تبليغاتX
مثبت من - رويکرد هگل به مساله دين

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

شاهين معاني

رويکرد هگل به مساله دين در دوره هاي مختلف زندگي و مراحل مختلف شکل گيري انديشه فلسفي وي به صور مختلف بروز کرده است و در هر دوره حسب آنکه دلمشغولي اصلي کار فلسفي او چه بوده است مواضع گاه متناقضي را در رابطه با دين اتخاذ کرده است. خطوط کلي نگاه هگل تا قبل از «پديدارشناسي روح» که ديگر نظام فلسفي خود را تقريباً ايجاد کرده بود در سه دوره حيات فکري اش منظم مي شود؛ در دوره توبينگن هگل شيفته مذهب کليت جميل يوناني مي شود، مذهب آرماني - قومي که کليت هستي اجتماعي را در مناسک خويش بازمي تاباند و شکوفايي مذهب در سازمان هماهنگ اجتماعي اش نهفته است.

در روزگار زندگي در برن پس از مطالعات کانتي و بعضاً تحت تاثير انديشه هاي روشنگري فکر آشتي به مساله اصلي انديشه هگل تبديل مي شود؛ آشتي ناپذيري عقل و شريعت، آزادي، ازخودبيگانگي و شريعت. در دوره فرانکفورت شاهد ظهور مفهوم تاريخ در انديشه هگل هستيم، تا آنجا که او به صدور حکم - عقل و تاريخ به طور متقابل شرط يکديگرند - مي رسد. در اين دوره مساله کانوني فکر هگلي پاسخ به اين سوال است؛ مذهب امري عقلي است يا تاريخي؟ يا آنکه تشريعي يا ايجابي بودن تاريخي يک مذهب ذاتي آن است يا خير؟

در دوره توبينگن هگل که به همراه دوستان خود هولدرلين و شلينگ به استقبال از انقلاب کبير فرانسه درخت آزادي کاشته بود به همان ميزان متاثر از انديشه هاي روشنگري در جهت نفي جنبه ايجابي مذهب و طرح تمايز بين ذات مذهب و وجه ايجابي آن مي کوشد. از نظر هگل مذهب جمهوريخواهانه و کيش اجتماع مدارانه يونان باستان با ظهور شرايط جديد اجتماعي1 و ميل به تجمع قدرت نزد امپراتور به آرامي در دوران رومي ها به مذهب فردمدارانه و انزواطلبانه يي تبديل شد که سعادت فرد و رستگاري وي را در «آن دنيا» مي ديد. پيش از مباحث مربوط به نقد هگل از شريعت مسيحي نگاه کوتاهي داريم به زندگي مسيح و مفهوم شريعت از نظر هگل.

هگل با گزينش آگاهانه و عامدانه از وقايع آغاز مسيحيت و روايات اناجيل چهارگانه هرگونه ماورائيتي را از مسيح ستانده است. نه با تجسم کلام کاري دارد و نه با ساير جزم هاي مسيحيت. مسيح هگل موعظه گر عقل است. مسيحي است که آمده تا قانون را تمام کند. اتمام قانون يعني بشارت آزادي و استقلال اخلاقي.

اما در باب شريعت سوال اصلي آن است که شريعت ذاتي دين است يا محصول تاريخ آن. از نظر هگل جوان پاسخ صريحاً تاريخي است. او به شريعت ذاتي دين باور ندارد. هگل در توضيح چگونگي اقتدار شريعت در مذهب مسيح در مرحله اول به جامعه کوچک مسيحي اوليه که در آن شعارهاي برابري و حتي نفي حاکميت فردي و نيز اشتراک در اموال مطرح است، مي پردازد. از نظر هگل مسيح براي تکميل قانون (يا شريعت مستقر) يهودي و اخلاقي کردن آن دعوت مي کند اما به تدريج عناصري از شريعت در اجتماع کوچک مسيحي شکل مي گيرد. مقايسه بين سقراط و مسيح و سمبلي که در عدد 12 در تعيين تعداد حواريون وجود دارد بيانگر اتصال روح اجتماع کوچک جديد به عناصر ماورايي بود. مسيح حواريون خود را به بيرون از اجتماع و زندگي برد و با قطع ارتباط شان با شرايط زيست شان آنها را به نقطه يي رساند که حواري بودن مبنايي يافت در حالي که شاگردان سقراط به زندگي در جامعه ادامه دادند و بدون ناگزيري از بازيافت مصنوعي فرديت خود، با وجود آنچه که بر سقراط رفت پرمايه به زندگي بازگشتند. ايجابيت از نظر هگل آن دسته از وجوه مذهب است که خارجيت مي يابد و استقرار مذهب را ايجاب مي کند. مذهب ناب به معناي راستين کلمه از وجوه ايجابي خود بري است و بدين ترتيب شکلي انتزاعي و نتيجتاً عقلي به خود مي گيرد. مذهب عقلي (در مقابل مذهب ايجابي)، بر ضرورت عقلانيت، مي بايستي مظاهر مذهب ايجابي مانند معجزه را کنار گذارد و نيز هر آنچه بايستي به عنوان امر قدسي داده شده به صورت منفعل پذيرفته شود از اين حيث هگل به شدت کانتي است. رها شدن از شريعت بدين معنا عصيان در مقابل ستم است.

در ادامه مقايسه بين دين طبيعي باستاني و دين ايجابي هگل به بحث تقابل دولت و کليسا مي رسد. استقرار دولت بر اساس قرارداد است (قولي که هگل کمتر به آن باور داشت)، حال آنکه کليسا بر قلب ها حکومت مي کند. مشروعيت و امر و نهي کليسايي بعد از پذيرش داوطلبانه مذهب (ايمان آوردن) و قرار گرفتن فرد مومن در جامعه ايماني است و از اين حيث وجه حقوقي ندارد، حال آنکه دولت براي برپايي قانون است. آن هنگام که آگاهي رومي به استقرار قانون انجاميد و شهروند رومي هويت و موجوديت خود را در واگذاري يکجانبه تمامي حقوق خود به دولت ديد و به افتخار شهروندي نائل آمد دولت وجهي حقوقي يافت. در شرايط خيزش کليسا جهت کسب قدرت دولت نه تنها ايده يي اخلاقي - حقوقي شکل نگرفت بلکه هم اخلاق و هم حقوق در معرض تعرض دولت - کليسا واقع شد، از اين رو هگل مدافع اصلاحات لوتري جداسازي کليسا و دولت بود و مذهب پروتستان را به جوهره مذهب نزديک تر مي ديد.

به طور خلاصه بايد گفت که هگل جوان در دوره هاي قبل از پديدارشناسي و شکل گيري نظام فلسفي شکوهمندش، سعي در تحليل علل و چگونگي تاثير عوامل تاريخي در شکل گيري اينچنيني جامعه مسيحي داشت و مفاهيم عقلانيت و آزادي و استقلال اخلاقي را به شيوه يي کانتي و نيز تحت تاثير انقلاب فرانسه در چالش فلسفي خود مي آزمود.

اما در پديدارشناسي روح، تاريخ عرصه تطور آگاهي است و روح شکل ابتدايي خود را در هنر بازمي يابد و در مرحله بعد در دين و نهايتاً در فلسفه. حرکت روح در اين اشکال با درجات مفهوم پذيري مختلف همراه است. روح در شکل ديني خود مراحل ابتدايي مانند اديان باستاني، توتم ها و جادوگري و سپس با حضور عناصر ايجابي و جزم هاي مذهبي شکل مفهومي بيشتري به خود مي گيرد. سخنگويي موسي با خداوند و نيز مفهوم تثليث و تجسم کلام در مسيحيت دين را هر چه بيشتر مفهومي مي کند. از نظر هگل مسيحيت مفهوم پذيرترين اديان است و هرچه دين مفهومي تر مي شود نادين تر است از اين رو بعضي مسيحيت را دين خروج از دين دانسته اند.

هگل در پديدارشناسي در مراحل پيشرفت آگاهي، آگاهي دين را به لحاظ ايجاد شکاف بين کليت خودآگاه و کليت ماورايي، آگاهي شوربخت مي نامد. از نظر هگل بعد از آنکه آگاهي شکاک به نفع جهان خارجي و از آن به نفي فرديت خودآگاه (نتيجتاً) مي رسد آگاهي ايماني به عنوان بديل نفي کننده نفي قبلي حاضر مي شود. آگاهي ايماني در فرد مومن تمامي کليت و مطلقيت رخت بربسته در مرحله قبل را (آگاهي شکاک) به جهان ماورا منتقل مي کند و همه چيز را بدو نسبت مي دهد و در مقابل او هيچ مي شود و شوربختي اين خودآگاه از همين کليت نايافته فردي خود مي آغازد و نهايتاً بر اساس مناسک و فرامين ديني و نهادهاي مذهب و اشيا و آلات مراسم مذهبي، خودآگاه شوربخت همه آنچه را وانهاده است به دست مي آورد. او همه چيز را از دست مي دهد (به مطلق منتقل مي کند) تا همه چيز را به دست آورد (از شوربختي خود، آگاه شود). اين اوست که عامل اين فرآيند است.

پي نوشت؛-------------------------

1 - جنگ ها و کسب ثروت ناشي از آن
+ نوشته شده در  یکشنبه 9 دی1386ساعت 3:17 PM  توسط م.ک.  |