انسان را از دو جنبه می توان مطالعه كرد: جنبه جسمی و بدنی، و جنبه روحی و روانی. آنچه به جنبه های جسمی انسان مربوط می شود، در علم پزشكی، و آنچه به جنبه های روحی و روانی انسان مربوط می شود در " علم النفس " بررسی می شود كه امروز به آن روانشناسی می گویند. البته امروز علوم توسعه پیدا كرده است. مثلا خود پزشكی شعبه های متعدد یافته است. علاوه بر پزشكی علوم دیگری نظیر نژادشناسی نیز به بدن انسان مربوط می شود كه امروزه مطرح است.
در صد ساله اخیر، در حوزه روح و روان انسان، علمی به وجود آمده است كه آن هم نوع خاصی از روانشناسی است ولی با روانشناسیها و علم النفس های گذشته تفاوت عظیمی دارد و به همین دلیل اسم آن را " روانكاوی " گذاشته اند. روانكاوی، خود نوعی علم النفس و روانشناسی است كه به روان ناخودآگاه انسان مربوط می شود نه به روان خودآگاه او، یعنی كشف شده است كه روان انسان دو حوزه و دو بخش دارد:
بخش خودآگاه كه همان بخشی است كه بشر از قدیم الایام می شناخته است، و بخش ناخودآگاه كه امروز سر پنجه علم توانسته است به آن دست بیندازد.
فرق روان خودآگاه با روان ناخودآگاه چیست؟ روان خودآگاه یعنی قسمتهایی از روح و روان ما، كه وجود آنها را در خودمان درك می كنیم و به وجود آنها آگاهیم. مثلا در ما احساس به معنای حس كردن (كار حواس ظاهری) وجود دارد. چشم ما می بیند و خود ما هم آگاهیم كه چشممان می بیند. قوه حافظه ما آنچه را كه احساس كرده ایم در خود نگاه می دارد. خود ما آگاهیم كه یك قوه حافظه داریم، گاهی می گوئیم قوه حافظه ام ضعیف شده یا قویتر شده است، قوه حافظه من از قوه حافظه فلان شخص كمتر یا بیشتر است . هم چنین آگاهیم كه تعقل و تفكر داریم، یعنی تفكرها داخل حوزه خودآگاه وجود ماست.
در ما یك سلسله تمایلات، رغبتها، شهوتها، نفرتها، ترسها، و امثال اینها وجود دارد. ما خودمان وجود اینها را احساس می كنیم. اگر در ما رغبت به مقام هست، خودمان هم وجود این رغبت را احساس می كنیم، می فهمیم كه دلمان می خواهد مقام عالی داشته باشیم. در ما غضب و خشم هست، آن را هم درك می كنیم، و به طور كلی غرایز خود را ادراك می كنیم. اما روان ناخودآگاه یعنی چیزهائی كه از جنس و سنخ روان هست، ولی با وجود این، ما به آنها آگاه نیستیم و آنها را در خودمان درك نمی كنیم. در مورد پنهانهای روان انسان، نكاتی در قرآن مجید و كلمات علی (ع)، و كلمات حكمای الهی، و عرفائی مثل مولوی وجود دارد، یعنی تا حدود زیادی حكما و عرفا هم به این نكته توجه كرده اند.
در قرآن مجید در سوره مباركه طه می فرماید: «فانه یعلم السر و اخفی، سوره طه، آیه 7»؛ خدا آگاه به راز است، آگاه به پنهان است، و آگاه به پنهان تر از پنهان است. این " پنهان تر از پنهان " چیست؟ برای انسان چیزی پنهان تر از این نیست كه امری را در دل خود پنهان كند. اگر انسان چیزی را در دل خاك یا هر جای دیگر پنهان كند ممكن است كسی پیدا كند. ولی اگر چیزی به صورت سر باشد، یعنی اصلا از درون دل بیرون نیاید، چیزی مخفی تر از آن برای انسان نیست.
از امام سؤال شد: چرا قرآن می گوید خدا راز را می داند و از راز پنهان تر را هم می داند؟ از راز مخفی تر چیست؟ امام فرمود: " از راز پنهان تر " آن چیزی است كه در روان تو وجود دارد و خودت نمی دانی و فراموش كرده ای.
علی (ع) در دعای كمیل می فرماید: «الذین وكلتهم بحفظ ما یكون منی»؛ تو ملائكه ای را بر من موكل كردی (این مطلب در قرآن هم هست: «ما یلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید، سوره ق، آیه 18»؛ آنها را مأمور من كردی و تمام اعمال مرا ضبط و ثبت می كنند).
بعد برای اینكه مردم چنین خیال و توهمی نكنند كه خدا كه ملائكه را فرستاده العیاذبالله مثل كسی است كه به مأمور احتیاج دارد و خودش به تنهایی نمی تواند، یا شریك در ملك و به تعبیر قرآن " ولی از ذل " دارد می فرماید: «كنت انت الرقیب علیهم و انت علی کل شیء شهید، مائده، 117»؛ تو خودت باز بر فرشتگان، ناظر و شاهد هستی، نه فقط شاهد بر آنها بلكه شاهد بر آنچه از آنها پنهان است: «و الشاهد لما خفی عنهم».
چیزهائی در حوزه وجود من است كه حتی بر ملائكه كه جنود غیبی هستند مخفی می ماند، یعنی وجود من غیب و پنهانهائی دارد كه ملائكه هم از آنها آگاه نیستند و نمی توانند آگاه باشند ولی تو خودت آن گواهی هستی كه آنچه را كه بر آنها هم پنهان است شاهدی. از اینجا انسان می فهمد كه قضیه روح و روان انسان چقدر عجیب است كه قرآن می گوید " سر و پنهانتر از سر " و علی (ع) می فرماید چیزهائی در روح و روان انسان هست كه از ملائكه هم پنهان می ماند و تنها خداست كه بر آنها آگاه است.
این که روان ناخودآگاه از كجا و چگونه ایجاد می شود؟ نظریه علمای روانكاو در این جهت مختلف است:
به طور نمونه فروید كه قهرمان روانكاوی است، معتقد بود كه تمام عناصر روان ناخودآگاه انسان از روان خودآگاه گریخته اند و در آنجا جائی را برای خودشان تشكیل داده اند، یعنی عناصر روان ناخودآگاه ابتدا در روان خودآگاه بوده اند، ولی این عناصر از مرزی كه میان روان خودآگاه و روان ناخودآگاه وجود دارد به طور پنهان گریخته اند و به قسمت روان ناخودآگاه رفته اند. آنها تدریجا در آنجا دنیائی تشكیل داده اند كه از روان خودآگاه بسیار مفصلتر و وسیعتر و گسترده تر است. از نظر فروید، مخصوصا پس راندگی های روان باعث این گریز می شود. " پس راندگی ها " یعنی آنجا كه غرایز و تمایلات انسان، میل به بروز و ظهور دارند، ولی انسان مانع بروز و ظهور آنها می شود (به قول او سانسور می كند)، عادات و عرف اجتماعی اجازه نمی دهد كه قسمتی از روان خودآگاه انسان بروز كند.
فروید معتقد است كه بسیاری از تجلیات روان ناخودآگاه انسان، عناصر رانده شده از روان خودآگاه است كه ابتدا جنبه سفلی و جنبه پست و حیوانی داشته اند، بعد گریخته اند و به روان ناخودآگاه رفته اند، چاره ای ندیده اند جز اینكه در یك لباس و با ماسك و چهره دیگری بیرون بیایند. مثلا به صورت یك خیرخواهی اخلاقی بروز می كنند. وقتی انسان می بیند عاطفه ای در دلش بروز كرده و مثلا مدتی است این میل در او پیدا شده كه در مؤسسات نیكوكاری خدمت كند. آن وقت به آن اجازه بیرون آمدن می دهد، چرا؟ چون شناسنامه و گذرنامه اش عوض شده، چهره و لباس و قیافه اش تغییر كرده است. فروید اصلا به انسانیت اصیل اعتقاد ندارد.
می گوید آنچه كه شما آن را انسانیت و تعالی انسانیت می نامید ذاتش حیوانیت است، حیوانیت رانده شده از روان ناخودآگاه و " رفته در درون " بدون اینكه ماهیت و ذاتش تغییر كرده باشد، فقط چهره و شناسنامه و گذرنامه و لباس عوض كرده و بیرون آمده است.
فروید شاگردی دارد به نام یونگ. او به روان ناخودآگاه معتقد است ولی آن توجیهی را كه جناب فروید كرده است كه تمام عناصر روان ناخودآگاه را عناصر رانده شده از روان خودآگاه بالاخص عناصر جنسی تشكیل می دهد قبول ندارد. یونگ می گوید: قسمتهائی از روان ناخودآگاه ما فطری است و پایه انسانیت انسان را تشكیل می دهد، یعنی احساس اخلاقی، احساس عبادت و پرستش، احساس علم دوستی و حقیقت خواهی و زیبائی دوستی، و به طور كلی همه احساسهای انسانی انسان، اركانی در فطرت و سرشت او هستند و در روان ناخودآگاه انسان وجود دارند. ولی این عناصر روان ناخودآگاه، قبل از آن كه از روان خودآگاه ما چیزی رانده شود وجود داشته اند.
پس روان ناخودآگاه ما از دو قسمت تشكیل می شود: قسمت عناصر اساسی فطری خدادادی متعالی انسانی - كه اینها باید باشد و پرورش داده شود - و قسمت عناصر رانده شده از روان خودآگاه انسان. ولی امروز در اصل این مطلب كه انسان دارای دو روان است: روان خودآگاه و روان ناخودآگاه، و اینكه روان ناخودآگاه، حاكم و مسخر روان خودآگاه است و نیز حوزه بسیار عظیمتری است شك و تردیدی نیست .
امروز مسئله تلقین را که از مسائل بزرگ " علم الروح " است. با روان ناخودآگاه به شكل عالی توجیه و تفسیر كرده اند كه انسان چگونه روانش تلقین می پذیرد. انسان در بیداری هم تلقین پذیر است ولی چون در بیداری روح مقاومت می كند نمی توان اثر آن را مانند خواب ملاحظه كرد. اگر بتوانند كسی را به وسیله هیپنوتیزم به خواب مغناطیسی ببرند هر چه به او تلقین كنند در روان ناخودآگاهش وارد می شود چون در حال خواب، روان خودآگاه مقاومت نمی كند و وقتی بیدار شود حس نمی كند كه چیزی به او گفته یا یاد داده اند. امروز مسئله معالجه جسمی بسیاری از بیماریها با وسائل روحی مثل تلقین، یك مسئله بسیار جالب توجه و به رسمیت شناخته شده است
