رهيدن ازچرخه ي عادات و زندگي خاكي
* قرآن هيچگاه كلمه اساطير را به معناي افسانه ها و اباطيل به كار نبرده است. بلكه گفته منكران آن بود كه آنچه محمد مي گويد اساطيرالاولين است.
|
• نسبت تفكر اسطوره يي و زبان
پرسشي كه در باره نسبت اسطوره و زبان مطرح است پرسشي فلسفي است، اما من از پايگاه ديني به آن مي نگرم. در اين پايگاه مضامين اسطوره يي سخت و سنگ شده نيستند. بلكه مضاميني سيال هستند، و الفاظ معمولي زبان هم هنگامي كه در ساختارهاي اسطوره يي قرارمي گيرند از حالت ايستايي و جمود بيرون مي آيند.
مثالي كه در اين مورد مي توانم بگويم از متن اسطوره آفرينش است. آدم در نخستين گام نام ها را مي آموزد، آموختن هرنامي به منظور آشنايي و معرفت به پديده يي است كه آن نام براي آدم مكشوف مي كند مثلاً اگر آدم نام «درخت» را مي آموزد منظور اين است كه از آن پس چيزي از چيزهاي اين عالم هستي را با نام «درخت» مي شناسد، حدود، ابعاد و خواص ويژه يي از آن را مي فهمد. به تعبير ديگر آموختن نام چيزها در چرخه اين هستي عبارت است از پيداكردن آن چيزها و پيداكردن رابطه يي كه خود آدم مي تواند با آن چيزها داشته باشد. تا اينجا اگر بپذيريم كه نام ها بخش عمده و آغازين زبان آدم است مي توانيم بگوييم كه زبان مقوله يي است ويژه جهان عيني و مادي و كار بردي براي فراسوي اين جهان عيني و مادي ندارد و همان نظم و قانوني كه براين جهان عيني حاكم است بر زبان هم مي تواند حاكم باشد. اما در همان روايات اسطوره آفرينش آدم مي بينيم چيزي كه سبب يادگيري و آموختن نام ها مي شود. موجوديت خود چيزها نيست. بلكه بسي فراتر از آن است و حتي فراتر از همه چيزهاي مادي و عيني . هم در تورات و هم در قرآن. آنچه سبب آموختن نام ها مي شود«خدا» خوانده شده است، يعني او بود كه نام ها را به آدم آموخت.
در اينجا با نامي ديگر مواجه مي شويم كه ذهن آدم را معطوف به فراسوي آنچه هست مي كند. تفاوت اساسي و عمده اين نام با نام هاي ديگر آن است كه مصداق عيني و مادي و خلق شده ندارد و آدم نمي تواند براي اين نام حدود ويژه و شخصي تعيين كند، نمي تواند او را معطوف به چيزي مشخص بنمايد، و مثل درخت، ماه، ستاره و خورشيد تصورش كند، نمي تواند او را به زبان و مكان مقيد كند و نمي تواند او را تحت سلطه و فرمان خويش درآورد.
بنابراين درعرصه نام ها، به عنوان بخش مهم و آغازين زبان با نوعي پارادوكس مواجه هستيم. به تعبير ديگر تا وقتي زبان در عرصه جهان عيني و مادي به كار گرفته مي شود چنان مي نمايد كه داراي نظمي متناسب با همين جهان عيني و مادي و محسوس است و براي حواس آدم قابل اندازه گيري و سنجش است. شايد به اين دليل كه نام ها در عرصه جهان گيتيانه، مستقيماً به مصداق هاي عيني، خلق شده و «هست »ها اشاره مي كند، اما هنگامي كه نامي يا نام هايي به چيزهايي در فراسوي اين جهان خلق شده مربوط شود، ذهن عادي و حواس بشري كه با معيارهاي همين جهان عيني عادت كرده، در آن سو معلق و سرگردان مي ماند. چرا كه در فراسوي جهان آفريده شده، چيزهاي آفريده شده يي نيست كه ذهن به همراهي نامي مستقيماً به سراغ آن برود، آنجا كه به تعبير قرآن «عالم امر» و به تعبير مولوي لازمان و لامكان است ونه عالم خلق و عالم زمان و مكان.
همچنين اين احساس قدرتمند و ناشناخته در آدم حضور دارد كه هم خود و هم هر چه هست، در چنبره همان «فراسو» قراردارد، حس آدمي نسبت به تولد و مرگ و آغاز و انجام. آشكارترين آن است . از نگاه ديني نام ها و كلمات پيش از خود چيزها بوده اند. يعني هنگامي كه خدا به كوه ها مي گويد «بشويد» (كن) آنگاه كوهها «مي شوند» (فيكون) و هر چيز ديگري كه در اين عالم خلق شكل مادي به خود گرفته است، پيش از آن فقط نامي بود يا كلمه يي بود. در انديشه بزرگ خدا و خداوند هر چيزي را براي آفريدن يا براي آغازكردن با نام آن چيز يا با كلمه آغاز كرد.
در اينجا نكته ديگري نيز خودرا آشكار مي كند كه لااقل بخش معنايي زبان از نگاه ديني، منحصر به عالم خلق و چيزهاي آفريده شده نيست. يعني اگر چيزها در چنبره زمان و مكان و آغاز و انجام گرفتارند، ولي زبان از قيد اين چنبره مي تواند رها باشد.
بنابراين از اين منظر، هر چيزي با نام خودش آغاز به هست شدن مي كند، پس هر نامي علاوه برآنكه ابعاد و خواص چيزي را كه هست مشخص مي كند، همچنين هر نامي براي آفرينش و آغاز آن چيز نيز مي باشد.
اگر به اين پيش فرض وفادار باشيم مي توانيم بگوييم كه از نگاه ديني، چيزهايي كه آفريده شده اند و چيزهايي كه هنوز آفريده نشده اند، همچنين حوادثي كه پديد آمده اند و حوادثي كه هنوز پديد نيامده اند. نامشان در آن فراسو تعبيه است و به نظر مي رسد كه اسطوره ها در ميانه اين دو عالم هست و نيست شكل گرفته اند و زبان اسطوره بياني است در مورد صورت ها و معناها و همچنين درباره آمده ها و نيامده ها، شده ها و ناشده ها.
در عين حال نمي توان از نظر دور داشت كه زبان اسطوره هاي ديني زباني «نازل شده» است. فهم معناي نزول در اينجا بسيار قابل تأمل است. درست تر بگويم، معنايي را كه به سبب دوربودنش از فهم ما سبب گسست ما از آن معنا مي گردد در قالب استعاره و تمثيل و نماد درمي آورند تا ذهن ما بتواند اندك اندك آن معنا را دريابد بديهي است كه از منظر ديني قرار نيست كه آدم ها در همين حد نازل كه هستند باقي بمانند و تعالي انسان به سوي آن معاني بلند اصلي ترين هدف نزول كلام است. بنابراين همانگونه كه در اسطوره ها نوعي خرق عادت را مي بينيم، در امر تعالي يافتن انسان نيز همانگونه خرق عادت پديد مي آيد.
• مؤلفه هاي اسطوره ديني
به گمان من مهمترين مؤلفه اسطوره در نص مقدس، تأليف يا مرتبط كردن «شده ها» و «ناشده ها» يا هست ها و نيست ها با هم هستند. مثلاً آدم به عنوان اسم عام در همين چرخه معمولي زندگي به تك تك ما آدم ها هم گفته مي شود، اعم از زن ومرد، اما «آدم» در زبان اسطوره آفرينش يك كليت ناتمامي است كه با تلقي كلمات از خداوند به شدن و تعالي يافتن روي آورده است. به تعبير ديگر، آنچه تاكنون براي آدم پديد آمده و شكل گرفته و هستي يافته، هبوط او در چيزهايي «هست شده» است، يا گرفتار شدن او به زنجيره چرخه هاي روزمره و مادي حيات و اين تك ساحتي بودن مي تواند او را در رديف جانوران و حتي اشيا قراردهد، براي نجات از اين شيء شدگي گريزي نيست جز آنكه بتواند خود را از درون اشيا بيرون آورد. به زبان اسطوره آدم از خاك آفريده شده و از اين جهت خويشاوند همه چيزهاي مادي اعم از جانوران، گياهان و سنگ ها است، ولي از سوي ديگر، خدا از روح خويش در آدم دميده است، در اينجا مي بينيم «آدم» چيز ديگري هم مي تواند باشد، چيزي غير از اشياي مادي، شايد بتوان گفت كه در اسطوره آفرينش، آدم قلب مشترك خدا وطبيعت است و همين اساسي ترين مؤلفه اسطوره يي در آدم است.
من فكر مي كنم از بنياد نتوانسته ايم حتي خود كلمه اسطوره را در قرآن مورد ارزيابي دقيق قراردهيم و ببينيم آيا واقعاً كلمه «اسطوره» در ساختارهاي زباني قرآن به معناي باطل وافسانه است يا اينكه اين معنا به دلايلي ديگر در دوره هاي بعدي بر كلمه اسطوره تحميل شده است.
شايد بتوان گفت كه يكي از چيزهايي كه مفسران و علماي لغت را برآن داشت، تا كلمه اساطير را با اباطيل تلقي كنند آن است كه اصطلاح اساطير در قرآن معمولاً از زبان منكران معاد و قيامت، و در برابر آياتي است كه برانگيخته شدن آدم را از خاك اشاره مي كند اما نكته قابل توجه آن است كه قرآن هيچگاه كلمه اساطير را به معناي افسانه ها و اباطيل به كار نبرده است. بلكه گفته منكران آن بود كه آنچه محمد مي گويد اساطيرالاولين است . اساطير داراي درون مايه يي است كه انديشه آدم را از چرخه منظم و تكرار شونده امور واقع و محسوس بيرون مي جهاند و نظم طبيعي زندگي و مرگ را در عرصه جهان مادي برهم مي زند، و راهي را براي فراروي از چرخه هاي نازا و عقيم زندگي نشان مي دهد و اين همان درون مايه يي است كه براي فهم آن نياز به تأويل است.
بنابراين به گمان من، اسطوره عبارت است از داستان هايي كه ماجراهاي آن از روند چرخه هاي منظم و تكرارشونده امور عيني بيرون مي جهد و به نوعي خرق عادت مي انجامد و به مخاطب خود بيرون آمدن از چرخه عادات و فراتر شدن از خاك و نبات و حيوان را مي آموزد، خرق عادت لازمه هر آغازي است و فراروي از ابتدايي ترين مراحل آغاز مي شود و به تناسب طي مراحل اوج مي گيرد.
علي طهماسبي
پرسشي كه در باره نسبت اسطوره و زبان مطرح است پرسشي فلسفي است، اما من از پايگاه ديني به آن مي نگرم. در اين پايگاه مضامين اسطوره يي سخت و سنگ شده نيستند. بلكه مضاميني سيال هستند، و الفاظ معمولي زبان هم هنگامي كه در ساختارهاي اسطوره يي قرارمي گيرند از حالت ايستايي و جمود بيرون مي آيند.
مثالي كه در اين مورد مي توانم بگويم از متن اسطوره آفرينش است. آدم در نخستين گام نام ها را مي آموزد، آموختن هرنامي به منظور آشنايي و معرفت به پديده يي است كه آن نام براي آدم مكشوف مي كند مثلاً اگر آدم نام «درخت» را مي آموزد منظور اين است كه از آن پس چيزي از چيزهاي اين عالم هستي را با نام «درخت» مي شناسد، حدود، ابعاد و خواص ويژه يي از آن را مي فهمد. به تعبير ديگر آموختن نام چيزها در چرخه اين هستي عبارت است از پيداكردن آن چيزها و پيداكردن رابطه يي كه خود آدم مي تواند با آن چيزها داشته باشد. تا اينجا اگر بپذيريم كه نام ها بخش عمده و آغازين زبان آدم است مي توانيم بگوييم كه زبان مقوله يي است ويژه جهان عيني و مادي و كار بردي براي فراسوي اين جهان عيني و مادي ندارد و همان نظم و قانوني كه براين جهان عيني حاكم است بر زبان هم مي تواند حاكم باشد. اما در همان روايات اسطوره آفرينش آدم مي بينيم چيزي كه سبب يادگيري و آموختن نام ها مي شود. موجوديت خود چيزها نيست. بلكه بسي فراتر از آن است و حتي فراتر از همه چيزهاي مادي و عيني . هم در تورات و هم در قرآن. آنچه سبب آموختن نام ها مي شود«خدا» خوانده شده است، يعني او بود كه نام ها را به آدم آموخت.
در اينجا با نامي ديگر مواجه مي شويم كه ذهن آدم را معطوف به فراسوي آنچه هست مي كند. تفاوت اساسي و عمده اين نام با نام هاي ديگر آن است كه مصداق عيني و مادي و خلق شده ندارد و آدم نمي تواند براي اين نام حدود ويژه و شخصي تعيين كند، نمي تواند او را معطوف به چيزي مشخص بنمايد، و مثل درخت، ماه، ستاره و خورشيد تصورش كند، نمي تواند او را به زبان و مكان مقيد كند و نمي تواند او را تحت سلطه و فرمان خويش درآورد.
بنابراين درعرصه نام ها، به عنوان بخش مهم و آغازين زبان با نوعي پارادوكس مواجه هستيم. به تعبير ديگر تا وقتي زبان در عرصه جهان عيني و مادي به كار گرفته مي شود چنان مي نمايد كه داراي نظمي متناسب با همين جهان عيني و مادي و محسوس است و براي حواس آدم قابل اندازه گيري و سنجش است. شايد به اين دليل كه نام ها در عرصه جهان گيتيانه، مستقيماً به مصداق هاي عيني، خلق شده و «هست »ها اشاره مي كند، اما هنگامي كه نامي يا نام هايي به چيزهايي در فراسوي اين جهان خلق شده مربوط شود، ذهن عادي و حواس بشري كه با معيارهاي همين جهان عيني عادت كرده، در آن سو معلق و سرگردان مي ماند. چرا كه در فراسوي جهان آفريده شده، چيزهاي آفريده شده يي نيست كه ذهن به همراهي نامي مستقيماً به سراغ آن برود، آنجا كه به تعبير قرآن «عالم امر» و به تعبير مولوي لازمان و لامكان است ونه عالم خلق و عالم زمان و مكان.
همچنين اين احساس قدرتمند و ناشناخته در آدم حضور دارد كه هم خود و هم هر چه هست، در چنبره همان «فراسو» قراردارد، حس آدمي نسبت به تولد و مرگ و آغاز و انجام. آشكارترين آن است . از نگاه ديني نام ها و كلمات پيش از خود چيزها بوده اند. يعني هنگامي كه خدا به كوه ها مي گويد «بشويد» (كن) آنگاه كوهها «مي شوند» (فيكون) و هر چيز ديگري كه در اين عالم خلق شكل مادي به خود گرفته است، پيش از آن فقط نامي بود يا كلمه يي بود. در انديشه بزرگ خدا و خداوند هر چيزي را براي آفريدن يا براي آغازكردن با نام آن چيز يا با كلمه آغاز كرد.
در اينجا نكته ديگري نيز خودرا آشكار مي كند كه لااقل بخش معنايي زبان از نگاه ديني، منحصر به عالم خلق و چيزهاي آفريده شده نيست. يعني اگر چيزها در چنبره زمان و مكان و آغاز و انجام گرفتارند، ولي زبان از قيد اين چنبره مي تواند رها باشد.
بنابراين از اين منظر، هر چيزي با نام خودش آغاز به هست شدن مي كند، پس هر نامي علاوه برآنكه ابعاد و خواص چيزي را كه هست مشخص مي كند، همچنين هر نامي براي آفرينش و آغاز آن چيز نيز مي باشد.
اگر به اين پيش فرض وفادار باشيم مي توانيم بگوييم كه از نگاه ديني، چيزهايي كه آفريده شده اند و چيزهايي كه هنوز آفريده نشده اند، همچنين حوادثي كه پديد آمده اند و حوادثي كه هنوز پديد نيامده اند. نامشان در آن فراسو تعبيه است و به نظر مي رسد كه اسطوره ها در ميانه اين دو عالم هست و نيست شكل گرفته اند و زبان اسطوره بياني است در مورد صورت ها و معناها و همچنين درباره آمده ها و نيامده ها، شده ها و ناشده ها.
در عين حال نمي توان از نظر دور داشت كه زبان اسطوره هاي ديني زباني «نازل شده» است. فهم معناي نزول در اينجا بسيار قابل تأمل است. درست تر بگويم، معنايي را كه به سبب دوربودنش از فهم ما سبب گسست ما از آن معنا مي گردد در قالب استعاره و تمثيل و نماد درمي آورند تا ذهن ما بتواند اندك اندك آن معنا را دريابد بديهي است كه از منظر ديني قرار نيست كه آدم ها در همين حد نازل كه هستند باقي بمانند و تعالي انسان به سوي آن معاني بلند اصلي ترين هدف نزول كلام است. بنابراين همانگونه كه در اسطوره ها نوعي خرق عادت را مي بينيم، در امر تعالي يافتن انسان نيز همانگونه خرق عادت پديد مي آيد.
• مؤلفه هاي اسطوره ديني
به گمان من مهمترين مؤلفه اسطوره در نص مقدس، تأليف يا مرتبط كردن «شده ها» و «ناشده ها» يا هست ها و نيست ها با هم هستند. مثلاً آدم به عنوان اسم عام در همين چرخه معمولي زندگي به تك تك ما آدم ها هم گفته مي شود، اعم از زن ومرد، اما «آدم» در زبان اسطوره آفرينش يك كليت ناتمامي است كه با تلقي كلمات از خداوند به شدن و تعالي يافتن روي آورده است. به تعبير ديگر، آنچه تاكنون براي آدم پديد آمده و شكل گرفته و هستي يافته، هبوط او در چيزهايي «هست شده» است، يا گرفتار شدن او به زنجيره چرخه هاي روزمره و مادي حيات و اين تك ساحتي بودن مي تواند او را در رديف جانوران و حتي اشيا قراردهد، براي نجات از اين شيء شدگي گريزي نيست جز آنكه بتواند خود را از درون اشيا بيرون آورد. به زبان اسطوره آدم از خاك آفريده شده و از اين جهت خويشاوند همه چيزهاي مادي اعم از جانوران، گياهان و سنگ ها است، ولي از سوي ديگر، خدا از روح خويش در آدم دميده است، در اينجا مي بينيم «آدم» چيز ديگري هم مي تواند باشد، چيزي غير از اشياي مادي، شايد بتوان گفت كه در اسطوره آفرينش، آدم قلب مشترك خدا وطبيعت است و همين اساسي ترين مؤلفه اسطوره يي در آدم است.
من فكر مي كنم از بنياد نتوانسته ايم حتي خود كلمه اسطوره را در قرآن مورد ارزيابي دقيق قراردهيم و ببينيم آيا واقعاً كلمه «اسطوره» در ساختارهاي زباني قرآن به معناي باطل وافسانه است يا اينكه اين معنا به دلايلي ديگر در دوره هاي بعدي بر كلمه اسطوره تحميل شده است.
شايد بتوان گفت كه يكي از چيزهايي كه مفسران و علماي لغت را برآن داشت، تا كلمه اساطير را با اباطيل تلقي كنند آن است كه اصطلاح اساطير در قرآن معمولاً از زبان منكران معاد و قيامت، و در برابر آياتي است كه برانگيخته شدن آدم را از خاك اشاره مي كند اما نكته قابل توجه آن است كه قرآن هيچگاه كلمه اساطير را به معناي افسانه ها و اباطيل به كار نبرده است. بلكه گفته منكران آن بود كه آنچه محمد مي گويد اساطيرالاولين است . اساطير داراي درون مايه يي است كه انديشه آدم را از چرخه منظم و تكرار شونده امور واقع و محسوس بيرون مي جهاند و نظم طبيعي زندگي و مرگ را در عرصه جهان مادي برهم مي زند، و راهي را براي فراروي از چرخه هاي نازا و عقيم زندگي نشان مي دهد و اين همان درون مايه يي است كه براي فهم آن نياز به تأويل است.
بنابراين به گمان من، اسطوره عبارت است از داستان هايي كه ماجراهاي آن از روند چرخه هاي منظم و تكرارشونده امور عيني بيرون مي جهد و به نوعي خرق عادت مي انجامد و به مخاطب خود بيرون آمدن از چرخه عادات و فراتر شدن از خاك و نبات و حيوان را مي آموزد، خرق عادت لازمه هر آغازي است و فراروي از ابتدايي ترين مراحل آغاز مي شود و به تناسب طي مراحل اوج مي گيرد.
علي طهماسبي
