تبليغاتX
مثبت من - انسان، دين و معنويتِ نوين

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

شماره صفحه در مجله: 30
پدیدآورنده:محمدرضا جهانگيرزاده،

خلاصه:

کلمات کلیدی:
،

بحران معنويت

اين روزها در رسانه‏هاي جمعي از قبيل راديو و تلويزيون، روزنامه‏ها، مجلات و... زياد مي‏شنويم که «معنويت» در جهان، در حال گسترش است. آمار معتقدان به اديان و يا آيينهاي معنوي روز به روز افزايش مي‏يابد و متعاقبا از شمار انکارکنندگان و ماده‏گرايان کاسته مي‏شود. اين مسئله از نظر ما به عنوان يک مسلمان و معتقد به يکي از اديان توحيدي، قطعا خوشحال کننده است. منسوخ شدن کفر و پاک شدن جامعه جهاني از افرادي که نگاه خود را تنها به يک زندگي سرد و بي‏روح در يک دنياي فيزيکي ـ مکانيکي، محدود کرده‏اند، مسرّت‏بخش است ؛ چشمان نابينايي که تمام عظمت خلقت را در لابه‏لاي چرخ‏دنده‏هاي ماديت، خُرد مي‏کنند و انسان را (با همه عظمتش) به موجود درمانده‏اي تبديل مي‏کنند که همه‏روزه در وحشت از مرگِ ناگزير، هرچه بيشتر در لجنزار بي‏هويتي و هرزگي فرو مي‏رود.

اما آنچه جاي دقت دارد، اين است که در جهان امروز، چه اتفاقي در حال رخ دادن است؟ معنويتي که بشرِ سراسيمه بدان رو کرده است، از چه سنخي است؟ اين بحران معنويت يا خلأ معنوي در حال پرشدن با چه اکسيري است؟ آيا بشر به آرامش مي‏رسد؟ از بشر امروز که به شدّت، درگير مسابقه ثروت، قدرت و شهوت است، بعيد است که به محدوديتهاي «دنياي روحاني» تن دهد. آيا اين معنويت، دين جديدي است؟ خداي آن کيست؟

معنويت نوين

اجازه دهيد تا از منظر روانشناسي، بحث «انسان، دين و معنويت نوين» را مطرح نمايم. در ابتدا مايلم تا تصوير نسبتا دقيقي از معنويتي که امروزه در جهان غرب ترسيم مي‏شود، ارائه نمايم. اينها بخشهايي از مقاله‏اي است که توسط دکتر ديويد. ان . اِلکينز(David N.Elkins)، روانشناس باليني و استاد دانشگاه، درباره «معنويت» در مجله «روانشناسي امروز» به چاپ رسيده است:

يک روانشناس، در کمتر از يک ساعت، زندگي مرا دگرگون کرد

بيست سال پيش در خلال اولين جلسه درمان، او به من گوش فرا داد، به گونه‏اي که هيچ کس پيش از آن، سخنانم را نشنيده بود. داستان زندگي‏ام را گفتم. اين اوّلين باري بود که آن را براي کسي بازگو مي‏کردم ؛ اما او به هر حال، واقعيت را شنيد. در انتهاي جلسه، به آرامي مي‏گفت: «شما تشنه معنويت هستيد». شروع به گريه کردم. من، يک مرد 31 ساله، جايي در اعماق وجودم، مي‏دانستم که حق با اوست.

بعد از آن، در طي دو سال، در قالب يک دوره روان‏درماني، آموختم که چگونه از روح خود مراقبت نموده، آن را تغذيه نمايم. روانشناسي به من مهارتي داد که براي ساختن يک زندگي پرشور و عميق، بدان نياز داشتم. امروز، من به عنوان يک روانشناس باليني و يک استاد دانشگاه، مراجعان و دانشجويانم را در اين تجربه، شريک مي‏کنم ؛ چون معتقدم معنويت براي خوشبختي و سلامت روان افراد، ضروري است.

روزي يکي از دانشجويانم به من مي‏گفت که: در اواخر روز براي قدم زدن در ساحل دريا رفته بودم. همين‏طور که خورشيد پايين مي‏رفت، از تخته سنگي در کنار دريا بالا رفتم. به دريا خيره شدم. به آرامي احساس مي‏کردم که با طبيعتْ يکي شده‏ام ؛ با خورشيدي که در افق پايين مي‏رفت ؛ با امواجي که پاهايم را مي‏شست ؛ با نور کمرنگي که آسمانِ سمتِ غرب را رگه‏دار کرده بود. او مي‏گفت: «در آن لحظه، احساس جاودانگي مي‏کردم».

مي‏دانستم که اين چيزها ميليونها سال قبل از من وجود داشته‏اند و بعد از من نيز ميليونها سال ادامه خواهند داشت. از زندگي لذّت مي‏بردم ؛ از اينکه بخشي از همه اين چيزها هستم. به شدت تکان خوردم و شروع به گريستن کردم.

من مراجعان و دانشجويان خود را ترغيب مي‏کنم که آنچه آنها را عميقا تحت تأثير قرار مي‏دهد بشناسند. اين چيز مي‏تواند يک سمفوني از بتهوون، پياده روي در کوه، يا حضور در يک گالري نقاشي باشد. سپس به آنها کمک مي‏کنم تا طبق برنامه منظّمي، اين فعاليتها را در برنامه روزانه خود بگنجانند.

تعريف معنويت

معنويت در لغت لاتين (Spirtuality) به معناي تنفّس است و به تنفّس زندگي اشاره دارد. به اين معنا که با معنويت، قلب خود را بگشاييم و ظرفيت تجربه عظمت، تقدّس و سپاسگزاري را در خود پرورش دهيم، اندوه زندگي را حس کنيم، شور و شوق وجود را بشناسيم و خود را تسليم حقيقتي کنيم که والاتر از ماست.(1)

ويژگيهاي معنويت نوين

به نظر مي‏رسد اين تصوير از معنويت با تصوير کليشه‏اي آن، در ذهن ما متفاوت است. در تلقي ما معنويت ارتباط تنگاتنگي با دين دارد. و دين، مجموعه‏اي از معارف است که از حقايقي ماوراي عالم مادي سخن مي‏گويد ؛ حقايقي که بر اساس آن، انسان در نظام خلقت، جايگاه خاصي دارد و بايد براي حفظ آن جايگاه خاص، مسير ويژه‏اي را طي کند و اين مسير، رفتارهاي خاصي را مي‏طلبد. پس بايد کارهايي را انجام دهد و کارهايي را ترک نمايد.

ويژگيهاي معنويتي که دکتر الکينز براي ما تشريح مي‏کند با ويژگيهاي معنويت ديني متفاوت است. در چارچوب دين، «معنويت»، امري ذهني، خيالي و حاصل از احساسات سرشار انساني نسبت به واقعيات مادي نيست ؛ بلکه احساسي است که انسان نسبت به حقايقي که در افقي بالاتر از عالم ماده قرار گرفته‏اند، پيدا مي‏کند ؛ حقايقي که وجود دارند و بر عالم، تأثير مي‏گذارند. ولي در معنويت نوين، به هيچ وجه، بحث «حقيقت» در ميان نيست، هرگونه تجربه عاطفي يا هيجاني شديد نسبت به هر موضوعي مي‏تواند معنويت به حساب آيد. مهم، اين است که شما برانگيخته شوي، احساس اوج و تعالي نمايي و يا به اصطلاح، سرشار از حسّ عظمت گردي. چنين است که يک قطعه موسيقي، يک شعر عاشقانه و حتي شکوه يک نمايش آييني مي‏تواند شما را در فضايي معنوي پرواز دهد.

از سوي ديگر، در معنويت نوين، اثري از «تکليف» نيست. شما مي‏توانيد (بلکه شايسته است که) با آغوش باز به سراغ هرگونه تجربه‏اي برويد ؛ تجربه‏اي که مي‏تواند آن نقطه «اوج» را براي شما به ارمغان بياورد. ولي در معنويت ديني، تجربه معنوي ميسّر نمي‏شود، مگر در چارچوب ضوابطي خاص. اصلاً بعضي از تجارب معنوي تنها زماني حاصل مي‏شوند که شما از بسياري از تجارب ديگر، چشم‏پوشي نماييد. تجربه يک گناه، قطعا احساس لطيف معنوي يک «حضور» در نماز را لکّه‏دار مي‏کند.

جهان به کدام سو مي‏رود؟

دکتر الکينز در بخش ديگري از مقاله خود، تمايزي را که ما ميان معنويت ديني و معنويت نوين در جهان غرب قائل شديم، مورد تأييد قرار مي‏دهد. وي مي‏گويد: پژوهشها نشان مي‏دهند که اکثر امريکاييها خواهان معنويت‏اند ؛ اما آنها احتمالاً به دنبال اَشکال ديني معنويت نيستند.

بر طبق نظرسنجيهاي ملي، از هر ده امريکايي، نُه نفر به خدا معتقدند و دين را در زندگي خود امري مهم مي‏شمرند. انتشار و فروش ميليونها کتاب با درونمايه‏هاي معنوي در مقايسه با ساير موضوعات، بيشترين رشد را نشان مي‏دهد. برنامه‏هاي تلويزيوني مثل: «جستجوي خدا در امريکا»، مخاطبان فراواني پيدا کرده است. روزنامه‏ها و مجلاتي مثل: تايم، نيوزويک، و نيويورک تايمز، داستانهايي درباره «ايمان و شفا يافتن»، «علم، خدا و انسان» و «انتخاب دين» منتشر کرده‏اند.

اما پژوهشهاي دکتر ويد کلارک نشان مي‏دهد که تعداد زيادي از جوانان، اديان رسمي را کنار گذاشته‏اند: 84 درصد از يهوديها، 69 درصد از پروتستانها و 67 درصد از کاتوليکها ؛ البته نه به خاطر اينکه علاقه خود به معنويت را از دست داده‏اند، بلکه از اين جهت که اديان رسمي نيازهاي معنوي آنها را برآورده نکرده‏اند.

آتش اشتياق به معنويت را نمي‏توان به حساب بازگشت به اديان توحيدي دانست. 32 ميليون جواني که امروزه در امريکا به هيچ ديني معتقد نيستند، به رسوم شرقي، فلسفه‏هاي عصر جديد، افسانه‏هاي يوناني، روانشناسي يونگي، سنّتهاي آيين شَمَني، ماساژ، يوگا و... روي آورده‏اند. بسياري در جستجوي معنويت به سراغ موسيقي، شعر، ادبيات، نقاشي، طبيعت و ارتباطهاي صميمانه رفته‏اند. گرايش به اَشکال جايگزين معنويت در امريکا به شدت رو به گسترش است.(2)

چرا؟

براي پاسخ دادن به اين سهال، بايد ويژگيهاي بشر امروز را به خوبي بشناسيم. درست است که بشر امروز به «معنويت» رو کرده است و در جستجوي خدا برآمده است، اما کدام خدا؟ خدايي که بشر به دنبال آن مي‏گردد، با خدايي که در اديان توحيدي توصيف مي‏شود، چه تفاوتي دارد؟

بشر امروز، خود را در مرکز عالم مي‏بيند: «ما مي‏توانيم و حق داريم که بنا به خواسته خود، عالم را به اَنحاي مختلف، مسخّر نماييم. حتي مي‏توانيم خدا را نيز به خدمت بگيريم تا به آرامش برسيم، احساس قدرت نماييم و از زندگي لذّت ببريم». باز به مقاله دکتر الکينز باز مي‏گرديم:

در گذشته، وقتي روانشناسي هنوز دانش جديدي بود. تلاش مي‏کرد تا خود را از تبيينهاي ديني در مورد رفتارِ انسان، جدا نمايد و واقعيات مورد نظر خود را تنها به وسيله تحقيقات علمي کشف نمايد. در ابتدا جوّ غالب در روانشناسي، مخالفت با ايمان ديني بود. فرويد،(3) مهسس روان‏تحليلگري، تصريح مي‏کرد که دين تنها، شکلي از آسيب رواني است؛ يک نِوروز(4) (روانْ‏رنجوري) وسواس‏گونه که از احساس درماندگي دوران کودکي ناشي شده است.

اما بعدها، تعدادي از چهره‏هاي برجسته تاريخ روانشناسي مثل: گوردون آلپورت، اريک فروم، ويکتور فرانکل، آبراهام مازلو و رولو مِي،(5) معنويت را يکي از محورهاي اساسي کارهاي خود قرار دادند. کارل يونگ(6) به حدّي پيش رفت که گفت معنويت يک عنصر اساسي در سلامت روان است. او تنها کساني را مي‏تواند درمان کند که از يک نگاه ديني يا معنوي به زندگي برخوردار باشند.

گرچه روانشناسان معاصر نيز نظير اسلافشان در مورد دين، نگاه يکساني ندارند، اما آنها نيز تأييد مي‏کنند که دين، نقش مهمي در «سلامت روان» افراد ايفا مي‏نمايد.(7)

ملاحظه مي‏فرماييد که آنها چگونه دين را از جايگاه رفيعش پايين کشيده، تنها به عنوان عنصري که در سلامت روان نقش مهمي ايفا مي‏کند، بدان مي‏نگرند. از اين‏رو احساساتي از قبيل احساس گناه يا محدوديت در برخورداري از مزاياي زندگي را تخطئه مي‏کنند ؛ چون به خودپنداره شخص، آسيب مي‏رساند.

از نظر دکتر الکينز، از رقص باران سرخپوستان تا رقص ستايش يهوديان، از سماع درويشان مسلمان تا مراقبه راهبان بودايي، از آيينهاي عبادي پرجذبه کليساها تا جلسات سکوت پر اُبّهت کواکرها،(8) همگي جلوه‏هاي مختلف حس معنوي بشرند که هدف آنها، «ايجاد حس شفقت و مهرباني»، و تأثير آن، «بهره‏وري از سلامت جسمي و رواني» است.

بازگشت به گذشته

تا هزاران سال، يعني مدتها قبل از ظهور پزشکي مدرن، مردم، معنويت را راهي براي درمان بيماريها مي‏شناختند. فرهنگهاي کهن، معتقد بودند که همه چيز، توسط ارواح کنترل مي‏شوند، از جمله سلامتي و بيماري. وقتي يکي از اعضاي يک فرقه مذهبي بيمار مي‏شد، رئيس فرقه، تلاش مي‏کرد تا با استفاده از ذِکرها و وِردهاي ديني يا آيينهاي خاص، شياطين را از وي دور کرده، پيوند او با دنياي مقدّس را دوباره برقرار نمايد.

امروز نيز بشر به همان راه مي‏رود، با اين تفاوت که آن روز، دين در تمام شئون زندگي جامعه سنّتي حضور داشت ؛ اما بشر امروز، دست دين را از تمام آن شئون، کوتاه کرده، آن را تنها به يک احساس شخصي که به رضايت از زندگي کمک مي‏نمايد، تقليل داده است. پس مي‏توان گفت که: «خداي معنويّت نوين، خودِ بشر است».


1 . http://WWW.find articles.com.

psychology Today, sep, 1999 - spirituality Author: David N.Elkins.

2 . همانجا.

3 . Freud.

4 . neurosis.

5.William James, Gordon Alport, Erich Fromm, Victor Frankl, Abraham Maslow and Rollo May.

6 . Carl Jung.

7 . همانجا.

8 . Quakers: نام يک فرقه مذهبي .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 10:16 PM  توسط م.ک.  |