بخش دوم و نهایی
استروس در بررسی اساطیر بومیان آمریکا همین الویت گیاهی را نشان میدهد و مینویسد: "آنان منشأ حیات انسانی را بر حسب الگوی زندگی گیاهی (پیدایش از زمین) تصور میکنند. یونانیان باستان نیز چنین باوری داشتند. اما تفاوت در این است که به اعتقاد بومیان آمریکا عالیترین شکل حیات گیاهی را باید در کشاورزی یافت که دارای ماهیتی ادواری است. به عبارتی دیگر، کشاورزی نشان تناوب زندگی و مرگ است. از کشاورزی غذا فراهم میآید و از غذا حیات. از شکار نیز غذا فراهم میآید، اما شکار به جنگ همانند است و جنگ جز مرگ نیست" (همو، ص 150). آیا اسطورهی ایرانی نیز تغذیهی گیاهی را عالیترین شکل غذایی میداند و گوشتخواری را نماد مرگ میشناسد؟ با بررسی روایتهای یاد شده از بندهشن و دیگر نمونههایی که خواهد آمد، پاسخ ما به آری میرسد. نخست در نموداری شکل سهگانهی تغذیهی مشی و مشیانه و نیز آدمیان پیش از مرگ را از بندهشن ترسیم می کنیم:
حیات مرگ
روایت نخست (تغذیهی مشی و مشیانه)
گیاه ---- شیر --- گوشت (انسانخواری)
روایت دوم (تغذیهی مشی و مشیانه)
آب --- گیاه --- شیر ---- گوشت
روایت سوم (تغذیهی آدمیان هنگام مرگ)
آب--- نان --- شیر--- گوشت
در این نمودار جهت پیکانها نشانگرجهت تغدیه است. نقیضین (دو حد افراط و تفریط)، یعنی آبخواری و فرزندخواری (انسانخواری) دو حد ممنوع و ناممعول برای زندگی آدمی در دو نوع تغذیهی اول و دوم است. اما آب باعث آفرینش گیاهی است و حد آرمانی محسوب میشود. از اینرو در جهان دیگر نیز صورت مطلوبِ تغذیه است و سرانجام هم انسان چون گیاه به آب بسنده میکند و در نهایت به هیچ. در اینجا اصل شباهت هم برداشته میشود. در تغذیهی نوع سوم که تغذیهی آدمیان پس از مرگ است، جهت تغذیه از گوشتخواری به آبخواری است و این یعنی بازگشت به اصل گیاهی. شیر چنانکه گفته شد، واسطهای میان گیاه خواری و گوشتخواری است و آغاز تغذیه در آفرینش انسانی، نخست گیاهی و سرانجام گوشتخواری است. گوشتخواری هم نوعی دیگر از تغذیهی آدمی است و با آغاز آن مشی و مشیانه به جنگ میپردازند و جنسیت مییابند. صورت حاد آن فرزندخواری است که نمادی از مرگ و نابودی است و تنها با میانجیگری اهورامزدا و برداشتن این میل، نسل آدمی بقا مییابد. این نه به این معنی است که این اسطوره نشانهای از کانیبالیسم (انسانخواری) را درخود نگاه داشته، بلکه تنها از این طریق دست به ارزشگذاری میزند و انسانخواری را چون آبخواری در صورت های ناممکن فرضی به صورت دو حد افسل و آرمانی معرفی میکند. در ستون سوم نمودار، تغذیهی آدمی پیش از مرگ است. آدمیان به هنگام مرگ، نخست از گوشتخواری باز میایستند و سرانجام به آبخواری میرسند. در این روایت به جای "گیاه" "نان" گذارده شده است. درواقع، نان غذایی است که از گیاه بدست میآید (گیاه تغییریافته). اما اسطوره به تفاوت جفت نخستین مشی و مشیانه و مردمان عادی در واقعیت آگاه است و این تفاوت را با جانشینی منطقی عناصر نشان میدهد. به طور کلی، میتوان سه شیوهی مختلف بدستآوری غذا، یعنی کشاورزی، دامپروری و شکار را هم در این اسطوره بازشناخت که صورت دوم، یعنی دامپروری، به تنهایی نیاز انسان را رفع نمیکند و صورت نخست، یعنی کشاورزی، الویت و ارزش خاصی در این فرهنگ دارد.
نمونهی دیگر از این ارزشگذاری که بخصوص در فرهنگ ایرانی (به ویژه تحت تاثیر آموزههای زرتشتی) زیاد به چشم میخورد، داستان چگونگی تغذیهی ضحاک در شاهنامه به تشویق ابلیس است. در روایت شاهنامه هم پیش از آمدن ابلیس نزد ضحاک، تغذیه گیاهی است و ابلیس با آموزش تغذیهی گوشتی، ضحاک را به حد افسل انسانخواری رهنمون میسازد. در این روایت هم تغذیه بهترین عنصری است که میتوان ارزشگذاری اخلاقی را با آن نشان داد:
فروان نبود آن زمان پرورش که کمتر بٌد از کٌشتنیها خورش
ز هر گوشت و از مرغ و از چارپای خورشگر بیاورد یک یک به جای
به خونش بپرورد بر سان شیر بدان تا کند پادشا را دلیر...
خورش زردۀ خایه دادش نخست بدان داشتش یک زمان تندرست...
دگر روز چون گنبد لاژورد برآورد و بنمود یاقوت زرد
خورشهای کبک و تذرو سپید بسازید و آمد دلی پرامید
شه تازیان چون به خوان دست برد سرِکمخرد مهر او را سپرد
سدیگر به مرغ و کباب و بره بیاراست خوان از خورش یکسره
به روز چهارم چو بنهاد خوان خورش کرد از پشت گاو جوان
در این مرحله با خوردن گوشت گاو، ضحاک چنان فریفته میشود که از ابلیس آرزوی او را میپرسد:
بدو گفت بنگر که تا آرزوی چه خواهی، بخواه از من ای نیکخوی
خورشگر بدو گفت کای پادشا همیشه بزی شاد و فرمانروا
مرا دل سراسر پر از مهر تست همه توشۀ جانم از چهر تست
یکی حاجتستم که پیروزشاه و گرچه مرا نیست این پایگاه
که فرمان دهد تا سر کتف اوی ببوسم بمالم بر و چشم و روی
بفرمود تا دیو چون جفت اوی همی بوسه داد از بر سفت اوی
با این عمل، دو مار بر شانههای ضحاک پدیدار میشوند که تنها با مغز آدمی(انسانخواری) تغذیه می شوند. این همهی هدف ابلیس است تا جهان از آدمیان نابود شود:
بجز مغز مردم مدهشان خورش مگر خود بمیرند ازین پرورش
سر نرهّدیوان ازین جست و جوی چه جست و چه دید اندرین گفتوگوی
مگر تا یکی چاره سازد نهان که پردخت ماند ز مردم جهان
(شاهنامه، چاپ خالقی مطلق، یکم 49-51 و 131-164)
در این بیتها به تمایل جنسی ضحاک و ابلیس پس از گوشتخواری، اشارهای ظریف میشود. ابلیس چون جفت ضحاک کتف او را از پشت میبوسد. مسلم است که از آنجاکه سخن بر سر دو نیروی شر است، میل جنسی آنان نیز صورت معمول ندارد. اما با این کار، دو مار از شانههای ضحاک بیرون میآیند که تغذیهی آنان مغز آدمی است (= انسانخواری) و آن حدی است که انسان نباید بدان برسد وگرنه نسل آدمی نابود میشود. در این جا حد وسط میان دو تغذیهی گیاهی و گوشتی، تخممرغ است که نه غذایی است کاملاً گوشتی و نه غذایی گیاهی. واسطهای است میان آن دو. اما گوشتخواری تغذیهای است که از سوی بیگانه (ابلیس) آموزش داده میشود و نتیجهی آن هم نابودی انسان است. به عبارتی اگر تغذیهی آدمی تنها گوشتی شود، همان مرگ است. پس مرگ و آموزش آن از هر طریقی، اهریمنی است(7). در عوض برخلاف این نوع تغذیه، کشاورزی پشتیبان حیات است و اهورامزدایی.
پیداست که این روایت هم، چون اسطورهی مشی و مشیانه تحت تاثیر همان فرهنگ شکل گرفته است. میدانیم که در فرهنگ پیش از زرتشت، قربانی گاو به صورتی گسترده مرسوم بود و زرتشت با چنین کاری به مبارزه برخاست و اصلاحات گسترده ای در این زمینه ایجاد کرد. از همین روست که در روایت شاهنامه هم آموزش تغذیهی گوشتی از سوی بیگانه (اهریمن) و باور مردود پیروان او برمیخیزد. پس، الویت و ارزشگذاری تغذیهی گیاهی و لبنی از چنین برداشتی ریشه میگیرد و جای پای آن را در اکثر روایتهایی که موضوع تغذیه در آنها مطرح میشود، میتوان دید. برای نمونه هنگام مرگ در آیین زرتشتیان، در سه روز نخست، سفارش میشود:
... و اندر آن سهشبه، گوشت تازه را [به] کار نباید کنند [و آن را نباید به کار برند]؛ فریگ گفته است که خویشاوندان نزدیک [وی] را نیز که به آن جای رسیدن باشد، پس آنان هم باید کم [گوشت] خورند. فریگ گفته است که اندر آن سهشبه چیزِ تر را بر سفره نباید گذارند؛ اگر نان و تخم مرغ و چیزی نهاده شده باشد [خوب است] (مزداپور، 1381، ص 373-374).
یا در نمونهی دیگری، هنگام گاهنبار، تغذیه بدینصورت ارزشگذاری میشود:
«از روایت شاپور بروچی- اگر در گهنبار گوشت نباشد تعلق نیست الا گوشت هر میوه ای که باشد به نیت گهنبار بواج خورند و یا هر چیزی که باشد به نیت گهنبار خوردن یا هر چیزی که ازان یزانیدن باشد به نیت گهنبار خوردن رواست و شاید که گهنبار قبول شود و نیز اندر گهنبار هر جای شیر و می فرموده است اگر شیر و یا می باشد گهنبار قبول شود و بهتر است و نیز روش گهنبار آنست که هر یک چیز به نیت گهنبار داشته بخورند آن گهنبار قبول شود دیگر آنکه در گهنبار بجای گوشت گوسفندان مرغ پرنده نفرموده است که در نوشته گواهی نیست و اگر ناچار کنند از سر درماندگی» ( Dhabhar, 1932, p.324. ).
میبینیم که الویت تغذیه در فرهنگ ایرانی، تغذیهی گیاهی است و شیر یا تخممرغ نیز صورت واسطی نسبت به گوشت تلقی میشود. مسلم است که هر روایت بسته به مورد یا زمان آن افزودهها و کاستیهایی دارد. اما ساختار آن همچنان ثابت میماند.
روایت دیگری که در اینجا بدان میپردازیم و در آن هم چگونگی پیدایش قومی توصیف شده است، روایت نسبنامهی غربتیهای افغانستان است. این روایت هم بهسان دیگر روایتهای اسطورهای هم نشاندهندهی تجربهی آدمی است و هم مفاهیمی که در آن برای ساختمند کردن این تجربهها بکار گرفته شده، بسته به فرهنگ و شرایط زمانی و مکانی تغییر یافته است و تنها با یاری مطابقهی آن با دیگر روایتهاست که میتوان ساخت معنادار آن را دریافت. گزینش این روایت بدین جهت است که خلاف صورت کاملا متفاوت آن با اسطورهی مشی و مشیانه همان عناصر ساختاری بسیار کهن حفظ کرده و لی تحت تاثیر باورها و روایتهای اسلامی دگرگونیهایی یافته که بدان اشاره میشود:
"بابا آدم چهار پسر داشت. یکی از آنان شیش علیهالسلام، استخوان نداشت. روزی باباآدم از پسرانش خواست به بهشت رفته کبابی بیاورند. شیش چون استخوان نداشت به درگاه خداوند استغاثه کرد که کام پدر روا گردد. فرشتهای کباب دلخواه را آورد. شیش، کباب را به باباآدم داد. باباآدم شاد شد و از خداوند خواست که زنی از حوریان به شیش بدهد. چنین شد و جبرﺋیل پیمان زناشویی را خواند. آنان فرزندی به نام کیمورث یافتند و فرزند او کیقباد، کیخسرو و ..." (حصوری، 1378، ص99).
به علت پیچیدگیهای صوری در این روایت، مشکل بتوان در نگاه نخست، پیوندی با اسطورهی مشی و مشیانه برقرار کرد. زیرا عناصر متأخر بسیاری در آن راه یافته اند. با این وجود، پس از تجزیهی عناصر، میتوان ساختار مشابه با اسطورهی مشی و مشیانه را در آن نشان داد. این روایت نسبت به داستان مشی و مشیانه، محدودتر و مختصرتر و از سویی تحت تاثیر باورهای اسلامی شکل گرفته است. پراکندگی نسل نه به باباآدم (نخستین انسان) بلکه به فرزند او شیش نسبت داده شده است. باباآدم است که چون مشی و مشیانه کباب میخورد (گوشتخواری)؛ ولی همسر را برای پسرش آرزو میکند (نه برای خودش). با برداشتن دو عنصر افزدوه، یعنی باباآدم و بهشت، ساختار داستان همان ساختار اسطورهی مشی و مشیانه است. به عبارتی، شیش موجودی بیاستخوان و غیرانسانی است. از این رو، میتواند نمادی از گیاه باشد، مانند ریباس در اسطورهی مشی و مشیانه. دیگر اینکه مسالهی زناشویی شیش با خوردن گوشت (کباب) پیش میآید که شبیه به کامهورزی مشی و مشیانه در مرحلهی سوم تغذیهی آنهاست. با توجه به همین دو عنصر ساختاری است که میتوان با وجود باورهای متاخر در این روایت، پیوند آن را با اسطورهی ایرانی نخستین انسان نشان داد.
در اسطورهی مشی و مشیانه، عناصر دیگری نیز دیده میشوند که میتوانند موضوع پژوهشهای دیگری در اخلاق و آیینها قرار گیرند. بنمایهی دروغ، یکی از این عناصر است که آدمی را از جفت نخستین دنبال کرده است. سوای آن، بنمایهی فریب عنصر دیگری است که جفت نخستین نیز از آن ایمن نیست و از اهریمن و دیوان فریب میخورد. همین بنمایهی اغوا در روایت آدم و حوا نیز دیده میشود و با فریب آنان توسط ابلیس از بهشت عدن رانده میشوند. در واقع با این اغوا و در نتیجه رانده شدن از بهشت، نسل آدمی پای میگیرد. اما در اسطورهی ایرانی، اورمزد از پیش، آفرینش انسان را بر روی زمین برای مبارزه با نیروهای اهریمنی خواستار است. مسالهی فریب تنها توصیف وجود بالقوهی گناه در انسان است که بر روی زمین تنها با شناخت و آگاهی نیکی از بدی است که میتواند در برابر نیروی شر پایداری کند. به عبارتی، این اسطوره انسان را "موجودی بالقوه گناهکار" میداند.
در این نوشته کوشیدم، با تحلیل عناصر سازندهی اسطورهی نخستین انسان، روند منطقی موضوع تغذیه و نقش فرهنگی آن را در این اسطوره نشان دهم. با مقایسهی روایتهای مشابه، روشن شد که تغذیه، عامل ساخت دهندهی درونمایههای مختلفی در چنین روایتهایی است. فرهنگ ایرانی با ارزشگذاری خاص خود نسبت به نوع تغذیه، حد آرمانی آن را گیاهی و حد متقابل و اسفل آن را گوشتی معرفی میکند. تغذیهی میانجی در بین این دو حد متقابل، تغدیه با شیر و تخممرغ است. این ساختار که در فرهنگ ایران پیش از اسلام وجود داشته، عامل سازندهی بسیاری از آیینها و باورها شده است. در هر حال، اگر چنین تحلیلی درست باشد، میتوان بر اساس آ ن اساطیر دیگری را که دارای چنین بنمایهای هستند، در این الگو جای داد. برای درک منطق اسطورهای، بد نیست سخن خود را با گفتاری از لوی-استروس به پایان برم:
"... منطق تفکر اسطورهای بسان منطق علوم جدید، دقیق است و تفاوت نه در کیفیت فرایند ذهنی، بلکه در سرشت چیزهایی است که موضوع این فرایندند. این امر در تطابق شرایط مأنوسی است که در تکنولوژی غالب است: سبب برتری تبر آهنی از تبر سنگی در این نیست که یکی بهتر از دیگری ساخته شده است، هردو خوب ساخته شدهاند، اما آهن چیزی است و سنگ چیزی دیگر. به همین قیاس شاید بتوان نشان داد که در اسطوره و علم روند منطقی واحدی در کار است. تحول نه در پیشرفتی است که ادعا میشود در ذهن بشر روی داده است، بلکه در کشف عرصههای تازهای است که آدمی نیروهای ثابت و پایدار خویش را در آنها بکار میگیرد." (همو، ص 159)
یادداشت ها :
1- این مقاله نخستین بار در مجلهی ایرانشناسی، سال سیزدهم، شمارهی 2،سال 1380.به چاپ رسید و در اینجا با تغییراتی دوباره بازنویسی شده است.
2- کاسیرر، ارنست، فلسفه صورتهای سمبلیک: اندیشه اسطورهای، ترجمهی یدالله موقن، 1378، انتشارات هرمس، ص. 86.
3- کلود لوی-استروس، "بررسی ساختاری اسطوره"، ترجمهی بهار مختاریان و فضل الله پاکزاد، ارغنون، شمارهی 4، تهران، 1373، ص. 125-159.
Claud Lévi-Strauss,"Die Struktur der Mythen", in Strukturale Anthropologie I, übersetzt von Hans Neumann, 1978 , S.226-255.
4- دیسه از daesa- اوستایی به معنی "ساخت و شکل" است.
5- druvand به معنی "دروغپرست و مرتد" است.
6- اصطلاحی است که برای زندگی پس از مرگ آدمی هنگامی که تمامی دیوان از بین میروند، بکار میرود.
7- برای نمونه، جمشید، نخستین شاه فرهمند با آموزش دادن گوشتخواری به آدمیان، فرّه خود را از دست میدهد.
منابع فارسی:
حصوری، علی، 1378، سیاوشان، تهران.
فردوسی، ابولقاسم، شاهنامه، 1366، به کوشش جلال خالقی مطلق، دفتر یکم، نیویورک.
فرنبغدادگی، بندهشن، 1369، ترجمهی مهرداد بهار، انتشارات توس، تهران.
کاسیرر، ارنست، 1378، فلسفۀ صورتهای سمبلیک، ترجمهی یدالله موقن، انتشارات هرمس، تهران.
لوی-استروس، کلود، "بررسی ساختاری اسطوره"، ترجمهی بهار مختاریان، فضلالله پاکزاد، ارغنون، 1373، شمارهی 4، تهران.
مزداپور، کتایون، 1381، "نیایش برای درگذشتگان"، سروش پیر مغان، یادنامهی جمشید سروشیان، انتشارات ثریا، تهران.
منابع لاتین:
Dhabhar, M.A., 1932, The Persian Rivayats of Hormazyar Framarz, Bombay.
Manhardt, W., 1875, Der Baum Kultus, Berlin.
Orlik, A., 1922, Die Sage von Weltuntergang, übersetzt von W. Ronisch, Berlin.
چکیدهی انگلیسی:
In this article the writer has depicted the role of the nourishment in the formation of the culture by investigating the Persian mythology of the first human beings, Mashia and Mashianeh. By comparing the narration of this mythology with the similar ones, the author has shown that the vegetarianism is the ideal form of nourishment in the Iranian culture, while the carnivorism is the contrasting lowest form and eating milk and eggs is a phase in between.
