فرآيندبازخواني، تفسيروتأويل متون
زندگي دردنياي متن
*آنچه در پديد آوردن يا پديد آمدن همه اسطوره ها وجود داشته آن است كه اسطوره براي سرگرمي، بازي و تفنن پديد نيامده، بلكه نشاندهنده تلاش جدي انسان براي معرفتي تازه بوده است.
دين پژوهان در مقام بررسي مقولات و مفاهيم ديني، مواضع گونه گون اختيار كرده اند. از جمله اين مواضع، موضع اسطوره و نگرش اساطيري است. نگاه اساطيري به نصوص قدسي، مطلقاً به معناي افسانه يي يا جعلي پنداشتن اين متون نيست بلكه دست كم درنگاه اسطوره گرايان همدل، صبغه اسطوره يي كلام مقدس، حكايتگر وسعت و ظرفيت بي انتهاي اين كلام است. مطلب حاضرمي كوشد چندوچون رويكرد اسطوره يي به دين و كلام و نص مقدس را بازجويد و روايتي نو از مفهوم اسطوره و تفكر اسطوره يي عرضه كند.
گروه انديشه
گروه انديشه
|
|
• اسطوره و عقلانيت
در خصوص ماهيت اسطوره تاكنون نظريات بسيار گسترده و متنوعي ارايه شده است كه مهمترين آنها عبارتند از:
۱ـ اسطوره عبارت است از داستانهاي خرافي و گاه نيمه خرافي درباره قواي فوق طبيعي، مانند داستانهايي كه هومر از خدايان و نقش و ارتباط آنان در سرنوشت انسانها سروده است.
۲ـ اسطوره عبارت است از داستانهايي كه انسانهاي گذشته براي توجيه حوادث طبيعي پيرامون خود پديد آورده اند. منظورروزگاري است كه انسان نمي توانست توجيهي علمي و روشن از حوادث طبيعت پيرامون داشته باشد. از اين جهت با نيروي تخيل خويش براي اين حوادث داستانهايي سر هم مي كرد تا به گمان خود جهاني را كه در آن زندگي مي كند شناخته باشد و بتواند خود را با جهان و جهان را با خود همساز كند.
۳ـ نظريه ديگر آن است كه اسطوره داستانهايي است استعاري، نمادين و تمثيلي براي بيان حقيقت. منظور حقيقتي است كه غير از واقعيت مي باشد، حقيقتي كه بايد باشد ولي نيست و چون چنان حقيقتي در عالم واقعيت پديدار نشده است و نمي توان با حواس ظاهري مستقيماً آن را ديد يا نشان داد، از اين جهت به صورت داستانهاي تمثيلي، نمادين و استعاري درآمده است و بعدها كه مردمان اين داستانهاي تمثيلي را به معناي ظاهري آن باور كردند تبديل به خرافه شد.
اگرچه هر سه نظريه فوق سخت به هم نزديك اند و گاه بيان تعبيرهاي گوناگون از يك چيز مي توانند باشند اما اختلافهاي فاحشي نيز در آن نظريه ها مي توان ديد. مثلاً اين نظريه كه مي گويد مضمون اسطوره ساخته تخيل انسان براي توجيه جهان پيرامون است و با كشف علمي جهان اين ساخته هاي تخيلي فرومي ريزد، بسيار متفاوت است با اينكه بگوييم مضمون اسطوره، امري وجودي است و چون آن امور در فراسوي حواس ظاهر قرار دارند انسان براي راه يافتن به آن با قدرت تخيل از استعاره و نماد و تمثيل سود جسته است. در عين حال آنچه در پديد آوردن يا پديد آمدن همه اسطوره ها وجود داشته آن است كه اسطوره براي سرگرمي، بازي و تفنن پديد نيامده، بلكه نشاندهنده تلاش جدي انسان براي معرفتي تازه بوده است.
نكته ديگر آن است كه آن چيزي كه انسان با طرح اسطوره مي خواست به آن معرفت پيدا كند فراتر از دانش موجود او بوده است. اگر مضمون اسطوره را چيزي معطوف به فراسوي حواس ظاهر بدانيم مي توانيم بگوييم كه انسان با طرح اسطوره مي خواهد به فراسوي آنچه هست معرفت پيدا كند يا به آنچه كه در فراسوي حواس ظاهر است آشنا شود و تأثير آن قواي ناديدني و غيبي را بر زندگي و جهان طبيعي خود كشف كند و شايد هم با چنين كشفي بتواند خود را از چرخه زندگي هاي روزمره به مرحله يي فراتر بكشاند.
از اين منظر، اسطوره مانند سكه يي دورويه است كه يك روي آن، چيزهاي محسوس پيرامون انسان يا خود انسان بوده است. اما طرف ديگر آن، خدايان يا قوايي ناديدني بودند كه بر اين چيزهاي محسوس و قابل رؤيت تأثيرگذار بوده اند. اما اينكه چرا و چگونه همه مضامين اسطوره يي بعد از گذشت دوره هايي از تاريخ به داستان تبديل مي شدند نكته يي است كه جاي تأمل دارد.
با همه اين احوال ما شاهد نوعي بازخواني مجدد اسطوره ها هستيم، يعني مضاميني كه از نظربرخي از مردم افسانه تلقي مي شود در يك فرصت ديگر و از نو در ساحتي تازه بازخواني مي شوند مثل اسطوره آفرينش آدم، توفان نوح، داستان يونس در شكم ماهي و بسياري مضامين ديگر.
در همين جا است كه مي توانيم گمانه ديگري بزنيم و آن اين است كه داستانهاي اسطوره يي صرفاً ساخته و پرداخته خود انسان نيست، يعني مصنوع تخيل قدرتمند او نيست بلكه مضامين اسطوره يي را آدمها كشف مي كنند نه اينكه آن را بسازند و قدرت تخيل تنها در پديد آوردن صورت ظاهر اسطوره مي تواند نقش داشته باشد. به گمان من انسان پي برده است كه قوايي فوق طبيعي در تأثيرگذاري بر سرنوشت بشريت وجود دارد و مضامين اسطوره يي داراي منشأيي از فراسوي جهان طبيعت است. آدمها تنها توانسته اند با تلاش و كوشش بسيار آن قواي فوق طبيعي را كشف كنند و بعد آن را در قالب زبان و ادبيات روزگار خودشان بيان كنند، از اين منظر مي توانيم بگوييم كه اسطوره ها در واقع مضامين ديني بوده اند و هدف از طرح آنها آشنايي انسان با ساحت پنهان وجود است و سامان دادن زندگي خود با آگاهي و معرفت از آنچه در آن فراسو مي گذرد.
اگر به اين پيش فرض وفادار باشيم مي توانيم بگوييم عقلانيتي كه در تفكر اسطوره يي حضور داشته همان عقلانيت ديني بوده است كه از آن با اصطلاح «عقل عملي» (به قول كانت) هم مي توان ياد كرد كه به اشراق نزديك مي شود. اماهمان گونه كه هر ديني توسط پيروان جزم انديش و سطحي نگر آن تحريف تبديل مي شود، اسطوره ها نيز كه بخش مهمي از مضامين ديني را تشكيل مي دهند به افسانه تبديل مي شوند و طبيعي است كه در اين هنگام اعتقاد به اسطوره بدون تأويل درست آن منافي و معاند عقلانيت است.
در خصوص ماهيت اسطوره تاكنون نظريات بسيار گسترده و متنوعي ارايه شده است كه مهمترين آنها عبارتند از:
۱ـ اسطوره عبارت است از داستانهاي خرافي و گاه نيمه خرافي درباره قواي فوق طبيعي، مانند داستانهايي كه هومر از خدايان و نقش و ارتباط آنان در سرنوشت انسانها سروده است.
۲ـ اسطوره عبارت است از داستانهايي كه انسانهاي گذشته براي توجيه حوادث طبيعي پيرامون خود پديد آورده اند. منظورروزگاري است كه انسان نمي توانست توجيهي علمي و روشن از حوادث طبيعت پيرامون داشته باشد. از اين جهت با نيروي تخيل خويش براي اين حوادث داستانهايي سر هم مي كرد تا به گمان خود جهاني را كه در آن زندگي مي كند شناخته باشد و بتواند خود را با جهان و جهان را با خود همساز كند.
۳ـ نظريه ديگر آن است كه اسطوره داستانهايي است استعاري، نمادين و تمثيلي براي بيان حقيقت. منظور حقيقتي است كه غير از واقعيت مي باشد، حقيقتي كه بايد باشد ولي نيست و چون چنان حقيقتي در عالم واقعيت پديدار نشده است و نمي توان با حواس ظاهري مستقيماً آن را ديد يا نشان داد، از اين جهت به صورت داستانهاي تمثيلي، نمادين و استعاري درآمده است و بعدها كه مردمان اين داستانهاي تمثيلي را به معناي ظاهري آن باور كردند تبديل به خرافه شد.
اگرچه هر سه نظريه فوق سخت به هم نزديك اند و گاه بيان تعبيرهاي گوناگون از يك چيز مي توانند باشند اما اختلافهاي فاحشي نيز در آن نظريه ها مي توان ديد. مثلاً اين نظريه كه مي گويد مضمون اسطوره ساخته تخيل انسان براي توجيه جهان پيرامون است و با كشف علمي جهان اين ساخته هاي تخيلي فرومي ريزد، بسيار متفاوت است با اينكه بگوييم مضمون اسطوره، امري وجودي است و چون آن امور در فراسوي حواس ظاهر قرار دارند انسان براي راه يافتن به آن با قدرت تخيل از استعاره و نماد و تمثيل سود جسته است. در عين حال آنچه در پديد آوردن يا پديد آمدن همه اسطوره ها وجود داشته آن است كه اسطوره براي سرگرمي، بازي و تفنن پديد نيامده، بلكه نشاندهنده تلاش جدي انسان براي معرفتي تازه بوده است.
نكته ديگر آن است كه آن چيزي كه انسان با طرح اسطوره مي خواست به آن معرفت پيدا كند فراتر از دانش موجود او بوده است. اگر مضمون اسطوره را چيزي معطوف به فراسوي حواس ظاهر بدانيم مي توانيم بگوييم كه انسان با طرح اسطوره مي خواهد به فراسوي آنچه هست معرفت پيدا كند يا به آنچه كه در فراسوي حواس ظاهر است آشنا شود و تأثير آن قواي ناديدني و غيبي را بر زندگي و جهان طبيعي خود كشف كند و شايد هم با چنين كشفي بتواند خود را از چرخه زندگي هاي روزمره به مرحله يي فراتر بكشاند.
از اين منظر، اسطوره مانند سكه يي دورويه است كه يك روي آن، چيزهاي محسوس پيرامون انسان يا خود انسان بوده است. اما طرف ديگر آن، خدايان يا قوايي ناديدني بودند كه بر اين چيزهاي محسوس و قابل رؤيت تأثيرگذار بوده اند. اما اينكه چرا و چگونه همه مضامين اسطوره يي بعد از گذشت دوره هايي از تاريخ به داستان تبديل مي شدند نكته يي است كه جاي تأمل دارد.
با همه اين احوال ما شاهد نوعي بازخواني مجدد اسطوره ها هستيم، يعني مضاميني كه از نظربرخي از مردم افسانه تلقي مي شود در يك فرصت ديگر و از نو در ساحتي تازه بازخواني مي شوند مثل اسطوره آفرينش آدم، توفان نوح، داستان يونس در شكم ماهي و بسياري مضامين ديگر.
در همين جا است كه مي توانيم گمانه ديگري بزنيم و آن اين است كه داستانهاي اسطوره يي صرفاً ساخته و پرداخته خود انسان نيست، يعني مصنوع تخيل قدرتمند او نيست بلكه مضامين اسطوره يي را آدمها كشف مي كنند نه اينكه آن را بسازند و قدرت تخيل تنها در پديد آوردن صورت ظاهر اسطوره مي تواند نقش داشته باشد. به گمان من انسان پي برده است كه قوايي فوق طبيعي در تأثيرگذاري بر سرنوشت بشريت وجود دارد و مضامين اسطوره يي داراي منشأيي از فراسوي جهان طبيعت است. آدمها تنها توانسته اند با تلاش و كوشش بسيار آن قواي فوق طبيعي را كشف كنند و بعد آن را در قالب زبان و ادبيات روزگار خودشان بيان كنند، از اين منظر مي توانيم بگوييم كه اسطوره ها در واقع مضامين ديني بوده اند و هدف از طرح آنها آشنايي انسان با ساحت پنهان وجود است و سامان دادن زندگي خود با آگاهي و معرفت از آنچه در آن فراسو مي گذرد.
اگر به اين پيش فرض وفادار باشيم مي توانيم بگوييم عقلانيتي كه در تفكر اسطوره يي حضور داشته همان عقلانيت ديني بوده است كه از آن با اصطلاح «عقل عملي» (به قول كانت) هم مي توان ياد كرد كه به اشراق نزديك مي شود. اماهمان گونه كه هر ديني توسط پيروان جزم انديش و سطحي نگر آن تحريف تبديل مي شود، اسطوره ها نيز كه بخش مهمي از مضامين ديني را تشكيل مي دهند به افسانه تبديل مي شوند و طبيعي است كه در اين هنگام اعتقاد به اسطوره بدون تأويل درست آن منافي و معاند عقلانيت است.
|
|
• شيوه درست و موفق در بازخواني اساطير ديني
به گمان من بازخواني اساطير ديني يك چيز است و تأويل اساطير، چيز ديگر، احتمالاً بازخواني هنگامي ضرورت پيدا مي كند كه روايات مربوط به آن اسطوره مخدوش و تحريف شده به نظر آيد. مثلاً بسياري از داستانهايي كه در تورات آمده در قرآن بازخواني شده است مثل داستان آفرينش آدم، توفان نوح، عهد خدا با ابراهيم، يونس و ماهي و... هنگامي كه با دقت به اين داستانها نگاه مي كنيم مي بينيم عناصر تشكيل دهنده قصه ها در هر دو متن تورات و قرآن مشترك است و نيز در هر دو متن رابطه و گفت وگوي انسان زميني با خدايي كه در فراسوي اين جهان و زندگي است ديده مي شود.
اما جهت گيري و سمت و سويي كه هر كدام از اين دو متن براي فرجام آدم نشان مي دهند بسيار با هم متفاوت است.
مثلاً در داستانهاي اسطوره يي تورات، اعم از داستان آفرينش آدم، توفان نوح، عهد خدا با ابراهيم و... آدم، پديده يي زميني، مادي و گيتيانه است و با آنكه تابع تقدير آسماني است اما در فرجام باز هم زميني باقي مي ماند. اگر در قصه يعقوب نردباني را مي بينيم كه از زمين به آسمان كشيده شده است براي فراروي انسان از خاك نيست بلكه براي آن است تا فراسو را به اين سو آورد و خدا را به زمين و خاك نازل كند. (نگاه كنيد به تورات سفر پيدايش باب بيست وهشتم بند ۱۲ به بعد، رؤياي يعقوب و نردبان و سپس ستون بيت ايل) در اين روند نزولي كار به جايي مي رسد كه قوم بني اسراييل آوايي را كه از حنجره گوساله زرين مي شنوند، آواي همان «يهوه» خداي آسمانها تلقي مي كنند.
در حالي كه همان قصه هايي كه در تورات آمده هنگامي كه در قرآن بازخواني مي شود نردباني را پديد مي آورد كه فراروي آدم را از خاك تا فراسوي آنچه هست مي نماياند. اين است كه در تورات برترين وعده خدا به ابراهيم زندگي ابدال آباد ذريه او در همين زمين يا در چرخه همين چيزهاي موجود است. در قرآن تمناي ابراهيم آن است كه بتواند از ديوار بلند اين چرخه عبور كند و خود را به فراسوي آنچه هست بكشاند. همين تفاوت در داستان آفرينش آدم هم ديده مي شود، اسطوره آدم در تورات چنان است كه آدم در فرجام به خاك برمي گردد يا در چرخه آنچه هست حل مي شود. (تو از خاك هستي و به خاك خواهي برگشت) (پيدايش باب۳ بند۱۹) اما در قرآن همان داستان آدم با همان عناصري كه در آن موجود است خود را به فراسوي آنچه هست مي كشاند، (فتلقي آدم من ربه كلمات، فتاب اليه) و اين يك بازخواني تازه از يك اسطوره كهن است كه احتمالاً چون تحريفي در آن پيدا شده بود نياز ضروري به بازخواني تازه پيدا كرده است. يعني بنا به گفته قرآن طرح داستان آدم و ابراهيم و... در تورات همان چيزي نبوده كه موسي گفته است بلكه از اين نگاه، متن تورات به گونه يي تدوين شده است كه با اصل كلام موسي فاصله پيدا كرده و بازخواني قصه براي آن انجام گرفته تا به همان روايت اصلي بازگردد و نه اينكه سخني خلاف سخن موسي پديد آمده باشد. اما اينكه چه كساني و به چه ضرورتي مي توانند در اينگونه اسطوره ها بازخواني تازه يي انجام دهند، جاي اما و اگر بسيار است. به تعبير ديگر، از نگاه ديني، در فراسوي آنچه هست عالم ديگري به نام غيب يا «عالم امر» وجود دارد كه عالم خلق در آن تعبيه شده است و مطابق روايات ديني در روزگاري دور پيام آوري به نام موسي در مكاني اسرارآميز به نام «طور» (طور اصطلاحي است كه قرآن به جاي «جبل» به كار مي برد و نام جبل با تغيير به «طور» بار معنايي تازه يي پيدا مي كند، مثلاً جايي براي طيران و پرواز) حضور پيدا مي كند و طرح كلي زندگي آدم يا آنچه را كه براي انسان از سوي خداوند مقرر شده قرائت مي كند يا درگفت وگويي با خدا آن طرح كلي را درمي يابد و بعد كه به بيان مردم مي آيد آن طرح كلي را در قالب زبان گفتاري مي نماياند، اما بعدها بنابه عللي آنچه موسي بيان كرده گرفتار تحريف شده و به گونه يي ديگر بيان شده است، چندان كه نه تنها باعث نجات آدم از گزند چرخه هاي زندگي نمي شود بلكه گزندهاي بيشتري رانيز پديد مي آورد از اين رو لازم به نظر مي رسد باز رسولي ديگر، مانند موسي، خود را به همان جايي برساند كه موسي رسانيده بود و همان لوح محفوظ را قرائت كند كه موسي خوانده بود تا بتواند دريابد كه در اسطوره هاي نقل شده در تورات، درست و نادرست كدام است و نتيجه آنچه را قرائت كرده در قالب زبان گفتاري به مردم بنماياند. اين را مي توان بازخواني اساطير ديني ناميد.
از سوي ديگر، ما با يك متن مشكوك يا تحريف شده مانند تورات روبرو نيستيم كه ضرورتي براي بازخواني بيابيم، همه پژوهشگران يهودي و مسيحي هم اين را مي دانند كه تورات و انجيل دقيقاً همان چيزي نيست كه موسي و عيسي گفته باشند، زيرا همه اين متون در زماني بسيار دورتر از زمان موسي و عيسي تدوين شده است. تورات حداقل هزار سال پس از موسي تدوين شده و نخستين انجيل ها پس از يك قرن از روزگار مسيح، اما متن قرآن بلافاصله بعد از فوت پيامبر تدوين شده است و به يك نسل پس از او هم نكشيد. لذا ضرورتي براي بازخواني آن به آنگونه كه شرح دادم ديده نمي شود. بويژه آنكه بازخواني يك اسطوره ديني، نه زباني و ساختاري بلكه امري وجودي است و كاري است بر عهده رسولان.
علي طهماسبي
به گمان من بازخواني اساطير ديني يك چيز است و تأويل اساطير، چيز ديگر، احتمالاً بازخواني هنگامي ضرورت پيدا مي كند كه روايات مربوط به آن اسطوره مخدوش و تحريف شده به نظر آيد. مثلاً بسياري از داستانهايي كه در تورات آمده در قرآن بازخواني شده است مثل داستان آفرينش آدم، توفان نوح، عهد خدا با ابراهيم، يونس و ماهي و... هنگامي كه با دقت به اين داستانها نگاه مي كنيم مي بينيم عناصر تشكيل دهنده قصه ها در هر دو متن تورات و قرآن مشترك است و نيز در هر دو متن رابطه و گفت وگوي انسان زميني با خدايي كه در فراسوي اين جهان و زندگي است ديده مي شود.
اما جهت گيري و سمت و سويي كه هر كدام از اين دو متن براي فرجام آدم نشان مي دهند بسيار با هم متفاوت است.
مثلاً در داستانهاي اسطوره يي تورات، اعم از داستان آفرينش آدم، توفان نوح، عهد خدا با ابراهيم و... آدم، پديده يي زميني، مادي و گيتيانه است و با آنكه تابع تقدير آسماني است اما در فرجام باز هم زميني باقي مي ماند. اگر در قصه يعقوب نردباني را مي بينيم كه از زمين به آسمان كشيده شده است براي فراروي انسان از خاك نيست بلكه براي آن است تا فراسو را به اين سو آورد و خدا را به زمين و خاك نازل كند. (نگاه كنيد به تورات سفر پيدايش باب بيست وهشتم بند ۱۲ به بعد، رؤياي يعقوب و نردبان و سپس ستون بيت ايل) در اين روند نزولي كار به جايي مي رسد كه قوم بني اسراييل آوايي را كه از حنجره گوساله زرين مي شنوند، آواي همان «يهوه» خداي آسمانها تلقي مي كنند.
در حالي كه همان قصه هايي كه در تورات آمده هنگامي كه در قرآن بازخواني مي شود نردباني را پديد مي آورد كه فراروي آدم را از خاك تا فراسوي آنچه هست مي نماياند. اين است كه در تورات برترين وعده خدا به ابراهيم زندگي ابدال آباد ذريه او در همين زمين يا در چرخه همين چيزهاي موجود است. در قرآن تمناي ابراهيم آن است كه بتواند از ديوار بلند اين چرخه عبور كند و خود را به فراسوي آنچه هست بكشاند. همين تفاوت در داستان آفرينش آدم هم ديده مي شود، اسطوره آدم در تورات چنان است كه آدم در فرجام به خاك برمي گردد يا در چرخه آنچه هست حل مي شود. (تو از خاك هستي و به خاك خواهي برگشت) (پيدايش باب۳ بند۱۹) اما در قرآن همان داستان آدم با همان عناصري كه در آن موجود است خود را به فراسوي آنچه هست مي كشاند، (فتلقي آدم من ربه كلمات، فتاب اليه) و اين يك بازخواني تازه از يك اسطوره كهن است كه احتمالاً چون تحريفي در آن پيدا شده بود نياز ضروري به بازخواني تازه پيدا كرده است. يعني بنا به گفته قرآن طرح داستان آدم و ابراهيم و... در تورات همان چيزي نبوده كه موسي گفته است بلكه از اين نگاه، متن تورات به گونه يي تدوين شده است كه با اصل كلام موسي فاصله پيدا كرده و بازخواني قصه براي آن انجام گرفته تا به همان روايت اصلي بازگردد و نه اينكه سخني خلاف سخن موسي پديد آمده باشد. اما اينكه چه كساني و به چه ضرورتي مي توانند در اينگونه اسطوره ها بازخواني تازه يي انجام دهند، جاي اما و اگر بسيار است. به تعبير ديگر، از نگاه ديني، در فراسوي آنچه هست عالم ديگري به نام غيب يا «عالم امر» وجود دارد كه عالم خلق در آن تعبيه شده است و مطابق روايات ديني در روزگاري دور پيام آوري به نام موسي در مكاني اسرارآميز به نام «طور» (طور اصطلاحي است كه قرآن به جاي «جبل» به كار مي برد و نام جبل با تغيير به «طور» بار معنايي تازه يي پيدا مي كند، مثلاً جايي براي طيران و پرواز) حضور پيدا مي كند و طرح كلي زندگي آدم يا آنچه را كه براي انسان از سوي خداوند مقرر شده قرائت مي كند يا درگفت وگويي با خدا آن طرح كلي را درمي يابد و بعد كه به بيان مردم مي آيد آن طرح كلي را در قالب زبان گفتاري مي نماياند، اما بعدها بنابه عللي آنچه موسي بيان كرده گرفتار تحريف شده و به گونه يي ديگر بيان شده است، چندان كه نه تنها باعث نجات آدم از گزند چرخه هاي زندگي نمي شود بلكه گزندهاي بيشتري رانيز پديد مي آورد از اين رو لازم به نظر مي رسد باز رسولي ديگر، مانند موسي، خود را به همان جايي برساند كه موسي رسانيده بود و همان لوح محفوظ را قرائت كند كه موسي خوانده بود تا بتواند دريابد كه در اسطوره هاي نقل شده در تورات، درست و نادرست كدام است و نتيجه آنچه را قرائت كرده در قالب زبان گفتاري به مردم بنماياند. اين را مي توان بازخواني اساطير ديني ناميد.
از سوي ديگر، ما با يك متن مشكوك يا تحريف شده مانند تورات روبرو نيستيم كه ضرورتي براي بازخواني بيابيم، همه پژوهشگران يهودي و مسيحي هم اين را مي دانند كه تورات و انجيل دقيقاً همان چيزي نيست كه موسي و عيسي گفته باشند، زيرا همه اين متون در زماني بسيار دورتر از زمان موسي و عيسي تدوين شده است. تورات حداقل هزار سال پس از موسي تدوين شده و نخستين انجيل ها پس از يك قرن از روزگار مسيح، اما متن قرآن بلافاصله بعد از فوت پيامبر تدوين شده است و به يك نسل پس از او هم نكشيد. لذا ضرورتي براي بازخواني آن به آنگونه كه شرح دادم ديده نمي شود. بويژه آنكه بازخواني يك اسطوره ديني، نه زباني و ساختاري بلكه امري وجودي است و كاري است بر عهده رسولان.
علي طهماسبي

