برای ما راهی جز تلفیق هرسه بخش و دستیابی به چندلایگی خویش و یک کثرت در وحدت نیست، اما در درون این کثرت در وحدت همزمان می توان و باید در بخشهای مختلف و در ارتباط با موضوعات مشخص زمانی یک بخش را عمده تر کرد و بخشهای دیگر را در کنارش رشد و افزایش داد. برای مثال فمینیسم مدرن از سه بخش برابر جویی طلبی فمینسیم اول، جستن هویت زنانه و تفاوت زنانه خویش در فمینسیم دوم و عبور از متاروایت جنسیتها و یافتن هویتهای مختلف اقشار مختلف زنان اروپایی، آسیایی و یا بخشهای مختلف زنان در یک کشور و درنهایت هویت متفاوط فردی به عنوان زن می باشد. هر سه این بخشها برای دست یابی به یگانگی درچند گانگی خویش و چیرگی بر سرکوب حقوق زنان و ایجاد هویت متفاوت و متفاوط زنان ایرانی لازم هستند اما همچنین فمینیسم ایرانی باید بر اساس نیازهای جامعه اش و شرایط جامعه اش عنصر اساسی حرکتش را بر حرکت دمکراتیک و در چهارچوب قانون( حتی برای تغییر قانون) و برای تغییر قوانین ضدزن و ایجاد یک قانون اساسی براساس حقوق بشر و پاکسازی تمامی قوانین ضد زن بگذارد. در کنار این کار طبیعتا و ضرورتا باید به بیان هویت زنانه و تلاش برای تحولات فرهنگی و زبانی و چیرگی بر فرهنگ ضد زن و ضد خرد و قدرت زنانه دست زند و از طرف دیگر به درک هویت متفاوط خویش بسان زن ایرانی مدرن در تفاوت با زن اروپایی و نیز زن سنتی دست یابد و این تفاوتش را و چندلایگیش را بسان قدرت خویش ببیند و نگاه خاص خویش را بیان کند. او اینگونه در عین مدرن شدن، جهانی می شود و چون متفاوت است، حرفی دیگر نیز برای گفتن به فمینیسم جهانی دارد. در همین راستاست که من < کمپین زنان ایرانی برای تغییر قوانین ضد زن و دست یابی به برابری> را بالغترین حرکت دمکراتیک در ایران می نامم و سریع هم زیر آنرا امضاء کردم و این در واقع دومین امضای من در زندگی اجتماعیم پس از جنبش رفراندوم بود و این جنبش زنان را بسیار بالغتر از جنبش رفراندوم و یادگرفته از درسها و اشتباهات آن جنبش می دانم که خویش نیز بطور عمده یا بخشی از آنان در آن شرکت داشتند. بباور من باید قبول کرد که زنان ایرانی بهتر از مردان رسم و شیوه حرکت دمکراتیک و تحولات دمکراتیک را فهمیده اند و حس و لمس کرده اند و ازاینرو رهبری جنبش دمکراتیک ایران هرچه بیشتر باید بدست این زنان نواندیش افتد و یا در رهبری جنبش چندگانه ایرانی هرچه بیشتر مطرح و موردقبول واقع شوند. همزمان از طرف دیگر چون هیچ بخشی از جنبش فمینیستی ایرانی قادر نبوده است که به این ترکیب سه بخش و یافتن حالت چندلایه و متفاوت و متفاوط خویش دست یابد و به زن ایرانی تبلوری از این زن مدرن ایرانی که هم ریشه در فرهنگ ایران دارد و هم مدرن و یا پسامدرن است را نشان دهد، از اینرو با تمام تلاشهایشان و قدرتشان هنوز بیشتر ایزوله و غیرعمومی هستند. طبیعتا در این ایزوله شدن سرکوب نیز نقشی مهم ایجاد می کند. اما اگر جنبش زنان ایران قادر به ایجاد تصویر و حالت این زن ایرانی چندلایه می بود، از آنرو که دختران و زنان ایرانی نیز به این بحران عمیق درونی و چندپارگی درونی دچارند و هرکدامشان در داخل و یا خارج از کشور در پی این تلفیق خاص خویش و جستن هویت نوی خویش می گردند، مطمئنا هرچه بیشتر بخاطر درد بحرانشان و میل جواب و راه حلی برای بحرانشان و دستیابی به یگانگی در چندگانگیشان بسراغ این گروهها و اندیشه ها می آمدند و این جنبش گسترده تر می شد. در حالیکه در همین خارج از کشور می بینیم که با وجود آنکه چند میلیون ایرانی که بخش عمده آنها جوان هستند زندگی می کنند، در جلسات گروههای فمینیستی و نیز گروههای سیاسی مختلط و حتی جلسات فرهنگی اندک گروهی قدیمی بیشتر شرکت نمی کنند. با اینکه باز هم وضع گروههای فمینیستی از نظر جذب افراد جدید از بسیاری از گروههای سیاسی و یا گروههای مدرن جدید بهتر است. اما نباید به تفکر و معیار < میان کوران یک چشم هم پادشاست>، قناعت کرد بلکه باید با دیدن این ضعف عمیق جنبش فمینیستی و در کل جنبشهای ایرانی به تلفیق و چندگانگی خاص خویش و تفاوت و تفاوط خاص خویش دست یافت و اینگونه حرفی نو برای زنان و مردان ایرانی و برای عبورشان از بحران هویتشان و معضلات روزمره شان در روابطشان، در تختخوابشان، در برخورد با موضوعات خودشان و یا در برخورد با موضوعات محیط چندمتنی و در حال تحولشان و از طرف دیگر بحران زده شان داشت. با این برخورد زنده و در عین حال مشخص به موضوعات زنان ویا مردان، آنگاه زنان و مردان بسمت جنبشها و گروههای مدرن بیشتر کشیده میشوند و به درک ضرورت کار مشترک برای تغییر ساختاری در ساختار سیاسی، اجتماعی، فرهنگی جامعه خویش بهتر نائل می شوند، زیرا از طریق مشکلات روزمره خویش و از طریق بحران خویش و از طریق این روشنگری نو و ملموس جنبش دمکراتیک ایران، ضرورت تحول ساختاری را نیز هرروز بیشتر حس و لمس می کنند. جنبش فمینیستی ایران در کنار بقیه جنبشهای ایرانی برای دست یابی به هدف خویش راهی بجز یافتن این هویت چندگانه خویش و یگانگی در چندگانگی خویش ندارد و امیدوارم با استفاده از نظر جسم گرایی من و یا نظرات مشابه و با استفاده از عاشق و عارف زمینی مرد و زن من و درک دقیق ضرورت این تلفیق به کار زیبا و قوی خویش ادامه دهند و فمینیسم چندلایه و قوی ومتفاوت ایرانی را بوجود آورند و نیز تصویر زن چندلایه و زمینی ایرانی. طبیعتا می تواند اشکال مختلف این یگانگی در چندگانگی در میان زنان بوجود آید. در بحث آینده در باب < آسیب شناسی فمینیسم ایرانی> به این موضوع و دیگر معضلات روانی جنبش فمینیسم ایران عمیقتر و تخصصی تر خواهم پرداخت. با چنین نگاه یک در چندگانه نیز طبیعی است که راه ما برای دست یابی به هویت مدرن ایران مانند راه عارف زمینی و یا راهها و امکانات مشابه ای است که در عین حفظ و نوزایی بخشهای سالم فرهنگشان، هم قادر به جذب مدرنیت و هم چندگانگی پسامدرن هستند و اینگونه جسمی خندانند که هم چون رند قلندر حافظ پرشور و عاشق است و هم چون زیباترین انسانهای مدرن مانند لرد بایرون، اسکار وایلد و دیگران پرشور و بی پروا در عین حال خردگرا هستند و از طرف دیگر چون ویرجینیا ولف، جولیا کریستوا، فوکو، دریدا، جودیت باتلر و ناباکوف چندگانه و چندسیستمی است و هر اثر هنری ویا علمیش دارای این چندلایگی معنایی و تبلور این چندهویتی او و توانایی او به چند نگاهی است. تنها به عنوان جسم و جسم خندان می توان به این حالت چند حالتی به این کثرت در وحدت و یا وحدت در کثرت دست یافت و هم با همه بخشهای خویش رابطه ای تثلیثی برقرار کرد و مرتب به نقد خویش و نقد سنت، مدرنیت و پسامدرنیت پرداخت، همانگونه که در این سه بخش این نوشته شاهد آن بوده اید و با این نگاه تثلیثی به بهترین تلفیق خویش دست یافت. بر اساس این نگاه نیز اکنون به نقد یک اثر از ساقی قهرمان بنام <من شام امشبم> و ادامه داستان <هرمافرودیت> شهریار کاتبان می پردازم. معیار نقد من بر سه پایه ذیل است:
1/ پسامدرنیت مانند مدرنیت بیانگر اشتیاقات پنهان ماست که می خواهد در جهانمان جذب و ادغام شود و از حالت اشتیاق هراس آور و یا حالت <آشناغریبی> لذت/کابوس وار ناخودآگاهی به تمنای جهان سمبلیکمان و یارمان تبدیل شود و اینگونه باعث چندگانگی و دست یابی به لذت و قدرت چندنگاهی ما گردد. آیا هنرمند به این اشتیاقات خویش تن می دهد و یا از آنها هراس دارد و آنها را سرکوب می کند و خویش را بدینوسیله تک ساحتی می سازد. اشتیاقات پسامدرنی ما و میل ما به چندگانگی و چندهویتی و دست یابی به هویت متفاوط فردی خویش بیانگر حقیقت درونی ماست و تا این حقیقت و اشتیاقات در جهان سمبلیک ما جذب نشود و به یاران و شورهای زیبای چندگانه ما و به قدرت و توانایی نگاه عاشقانه و قدرتمندانه چند حالتی و چندسیستمی تبدیل نشود، ما محکوم بدانیم که یا این احساسات را سرکوب کنیم و بدینوسیله خویش را بیمار سازیم و یا آنکه اسیر این نگاه درون و اشتیاقات تعالی نیافته خویش شویم، چندپاره شویم و یا بشکل کین توزانه و یا حتی سنتی چندشخصیتی شویم و مثل رجاله ها برای دستیابی به خواستهای سنتیمان هر لحظه به شکلی در آییم. اینگونه در اثر هنری باید دید که هنرمند تا چه اندازه به این حالات و احساسات پسامدرنی خویش چگونه تن میدهد و آنها را بیان میکند و یا آنکه به سرکوب و مسخ آنها می پردازد. پسامدرنیت مثل مدرنیت تنها یک نگاه و سیستم نیست بلکه همزمان یک حالت زیستن و حس و لمس زندگیست. از اینرو نیز در واقع، هم پسامدرنها وجود دارند و هم پسامدرنیسم.
.
2/ رابطه هنرمند با پسامدرنیت چگونه است. آیا در متن و در نوع نگاه نویسنده ما شاهد یک رابطه نارسیستی و هویت نارسیستی و دوگانه میان هنرمند با پسامدرنیت هستیم که ادامه همان غرب زدگی و غرب ستیزی و نمادی از عدم بلوغ هنرمند و متن می باشد و یا آنکه شاهد آن هستیم که هنرمند توانسته است رابطه ای تثلیثی با پسامدرنیت ایجاد کند و توانست است به تلفیقی از اشتیاقات پسامدرنی و تکنیکهای پسامدرنی در جهان سمبلیک و هنری خویش دست یابد و ما اینک شاهد اثری چند لایه و متفاوت هستیم و با نوشته یک هنرمند مدرن ایرانی چندلایه روبرویم که کارهایش میتواند برای هر دو جهانش خواندنی و جالب باشد.
3/ نوع و درجه این تلفیق چیست و آیا هنرمند توانسته است در جسم و نگاه خویش به یک یگانگی در چندگانگی و دستیابی به اوجی از شعریت و ادبیات چندلایه دست یابد و یا آنکه این تلفیق شکننده و این چندگانگی بیشتر به شکل یک حالت چندشخصیتی از هم گسسته می باشد. طبیعی است که یک هنرمند خوب می تواند در شکل و محتوای متنش دقیقا این حالت چندشخصیتی از هم گسسته را بیان کند، بویژه وقتی این موضوع را می خواهد مطرح کند و یا صادقانه می خواهد بگوید، تلفیق بهتری نتوانسته بدست آورد. اما همین بیان صادقانه و با فاصله نمایانگر بلوغ هنرمند است، زیرا اینگونه رابطه ای تثلیثی با جهان و نیز با خویش و فیگورهای خویش بوجود آورده است و در مسیری درست و چندلایه قرار دارد و می تواند در گامهای بعدی هرچه بیشتر به درجات تازه ای از این بیان چندگانگی و یا بیان یگانگی در چندگانگی دست یابد.
قبل از شروع نقد باید بگویم که من تنها دو نمونه از آثار پسامدرنی ایرانی را برای نقدم مورد استفاده قرار داده ام که بویژه به بحثهای این سه بخشم و موضوع اروتیسم، جسم و موضوع تلفیق بیشتر نزدیک است. طبیعتا می توان کارهای فراوانی از هنرمندان مختلف و حتی کارهای دیگری از این دو هنرمند عزیز را نیز مورد بررسی قرار داد، اما قصد من این است که با بیان نسبتا دقیق پسامدرنیت و هنرپسامدرن و سپس نقد این دو آثار، ابزاری در اختیار خواننده بگذارم که خود سپس مستقلا به کمک آن به نقد آثار هنری و علمی مورد علاقه اش بپردازد و یا خود هنرمندان و علاقه مندان به پسامدرنیت در کنار نگاه و دانش خودشان از این چشم انداز من نیز به خویش و کارهایشان نظری بیاندازند. از طرف دیگر انتخاب ساقی قهرمان بخاطر کار دو دهه او در زمین شعر و ادبیات از یکسو و میل من به نقد روانشناختی آثار او و جدا کردن نکات مدرن و قوی در آثار او از نکات سنتی باقیمانده در ذهن و متن او بود و اینگونه ایجاد نقدی تثلثیثی نسبتا نو از او بدون خشمهای اخلاقی و یا هوراهای اخلاقی نقد نارسیستی نسبتا مرسوم که در نهایت همان شیفتگی/ تنفر نارسیستی و نابالغ نسبت به هنرمند است. از طرف دیدن این موضوع بود که ساقی قهرمان آشنایی عمیقی با نگاه و تکنیکهای مدرن و پسامدرنی دارد و در کارش بخوبی از آنها استفاده می کند و اینگونه به من امکان میدهد بهتر موضوعات را بیان کنم و در عین حال نگاهش را از چشم انداز خودم نقد کنم. طبیعی است که نقد من نیز فقط یک چشم انداز است و مهمتر از همه یک نقد روانشناختی است و نه یک نقد ادبی. شناخت تفاوت میان این دو موضوعی مهم است ، زیرا مدرنیت به معنای تفکیک حوزههاست. طبیعی است که هنر مانند زندگی یک موضوع بینادیسپلینی است و هر نقاد ادبی نیز مجبور است به روان نویسنده و یا روان متن بپردازد و یا نقاد روانشناس به شکل و چهارچوب کار، اما این کار با باقیماندن در حوزه تخصصی خویش صورت می گیرد. از اینرو روانشناس و یا نقد روانشناختی حتی وقتی به شکل و تکنیکهای نهفته در کار و یا شعریت و ایماژ نهفته در اثر هنری می پردازد، بازهم محور نگاهش و اساس نگاهش جستن موضوعات روانکاوی است.زیرا نوع نگاه یک هنرمند و تناقضات درونی او و یا درونی اثر در شکل متن نیز بازتاب خویش را می یابد، همانطور که انسان افسرده معمولا هفته ها ریش خویش را نمی زند و یا آرایش نمی کند و لباسهایش و خانه اش مانند درونش آشفته و پریشان است . برای اینکه تفاوت میان نقد ادبی و نقد روانشناختی نیز بهتر مشخص شود، من در بخش آخر این نوشته در کنار نقد شعری از علی عبدالرضایی خواننده را نیز به خواندن نقدی ادبی بر این شعر توسط نقاد ادبی علی مسعودی نیا دعوت میکنم، تا خواننده بدینوسبله هم به تفاوتهای میان این دو نقد آشنا گردد و هم شاید ببیند که چگونه گاه حتی در نقاطی به نتایجی مشابه دست می یابند، چون هردو در نهایت رابطه میان یک هنرمند و جهانش و یا رابطه درون یک اثر را بررسی می کنند و نوع این رابطه را که آیا بشکل بیمارگونه و یا سالم، بشکل یک شعریت رشد یافته و قوی و یا بشکل عصبیت و خشم شعاری و از لحاظ شعری ضعیف صورت می گیرد. از داستان هرمافرودیت شهریار کاتبان یا علی عبدالرضایی نیز بدینخاطر استفاده می کنم که هم برای درک موضوع مهم مشکلات ایرانیان با مدرنیت و هراسهای جنسی و روحی ایرانیان استفاده از این متن بسیار موثر است و هم میتوان بخوبی کار نویسنده را و نوع ارتباط او را با مدرنیت و یا پسامدرنیت بررسی و تجزیه و تحلیل کرد. از طرف دیگر در متن کاملا استفاده از نگاه و تکنیکهای پسامدرنی آشکار است و مشخص است که نویسنده به این نگاه و تکنیکها بخوبی آشناست و خود را از اولین پسامدرنهای ایرانی و یا بهتراست بخاطر حالت اکسهیبیسیونیستی( تن نمایانه، خودنمایانه) و نارسیستی نویسنده بگویم، خود را پایه گذار هنر و نگاه پسامدرن ایرانی می داند. به این خاطر نیز نقد نگاه این هنرمند توانا و دیدن ضعف و قوتهای او، نقد کمپلکسهای روانی او و نقد چگونگی جذب پسامدرنیت در نگاه او می تواند بسیار مفید در درک معضلات ما با جذب و ترجمان پسامدرنیت واقع شود. نکته آخر اینکه من در این نوشته بیشتر به هنرمند و به متن بسان تبلور نگاه هنرمند و تبلوری از بحران سنت/مدرنیت/پسامدرنیت او نگریستم، تا این موضوعات مهم را بیان و مطرح کنم. اما هر متنی و بویژه یک متن خوب هنری دارای جوانب مختلف است و هیچ نقدی قادر نیست، همه جوانب یک اثر هنری و حتی جوانب مختلف تکیه کلامها و متافرهای هنرمند را بیان کند، زیرا حتی خود هنرمند نیز در نهایت همه جوانب متافرهای خویشرا نمیداند و ناخودآگاهیش مهر خویش را بر این کلامات و استعارهها می گذارد و اینجاست که یک نقد روانکاوی و یا ادبی می تواند قادر به دیدن بخشی از این ناخودآگاهی و یا چشم اندازی دیگر از متن باشد که خود نویسنده نیز نسبت به آن کور بوده است و همزمان اما این نکته بدین معناست که هر نقدی بسان چشم انداز تولید شده توسط شخص دیگریست و خودبخود در خویش نگاه و جهان خود نقاد را نیز در بر دارد و اینگونه نوشته را از نو ساخته است و بدینوسیله هر بار خواندن متنی به یک نوشتن متن و ایجاد تفاوت تبدیل میشود. مهم درک این پیچیدگی و چندلایگی اثر هنری و نداشتن توهم کنترل و کشف معنای نهایی متن است. این تواضع خندان باعث میشود که بتوان در عین نقد پرشور و مرزبندی شده، چشم انداری همزمان زمینه را برا گفتمان و دیالوگ با هنرمند و نیز خواننده باز کرد و اینگونه در یک بحث و گفتمان چندچشم انداری به این توانایی چندنگاهی و چندمعنایی توسط نقاد،هنرمند،خواننده بهتر دست یافت و همزمان به بهترین نقد خویش و تعریف خویش نیز خندان نگریست و آن را بسان تفسیری و امکانی شرور و زیبا و در عین حال محدود نگریست و متن و نگاه خویش را محدود بدان نکرد. زیرا وقتی حتی خود هنرمند همه جوانب کار خویش را نمیتواند درک کند، چگونه یک نقد می خواهد به چنین کاری دست زند. هر نقدی تنها یک چشم اندازی و یا امکانی برای نگریستن است، پنجره ای که خواننده و یا خود هنرمند از آنجا میتواند نگاهی نو و از چشم اندازی دیگر به متن خود داشته باشد و در این حد نیز باید جدی به نقد نگریست و همزمان قادر بود از جوانب غیرمنتظره دیگر نیز به متون هنری و یا حتی به متن زندگی و اعمال خویش نگریست. از طرف دیگر هر متنی بسان یک بینامتنیت و یک اثر چندبخشی دارای یک زندگی مستقل است و میتواند مرتب در خویش تفاوت معنایی جدیدی ایجاد کند، بویژه وقتی کلمات و یا متنهای درون آن در تحول معنایی و دیسکورسی جامعه معانی جدید بیابند. من مطمئنا در نقدهای آینده ام،البته بعد از این مقاله هفت و یا هشت بخشی، بیشتر به خود متون می پردازم و به مولفان کمتر اهمیت می دهم، زیرا در نهایت بقول بکت چه اهمیت دارد که کی این اثر را نوشته است. ما متن را میخوانیم و نه نویسنده را و با متن در دیالوگیم و نه با نویسنده و این متن ماست، همانطور که این خورشید من و توست، لحظه من و توست، فکر علمی، اروتیکی و یا وسوسه عشقی من و توست. متن در دست هر انسان برای او تبدیل به معشوقی می شود که هرچه بیشتر انسان به دیالوگش و نگاه چندگانه اش و بازی عشق و قدرتش با متن تن دهد، قادر به درک زیباییها و معناهای متفاوتی در متن خواهد شد و در نهایت مانند هر دیالوگ پرشور دیگر هم متن و هم خواننده تغییر می یابند و چیزی از یکدیگر می گیرند و متن به متن من و تو تبدیل میشود و تو و من به سازنده و ببیننده چشم اندازهای نوین . بقول معروف لیلی را تنها می توان و باید با چشمان مجنون دید. هر متنی و هر خواندنی یک بازی عشقی است و باید روایت خاص خویش را از این بازی عشق و قدرتی بیافریند. بزبان طنز رابطه همزمان با متن و با هنرمند مثل یک رابطه مثلثی عشقی و اروتیکی و یک مرد دوزنه یا زن دو مرده است که آخرش به دعوا و درگیری میان هووها و با عاشق ختم میشود، زیرا هیچکس قادر به قبول رقیب در کنار خویش در رابطه احساسی و عشقی نیست. ارتباط با خود متن بسان یک متن مستقل و چندمعنایی بهتر می تواند، رها از این روابط معمول میان نقاد و هنرمند و چهارچوبهای عمومی نگریستن به متن و محدودکننده چشم اندازهای متن و ناتوان از دیدن زندگی مستقل و پویای متن، به نقاد و یا خواننده اجازه بدهد با متن دیالوگ و عشق بازی کند و بتواند این متن را بسان یک معشوق خویش که دیگران تا کنون اینگونه او را ندیده و نچشیده اند، چندگانه بچشد و لمس کند و با او بحث و دیالوگ چه در رختخواب و یا در کافه و یا بر سر کوه کند و همزمان حس و لمس کند که با هر دیالوگ و خواندن نو گویی متن حالتی نو به خویش می گیرد و بوسه مزه ایی نو می یابد و یا چندلایه تر می شود و تمنای خواندن و چشیدن چندلذتی تر و چندسودایی تر در خواننده افزایش می یابد. دیدن مداوم مولف در پشت متن باعث تک ساحتی شدن متن و ناتوانی از یک رابطه چندلایه با متن و یا ناتوانی از تن دادن به لذت و هماغوشی چندگانه با متن می باشد. برای جسم گرا همه هستی ، چه معشوق ، رقیب و یا یک کتاب، زنده و چندگانه است و اینگونه در پی دیالوگ و دستیابی به اوج لذت، عشق و قدرت با لحظه خویش است، خواه این لحظه با معشوق یا رقیب باشد و خواه با یک اثر هنری و یا یک اندیشه جدید در ذهن خود. در هر حالت ارتباط متقابل و چندگانه با متن و اندیشه بدون نگریستن کامل به مولف باعث توانایی چندحالتی چشیدن و دیدن متن و امکان لمس و درک ایجاد تفاوت و معناهای جدید در متن میشود، زیرا متن مثل همه هستی زنده و پویاست . همینگونه نیز پس از این مقالات مختلف و ایجاد این چشم انداز نو به این آثار و نقد مولف بر بستر بحرانش و نقد چگونگی برخورد او به بحران مشترکش با همه دیگر ایرانیان و چگونگی یافتن و یا نیافتن راه حل و تلفیق خاص خود، خود این مولفان را از یاد می برم و دیگربار و فقط در ارتباط با متن، آن بخش از آثاری را که در این مسیر برایم عزیز و دوست داشتنی شده اند، دیگربار و بدون مولف و به این شیوه چندحالتی و باز بودن برای حس و لمس معانی جدید می خوانم و تن به بوسه ها و شیطنت و دیالوگ خندان و شرورم با این متون زنده، شوخ چشم و بازیگوش می دهم. امیدوارم نیز دوستان با نقد من این چنین کنند و بعد از دیدن این آثار از چشم انداز من و درک معضل بحران ایرانی و دیدن تلفیقهای مختلف و درک بحران خویش و ضرورت یافتن تلفیق خویش از طریق دیدن بحران مشترک خویش در این آثار و همخوانی خویش با این متنها و این هنرمندان، با شوخ چشمی و بدون توجه به مولف و یا نقد من و با بدور انداختن مولف و نقد من، شروع به کشف و خلق پنجره های نو و روزنه های نو برای دیدن متون هنری از چشم اندازهای جدیدی کنند و چه خوب که این پنجرهها هر چه بیشتر به اطاقهای خصوصی و پر رازو رمز و چندلایه متن نزدیکتر باشد، تا لذت بدست آمده از این شوخ چشمی و ماجراجویی بیشتر و ترکیب کشف و خلق نگاه و ساختن دوباره متن توسط اشتیاق و چشم اندازهای خویش حدت و شدتی نو یابد . هر خواننده باید خویش را بسان عاشق و یا علاقه مندی حس کند که میخواهد بگونه ای نو که تاکنون هیچکس ندیده است، متن را لمس و احساس کند و اینگونه نیز هم به جستجوی چشم اندازهای نو بپردازد و هم بگذارد متن مثل معشوقی زیبا و وسوسه انگیز او را فریب دهد و بدنبال خود کشد،خواه این متن یک اثر اروتیسمی و عشقی یا جدل فلسفی باشد. موضوع پرشور بودن و سراپا جسم بودن و تن دادن به لحظه و دیالوگ و توانایی دیدن چندلایه ای موضوع و هماغوشی چندلایه ای با موضوع مورد علاقه خویش است. دیالوگ همیشه یک هماغوشی است، خواه این کار در دیالوگ اروتیسمی و عشقی با معشوق در رختخواب صورت گیرد و خواه بشکل فرورفتن در یک متن و یک اندیشه و میل کشف معنای عمیق او و یا جذب او در خویش و اجازه فرورفتن یک اندیشه در خویش صورت گیرد. همانطور که هر جستجوی علمی، فلسفی و هنری در پی یک وصال با معشوق و میل دستیابی به یک شور وصال و دیالوگ عاشقانه وقدرتمندانه با هستی و با دیگری و یا جذب دیگری، خواه اندیشه و یا ایماژ هنری در خویش و اینگونه قدرتمند تر شدن، عاشق تر شدن می باشد. زندگی برای جسم یک بازی و دیالوگ جاودانه عشق و قدرت است و از اینرو جسم در هر حالتش در پی دست یابی به این بازی و جدل عاشقانه و قدرتمندانه و این دیالوگ و هماغوشی عاشقانه، قدرتمندانه و شیطنت آمیز می باشد و اینگونه سراپا احساس و لمس میکند و سراپا دیالوگ می ورزد و حتی کار علمی را نیز به یک بازی وسوسه انگیز و لذت بخش تبدیل می کند. خیال می کنید آیا بدون این احساس لذت بخش و نیز پرشور عاشقانه و قدرتمندانه و بدون این بازی عاشقانه میان فرد و موضوعش می توان سالها به بررسی یک گیاه و یا یک سنگ و یا یک اندیشه و بحران در سکوت پرداخت و این موضوعات را پژوهش کرد. باری امیدوارم این نوع خواندن و حس و لمس هستی هرچه بیشتر میان ما ایرانیان مرسوم شود، تا هم قادر به نقد تثلیثی باشند و هم قادر به دیالوگ پرشور، چندجانبه و پرلذت و همراه با احترام متقابل چه با مولف و یا با متن و هم در نهایت با این وسوسه دیالوگ عاشقانه هرچه بیشتر به درک و لمس لذت اندیشیدن، لذت جسمانی نقد کردن، خواندن و آفریدن هنری، ادبی و علمی نائل آییم و لمس کنیم که چگونه تنبلی و مونتاژگریمان، ما را از لذایذ جسمانی و مواهب و تمناهای عشقی/اروتیک و قدرتمندانه چندلایه باز داشته و بازمی دارد. مطمئنم اگر هر ایرانی یک بار این لذت و تمنای پرشور اندیشیدن و این شور وصال عشقی نهفته در پس هر جستجوی علمی را لمس کند، دیگر خودش به تنهایی دست از تنبلی و مونتاژ بر می دارد و نیازی به پند اخلاقی دیگران ندارد، پندی که خود بخود به او نیز گوش نمی دهد، چون حرف دیگری و پند دیگری برایش آبستراکت و مجازی است. ابتدا وقتی لذت و تمنای جنسی و اروتیکی را چشیدی ، دیگر برایت بازگشت به پارسایی اخلاقی و خودزنی جنسی سابق بسیار سخت است، چون لذت و تمنا را چشیده ای، تغییر و تفاوت یافته ای و حال تنت و جانت بیشتر می خواهد. به این خاطر است که میگویم معضل ایرانیان نه در تنبلی و دین خویی بلکه در ناتوانی جسمی و هراس جسمی از چشیدن لذت زندگی و لذت قدرت و خرد و لذت اندیشیدن و آفریدن است. هرچه ایرانی بیشتر به جسم خویش تن دهد و این لذایذ را بچشد و بهتر قادر به جذب این امیال و شورها در جهانش و در جسمش باشد، بهتر میتواند به تلفیقی نو دست یابد و دیگر براحتی به جهان سنت بازگشت به خویشتن نمی کند و یا راحتتر از رابطه و لذت نارسیستی دست برمیدارد،چون مزه و طعم تمنا و لذت ثتلیثی را و طعم رابطه و لذت متقابل و چندلایه و پرشور را چشیده است. این قاعده زیبای زندگی و تمناست که هرچه بیشتر بچشی، بیشتر می طلبی و چندلایه تر می گردی و سختتر می توانی به عقب برگردی و اگر هم بتوانی بخاطر هراس از لذت و تمناهای پرشور جسمت و روابط زمینی ات به عقب برگردی،بهای این سرکوب و پس زدن تمناهای خویش را اینبار با جنگی و بحرانی شدیدتر خواهی پرداخت، چون تنت و جانت خواهان لمس دوباره تمناها و لذایذ جسمانی اش می باشد و اینبار با شدت و قدرت بیشتری بر در خودآگاهیت خواهد کوبید و تو را به بحران، بیماری روانی ، روانی/جسمی و افسردگی عمیق درونی خواهد انداخت. تا زمانی که هنوز لذت جسم و تمنا را نچشیده ای، قهرمان بودن و تحقیرجسم و معنوی بودن بشکل نفی جسم و جنسیت آسان است، اما وقتی چشیدی، آنگاه هر لحظه ات به یک جنگ وسوسه/ اخلاق تبدیل می شود، اگر که بخواهی خویش را و شورهایت را و جسمت را سرکوب کنی. آنموقع حتی از دیدن یک تارموی بیرون آمده از زیر مقنعه به وسوسه می افتی و هی وسط راه باید به خانه برگردی و بقول خودت طهارت و غسل کنی و در واقع هیچگاه به سرکارت نمی رسی و از جهان عقب می مانی و پژمرده میشوی، زیرا بدست خودت، خودت را محکوم کرده ای با سطلی بدون ته از چاه آب بکشی و یا مثل سیزیف بدون نتیج سنگی را ببالای کوهی ببری وهر بار سنگ به پایین می افتد و باز روز از نو روزی از نو. آخر هم یا یکدفعه از خودبیخود میشوی و به دیگری تجاوز می کنی و یا پشیمان از این همه سال خودزنی و بهدر دادن زندگی خود، اکنون اسیر وسوسه ات می گردی ومثل انسانی تشنه و کین توز به ارضای خوشیهای دردآورت می پردازی و اسیر نگاه وسوسه هایت و نگاه پدر جبار و لذت پرست درونت که هیچ اهمیتی برای مسئولیت در برابر جسم خویش و جسم معشوق قائل نیست، تبدیل میشود و همان زمان که خدای اخلاقت را بزمین میزنی و با خشم و کینه او را می کشی، همانزمان اسیر و بنده خدای دیگری می شوی که اینبار هرزه و بی قانون وبی مسئولیت است و همزاد و دیکتاتور منشانه مانند هم خدای اخلاقی قبلی توست. ابتدا با درک این موضوعات و یافتن رابطه تثلییثی و انتقادی با خویش و جسم خویش و جهان خویش می توانی هم به جسمت و شورهایت آری گویی و هم این شورها را در خویش جذب و تعالی بخشی و بخش کین توزانه و یا خوشی دردآور آنها را کنار بزنی و اهریمنت را به فرشته ات و یارت تبدیل سازی و اینگونه به سوژه مدرن لکانی و یا به جسم خندان و عارف زمینی من تبدیل شوی. باری موضوع دست یابی به این جسم خندان خویش و توانایی لمس و چشیدن چندلایه اثر هنری و ارتباط چندلایه با هنرمند و اثر و نیز با خویش و زندگیست. موضوع اما در این نقد درک بهتر بحران مدرن/سنت/پسامدرنیت ایرانیان و لزوم یافتن تلفیق برای عبور از این بحران و دیدن آثار هنری و هنرمند بر بستر این نگاه بود و هست، زیرا هر هنرمند ایرانی و هر متن او تبلور این بحران است و از این چشم انداز می تواند مورد بررسی ونقد قرار گیرد. در بخش آخر نیز در نقد اروتیسم مردانه و زنانه به نقد اشعاری از شاعران ایرانی پرداخته میشود و آنجا نیز از همین چشم انداز به آثار و به هنرمندان و درک و نقد بحران و نوع تلفیق آنها نگریسته میشود و با اینحال آنچه درباره بعضی از اشعار این هنرمندان گفته میشود، به معنای توضیحی و چشم اندازی روانشناختی فقط به همین اشعار است و نه به کل کارهای آنان. همزمان طبیعتا آنجا نیز میشد به کارهای شاعران فراوان دیگری نیز در این زمینه اروتیسم و غیره پرداخت که من این کار را به دیگران واگذار می کنم. چون موضوع من ایجاد ابزار این نقد روانشناختی و در اختیار دیگران قرار دادن آن است تا خود به نقد تثلیثی دیگر هنرمندان خوب ایرانی بپردازند و در نهایت من همه هنرمندان ایرانی را نمی شناسم و نمی توانم بشناسم. تنها کسانی را که در محدوده شناخت من از هنر اروتیسم و نگاه زنانه و مردانه ایرانی از همه بباور من قویتر بوده اند، مطرح کرده ام و به نقد آنها پرداخته ام و حتی این نقد نیز پایان کار نیست. همانطور که خود من نیز در مسیر این نقد مرتب با هنرمندان جدیدی و کارهای خوبی آشنا میشوم و این آشنایی باعث تحولات در متن من میشود. برای مثال بخش پنجم این نوشته که بنام < از فروغ تا مریم هوله > می باشد و می خواست اشعار مریم هوله را بسان بهترین تبلور هنری روان پریشی جامعه و انسان ایرانی و بیانگر بحران نهایی و چندپارگی همه ایرانیان از فروغ تا نسلهای امروز ما معرفی کند، با آشنایی هرچه بیشتر با اشعار کسانی مثل پگاه احمدی و غیره اکنون این بخش نامی جدید می یابد و اشعار این شاعران نو و قوی دیگر نیز در آن بخش مطرح میشود. خوبی یک نقد عمیق این است که حتی نقاد در نهایت کامل نمی داند نقدش در انتهای به کدام سو می رود و در مسیر نقد او جاها تغییر می کند و اکنون نقاد توسط نقد نوشته میشود، همانطور که در نهایت هنرمند و نویسنده خوب نوشته میشود و کار او صیقل دادن و شعریت بخشیدن نهایی به این <شدن> خویش است. نویسنده و هنرمند خوب مانند یک جسم گرا در نهایت بقول نیچه آن میشود که هست و این به معنای تن دادن به شدن است، بدون آنکه در نهایت بداند که قرار است چی بشود. اینگونه <شدن> هم به معنای تن دادن و هم به معنای خلق کردن و آفریدن است، لحظه ای که آدمی بی اراده به شور و تمنایش تن می دهد، نوشته میشود و تمنا میشود و همزمان این تمنا و شدن را با تجربه و قدرتش در بازی زندگی و هنری بشکل خویش می آفریند و مهر خویشرا بر او می زند. آزادی هنری و در کل آزادی انسانی به معنای قبول سرنوشت و زیباساختن سرنوشت خویش است. میگویند روزی از پوشکین سوال کردند که آخر چه بلایی بر سر قهرمان کتاب جدید و هنوز تمام نشده اش می آید و پوشکین با لبخندی جواب داد:< از خودش بپرسید؛ من که نمی دانم. به من هم هنوز نگفته است>.
