در دو ماه گذشته از خود شیفگان سخن گفتیم و برای یادآوری خواننده ی عزیزم می نویسم که: خلاصه بیاد ماندنی از این نوشتار این است که اگر کودک انسان در مراحل رشد و تحول و گذر از توهم «من جهانی» و رسیدن به مرحله «همزیگری»، سپس «جدایی و تفرد»، و استقلال، از زوج عاطفی بالغ و سالمی برخوردار نباشد، به بن بست های رشد عاطفی و روانی می رسد که یکی از رایج ترین این بن بست ها «خودشیفتگی»است.
بگذارید بحث امروز را با قصه ای دیگر از افسانه های باستانی یا اسطوره های یونانی آغاز کنم.
قصه «کاساندرا»
او دختر «پریام»، پادشاه «تراوا» است که بنا بر افسانه ها و اساطیر «آپولو» خدای خدایان به او دل می بندد، و برای جلب عشق و مهر او هدیه ای را به او پیشکش می کند.این هدیه قدرت پیش بینی حوادث آینده است. اما «کاساندرا» که گویی دل در گرو مهر دیگری دارد، به عشق «آپولو» پاسخی نمی دهد. خدای خدایان سخت خشمگین می شود و از هدیه ای که به «کاساندرا» داده پشیمان. اما چون در مرام خدایان نیست که هدیه خود را پس بگیرند، بر دیگران مقرر می کند که هرگز کسی پیش بینی های کاساندرا را باور نکند. از آن پس «کاساندرا» وقایع آینده را می بیند و هنگامی که وقایع خونین و بدخیم هستند فریاد می زند، لیکن مردم، به سخنانش توجهی نمی کنند و باور ندارند.
«کاساندرا » خود در راه این دردهای قابل رویت او، ولی ناباوری مردم بالاخره از پای در می آید.
در زبان های غربی امروزی نام«کاساندرا» با توجه به قدرت پیش بینی او و ناباوری مردم به دو مفهوم بکار برده می شود که دکتر صاحب الزمانی در کتاب «خداوند دو کعبه» به آن اشاره می نماید:
1-پیامبر شوم و بد خبر
2- پیامبر حقیقت گوی بی پیرو و مرید.
«برتراند راسل»، فیلسوف معاصر انگلیسی، در جشن نود سالگی خود گفت «من مثل کاساندرا محکومم به اینکه بلا را پیش بینی کنم و کسی حرفم را باور نکند». با این قصه قصدم این بود که به این نتیجه برسم که اگر بمن اجازه بدهید کمی خود بزرگ بینی کنم و از طریق شوخی هم که شده خودم را نوع جدیدی از «کاساندرا» معرفی کنم که هم بد خبری می کند و هم از چیزی سخن می گوید که شنیدنش خوش آیند نیست و هم خوشبختانه بی پیرو و بی مرید است، آنوقت درد دیر درمان و تا کنون بی درمان، بت سازی و بت پرستی را عامل عقب ماندگی و بحران در فرهنگ خودمان معرفی می کنم،که حدود بیست و پنج سال است درباره اش می گویم و می نویسم و هنوز خوشبختانه یک «پیرو»و «مرید» نداریم، ولی هم فکر، همراه، یاور، استاد و همکار بسیارند. خوب؛ پیشگویی این «کاساندرا»ی بد خبر بی پیرو و مرید چیست؟
عنوان این مقاله را عمداً بعد از بحث درباره «نارسی سیسم» یا خود شیفتگی بت و بت پرست دو جلوه از حقارت نفس گذاشتم. چون همانگونه که بیاد دارید و یا دوباره به متن مراجعه خواهید کرد، حقارت نفس یک سرطان بد خیم عاطفی است که تمام نیروهای خلاق و معنوی انسان را بباد می دهد و انسان حقیر و بی مقدار به هر چیزی دست میزند که مطرح باشد. در این راه، گاه بخت یاری می کند و استعدادهای همراهی شخصی در جایگاه رهبری قرار می گیرد و گاه در صف پیروان دو آتشه و فدایی از طریق پرستش «بت» خود، مقدار و هویتی پیدا می کند. و این همان «خبر بدی» است که وعده اش را داده بودم.
اینکه تا زمانی که حرکت ها و نیروهای مطرح جامعه دو جلوه از یک بیماری اند یعنی یا عطش بت شدن دارند و یا عطش بت داشتن و بت پرستیدن، محموله گران مقدار تاریخی ما یعنی عطش آزادی و دموکراسی نه فقط به مقصد نمی رسد، بلکه در میانه راه، هر زمان بدست شیادی «نوچهره» و «نوسبک» و «تازه شگرد» به یغما می رود.
وظیفه راستین روانشناسان و جامعه شناسان حرفه ای است که به این بحران رسیدگی کنند، در حالی که تا کنون بیشتر ابتکار عمل در دست آماتورها، هواداران تفریحی و غیر حرفه ای و یا دست کم به تازه واردان نامومن واگذاشته شده.
حتماً خواننده این سطور با آگاهی که از تخصص و حرفه من دارد، فقط سهم محدودی از این بحران را آنهم در میدان«روانشناسی» و «تحلیل روانکاوانه» بر عهده من می گذارد و از هر متخصص دیگری می تواند بیآموزد که با این مشکل چه باید کرد؟
اگر بخاطر داشته باشید ما دو نوع خودشیفته را معرفی کردیم. نوع اول را سرمست و بی خبر نامیدیم و نوع دوم را آسیب پذیر و حساس.
گفتیم که نوع سرمست از طریق کنترل دیگران و سوءاستفاده از آنها و میل شدیدی که به رهبری و کسب قدرت مطلق دارد معمولاً تلاش می کند که «بت» بشود و در ا ین راه به شیوه های مدرن و کهن که او را در ساختن یک تصویر عموم پسند یاری می کند متوسل می شود. برای او تحسین ماده مخدری است که سرمستش می کند و سخت به آن محتاج و معتاد است، و وقتی خیال کند که دیگر تحسین و ستایش جمع را ندارد مثل معتادی که بی مواد مانده، افسرده، عصبی و خطرناک می شود.
و اما نوع دوم «خود شیفتگان» یعنی حساس و آسیب پذیر که پیوسته دنبال بتی و یا تکیه گاهی می گردد که با پرستش و چسبیدن به او احساس مقدار وهویت کند. او سخت محتاج یافتن «خود آرزویی» یا «خویشتن ایده آلی» در بیرون از خود است. اگر کم حرف است و یا حرف زدن خود را قبول ندارد، دنبال حراف و پرگویی می گردد که در شنیدن او شهوت کلام و بیان سرکوب شده خود را اغناء کند. اگر «نه» گفتن نمی داند و همیشه تسلیم است، بدنبال کسی است که بی اعتناء به دیگران حمله میکند و «نه» میگوید و دیگران را می درد و به ستایش این درنده ی آرزویی خود می پردازد و کاری ندارد که این درنده خوئی به حق است و یا ناحق. چیزی که او را اغناء می کند، قدرت نمائی است که بت او راه و روشش را خوب میداند. دیگری در کسب علم و گنده گویی ضعیف است و بتی را می گزیند که فضل فروش حرفه ای است. و خلاصه ثروت و شهرت و هر چیز دیگر را که میتواند یک حسرت فرو خورده درونی باشد در وجود دیگری جستجو کند یا بیآبد. حالا که صورت مسئله را طرح کردیم باید به تحلیل آن بنشینیم و بگوئیم این دو نوع «خودشیفتگی» چه ربطی به بت و بت پرست دارند؟
در پاسخ این سئوال مبحث متمم دیگری از روانشناسی مطرح می شود و آن بحث «هویت» یا Identity است. اینکه هویت چگونه شکل می گیرد، نوع اصیل آن چیست؟ و هویت کاذب کدام است؟ مبحثی است کاملاً در ارتباط با موضوع ماست.
بطور خلاصه وقتی کودک همانگونه که هست به پذیراترین محیط ممکن خود پای می گذارد و با برخورداری از حساسیت، حمایت، مهر، مراقبت، احترام و آزادی بودن در محدوده مناسب رشد، بزرگ می شود طبیعت او در هم آهنگی با تربیت مناسب، سبب ظهور «خویشتن واقعی» یا «هویت اصیل» او می گردد هم آهنگی مغز و ذهن و روان به رفتارهای او اصالت می بخشد و برخورد او با زندگی برخوردی واقعی، اصیل و هم آهنگ است. اما وقتی کودک انسان با طبیعتی که همراه او میآید، وارد محیطی می شود که سرد، خشن، بی تفاوت، انتقادی، بیمارگون، پرتوقع، بی حوصله، ناآگاه، متجاوز به حرمت و حریم فردی او است می شود آنوقت برای سازگاری و بقاء بجای رشد سلامت و اصیل به بزرگ شدن های عصبی پناه می آورد.
بقول خانم کارن هورنای یا برتری طلب می شود و سلطه جو یا مهر طلب و پیرو و یا انزواطلب و کناره گیر از دیگران. البته نظریه های جدیدتر و تجربی تری هم از میدان روانشناسی اعصاب و مطالعات مغز بیرون آمده که برخی را در گذشته نوشته ام و جای برخی دیگر در آینده است. بهر حال آنچه اهمیت دارد این که در فضای نامناسب پرورشی بجای هویت اصیل هویت کاذب یا عصبی شکل می گیرد.
وقتی هویت کاذب مطرح می شود، آنوقت یکی از بهترین نمونه های آن «هویت تعکیسی است.
هویت تعکیسی یا فرافکنی شده یعنی چه؟
به کلام بسیار ساده عبارتست از هویت غیر اصیلی که دیگران از طریق فرافکنی در ما ایجاد می کنند و ما به دلیل ساختار ناسالم شخصیتی آنرا می پذیریم و درونی می کنیم و باورمان می شود که این هویت واقعی ماست.
دو نوع انسان خود شیفته اغلب در یک بده بستان نامبارک، هویت فرافکنی را بر دیگری تحمیل می کنند، ولی از جائی که این هویت فرافکنی شده با نیازهای بیمارگون فرد هم سوئی دارد خیلی زود هم بدل می نشیند و هم جوش می خورد.
حالا چرا من «حقارت نفس» یا هویت کاذب را به بت شدن وبت پرستی نسبت می دهم.
چون هم «بت» گرفتار هویت تعکیسی یا «تلقیحی» است و هم «بت پرست».
«بت پرست» خود آرزوی، «خود ایده آل» وحسرت درونی خود را در «بت خود» می بیند و هر قدر او را پرستش کند، از او حمایت کند، برایش و بخاطرش شکم پاره کند، از طریق وفاداری به او بخشی از او می شود و از طریق «همانندی بر درد حقارت و بی مقداری خود بگونه ای غیر واقعی مسلط می شود.
و از طریق پرستش و پیروی و طرفداری از «بت خود» که همان خودآرزوئی اوست، از شر «من حقیر» «بی مقدار» رها می شود و به جمع طرفداران یک ایده، یک رهبر، یک «کالت» می پیوندد و هویت جمعی و گروهی پیدا می کند. که این هویت جمعی، شکوهمند و با اهمیت است، بر خلاف «هویت فردی» او که هیچ غرور و افتخاری نداشت.
و اما «بت» گرفتار چیست؟
بت که نیازمند پیرو و مرید وتحسین گر و تصویر پرداز است «خود آرزویی» و «ایدهآلی» بت پرستان را که از طریق فرافکنی و عنوان هویت به او تلقیح کرده اند، درونی می کند و خود را «آنی» می بیند که ستایشگرن می خواهند ببینند
لذا بت بیچاره ما به حصار این هویت فرافکنی شده در میآید و زندانی آن تصویر می شود. واز آن پس دست به هرکاری میزند که این هویت را حفظ کند.
بقول شاعر:
در دل دوست بهر حیله رهی باید کرد
طاعت ار دست نیاید گنهی باید کرد
پس تا اینجا به خاطر بسپارید که بت پرست رنج و درد بخش بی مقدار وجود خودش را از طریق پیدا کردن بتی که «خود ایده آل» اوست مرحمی موقت می گذارد و مسکنی را می خورد که فعلا درد هویت کاذب را فراموش کند و از شر حقارت نفس رهائی یابد.
در ماه آینده به توضیح درباره ی حرمت ذات و فرم گیری خود واقعی می پردازیم.
بگذارید بحث امروز را با قصه ای دیگر از افسانه های باستانی یا اسطوره های یونانی آغاز کنم.
قصه «کاساندرا»
او دختر «پریام»، پادشاه «تراوا» است که بنا بر افسانه ها و اساطیر «آپولو» خدای خدایان به او دل می بندد، و برای جلب عشق و مهر او هدیه ای را به او پیشکش می کند.این هدیه قدرت پیش بینی حوادث آینده است. اما «کاساندرا» که گویی دل در گرو مهر دیگری دارد، به عشق «آپولو» پاسخی نمی دهد. خدای خدایان سخت خشمگین می شود و از هدیه ای که به «کاساندرا» داده پشیمان. اما چون در مرام خدایان نیست که هدیه خود را پس بگیرند، بر دیگران مقرر می کند که هرگز کسی پیش بینی های کاساندرا را باور نکند. از آن پس «کاساندرا» وقایع آینده را می بیند و هنگامی که وقایع خونین و بدخیم هستند فریاد می زند، لیکن مردم، به سخنانش توجهی نمی کنند و باور ندارند.
«کاساندرا » خود در راه این دردهای قابل رویت او، ولی ناباوری مردم بالاخره از پای در می آید.
در زبان های غربی امروزی نام«کاساندرا» با توجه به قدرت پیش بینی او و ناباوری مردم به دو مفهوم بکار برده می شود که دکتر صاحب الزمانی در کتاب «خداوند دو کعبه» به آن اشاره می نماید:
1-پیامبر شوم و بد خبر
2- پیامبر حقیقت گوی بی پیرو و مرید.
«برتراند راسل»، فیلسوف معاصر انگلیسی، در جشن نود سالگی خود گفت «من مثل کاساندرا محکومم به اینکه بلا را پیش بینی کنم و کسی حرفم را باور نکند». با این قصه قصدم این بود که به این نتیجه برسم که اگر بمن اجازه بدهید کمی خود بزرگ بینی کنم و از طریق شوخی هم که شده خودم را نوع جدیدی از «کاساندرا» معرفی کنم که هم بد خبری می کند و هم از چیزی سخن می گوید که شنیدنش خوش آیند نیست و هم خوشبختانه بی پیرو و بی مرید است، آنوقت درد دیر درمان و تا کنون بی درمان، بت سازی و بت پرستی را عامل عقب ماندگی و بحران در فرهنگ خودمان معرفی می کنم،که حدود بیست و پنج سال است درباره اش می گویم و می نویسم و هنوز خوشبختانه یک «پیرو»و «مرید» نداریم، ولی هم فکر، همراه، یاور، استاد و همکار بسیارند. خوب؛ پیشگویی این «کاساندرا»ی بد خبر بی پیرو و مرید چیست؟
عنوان این مقاله را عمداً بعد از بحث درباره «نارسی سیسم» یا خود شیفتگی بت و بت پرست دو جلوه از حقارت نفس گذاشتم. چون همانگونه که بیاد دارید و یا دوباره به متن مراجعه خواهید کرد، حقارت نفس یک سرطان بد خیم عاطفی است که تمام نیروهای خلاق و معنوی انسان را بباد می دهد و انسان حقیر و بی مقدار به هر چیزی دست میزند که مطرح باشد. در این راه، گاه بخت یاری می کند و استعدادهای همراهی شخصی در جایگاه رهبری قرار می گیرد و گاه در صف پیروان دو آتشه و فدایی از طریق پرستش «بت» خود، مقدار و هویتی پیدا می کند. و این همان «خبر بدی» است که وعده اش را داده بودم.
اینکه تا زمانی که حرکت ها و نیروهای مطرح جامعه دو جلوه از یک بیماری اند یعنی یا عطش بت شدن دارند و یا عطش بت داشتن و بت پرستیدن، محموله گران مقدار تاریخی ما یعنی عطش آزادی و دموکراسی نه فقط به مقصد نمی رسد، بلکه در میانه راه، هر زمان بدست شیادی «نوچهره» و «نوسبک» و «تازه شگرد» به یغما می رود.
وظیفه راستین روانشناسان و جامعه شناسان حرفه ای است که به این بحران رسیدگی کنند، در حالی که تا کنون بیشتر ابتکار عمل در دست آماتورها، هواداران تفریحی و غیر حرفه ای و یا دست کم به تازه واردان نامومن واگذاشته شده.
حتماً خواننده این سطور با آگاهی که از تخصص و حرفه من دارد، فقط سهم محدودی از این بحران را آنهم در میدان«روانشناسی» و «تحلیل روانکاوانه» بر عهده من می گذارد و از هر متخصص دیگری می تواند بیآموزد که با این مشکل چه باید کرد؟
اگر بخاطر داشته باشید ما دو نوع خودشیفته را معرفی کردیم. نوع اول را سرمست و بی خبر نامیدیم و نوع دوم را آسیب پذیر و حساس.
گفتیم که نوع سرمست از طریق کنترل دیگران و سوءاستفاده از آنها و میل شدیدی که به رهبری و کسب قدرت مطلق دارد معمولاً تلاش می کند که «بت» بشود و در ا ین راه به شیوه های مدرن و کهن که او را در ساختن یک تصویر عموم پسند یاری می کند متوسل می شود. برای او تحسین ماده مخدری است که سرمستش می کند و سخت به آن محتاج و معتاد است، و وقتی خیال کند که دیگر تحسین و ستایش جمع را ندارد مثل معتادی که بی مواد مانده، افسرده، عصبی و خطرناک می شود.
و اما نوع دوم «خود شیفتگان» یعنی حساس و آسیب پذیر که پیوسته دنبال بتی و یا تکیه گاهی می گردد که با پرستش و چسبیدن به او احساس مقدار وهویت کند. او سخت محتاج یافتن «خود آرزویی» یا «خویشتن ایده آلی» در بیرون از خود است. اگر کم حرف است و یا حرف زدن خود را قبول ندارد، دنبال حراف و پرگویی می گردد که در شنیدن او شهوت کلام و بیان سرکوب شده خود را اغناء کند. اگر «نه» گفتن نمی داند و همیشه تسلیم است، بدنبال کسی است که بی اعتناء به دیگران حمله میکند و «نه» میگوید و دیگران را می درد و به ستایش این درنده ی آرزویی خود می پردازد و کاری ندارد که این درنده خوئی به حق است و یا ناحق. چیزی که او را اغناء می کند، قدرت نمائی است که بت او راه و روشش را خوب میداند. دیگری در کسب علم و گنده گویی ضعیف است و بتی را می گزیند که فضل فروش حرفه ای است. و خلاصه ثروت و شهرت و هر چیز دیگر را که میتواند یک حسرت فرو خورده درونی باشد در وجود دیگری جستجو کند یا بیآبد. حالا که صورت مسئله را طرح کردیم باید به تحلیل آن بنشینیم و بگوئیم این دو نوع «خودشیفتگی» چه ربطی به بت و بت پرست دارند؟
در پاسخ این سئوال مبحث متمم دیگری از روانشناسی مطرح می شود و آن بحث «هویت» یا Identity است. اینکه هویت چگونه شکل می گیرد، نوع اصیل آن چیست؟ و هویت کاذب کدام است؟ مبحثی است کاملاً در ارتباط با موضوع ماست.
بطور خلاصه وقتی کودک همانگونه که هست به پذیراترین محیط ممکن خود پای می گذارد و با برخورداری از حساسیت، حمایت، مهر، مراقبت، احترام و آزادی بودن در محدوده مناسب رشد، بزرگ می شود طبیعت او در هم آهنگی با تربیت مناسب، سبب ظهور «خویشتن واقعی» یا «هویت اصیل» او می گردد هم آهنگی مغز و ذهن و روان به رفتارهای او اصالت می بخشد و برخورد او با زندگی برخوردی واقعی، اصیل و هم آهنگ است. اما وقتی کودک انسان با طبیعتی که همراه او میآید، وارد محیطی می شود که سرد، خشن، بی تفاوت، انتقادی، بیمارگون، پرتوقع، بی حوصله، ناآگاه، متجاوز به حرمت و حریم فردی او است می شود آنوقت برای سازگاری و بقاء بجای رشد سلامت و اصیل به بزرگ شدن های عصبی پناه می آورد.
بقول خانم کارن هورنای یا برتری طلب می شود و سلطه جو یا مهر طلب و پیرو و یا انزواطلب و کناره گیر از دیگران. البته نظریه های جدیدتر و تجربی تری هم از میدان روانشناسی اعصاب و مطالعات مغز بیرون آمده که برخی را در گذشته نوشته ام و جای برخی دیگر در آینده است. بهر حال آنچه اهمیت دارد این که در فضای نامناسب پرورشی بجای هویت اصیل هویت کاذب یا عصبی شکل می گیرد.
وقتی هویت کاذب مطرح می شود، آنوقت یکی از بهترین نمونه های آن «هویت تعکیسی است.
هویت تعکیسی یا فرافکنی شده یعنی چه؟
به کلام بسیار ساده عبارتست از هویت غیر اصیلی که دیگران از طریق فرافکنی در ما ایجاد می کنند و ما به دلیل ساختار ناسالم شخصیتی آنرا می پذیریم و درونی می کنیم و باورمان می شود که این هویت واقعی ماست.
دو نوع انسان خود شیفته اغلب در یک بده بستان نامبارک، هویت فرافکنی را بر دیگری تحمیل می کنند، ولی از جائی که این هویت فرافکنی شده با نیازهای بیمارگون فرد هم سوئی دارد خیلی زود هم بدل می نشیند و هم جوش می خورد.
حالا چرا من «حقارت نفس» یا هویت کاذب را به بت شدن وبت پرستی نسبت می دهم.
چون هم «بت» گرفتار هویت تعکیسی یا «تلقیحی» است و هم «بت پرست».
«بت پرست» خود آرزوی، «خود ایده آل» وحسرت درونی خود را در «بت خود» می بیند و هر قدر او را پرستش کند، از او حمایت کند، برایش و بخاطرش شکم پاره کند، از طریق وفاداری به او بخشی از او می شود و از طریق «همانندی بر درد حقارت و بی مقداری خود بگونه ای غیر واقعی مسلط می شود.
و از طریق پرستش و پیروی و طرفداری از «بت خود» که همان خودآرزوئی اوست، از شر «من حقیر» «بی مقدار» رها می شود و به جمع طرفداران یک ایده، یک رهبر، یک «کالت» می پیوندد و هویت جمعی و گروهی پیدا می کند. که این هویت جمعی، شکوهمند و با اهمیت است، بر خلاف «هویت فردی» او که هیچ غرور و افتخاری نداشت.
و اما «بت» گرفتار چیست؟
بت که نیازمند پیرو و مرید وتحسین گر و تصویر پرداز است «خود آرزویی» و «ایدهآلی» بت پرستان را که از طریق فرافکنی و عنوان هویت به او تلقیح کرده اند، درونی می کند و خود را «آنی» می بیند که ستایشگرن می خواهند ببینند
لذا بت بیچاره ما به حصار این هویت فرافکنی شده در میآید و زندانی آن تصویر می شود. واز آن پس دست به هرکاری میزند که این هویت را حفظ کند.
بقول شاعر:
در دل دوست بهر حیله رهی باید کرد
طاعت ار دست نیاید گنهی باید کرد
پس تا اینجا به خاطر بسپارید که بت پرست رنج و درد بخش بی مقدار وجود خودش را از طریق پیدا کردن بتی که «خود ایده آل» اوست مرحمی موقت می گذارد و مسکنی را می خورد که فعلا درد هویت کاذب را فراموش کند و از شر حقارت نفس رهائی یابد.
در ماه آینده به توضیح درباره ی حرمت ذات و فرم گیری خود واقعی می پردازیم.
