خواهی از دیگران نشانه وابستگی و حقارت نفس است؟ پاسخ کاملاً منفی است. ما در زندگی تکاملی خود از طریق هم بستگی و یاری یکدیگر بر خشم های طبیعی و عوامل ناساز زندگی فائق آمده ایم. وجود ژنی که «اکسی تاسین» یا مولکول شیمیایی دلبندی مغز را تولید می کند، بهترین نشانه نیاز ما به همبستگی و زیست ارتباطی است. ولی هم بستگی و ارتباط با وابستگی های عصبی و چسبندگی های بدخیم که ویژه روابط نابرابرند فرق دارد.
در هم بستگی من و شما و دیگران چرخهای حرکت طبیعی هستی، هستیم و هرکدام به خاطر اینکه بخشی از این هستی عظیم می باشیم، ارزش اگزیستانسیالیستی یا هستی گرایه داریم. و از حقوق برابر انسانی باید برخوردار باشیم. و جالب است که در دیدگاه «وحدت وجود و موجود»، تمام هستی یک واحد است و جلوه های متفاوت آن فقط از طریق ارتباط همساز با یکدیگر، هم آهنگی حیات بخش را فراهم می آورند. و هر وقت این ارتباط نا هم ساز و غیر هم آهنگ باشد، مانند یک ارکستر هرج و مرج نواز، نغمه ای دلنشین تولید نخواهد کرد.
اگر آقایان جسارت مرا ببخشند، خواهم گفت، که سالها پیش فکر می کنم در اوائل سال 1991 بود که مقاله ای منتشر کردم به نام«روان زنانه» و «روان مردانه». و در آن نوشتار یاد آور شدم که مقصود من زن و مرد به لحاظ جنسی نیست، بلکه به دو نیرو و اصل طبیعی که در تعادل و برابری به هارمونی طبیعت می پیوندند اشاره کردم.
در آن مقاله متذکر شدم که جوامع پدر سالار این تعادل و برابری 2 اصل مردانه و زنانه را بر هم زده اند و از این طریق تمدن انسانی آسیبی جدی دیده و می بیند. اگر خشونت، نبرد، سلطه جوئی، پیش روی و کسب قدرت را اصل مردانه بدانیم که با هورمون تسترون نیز همراهی دارد. و اگر پرستاری، مراقبت، دلبندی، فراهم ساز رشد دیگران شدن ، و میل به نزدیکی و وصل با دیگران را اصلی زنانه تلقی کنیم که با هورمون زنانه و مولکول شیمیایی اکسی تاسین هم سویی دارد، آنوقت باید اعتراف کنیم که فرهنگ پدر سالار با برهم زدن تعادل بین این دو اصل طبیعی و رهبری در دنیای علم و اندیشه و تکنولوژی و اقتصاد و سیاست و روابط بین المللی و غیره فضا را برای اصل زنانه تنگ تر کرده و متأسفانه ما زنان نیز برای بیرون آمدن از تنگناهای اجتماعی و سیاسی و علمی با اصول مردانه وارد بازی شدیم و لذا اصول زنانه حتی در میان زنان مهجور گشته و مانع رشد قلمداد شده.
ولذا تعادل و هارمونی طبیعت از میان رفته و گوئی جنگی میان انسان و طبیعت و انسان و انسان در جریان است که «قدرت» را موضوع حیاتی کرده و قدرت به معنای مردانه گرایش پیدا کرده، یعنی سلطنه بر دیگران، یعنی حرف آخر را زدن، یعنی مسابقه را بردن، یعنی رقیب را حذف کردن، یعنی انحصار طلبی، یعنی برنده شدن، غافل از اینکه این برنده نهائی سخت تنها و بی ریشه است.
این حلقه معیوب و دور شیطانی را در روابط فردی، حرفه ای، اجتماعی و جهانی مشاهده می کنیم.
بزرگترین بحران قرنی که در آن به سر می بریم، مسئله میل بیمار گون به کسب قادریت مطلق و دست یافتن به قدرت نهایی است. در صحنه های سیاست جهانی اگر برابری قوا و تعادل بخشیدن به میل نا بهنجار قدرت طلبی، سامانی پیدا نکند و اصل نرینه حیات به کلی اداره امور را در دست بگیرد، تمدن جهانی مثل پرنده ای که با یک بال پرواز می کند معیوب و در نهایت معدوم خواهد شد.
بت و بت پرست اجزاء و اعضاء جامعه تکاملی انسان نیستند و برای درمان این بیماری تاریخی باید به مادران و پدران آموخت که اتکاء و وابستگی طبیعی کودکان را با آگاهی به استقلال و تفرد تدریجی بَدل باید کرد.
باید به پدران و مادران آموخت که دختر و پسر آنها هرکدام نقشی، توانی، ارزشی ویژه در طبیعت دارند و هر دو دوست داشتنی اند. با فرهنگ مرد پرست و مرد سالار سنتی ازروزگار کودکی برخوردی آگاهانه باید داشت. باید به پدران و مادران آموخت که احترام به کودک، آزاد گذاشتن او در آنجایی که بی خطر است و دادن اختیار و امکان انتخاب، متناسب با سن آنها جزء الفبای پدری و مادری است.
فقط از این طریق احساس ناتوانی کودکانه به تدریج برطرف و توانمندی سالم درونی می گردد. چنین کودکی، وقتی به بزرگی رسید نه دیگر آرزوی بت شدن دارد و نه آرزوی داشتن بتی که در سایه قدرتش احساس امنیت کند.
تا تعادل بین نیروی نرینه و نیروی مادینه هستی برقرار نشود، ما بیش از آنچه به سهم خود از زندگی باید بی اندیشیم به اضافه داشت خود که ما را در جایگاهی برتر از دیگران قرار می دهد ، فکر می کنیم.
و به قول استاد محمد جعفر مصفا، گرفتار بلای بزرگتری به نام «قیاس» می شویم که از ویژگیهای «هویت فکری» است یا چیزی که من «هویت کاذب» می خوانم. تا ماه دیگر خدانگهدار
سپس به این نکته اشاره کردیم که شیوه برخورد والدین در این مرحله حساس زندگی کودک، او را بر سر یک دوراهی قرارمی دهد. یکی از این راه ها منجر به توان مندی تدریجی کودک و لذا ازبین رفتن نیازمندی او به داشتن «بت» و قهرمان می شود و راه دیگر، این نیاز طبیعی و خوش خیم طفولیت را تبدیل به نیازمندی بد خیم «بت سازی» و «بت پرستی» در دوران بزرگسالی می کند. و اشاره کردیم که بزرگسال آسیب دیده ما، در تمام عمر به علت ضعف و حقارت درونی دنبال «بزرگ مردی» می گردد که رهبر و رئیس و پهلوان و پیرو «و» مراد او باشد و یا درست در نقطه مقابل، از طریق انکار حقارت نفس، خود، آن ناجی بزرگ، آن بزرگ مرد تاریخ، آن رهبر و آن «بت » می شود که دنبال پیرو و گّله دنباله رو می گردد.
آنچه اتفاق نمی افتد فرم گیری استقلال و برابری و هویت اصیل انسانی است که نه نیاز به بت شدن دارد و نه بت داشتن.
اما آنچه برای این ماه باقی ماند، توضیحی راجع به راه دوم و یا روش ناسالم والدین در مرحله IDEALIZATIONطبیعی که منجر به بت سازی بدخیم می شود.
بگذارید دوباره به مثال کودک نوپای خود برگردیم که با دوستان خود درگیر شده و برای یاری گرفتن از پدر و مادر قهرمان به خانه برگشته و از آنها می خواهد که آنهایی که موجب آزردگی او شده اند بکشند.
بگذارید فرض کنیم که والدین خسته یا نا آگاه یا بی حوصله و یا خواهان وابسته کردن فرزندان به خود، خواست کودک را برآورده می کنند و به جای او با دوستان او درگیر می شوند و به فرزندشان می آموزند که برای حل مسائلش،اگر به آنها مراجعه کند با خیال راحت مشکل حل می شود و به آرزویش می رسد.
در این عمل ظاهراً ساده و بازی گونه، پیامی بسیار پیچیده و بغرنج خوابیده، که با هم به تحلیل آن می نشینیم.
کودک احساس ناتوانی می کند، احساس ناتوانی او را عصبانی کرده، با عصبانیت از جمع کودکان دور می شود. چون خود را در حل مسئله نا توان می بیند، در لحظات ناتوانی به «بت توان مند» خود می اندیشد، به سوی او می دود و از او یاری می گیرد، اینکه«بت او» به هنگام نیاز در کنار او ست، هدیه ای است بسیار ارزشمند. زیرا اگر او احساس بی کسی و نا توانی می کرد می توانست آسیب های جدی ببیند. ولی «بت او» اگر آگاه و سلامت باشد، خوب می داند که حل مسائل کودک بدون حضور و دخالت او، مسئله نا توانی او را از بین نمی برد بلکه او بیشتر باور می کند که فقط «بت او»، یا مادر و پدر هستند که می توانند مشکلات کودک را حل کنند و او را نجات بدهند. تکرار چنین تجربه ای، وابستگی و اتکاء کودک را به والدین شدت می بخشد و این احساس را تقویت می کند که من بدون آنها«هیچم»، این احساس «هیچی» به دو صورت قابل تحمل می گردد و کودک ناتوان را از پای درنمی آورد.
الف: کودک با این احساس آزار دهنده کلنجار می رود و بالاخره به یاری گرفتن از «خود بزرگ بینی توهمی» و انکار ناتوانی و جایگزین کردنش با قدرت مندی بدخیم یا قادریت مطلق، همان خودشیفته سرمستی می شود که باید برتر از دیگران و بت دیگران باشد. او حق و حقوقش از بقیه مردم بیشتر است، حرفهایش مهم تر، دانسته هایش حقیقی تر، پس باید پرستیده شود و بر جایگاه خدایان بنشیند.
امکان دوم یا روش ب: وقتی کودک ما احساس ناتوانی و عجز را درونی کرد و احساس هیچی نمود بدون هیچ درگیری و کلنجار و مبارزهو این احساس بی مقدار را به تن می خرد و یا از بزرگان، توانمندان، افراد مهم و مطرح در جامعه با آنهایی که نمایش قدرت می دهند، برای بهاء بخشیدن به خود یاری می طلبد و دنبال «بتی» می گردد که از طریق پرستش او و پیروی از خواست های او، قدرتمندی او را فرشته نجات لحظات ناتوانی و عجز بداند. به هنگام آزردگی و خشم، از قادرمطلق خود یاری بطلبد و البته که قادر مطلق او در بردگی و سر سپردگی و وفاداری و اطاعت مطلق اوست که از یاری دریغ نمی کند.
به این ترتیب مادر و پدراز طریق تثبیت پدیده طبیعی و دوره ای IDEALIZATION یا «ایده آل سازی» کودک و تبدیل آن به «ایده آل سازی» بدخیم، مانع رشد استقلال و تفرد و ایجاد«خودپرستی و خود پذیری» کودک شدند.
خود دوستی طبیعی موجب خود پذیری و دیگر پذیری است و فردی که به این رشد سالم دست یابد دیگر نه آرزوی«بت شدن» دارد و نه آرزوی«بتی» برای پرستیدن.
او خود را با تمام قوت ها و ضعف ها می شناسد و می پذیرد و از این موضوع نیز آگاه است که دیگران نیز مانند او قوت و ضعف دارند.
در اینجا این سئوال مقدر می تواند پیش بیاید که آیا یاری گرفتن و کمک خواهی از دیگران نشانه وابستگی و حقارت نفس است؟ پاسخ کاملاً منفی است. ما در زندگی تکاملی خود از طریق هم بستگی و یاری یکدیگر بر خشم های طبیعی و عوامل ناساز زندگی فائق آمده ایم. وجود ژنی که «اکسی تاسین» یا مولکول شیمیایی دلبندی مغز را تولید می کند، بهترین نشانه نیاز ما به همبستگی و زیست ارتباطی است. ولی هم بستگی و ارتباط با وابستگی های عصبی و چسبندگی های بدخیم که ویژه روابط نابرابرند فرق دارد.
در هم بستگی من و شما و دیگران چرخهای حرکت طبیعی هستی، هستیم و هرکدام به خاطر اینکه بخشی از این هستی عظیم می باشیم، ارزش اگزیستانسیالیستی یا هستی گرایه داریم. و از حقوق برابر انسانی باید برخوردار باشیم. و جالب است که در دیدگاه «وحدت وجود و موجود»، تمام هستی یک واحد است و جلوه های متفاوت آن فقط از طریق ارتباط همساز با یکدیگر، هم آهنگی حیات بخش را فراهم می آورند. و هر وقت این ارتباط نا هم ساز و غیر هم آهنگ باشد، مانند یک ارکستر هرج و مرج نواز، نغمه ای دلنشین تولید نخواهد کرد.
اگر آقایان جسارت مرا ببخشند، خواهم گفت، که سالها پیش فکر می کنم در اوائل سال 1991 بود که مقاله ای منتشر کردم به نام«روان زنانه» و «روان مردانه». و در آن نوشتار یاد آور شدم که مقصود من زن و مرد به لحاظ جنسی نیست، بلکه به دو نیرو و اصل طبیعی که در تعادل و برابری به هارمونی طبیعت می پیوندند اشاره کردم.
در آن مقاله متذکر شدم که جوامع پدر سالار این تعادل و برابری 2 اصل مردانه و زنانه را بر هم زده اند و از این طریق تمدن انسانی آسیبی جدی دیده و می بیند. اگر خشونت، نبرد، سلطه جوئی، پیش روی و کسب قدرت را اصل مردانه بدانیم که با هورمون تسترون نیز همراهی دارد. و اگر پرستاری، مراقبت، دلبندی، فراهم ساز رشد دیگران شدن ، و میل به نزدیکی و وصل با دیگران را اصلی زنانه تلقی کنیم که با هورمون زنانه و مولکول شیمیایی اکسی تاسین هم سویی دارد، آنوقت باید اعتراف کنیم که فرهنگ پدر سالار با برهم زدن تعادل بین این دو اصل طبیعی و رهبری در دنیای علم و اندیشه و تکنولوژی و اقتصاد و سیاست و روابط بین المللی و غیره فضا را برای اصل زنانه تنگ تر کرده و متأسفانه ما زنان نیز برای بیرون آمدن از تنگناهای اجتماعی و سیاسی و علمی با اصول مردانه وارد بازی شدیم و لذا اصول زنانه حتی در میان زنان مهجور گشته و مانع رشد قلمداد شده.
ولذا تعادل و هارمونی طبیعت از میان رفته و گوئی جنگی میان انسان و طبیعت و انسان و انسان در جریان است که «قدرت» را موضوع حیاتی کرده و قدرت به معنای مردانه گرایش پیدا کرده، یعنی سلطنه بر دیگران، یعنی حرف آخر را زدن، یعنی مسابقه را بردن، یعنی رقیب را حذف کردن، یعنی انحصار طلبی، یعنی برنده شدن، غافل از اینکه این برنده نهائی سخت تنها و بی ریشه است.
این حلقه معیوب و دور شیطانی را در روابط فردی، حرفه ای، اجتماعی و جهانی مشاهده می کنیم.
بزرگترین بحران قرنی که در آن به سر می بریم، مسئله میل بیمار گون به کسب قادریت مطلق و دست یافتن به قدرت نهایی است. در صحنه های سیاست جهانی اگر برابری قوا و تعادل بخشیدن به میل نا بهنجار قدرت طلبی، سامانی پیدا نکند و اصل نرینه حیات به کلی اداره امور را در دست بگیرد، تمدن جهانی مثل پرنده ای که با یک بال پرواز می کند معیوب و در نهایت معدوم خواهد شد.
بت و بت پرست اجزاء و اعضاء جامعه تکاملی انسان نیستند و برای درمان این بیماری تاریخی باید به مادران و پدران آموخت که اتکاء و وابستگی طبیعی کودکان را با آگاهی به استقلال و تفرد تدریجی بَدل باید کرد.
باید به پدران و مادران آموخت که دختر و پسر آنها هرکدام نقشی، توانی، ارزشی ویژه در طبیعت دارند و هر دو دوست داشتنی اند. با فرهنگ مرد پرست و مرد سالار سنتی ازروزگار کودکی برخوردی آگاهانه باید داشت. باید به پدران و مادران آموخت که احترام به کودک، آزاد گذاشتن او در آنجایی که بی خطر است و دادن اختیار و امکان انتخاب، متناسب با سن آنها جزء الفبای پدری و مادری است.
فقط از این طریق احساس ناتوانی کودکانه به تدریج برطرف و توانمندی سالم درونی می گردد. چنین کودکی، وقتی به بزرگی رسید نه دیگر آرزوی بت شدن دارد و نه آرزوی داشتن بتی که در سایه قدرتش احساس امنیت کند.
تا تعادل بین نیروی نرینه و نیروی مادینه هستی برقرار نشود، ما بیش از آنچه به سهم خود از زندگی باید بی اندیشیم به اضافه داشت خود که ما را در جایگاهی برتر از دیگران قرار می دهد ، فکر می کنیم.
و به قول استاد محمد جعفر مصفا، گرفتار بلای بزرگتری به نام «قیاس» می شویم که از ویژگیهای «هویت فکری» است یا چیزی که من «هویت کاذب» می خوانم. تا ماه دیگر خدانگهدار
