تبليغاتX
مثبت من - آسیب شناسی هماغوشی اروتیسم مدرن و مارک دساد با جان و روان ایرانی -15

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"


داستان هرمافرودیت 2/3/7/ هشت یا بعدی از شهریار کاتبان

همانطور که در بخش قبلی این نوشته و نقد بخش اول داستان هرمافرودیت شهریار کاتبان یا علی عبدالرضایی(46لینک) بیان کردم، این داستان چند بخشی یک بیان و تشریح داستانی/ مقاله گونه بحران جنسی و بحران هویت جنسیتی عمیق انسان ایرانی و یک تصفیه حساب با فرهنگ حاکم ضدجسمی و جنسی و تلاش برای عبور از آن به کمک نابود کردن طنزآمیز این فرهنگ در نوشته و تلاش برای ایجاد معانی جدید جنسیتی مثل هرمافرودیت و نیز معانی و مفاهیم جدید برای رابطه جنسی/عشقی صورت می گیرد. اما همانطور که در پایان نقد گذشته که موضوعش چگونگی جذب اروتیسم مدرن در این اثر می باشد، علی عبدالرضایی در نهایت و با همه توان هنری و فکری خوبی که دارد، بخاطر ناتوانی از ایجاد هویت تثلیثی و بافاصله با خویش و سنت و مدرنیت و ناتوانی به گذشتن از حالت نارسیستی سنتی درون خویش و ناتوانی از نقد کاهن لجام گسیخته درون خویش و عبور از آن سرانجام انقلاب جنسی اش با آن همه بوق و کرنا به یک استمناء مشترک همه روایان و دانای کل و نویسنده در پای لذت تهوع آور و خوشی تهوع آور پدر جبار و لذت بخش درون خویش تبدیل می شود، پدری که همزاد آن کاهن اخلاقی ضد جنسی است و هر دوی آنها و این فرهنگ پدرسالار/مادرمحورانه نافی فردیت، بلوغ جنسیتی، نافی قدرت مردانه و زنانه و در نهایت نیز نافی نام پدر یا دیسکورس جنسی متحول می باشند. همانطور که در بخش اول و دوم توضیح داده ام، انسان ایرانی چه در معنای روانکاوی فرویدی،کوهوتی و یا لکانی و نیز چه در معنای روانکاوی جسم گرایانه و سیستم جسم گرایانه من که در این بخش توضیح داده ام، باید بقول لکان با عبور از رابطه نارسیستی و دوگانه اولیه که بشکل افسون گرانه و مجذوب تصویر دیگری یا خود بودن است، با قبول محرومیت خویش از مادر و قبول کستراسیون و یا همان اختگی و قبول فانی بودن خویش و قبول نام پدر به سوژه و صاحب یک هویت تثلیثی و بافاصله تبدیل شود و اینگونه قادر باشد، اکنون بکمک این هویت تثلیثی به جذب امیال و آرزوهایش در جهان سمبلیکش بپردازد و آنها را با کمک این جذب به تمنا تبدیل سازد که همیشه تمنای دیگریست و در پی رابطه متقابل با معشوق است و دارای احساس مسئولیت نسبت به خویش و معشوق و یا دیگریست. این عبور از ارتباط نارسیستی و وحدت جویانه با امیال ناخودآگاه خویش که فقط بدنبال لذت جنسی سریع و بدون ارتباط متقابل و پارادکس انسانی با معشوق هستند و دیگری را به یک ابژه محض و خودشان را به اسیر نگاه آرزوی ناخودآگاهشان و اسیر نگاه پدر جبار، لذت پرست و بی مسئولیت نهفته در پشت این اسارت در بند میل جنسی خویش می کنند، بسوی سوژه دوگانه و انسانی که این امیال را با جذبشان در جهان سمبلیکش به تمنا تبدیل می کند و اشتیاقاتش را مثل خویش انسانی و پارادکس می کند که در هر خواهش و تمنایش هم در پی دستیابی به معشوق و بیان میل وصال به معشوق است و هم همزمان می خواهد بداند که آیا معشوق او را دوست دارد و چرا دوست دارد و بدینخاطر بر خلاف منحرف جنسی و یا انسان اسیر رابطه نارسیستی با دنیای خویش، در معشوق فقط یک ابژه و یا تنها یک بخش از او یعنی واژن و یا نرینگی را نمی بیند، بلکه تمنایش حامل میل لمس تمامیت دیگری در عین اشتیاق لمس بخشهای مختلف جسم و تن اوست و مالامال از حالات پارادکس شوق و هراس انسانی، میل به وحدت و لمس ناممکن بودن وحدت کامل و هراس از جواب منفی معشوق می باشد و بقول اخوان ثالث در لحظه انتظار معشوق با شوق وصال و دلهره انتظار به تیغ می گوید: های تیغ به غفلت متراشی گونه ام، لحظه دیدار نزدیک است. عبور از این حالت نارسیستی دوگانه و هویت نارسیستی و دست یابی به حالت تثلیثی سوژه به معنای دست یابی به بلوغ انسانی و توانایی تحول و تکامل و توانایی تن دادن به زندگی و ارتباط متقابل پارادکس انسانی می باشد. بدون این تحول در عرصه فردی و جمعی ،امکان گذاریک جامعه از سنت به مدرنیت و یا پسامدرنیت وجود ندارد، زیرا خود دست یابی به این تلفیق و جذب مدرنیت، پسامدرنیت در جهان سمبلیک خویش بدون این رابطه بافاصله تثلیثی غیر ممکن است. چنین انسان ناتوانی از این رابطه تثلیثی و بافاصله، آنگاه سراپا غربی و شیفته غرب و از طرف دیگر سراپا سنتی و متنفر از غرب می شود و در هر دوحالت بجای جذب مدرنیت و یا سنت، آنها را می بلعدو یا میگذارد در تصویرش از آنها بلعیده شود و مدتی دیگرسپس آنهارا بالا می آورد، عق میزند. خشمگینانه مقصری می جوید و مجسمه شاهش را بزمین می انداز و عکس شاه بعدیش را به ماه می برد. چنین انسانی امروز کاهن و ضدزن و ضدجسم است و فردا ناگهان با دیدن دروغهای اخلاقش بجای آنکه تن به این نهلییسی مدرن وتثلیثی دهد و اکنون به سوژه مدرن و قادربه ایجاد یک جهان با اخلاق قراردادی و خویشتن دوستی و همراه با مسئولیت در برابر تن خویش و دیگری دهد،بجای آن به کاهن لجام گسیتخته تبدیل میشود و می خواهد، تقاص عمر بهدر رفته اش را با کین توزی و بلعیدن و معصرف جنسی بگیرد و با اینکار مرتب تشنگی و بحران جنسی اش بیشتر می شود و خشنتر، عصبیتر و ضداخلاقیتر و تهوع آورتر می شود. زیرا تنها با عبور از ارتباط نارسیستی و دوگانه با خویش و دستیابی به ارتباط تثلیثی هم قادربه حس فردیت و هویت جنسیتی مردانه و زنانه خویش است و هم می تواند با دیدن این کاهن اخلاقی و نیز نیمه دیگر او این کاهن لجام گسیخته در خویش، با دیدن راوی، لکاته و رجاله درون خویش، به تعالی بخشی آنها و تبدیل خواهشهای آنها به تمنا که نام دیگرش قانون و مستولیت در برابر جسم خویش و زندگیست دست زند و اینگونه با این تلفیق مدرنیت و خواهشهای درون خویش به تکرار جاودانی مرگ لکاته به دست راوی و تبدیل شدن به پیرمرد خنزرپنزری پایان دهد. یا در نوع والاتر و جسم گرایانه این روند بلوغ می تواند بسان جسم خندان و فانی این شورهای خویشرا در خود جذب و زیبا سازد و آنها را تعالی بخشد و اینگونه خویش را به یک کثرت در وحدت ، به یک خدای فانی و سبکبال که با هستی اش در دیالوگ دائمیست و مرتب بخاطر امکان دیدن این دیالوگ از ضلعهای دیگر و بخاطر رابطه تثلیثی اش ، قادر دگردیسی خویش و جهانش می باشد، تا به اوج سلامت،عشق و قدرت دست یابد. با این مقدمه نیز مشخص است که اکنون ما بخشهای دیگر هرمافرودیت را با این سه معیار ذیل می سنجیم:

1/ آیا شهریار کاتبان اکنون قادر به جذب نگاه پسامدرن در جهان سمبلیک خویش و دست یابی به یک ارتباط تثلیثی با سنت و پسامدرنیت و دست یابی به تلفیق خاص خویش وبه چندلایگی خاص خویش است و یا آنکه دیگربار مانند بخش اول به یک حالت نارسیستی و ارتباط نارسیستی شیفتگانه/متنفرانه دچار میشود و پسامدرنیت را مسخ می کند و از او یک پسامدرنیت سنتی و یک کاهن لجام گسیخته باصطلاح چند حالتی می آفریند که در نهایت همه راویانش یک حرف می زنند. یعنی در واقع بجای چندحالتی ما شاهد تکرار یک حالت کین توزانه و یک نارسیسم لجام گسیخته و بی اخلاق و تشنه هستیم که در پشت همه حرفهایش در نهایت این پدر جبار و کاهن لجام گسیخته قرار دارد که می خواهد، همه هستی را به یک ابژه جنسی و بی هیچ ارتباط متقابل و کامل با معشوق خویش تبدیل کند و اینگونه به وحدت نارسیستی دست یابد. یعنی اگر دیگر با کشتن جسم خویش به بهشت اولیه با پدر اخلاقی دیکتاتور خویش دست نمی یابد، حال بخواهد با تبدیل خویش و دیگری به یک ابزار دست نگاه این پدر جبارو کاهن لجام گسیخته درون خویش، با او به یگانگی برسد و بر دوگانگی انسانی خویش و تمنای بشری خویش که همیشه تمنای دیگری و تمنای متقابل است، چیره شود. همانطور که از بحث قبل می دانیم، بقول لکان حاصل این گم شدن سوژه و فرد در نگاه میل خویش و اسیر میل خویش شدن و اسیر نگاه پدر جبار و بی مسئولیت درون خود شدن، یکنوع آفانیسیس و یا همان کم شدن مداوم لذت جنسی با وجود تکرار مداوم ارتباطات جنسی در همه اشکال آن و تشنگی بیشترو عصبی شدن و خشم نارسیستی بیشتر در نتیجه این کم شدن مداوم لذت جنسی می باشد. جالبی جسم در این است که هرچه انسان به احساسات متقابل و دو گانه مدرن و یا چندگانه پسامدرن و در نهایت یگانگی در پارادکس چندحالتی جسم گرایانه در ارتباط جنسی/ اروتیک و یا عاشقانه تن دهد و بر بستر عشق و علاقه به کلیت معشوق، خواه رابطه اروتیکی و یا عشقی باشد، نیز همچنین تن به تمناهای خویش به حس ولمس بخشهای مختلف بدن معشوق و یا تمناهای بقول روانکاوی پارتیال/ابژه ای تن دهد، بیشتر در این چندلایه گی تمنا و احساس لذت جنسی و جسمی می برد، تا آنگاه که فقط مثل لیبرتین بخواهد، لذت جنسی و اروتیکی با یک ابژه جنسی خویش ببرد و یا آنکه مثل کاهن لجام گسیخته بخواهد با حساب معشوق را رسیدن و باصطلاح <کردن و گاییدن> دیگری به لذت برسد. چنین <کردنی> چون در نهایت یک استمناء خیال و در واقع یک فروریختن اسپرم خود در هیچی می باشد، از آنرو نیز در نهایت تشنه تر میشود و خشم نارسیسی اتش و عصبیت اش مرتب بیشتر اوج می گیرد.

2/ آیا شهریار کاتبان در این مسیر به یک هنر چندلایه و تلفیق خاص خویش دست می یابد و نیز به یک جسم خندان و چندلایه و آیا واقعا می تواند با دست یابی به ارتباط تثلیثی و با عبور از چندپارگی درونیش به یک چندلایگی دست یابد که او را هرچه بیشتر نه تنها برای جامعه ایرانی بلکه برای جامعه مدرن و پسامدرن کشور دومش نیز قابل توجه سازد و اثرش مانند آثار پسامدرنی مثل ناباکوف چندمعنایی و چند نگاهی باشد.

3/ آیا شهریار کاتبان با درک درست پست مدرن و ایجاد تلفیق خاص خویش بر اساس یک نگاه جسم گرایانه مختص خود، می تواند بجای مفاهیم کهن و ضدجنسی و ضدجنسیتی در فرهنگ ما، در کنار روشنگران دیگر فعال در این زمینه، در عرصه زبان و هنر خویش چیزی نو بیافریند و اگر آفریده است، قدرت و توان چندلایه این تلفیق به چه میزان است؟آیا توانسته است به ادعا و خواست خویش عمل کند و به یک معنای نو از جسم، شور جنسی و هویت زنانه و مردانه و مفهومی نو از دیسکورس جنسی و جنسیتی و یک قانون جنسی چندگانه و قادربه تحول دست یابد و یا آنکه بخاطراسارت در نگاه و ارتباط نارسیستی در نهایت پسامدرنیت را مسخ می کند و بجای جسم نو دیگر بار یا بازگشت به خویشتن می کند و یا به یک کاهن بی اخلاق و ضدقانون تبدیل میشود که همان زبان و دنیای پدر جبار و یک بیمارجنسی است. چه آنکه پست مدرن را نفی قانون و هر گونه هویت می داند و چه آنکه توهم وار خیال می کند می توان کامل برقانون و اخلاق چیره شد، هردو در نهایت اسیر نگاه نارسیستی و خشم نارسیستی خویش و اسیر آرزوهای تعالی نیافته و تشنگی جنسی و کین توزی جنسی خویشند. پسامدرنیت در پی نفی قانون نیست، همانطور که در نقد پسامدرن با کمک سیتادهایی از لیوتار، فوکو و دریدا و غیره مطرح کردم، زیرا نفی قانون، نفی دیسکورس است و نفی دیسکورس به معنای نفی زندگی انسانی. بقول فوکو بشر هیچگاه آزادی کامل جنسی را نداشته و نخواهد داشت و همیشه دیسکورس و قانون قدرتمند جنسی نیز خواهد بود.مهم دستیابی به یک تحول نوین در قانون جنسی، پس از متاروایت و اخلاق قراردادی مدرن است و این به معنای دست یابی به یک پلورالیسم قانونها و چندقانونی و توانایی چند اخلاقی و چندهویتی می باشد. اوج دست یابی به این چندهویتی و چنداخلاقی، اخلاق چشم اندازی جسم و تفکر جسم گرایی می باشد. نفی قانون، به معنای نفی تمنای عشقی و جنسی و کشتن لذت جنسی و رشد آفانیسیس است. نفی قانون به معنای نفی شرم است که اساس ارتباط پرشور عشقی واساس تمناست. خجالت نفی ارتباط است و ناشی از حکومت اخلاق مطلق گراست،اما شرم بیانگر وجود ارتباط و تمنای جنسی است و بدینخاطر با دیدن معشوق از لذت و حس تمنا سرخ میشویم.( در این باره به مقاله من به اسم در ستایش شرم نگاه کنید). آنجا که شرم و قانون کشته میشود، نه احساس مدرنی در میان است( باآنکه یکی از علل مهم رشدیابی نارضایتی جنسی و کم شدن لذت جنسی در جهان مدرن، ادامه رابطه سوژه/ابژه ای و ادامه نگاه لیبرتینی می باشد که در کنار کار مهم پس زدن خجالت اخلاقی متاسفانه هرچه بیشتر شرم را نیز کشت و می کشد. به بخش قبلی این نوشته و نقد مارکی دساد نگاه کنید)نه تمنای چندگانه پسامدرنی و بویژه نه تمنای جسمانی یگانه در چندگانه،بلکه ادامه سنت است که همیشه به سرکوب تمنا و جسم و لذت پرداخته است و از جسم و زن ترسیده است. موضوع این است که آیا شهریار کاتبان نیز به این نفی قانون و شرم و تمنا و در نهایت جسم دست می زند و یا آنکه به جسم پرشور و چندگانه و به تلفیق اروتیسم بی پروای مدرن با اروتیسم پرشرم شرقی،به حالتی مشابه حالت عارف زمینی و مدرن من و یا به حالتی مشابه به کازانوای خندان و یا دساد خندان من و اروتیسم بی پروا و پرشرم زمینی من دست می یابد.( در این باره به آفوریسمهای من در این زمینه در اسرار مگو نظر بیاندازید.در باب کازانوای خندان، اروتیسم بی پروا و پرشرم و غیره). دستیابی به این نگاه نو و تلفیقهای نو بدون دست یابی به ارتباط تثلیثی با هستی و عبور از شیفتگی و خشم نارسیستی کاهن لجام گسیخته غیر ممکن است. شهریار کاتبان در بخش اول ناتوان از این عبور بود، آیا اکنون در این بخش دو وسه و نیز بخش هفت و هشت نوشته اش قادر به جذب تثلیثی پسامدرنیت و ایجاد چندلایگی خاص خویش است، تا بتواند اینگونه و بر اساس این چندلایگی به یک هنرمند جهانی و یا دوملیتی تبدیل شود؟

نقد بخش 2/3/7/8/ هرمافرودیت

علی عبدالرضایی ، همانطور که در بخش اول بخوبی مشخص است، بسیار آشنا به مفاهیم و تکنیکهای پسامدرنیست و بخوبی نیز می تواند از این مفاهیم و تکنیکها در کارهایش استفاده کند و از لحاظ تکنیکی و بویژه زبانی، اثری پسامدرنی بیافریند که جدا ازعصبیت و حالات خشم نارسیستی نهفته در آن و حالت اکسهیبیسیونیستی شدید نهفته در آن، قادربه بیان هنری و پسامدرنی بسیاری از موضوعات مهم و قابل بحث در عرصه فرهنگ جنسی و جنسیتی می باشد و بایستی این قدرت و توان علی عبدالرضایی را تحسین کرد. موضوع اما این است که آیا آنطور که او می پندارد و در نوشته نیز کاملا محسوس است، پایه گذار و یا از پایه گذار ادبیات پسامدرن در ایران است و از طرف دیگر آیا برای موضوعات مهمی که مطرح می کند، جوابهایی نو دارد؟. قبل از آن اما میتوان از این قدرت و توان پسامدرنی او لذت برد و او را تحسین کرد. اگر علی عبدالرضایی هرچه بیشتر در جهان مدرن به این چندلایگی کار و دنیای خویش تن دهد و آنرا از عناصر و کمپلکسهای سنتی نهفته در آن پاک سازد، آنگاه می تواند به یک هنرمند خوب و پرتوان ایرانی چندلایه و مورد توجه جهان مدرن تبدیل شود. اما برای اینکار باید از موانع درونی عبور کند که بخشی را در نقد قبل مطرح کرده ایم و بخشی دیگر را اینجا بدان می پردازیم. علی عبدالرضایی با آشناییش با تکنیکها و مضامین پسامدرنی، اثرش را با کمک تکنیکهایی مثل جریان سیال ذهن یا مونولوگ درونی ،بینامتنیت، چندراوی و چندلایگی داستانها و نیز تداخل مداوم زمانی و مکانی حوادث داستانه و یا گاه حالت چرخشی در داستانهایش، از ابتدا فضایی چندلایه و قدرتمند ایجاد می کند و همزمان با طرح موضوعات و کمپلکسهای اساسی جنسی/ جنسیتی نهفته در فرهنگ ما، خواننده را مجبور به پرداختن و نگاه به این معضلات می کند و از آنرو که داستان هم چندبخشی و هم گاه در ارتباط و دیالوگ مستقیم با خواننده صورت می گیرد و نیز از طریق تحول جذاب در مسیر داستان و دیالوگ راویان با یکدیگر و یا بیان چشم انداز خویش برای خواننده و شکستهای زمانی و مکانی، مرتب خواننده را بدرون حالتی نو و تصویری نو که همزمان دارای معانی نو و متفاوت با معانی معمولی این تصاویر میباشد، میبرد و این گونه حالتی چندمعنایی و چندلایه و جذاب در داستانش ایجاد می کند. بخش دوم با یک نصیحت پدرانه و یا راهنمای چندمعنایی دانای کل برای راوی و یا فرزندی که میخواهد ساختار فرهنگی و یا ساختار جنسی و جنسیتی جامعه اش را بشکند، شروع میشود:

... اگربه یکی از شاخه های بیدِ مجنون برخوردی که به دیوارکُرنش می کرد جانخور! خیال نکنی رسم ِزمانه این است خر نشو! لگدی مَشتی وسطِ سینه‌ی دیوار بگذارکه لاکردار درِ کونش گذاشته کوس وموس ِ لکنته مجموع کند!

معطّل نکن! حالا که اصرارداری برو! بنویس! ولی نترس! ترس هم ازغولی که سری نترس را سرِدار می برد می ترسد. فقط حواست باشد به مورچه‌ای که سر ِکوچه منتظر ِتوست محل نگذاری، به خیابان که رسیدی، احتمالن سگِ سیاهی واق واق می‌کند، داغ نکن! دم ِبزرگراه، چندگرگِ گردن دراز دنبالت می‌کنند، نباید پلنگی باشی که بی حال وحوول می کُشد، بُکن!

 پای قله‌ای که با آن قرار ِکاری داری،دوسه جنگل کرگدن رودرروت گردن کجی خواهدکرد،مفعول نباش! ازهمین حالاغول شوپسرم! غول باش!

مفهوم بیدمجنون و کلا مفاهیمی مثل شهلی و شهریار،لیلی و مجنون در نگاه شهریار کاتبان بیانگر و تبلور روابط جنسیتی بیمارگونه و یک فرهنگ بیمار و ضدجنسی است که مهمترین خصیصه اش، نفی شورجنسی و هویت جنسی زنانه و مردانه و در عین حال بسته کردن و جلوگیری از سیال بودن و توانایی هر دو جنسیت به حالتی دوجنسیتی می باشد.برای اینکه پی ببریم که نقد شهریار کاتبان بر فرهنگ جنسی و جنسیتی ایران و معضلات این فرهنگ و راههای پیشنهادی شهریار کاتبان برای برون رفت از این فرهنگ چه انداز عملی و چه اندازه نو و راهگشاست، بایستی ابتدا از نگاهی تخصصی به بیان معضلات جنسی و جنسیتی ایرانیان بپردازیم و بعد بر بستر این نقد نگاه شهریار کاتبان را نقد کنیم. همانطور که دوسال و اندی پیش(اصل مقاله مربوط به بیش از هفت و هشت سال پیش است) در مقالات سریالی و ده گانه <کاوشی در روان جمعی ایرانیان از خاستگاه آسیب شناسی مدرنیت> که یک دیاگنوستیک نسبتا کامل و بیماری شناسی جامع روان ایران در عرصه های فردیت،گیتی گرایی، بحرانهای هویت، جنسی،جنسیتی و عشقی و غیره می باشد و بویژه در سه بخش بحران جنسی ایرانیان آن مطرح کرده ام، مشکل مهم فرهنگ ما این است که فرهنگ ما یک فرهنگ پدرسالاری/مادرمحوری است و در این فرهنگ بخاطر حاکمیت نقش پدر و مادر در این فرهنگ، همانطور که در این مقالات و یا نقد بوف کور نشان داده ام، ما شاهد سرکوب جسم، شور جنسی و شور و قدرت مردانه و زنانه در پای این نقش پدر حافظ اخلاق ضدجنسی وضد لذت و نقش مادر حافظ عشق مادرانه و مطلق عرفانی است. در این سیستم پدرسالارانه/مادرمحورانه، در کنار سرکوب جنسی ، دیسکورس جنسیتی زنانه و مردانه بدین شکل برقرار و بازتولید میشود که زن دارای سه نقش مادرمقدس، حوا و جنه فریب دهنده و وسوسه گر و زن اثیری رویایی است که بر عرصه عشق و جهان مرد حکومت میکند. در این سه نقش طبیعتا نقش مادر و حالت مادرانه،نقش اصلی برای زن است و به حالت محوری او در رابطه تبدیل میشود و همزمان این مادر در خویش دختری نیز دارد که در اشتیاق پدر است و در مرد بدنبال این پدر امین میگردد و این حالات تاثیرات خویش را در رابطه زناشویی و عشقی و جنسی می گذارد. در حالت حوای فریبنده در واقع شور زنانه و قدرت او سرکوب می شود و اکنون این شور سرکوب شده بشکل لکاته خشمگین و جنه اهریمنی باز می گردد و با خشم خویش به جنگ سنت می رود و در عین حال سنت را بازتولید می کند و به مترسکی برای زنان و باقیماندنشان در هویت مادرانه و زن اثیری تبدیل میشود. این لکاته خشمگین از طرف دیگر خود تبلوری زنانه از کاهن لجام گسیخته است و بدین شکل در خدمت سنت و در خدمت اسیرماندن در چرخه احساس گناه/وسوسه باقی می ماند. از طرف دیگر لکاته در عین حال زن اثیری کشته شده و خشمگین شده است و مادر خود نیز زن اثیری و لکاته ای است که این خصایل خویش را به جهان بیرونی فراافکنی کرده است، زیرا به عنوان مادر، زن ایران محکوم به سرکوب بسیاری از شورها و قدرتهای زنانه خویش است.این تبدیل و پیوند درونی میان این سه نقش مادر،لکاته و زن اثیری را بوف کورد هدایت بخوبی نشان می دهد. زن اما بسان زن اثیری دارای قدرتی فراوان بر مرد است که توسط اندک کسانی این تاثیر دیده شده است. مرد ایرانی در این فرهنگ بنا به این سه حالت عمده زنانه بطور منطقی دارای سه حالت مردانه در برابر این سه حالت زنانه است.او از یکسو پدر و حافظ اخلاق، ناموس و خانواده است و از طرف دیگرقهرمان و عارف است که در پی عشق مادری و در نهایت درپی احساس ناخودآگاه چیرگی بر ظلم پدر بر مادر بدنبال عشق مطلق روحانی عارفانه و نیز جامعه بی طبقه توحیدی و سوسیالیستی میگردد، تا براین ظلم به مادر غلبه کند و اینگونه اسیر نگاه مادر خویش است و از طرف دیگر اسیر نگاه زن اثیری است که بر جهان درون و جهان عشقش حاکم است و در جهان اروتیکش در کنار حوای وسوسه گر نقش اصلی را در تمناها بازی می کند. درک این موضوع از این جهت جالب است که بدون درک این اهمیت مهم نگاه زن بر مرد هیچگاه نمی توان به دلایل بنیادین افسردگی و زخمهای عمیق مرد ایرانی پی برد. طبیعی است که به زنان در این جامعه ظلم مضاعف میشود، اما عدم درک این معضلات پایه ای مرد ایرانی باعث آن شده است که حتی فمینیستهای ایرانی بطور عمده منافع مرد ایرانی را با جامعه پدرسالار ایرانی یکی بدانند و اگر ازشان بپرسید که خوب چرا مرد بقول شما اینگونه ممتار ایرانی این چنین درهم شکسته، افسرده و معتاد و داغان است، آنگاه جوابی ندارند و یا اگر صادق باشند،می گویند خوب خوشی زیر دلشان زده است. این ناتوانی به درک معضلات پایه ای مردان ایرانی توسط خود مردان و نیز توسط زنان باعث شده است که پی نبرند که یکی از علل پایه ای عدم رشد مدرنیت در ایران همین سرکوب مردانگی در کنار زنانگی در پای نقشهای پدر و مادر، قهرمان و زن جادویی و بسته بودن این حالات جنسیتی مردانه و زنانه و رابطه خشن و با فاصله میان ناز زنانه و نیاز مردانه بوده است، در حالیکه در هر زنی مردی نیز نهفته است و بالعکس. همانطور که بکمک لکان توضیح دادم و در بخش آینده و بحث انتقادات جودیت باتلر، دریدا و پژوهش جنسیتی به لکان نیز بدان می پردازم، جنسیت زنانه و مردانه در نهایت بشکل ناز زنانه و نیاز مردانه و یا حالت فالوس بودن زنانه و فالوس داشتن مردانه است، اما این حالتها، هرچه یک جامعه بازتر باشد، بشکل تلفیقی از ناز و نیاز، به اشکال متفاوت و متفاوط مردانه و زنانه دگردیسی می یابد. یا براساس نظر جسم گرایانه خودم، بر بستر هویت جنسیتی مردانه و زنانه، همچنین هر مردی به نازهای مردانه و خواهشهای مردانه خویش و زن به نیازها و خواهشهای زنانه خویش تن میدهد و به بیان آن می پردازد و اینگونه رابطه جنسیتی و جنسی ازحالت فاعل/مفعولی به حالت دیفرانس دریدایی در می آید که در آن مرد، زن به تعویق افتاده و متفاوت است و زن، مرد متفاوت و به تعویق افتاده. همانطور که قبلا گفتم اشکال نگاه پسامدرنی که جنسیت را یک شدن می داند و شهریار کاتبان نیز اینرا تکرار می کند، در این است که متوجه رابطه جسم و زبان نیستند. برای پسامدرنیت جسم و انسان یا سوژه در قالب زبان بوجود می آید، اما تحقیقات امروزه علم نویروبیولوژیک و نیز نگاه جسم گرایانه نشان می دهد که رابطه اینها متقابل و یا بشکل دیفرانس دریدایی است(در اوایل نوشته، در بخش پسامدرنیت و نیز در بخش آینده این را توضیح داده ام و میدهم) که بدان معناست که جسم زبان را می سازد و زبان جسم را و اینگونه جسم ، زبان به تعویق افتاده و متفاوت است و زبان، جسم به تعویق افتاده و متفاوت. تنها با درک این ارتباط است که می توان هم عناصر بیولوژیک در <بودن> جنسیتی مردانه و زنانه را بسان بستر اولیه درک کرد و هم به درک<شدن> جنسیتی زنانه و مردانه نائل آمد و به امکان دست یابی به یک چندگانگی متفاوت و متفاوط زنانه و مردانه. باری در فرهنگ ما بخاطر این دیسکورس فرهنگی ضد جسم و جنس، زنانگی و مردانگی، شور اروتیسمی و کام پرستی سرکوب میشود و اینگونه ایرانی خویش را مرتب اخته و سترون می کند. بهترین نمونه هنری درک و بیان تاثیر نگاه زن بر مرد و اسیر بودن مرد تحت تاثیر این زن در اندرون به اسارت کشیده شده، کتاب داش آکل هدایت است. ما در داش آکل شاهد آن هستیم که این پهلوان لاابالی و قلندر بی نیاز و سمبل ایده ال مردانه سنتی و عارفانه که البته بجای مردانه، پدرانه باید بگوییم، ناگهان اسیر دو چشم دخترکی در پشت یک چادر میشود. در تمامی داستان هدایت ما از مرجان به جز فکر کنم یک جمله هیچ چیز نمی شنویم و چیز خاصی نمی بینیم، اما تمامی داستان و تمامی جهان داش آکل در جلوی اندرونی تحت ثاثیر و نگاه این دو چشم است که مرد قهرمان را اسیر خویش کرده است. در بخش پایانی این نوشته در باب اروتیسم زنانه و مردانه به تاثیر این حالت در نگاه شاعران بزرگی مثل شاملو و غیره نیز می پردازم. مهم اینجا این است که بدون رهایی ازاین حالت و اسیر نگاه معشوق خویش بودن و یا اسیر نگاه پدر و یا مادر بودن، نه برای مرد ایرانی و زن ایرانی امکان رهایی جنسیتی ویا جنسی وجود دارد و نه برای فرهنگ ما امکان تحول عمیق درونی.همزمان این نقشها و حالات تاثیر خویش را بر روی چگونگی حس و لمس روابط جنسی و جنیستی می گذارد و از یکطرف باعث آمیخته شدن سکس با احساس گناه و هراس از سکس تبدیل میشود و از طرف دیگر انسان ایرانی ضعیف شده و بدون شور زنانگی و مردانگیش که پایه و اساس فردیتش می باشد، به اسباب بازی امیال و وسوسه های تعالی نیافته اش تبدیل می کند و او یا اسیر اخلاق به سرکوب خویش و زنجیرزنی خویش می پردازد و یا اسیر وسوسه، به داغان کردن خویش در پای وسوسه هایش عمل می کند. اینگونه نیز حالات سادو/مازوخیستی در این روابط فراوان می شود، در کنار نآشنایی بنیادین به تمناهای جنسی و ناتوانی از تن دادن به تمنای متقابل و کشف یکدیگر در ارتباط عشقی و اروتیکی بر بستر اعتماد و احترام متقابل. خشونت و تحقیر نهفته در این روابط سنتی با شکستن هرچه بیشتر اخلاق کهن و نبود یک آلترناتیو مدرن مرتب بیشتر میشود. اما خوشبختانه از طرف دیگر قشری نو نیز بوجود می آید که در پی عبور از بحران خویش و برای لمس عشق و اروتیسم مدرن تن به روشنگری جنسی و جنسیتی و تمنای متقابل می دهد و این نسل نو پایه گذار واقعی رنسانس جسمی و جنسی ایران برپایه درک دقیق این معضلات و یافتن راههایی مدرن و نیز متناسب با رشد و تکامل فرهنگ خویش می یابشد. این رهایی از این نقشهای قدیمی و دستیابی به نقشی مدرن که در آن آری گویی به جسم و جنسیت خویش و آری گویی به زنانگی و مردانگی و اروتیسم خویش و خویشتن دوستی همراه با ارتباط تثلیثی با خویش و دیگری، اساس و پایه تحول جنسیتی و جنسی ایرانی و پایه عبور ایران و ایرانی از بحران جنسی و عشقی و بحران زناشویی و جنسیتی می باشد. این عبور اما به معنای ضرورت تلفیق نیز هست و این بدان معناست که زن و مرد ایرانی برای تعبیر و تفسیر خویش بسان مرد و زن بناچار،مفهوم مدرن از زن و مرد را و هویت و فردیت جنسیتی زن و مرد را بایستی با مفهوم زن و مرد نهفته در جان و فرهنگ خویش پیوند زند و به تلفیقی نو دست یابد که پیش شرط چندلایگیش و ایجاد مدرنیت ایرانی خویش و بیان مدرنیت متفاوت و متفاوط خویش است. او باید بخشی از فرهنگ خویش را که در جانش حک شده است در خویش نوزایی کند و مفهوم مدرن زن و مرد ایرانی با کمک این تلفیق و بر بستر این هویت و فردیت جنسیتی زنانه و مردانه بیافریند و اینگونه هم زن ومرد مدرن و متفاوت باشد و هم قادر به تن دادن به هویتها مختلف خویش از مادر و پدر بود، و زن و مرد اثیری و نیز تاریخی بودن و اینگونه به کثرتی در وحدت تبدیل شود،البته همراه با پاکسازی این مفاهیم و تصاویر از عناصر ضدجسم و ضد زنانگی و مردانگی و تبدیل آنها به نقش مادر و پدر آری گوی به خواستهای جسمی خویش و یا زن و مرد اثیری خندان و سراپا جسم و شور بازی عشق و قدرت. همانطور که قبلا توضیح داده ام کپی کردن مدرنیت و بدور انداختن کامل فرهنگ خویش و بویژه فرهنگ جنسی و جنسیتی خویش و مفهوم فرهنگی از جسم و جان خویش غیرممکن است و این کار یک آب در هاون کوبیدن است. موضوع، ایجاد مدرنیت ایرانی و مفهوم زن و مرد مدرن ایرانیست که هم سراپا جسم است و به شورهای جنسی و جسمی خویش و به آرزوهای متفاوت و متفاوط خویش آری می گوید و هم این شورها و امیال را با جذب شان و زیباکردنشان در جهانش و تبدیلشان به تمناها و قدرتهایش و لذتهایش به یاران و قدرتهای خویش تبدیل می کند. در این مسیر تلفیق و زیباسازی طبیعی است که او باید مفهوم عشق رمانتیک لیلی و مجنون و یا عشق عارفانه و در پی وحدت و یگانگی را نیز که در وجودش نقش بسته است،در جهان مدرن خویش جذب کند و یا نقش زن و مرد اثیری را. اینجا اما این حالات رمانتیک و اثیری بشکل نارسیستی جذب نمیشوند بلکه رابطه انسان ایرانی بسان جسم خندان با این نیروهای خویش بشکل تثلیثی و بافاصله است و به اینخاطر دیگر اسیر و مجذوب مطلق چشمهای دیگری مثل راوی بوف کور نمی گردند. بلکه این زن و مرد نوی ایرانی و این عاشق و عارف زمینی خندان و رقصان هم مالامال از شور و قدرت و شیطنت زنانه و مردانه است و هم مالامال از شور عشق و میل یکی شدن با معشوق و بازی عاشقانه و قدرتمندانه زمینی میان خویش و معشوق. او اینگونه سراپا زمینی و خندان و مدرن ، هم متفاوت از انسان سنتی و هم متفاوت از انسان مدرن اروپایی است و این تفاوت و چندلایگیش منشاء قدرتش و جذابیتش و مظهر وسوسه اروتیسم چندگانه اش میشود. علی عبدالرضایی نیز بباور من بخوبی این بخش اول این توضیحات و لزوم تحول فرهنگی در معنای جنسی و جنسیتی را می بیند، اما آیا او قادر به تلفیق عناصر سالم این فرهنگ عاشقانه با فرهنگ مدرن می باشد و میتواند به عشقی دست یابد که هم به یگانگی تن می دهد و هم به فردیت معشوق و خویش اجازه بیان می دهد و یا اینکه آیا او با شکستن سنت و فرهنگ قدیم، قادر به ایجاد رابطه عشقی و اروتیکی متقابل و بر بستر برابری و احترام متقابل زن و مرد، عاشق و معشوق است و یا آنکه اسیر حالت نارسیستی باقی می ماند و می خواهد سنت را کامل نفی کند و یا عشق را کامل نفی کند و همخوابگی دوطرفه و تمنای چندلایه را به یک <کردن> نارسیستی کاهن لجام گسیخته و تشنه تبدیل کند. او در بخش هفتم نوشته اش، نظرش را با روشنی کاملی و در عین حال بشیوه پرقدرتی بیان می کند:

از وقتی که شهوتم را باز داشت کردند، لی بیدوی عزیزم توی کوس ِمادر جاماند و شهلی بازیگر ِصحنه‌ای شد که دائم دارم عوضش می کنم!

اگر برآیندِ همه ی کیرهای جهان فقط یک کیر می شد که شهلی به آن داد می کرد، لیلی از نقش ِخود به عنوان ِیک آبلیس کناره گیری کرده شهری می توانست به آیین ِخود گرویده هرگز از عَنی نگهداری نکند تا وقتِ بیرون رَوی ِمدفوع، لذت رضا کرده آب بازی پیشه کند.

همان رضایی که وقتی ارضا نمی شد، مَنی را فقط روی شکم می ریخت تا با انگشتِ سبّابه دور ِناف آب بازی کند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 7:54 PM  توسط م.ک.  |