تبليغاتX
مثبت من - آسیب شناسی هماغوشی اروتیسم مدرن و مارک دساد با جان و روان ایرانی -16

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"


علی عبدالرضایی در اینجا با زبانی برّا و دقیق و کوبنده، معضل جنسی ایرانیان را مطرح می کند که همان سرکوب جنسی است و سرکوب شهوت است. حاصل این سرکوب دوپارگی فرهنگ و دوپارگی عشق جنسی به یک عشق افلاطونی و پردرد مقدس شده لیلی و مجنون و از طرف دیگر جسم و رابطه جنسی کثیف و تحقیره شده می باشد که وقتی هم به نیازهایش تن می دهد، باز هم بشکل چیزی کثیف و محقر به تنش و تن معشوق می نگرد و از کاهن اخلاقی به کاهن لجام گسیخته و تشنه تبدیل میشود. راه حل علی عبدالرضایی برای عبور از این فرهنگ نافی سکس و نافی جسم ، اما درخویش از ابتدا ادامه نگاه نارسیستی و نگاه کاهن لجام گسیخته را در بر دارد. زیرا نه قادر است بخوبی این اسارت نگاهش در بند کاهن لجام گسیخته را ببیند و نه قادر به درک تفاوت مهم معنای <کردن> ایرانی او با همخوابگی مدرن و تفاوت مهم بین تن دادن به خوشی جنسی و سکس تعالی نیافته با تن دادن به تمنای جنسی است. راه پیشنهادی او که همان تن دادن به امیال جنسی و آزادی جنسی بی پروا و باصطلاح او دوجنسیتی شدن است، در خویش قبل از همه این اشکال را دارد که بخاطر اسارتش در نگاه کاهن لجام گسیخته درون خویش و در ارتباط نارسیستی دوگانه و نابالغ و بخاطر دست نیافتنش به ارتباط تثلیثی و تبدیل نشدن به سوژه و یا جسم خندان، قادر به دیدن این موضوع نیست که امیال و آرزوهای جنسی او و فیگورهایش مانند تمامی ایرانیان در نتیجه این قرون متوالی سرکوب جنسی، کین توز، تشنه شده اند(جدا از آنکه کلا باید هر احساس ناخودآگاه را ابتدا تعالی بخشید و به تمنا و یار خویش تبدیل کرد، زیرا میل جنسی ناخودآگاه در پی ارضای سریع خویش و در پی خوشی دردآور و بی مسئولیت و تبدیل دیگری یا خویش به ابژه جنسی و یا یک واژن و یا نرینگی بزرگ است) و اگر بدون تعالی بخشی و تبدیل آنها به تمنا و بدون تبدیل خویش به سوژه قادر به ارتباط تثلیثی به ارضای آنها بپردازیم، آنگاه تبدیل به کاهن لجام گسیخته می شویم و اینگونه نیز انقلاب جنسی علی عبدالرضایی و بقیه بخشهای نوشته اش با همه نکات خوبش، به یک بیان و تبلور این کاهن لجام گسیخت و این نسل نوی راوی و لکاته اسیر در رابطه نارسیستی تبدیل میشود و آن همه قدرت هدر می رود و برای کسی از نسل من چاره ای جز این نمی ماند که با حسرت و در عین شرارتی خندان به این نسل بگوید،< چرا اینقدر شرارتتان اندک و کوچک است، چرا اینقدر لذتتان کوچک و اندک و بیمار است. چرا به جسم خندان و چندلایه و به تمنای چندلایه و عشق متقابل میان دو جسم و دو جنسیت دست نمی یابید که هم سوژه/سوژه ایست و هم بر بستر این عشق و علاقه متقابل، چه در رابطه یک شبه و یا در عشقی درازمدت، قادر به دست یابی به اشکال مختلف فانتزیهای جنسی اش از روابط سوژه/ابژه ای تمناهای سادومازوخیستی تا تمناهای چندلایه و خندان عشق اروتیکی و رمانتیک است. چرا از کاهن لجام گسیخته ات نمی گذری و خود و قدرت و لذتت را اخته می کنی>. تا شاید با این نگاه انتقادی و در عین حال رفیقانه به دیدن تصویر واقعی دوریان گری درون خویش دست یابند و به خلوت خویش روند و با صداقت به بحران خویش بپردازند و با گذار از بحران خویش به کازانوای خندان، مارکی دساد خندان و عاشق زن و مرد زمینی شرور و خندان تبدیل شوند که زندگی برایش یک بازی زیبا عشق و قدرت و دیالوگ با معشوق و کل هستی است و نه مانند زندگی شهلی و شهریار یک مونولوگ دائمی با خویش، یک استمنای دائمی و <کردن یا دادن> به تصاویر خویش از دیگری و خیال توهم گونه چیرگی بر دیگری و بزیرکشیدن دیگری است، توهمی که همانطور در داستان <سکس، مسخ و ....) نشان داده ام، در نهایت محکوم بدان است که به تشدید بحران و چندپارگی منتهی شود و به اینکه مانند دخترباز سنتی و کاهن لجام گسیخته این نوشته در نهایت و در حین عمل <کردن> دیگری به ناگاه ببیند که دیگری جز خودش کس دیگری نیست و از شوک تجربه این <کردن> خویش و از دیدن تصویر واقعی خویش و دنیای خویش به تهوع افتد و خویش را بالا بیاورد، تا سرانجام در نتیجه این دیدن تثلیثی خویش بتواند با دیگری و معشوق دیالوگ برقرار کند و به تمنای متقابل و عشق و اروتیسم مدرن و پسامدرن تن دهد. مشکل شهلا و شهریارو علی عبدالرضایی اسیر ماندن در این رابطه نارسیستی دوگانه است و از اینرو شهلا و شهریار او تکرار تراژدی راوی و لکاته است و خود او نیزدر این نوشته تکرار پیروزی سنت به شکل کاهن لجام گسیخته بر مدرنیت و پسامدرنیت و در نهایت مسخ پسامدرنیت است. علی عبدالرضایی در ادامه نوشته به خوبی می بیند که فرهنگ ما با ترساندن انسان ایرانی از تن و شوقهایش او را به موجودی ترسو و تک ساحتی و در نهایت اسیر این امیال آغشته به این نگاه سرکوب گر اخلاقی تبدیل می کند و چگونه این سرکوب باعث اسارت ایرانی در بند وسوسه های ناشی از این سرکوب می شود. بقول سارتر،اخلاق، گناه را می آفریند و گناه، اخلاق را در یک چرخه دائمی و جهنمی.

دست نزن! می‌سوزی ها! به آنچه ما می کنیم اهتمام نکن! هرچه می گوییم انجام کن! این را بکن آن را نه!

وچنین بود که مادر- دجّال و پدر- جلاّد و اصلن خودِ خانواده شکنجه گاهِ فرد شد، حتّی پسر از نگاهی که مادر به پدر می کرد مردی گرفت و دختر کیرپرست نمی‌شد اگر به ختنه سران ِ پسر نمی‌رفت.

همه را دوجنسی ساخت کرده‌اند، همانطوری که زیر ِهر کیر، سوراخی کاشته‌اند که می‌دهد، توی هر کُسی نیز کیرَکی کار گذاشته‌اند که می‌کند.

شهلی اگر منفعل نبود وبَلدی داشت در کردن، شهری اعتیادی به سادیسم پیدا نمی‌کرد. اصلن صرفِ دادن و اشتغال به خود نمائی ِاین مازوخیست باعث شد که شهری مدام به کار ِعزیز ِکوس آزاری بپردازد، همیشه ضمن ِهر سکسی، او می خواست به کوس ِاعظمی بازگشت کند که پیش تر او را گاییده ببخشید! زاییده بود. یک عمر این همانی ِ کوس ِتازه با مادر- کوس سبب شد جنابِ کیر به طرزی خودبه خودی نقش ِنوزادِ من شیفته ای را ایفا کرده جنبِ کوکای اخیر درجستجوی آینه ی از دست رفته، مارسل پروستی کرده آنقدر بگردد تا از فرطِ خستگی بر جبینش ریخته باشد عرق، بیاید آبش که تولیدِ مثلی کرده بعدها من ِهمسانی ارمغان کند.

مشکل علی عبدالرضایی،همینطور که در این نوشته اش نمایان است، این است که با اینکه نکات مهمی از اسارت زن و مرد ایرانی در بند نگاه پدر و مادر می بیند و می خواهد بر آن چیره شود، اما از آنجا که خود هنوز مالامال از میل وحدت نارسیستی و خشم نارسیستی است،پس بجای ایجاد ارتباط تثلیثی با این فرهنگ خویش و عبور از چرخه احساس گناه/اخلاق در نهایت از کاهن اخلاقی سابق به کاهن لجام گسیخته و مبتلا به خشم نارسیستی میشود و اینگونه اسارتش ادامه می یابد و تکرار سنت می کند، بجای اینکه با تن دادن به تمنای عشق و تمنای اروتیک متقابل به عشق و اروتیک پارادکس و پرتمنای بشری که همیشه تمنای دیگریست دست یابد. او می خواهد خویش را از بند اسارت در نگاه مادر و یا پدر و یا زن اثیری نجات دهد ولی بجای آن اسیر نگاه کاهن لجام گسیخته درون خویش و اسیر توهم مستقل بودن و بی نیاز بودن به رابطه و نیاز متقابل با جنس دیگر و اسیر توهم توانایی تبدیل خویش و جنس دیگر به یک ابژه جنسی برای ارضای خواستهای تعالی نیافته و خشن خویش می شود. از اینرو آهنگ کلام او مالامال از خشم نارسیستی و خودبزرگ بینی نارسیستی نابالغ و متنش و نگاهش در پی تبدیل هستی و معشوق به واژنی بزرگ برای ارضای خواستهای نابالغ نارسیستی کاهن لجام گسیخته درونش است. او توهم وار خیال می کند که صرف سکس کردن به معنای رهایی از اخلاق ضد سکس و رهایی از اخلاق سرکوب گر نیاکانش است. در حالیکه موضوع مدرنیت و بویژه بلوغ انسانی این است که بسان سوژه و یا جسم خندان نه اسیر فرامن خویش و یا امیال ناخودآگاه خویش باشی و بتوانی به عنوان فرد و سوژه امیالت را بخدمت خویش گیری و در جهان سمبلیکت جذب و تعالی بخشی و اینگونه آنها را به تمنا که همیشه تمنای دیگریست و نام دیگرش قانون و مسئولیت است تبدیل سازی و نه اینکه اکنون بسان تشنه ای افسارگسیخته به لذت سکسی تعالی نیافته تن دهی و دوباره اسیر نگاهی و امیالی از خویش گردی. آنکه توهم وار با <کردن> می خواهد بر سرکوب نیاکانش و تشنگی درونش چیره شود، اینبار با <کردن> تحقیرآمیز و خشن به تکرار قتل لکاته توسط راوی و تبدیل شدن راوی به پیرمرد خنزرپنزری و تکرار تراژدی پیروزی مداوم سنت بر تحول عمل می کند و انقلاب جنسیش به تفی سربالا و مسخ مدرنیت و تکرار پیروزی سنت تبدیل میشود. اینجاست که برای چیرگی بر این چرخه اخلاق/وسوسه و دستیابی به فردیت جنسیتی چندگانه خویش و تمناهای زیبای خویش، چیرگی بر این چرخه لازم است، نه آنکه از کاهن اخلاقی به کاهن لجام گسیخته تبدیل شوی. زیرا این تبدیل خود ادامه و حالت نوی از این اسیر وسوسه بودن و اسیر این دائره جهنمی بودن است و براحتی نیز می تواند از کاهن لجام گسیخته دیگر بار به کاهن اخلاقی و عارف روحانی تبدیل شود. اهمیت این موضوع از این جهت مهم است که ما اکنون با فروپاشی هرچه بیشتر جهان سنتی و ناتوانی از شکل گیری فردیت و مدرنیت ایرانی و در شرایط تحکیم نیافتن آلترناتیوهای نو و مدرن برای زن ومرد ایرانی،شاهد شکل گیری نسلی هستیم که از یکطرف آرمان زده است و از طرف دیگر سالها زندگی درزیر دیکتاتوری مذهبی او را خشن و بیرحم کرده است و از طرف دیگر هنوز هم مثل راوی ولکاته در حالت ارتباط نارسیستی با جهان میزید و اینگونه نارسیستی شیفته و بیانگر پست مدرنیت می شود وهمزمان پست مدرنیت را با تفکرات و حالات خشن وکین توزانه و تشنه اش، بیمارگونه و مسخ می کند. البته همزمان در درون همین نسل نیز و درون همه نسلها،بخشی سالم و در حال یادگیری ارتباط تثلیثی در حال رشد و قوت است و این نسل نو زیربنای رنسانس است که ما امروزه تبلور و بیان او را در مراحل مختلف یادگیری و بیان هویت جنسیتی خویش در همه عرصه های علمی و هنری می بینیم و نگاه جسم گرایانه من بخشی از این نسلهای نو است و در عین حال بباور خودم بالغترین بیان آن و بشارت دهنده نسلی نو که در درون این نسلهای مشتاق مدرنیت سالها به جستجو و پژوهش مشغول بوده است،تا هم از این ساختار کاهنانه/عارفانه خویش بگذرد و دیگر بار مدرنیت و پست مدرنیت را مسخ نکند و هم با شناخت دقیق ساختار نیمه دیگر خویش یعنی ساختار مدرن و پست مدرن قادر به یک تلفیق و هویت مدرن و متفاوت مثل عارف زمینی باشد. جدل مهم میان مدرنیت و سنت در عرصه دیسکورس جنسی و جنسیتی که مهمترین عرصه جدل مدرنیت بخاطر هراسهای عمیق جنسی و جنسیتی ایرانیان است، بر بستر جدل میان این سلیقه مدرن و جسم خندان و تمنای عشقی/اروتیک و تمنای متقابل این نسلها با این دو شکل نگاه سنتی یعنی نگاه اخلاقی سرکوب گر جسم و عشق و اروتیسم و از طرف دیگر جدل با این کاهن لجام گسیخته است که می خواهد،تحول جنسی و جنسیتی مدرن را ناخودآگاه به یک مست بازار جنسی و سنتی و به عرصه ارضای خواستهای سادو/مازوخیستی سنتی خویش تبدیل سازد. نوشته هرمافرودیت و شهریار کاتبان تبلوری از نگاه این نسل کاهنان لجام گسیخته تشنه و خشن است که از یکسو قادر هستند از روی لاشه یکدیگر نیز رد شود و نگاهش به دیگری و هستی کاهنانه و تحقیرگرانه است و از طرف دیگر تشنه وار خواهان آزادی بی مرز جنسی و ارضای خواستهای سادومازوخیستی سنتی خویش و ارضای تشنگی جنسی خویش از طریق این ارتباط بی مسئولیت و تحقیرکننده می باشد و البته طبیعی است که در نهایت تشنه تر می ماند و بحرانش تشدیدتر می شود. موضوع این است که این نسل در این مسیر، اما میتواند، همانطور که ما در این نوشته و در لحظات تشریح تجاوز جنسی و یا استفاده وحشتناک از کودک در بیان تنفرهای جنسی اش و یا خشم نارسیستی اش نسبت به یک هنرمند دیگر و یا کلا نسبت به هستی و دیگری شاهدش هستیم (بخش اول و دوم و سوم و غیره مالامال از این نگاه کاهن لجام گسیخته، خشن، متجاوز گر و مملو از خودمداری نارسیستی نابالغ به خویش و نفی دیگران است)، بزرگترین ضربات را به روشنگری جنسی و نیزبه خویش و به تحول و رنسانس جامعه بزند و مقابله با این کاهن لجام گسیخته و نشان دادن پیوند درونی او با کاهن اخلاقی یکی از وظایف مهم نقد روانشناختی و روشنگری جنسی است. به این خاطر نیز من در ادامه این نقد، در بخشی به علل روانی این حالت کاهن لجام گسیخته بوسیله نقد روانکاوی عمیق شهریار کاتبان می پردازم ، تا با نشان دادن کمپلکسهای عمیق او ، از او بسان عارضه ای اجتماعی و تبلور نسلی نو از راویان و لکاته ها و نافیان تحول و رنسانس ایران و برای نشان دادن و تشریح عمق تراژدی آنها و ضرورت مبارزه با این نگاه استفاده بکنم. این نسل کاهن لجام گسیخته که هم اکنون نیز روزها جانماز آب میکشد و شبها به این فانتزیهای خشن و تشنه خویش تن می دهد، بهتر از هر کس نیز می تواند در بستر این فرهنگ اخلاقی بزید و او را بازتولید کند،همانطور که الان نیز در آن خوب می زید. در نهایت این تشنگان جنسی و آن مامور سرکوبگر جنسی امر به معروف و نهی از منکر یکی هستند و هردو مانعی برای دستیابی به فردیت، تمنا و قانون متحول و مسئولیت در برابر جسم خویش و دیگری و نافی دیالوگ و بازی زیبا و جاودانه عشق و قدرت هستند. دست یابی به فردیت مدرن و به هویت جنسیتی زنانه و مردانه مدرن و یا دست یابی جسم خندان و چندحالت و دیالوگ پرشور و شوخ چشمانه عشق و قدرت در میان جنسیتها و یا دست یابی به انواع متفاوت سوژه و اروتیسم مدرن ، پسامدرن، و اشکال متفاوت و مدرن هویتی جنستیی زنانه و مردانه و یافتن تلفیق خاص خویش از مدرنیت/سنت و پسامدرنیت و جذب تثلیثی هرسه در متن و جهان خویش، تنها با عبور از کاهن اخلاقی و عارف و قهرمان در پی عشق مطلق مادرانه از یکسو و از سوی دیگر با عبور از این کاهن لجام گسیخته و بقول ویلهلم رایش فروشنده آزادی (مقالات بحران جنسی ایرانیان) و دست یابی به تلفیق و جذب خاص خویش از مدرنیت/پسامدرنیت در جهان سمبلیک خویش می تواند صورت می گیرد. و این توانایی دست یابی به جسم خندان، تلفیق کننده و چندلایه بدون عبور از یک بحران عمیق و در عین حال شناخت ساختاری روان خویش و شناخت ساختاری مدرنیت و پسامدرنیت و تحول فکری و احساسی غیرممکن است. اینگونه در مسیر رشد و تکامل هر فرد مدرن ایرانی که در حد توانش قادر به دستیابی به این هویت زنانه و مردانه مدرن و یا یک نگاه مدرن در عرصه های مختلف هنری و علمی بوده است و نیز در تلفیقش می توان این عبور از بحران و دوران سکوت، تنهایی و چندپارگی و نیز دست یابی به خرد چندگانه و احساس چندگانه را دید و بازیافت. طبیعی است که میزان این چندلایگی و قدرت چندگانه بنا به توان فرد و جرات و جسارتش فرق می کند. باری بعد از این توضیحات ضروری، اکنون هرچه بیشتر به جهان شهریار کاتبان وارد میشویم، تا هم قدرتش و هم ضعفهایش و هم علت شکست نهاییش را بهتر بفهمیم و لمس کنیم . در بخش دوم شهریار کاتبان می نویسد:

دری که یک عمردنبال ِزنی گشته التماس می‌کند مردی بازش کند، مردی که نمی‌داند اگرربطی به زن نداشته باشد نمی تواند باشد!همان ندانستنی که دربخش ِقبلی حربه دستِ دانای کل داد تا برای تحریفِ قصه‌ی داستانی که می‌خواهد داستانی تعریف نکند، نقش ِمردِ درون ِ راوی را به زنی درونی که همان شهلی باشد بدهد. زنی که می آید تا حسّ وحالی به فضای قصه‌ای که حالش از قصه به هم می خورد بدهد اما نیّتِ مولف یا دانای کل را که من باشم چنان تحریف می‌کند که شهری مجبورمی‌شود دوباره درچند سطرِ آخر ِاین کوسنویسی ببخشید رُمان که بعدها خواهید خواند واگرنخوانید هم چندان مهم نیست چون همیشه می‌توانم با کیرم دسته بیل درست کنم راست راست راه رفته لااقل مقاله‌ای قلمی کند دروصفِ زنی اثیری که لکاته بود و با هدایت صادق نبودواصلا من مادرِ هرچه داستان و رُمان و بلانسبت ادبیات را گاییدم که فقط زنجموره می‌کند و یک اپسیلون شادی هم درَش پیدا نمی‌شود. ادبیاتی که یکی از خصیصه های حال به هم زنش توصیفِ خررنگ کن ِسَکنات و وجناتِ یک چندجنسی ِ ترگل وَرگل وپاپتی‌ست. پتیاره‌گانی که لیسنده جماعت چنان حول ِ توصیف ِعشوه هاشان قلم می‌زنند که مانده‌ام چرا هرگز نمی‌نویسند همین که این عفریته را زمین بزنی وآبِ کوفتی‌ت دربیاید حالت از هرچه نازبالش درهمه عالم به هم می‌خورد.

در تشبیه زیبا و پسامدرنی،< دری که یک عمر دنبال زنی گشته التماس می کند مردی بازش کند، مردی که نمی داند اگر ربطی به زن نداشته باشد نمی تواند باشد>، ما شاهد آن هستیم که علی عبدالرضایی دیگربار به این معضل فرهنگی جستجوی زن اثیری توسط مرد را مطرح می کند که از طرف دیگر همین زن نیز در التماس آمدن مردی یا شاهزده ایست که او را از اسارت جنسی و خانوادگی نجات بدهد. اما بخاطر فاصله عمیق میان مرد و زن ، هیچکدام در دیگری بخشی از وجود خویشرا که بدون او نه کامل میشوند و نه رهایی جنسی می یابند نمی بیند. از این مطلب زیبا و عمیق، اما ما وارد خشم نارسیستی نویسنده به هدایت و زن اثیری که دقیقا روی دیگرش هم لکاته و خشم نارسیستی زن است میشویم. نویسنده می خواهد در واقع به ادبیات ضد شادی و بقول خودش زنجموره زن حمله کند، اما با حمله به بوف کور هدایت که یکی از بهترین تشریح کنندگان معضلات فرهنگی و تراژدی جنسی و جنسیتی ماست ، نشان می دهد که بقول معروف سوراخ دعا را گم کرده است. همانطور که در بخش قبل توضیح دادم، هدایت بر خلاف شهریار کاتبان فاصله اش را با کتاب و راویانش از دست نمی دهد وبه ما اجازه می دهد، تراژدی راوی و لکاته را که تراژدی یکایک ما بخاطر ماندن در رابطه نارسیستی و اسیرماندن در شیفتگی و خشم نارسیستی و ناتوانی از تبدیل شدن به جسم خندان و چندگانه است، دریابیم و اکنون بدنبال راه حلی نو برای بحران خویش و رهایی از تکرار تراژدی تبدیل شدن راوی به پیرمردخنزر پنزری باشیم. نوشته شهریار کاتبان در بخش اول داستانش از این کار هدایت دهها قدم عقب تر است ، زیرا در مرحله خوشی نارسیستی باقی می ماند و ما اینجا تکرار این خوشی و خشم نارسیستی را در برخورد به هدایت و نیز برخورد به دیگر هنرمندان ایرانی مثل دولت آبادی، گلشیری وغیره می ببینم. شهریار کاتبان که خویش را سراپا پست مدرن و ورای همه این هنرمندان باصطلاح سنتی می بیند و به آنها می خندد، خود نمی بیند که در این خنده تحقیرآمیزش و این خودبزرگ بینی نارسیستی اش و نفی کامل کار این بزرگان قبل از خویش و ناتوانی از ارتباط تثلیثی، بااحترام و نقادانه با این پیش قراولان هنری خویش، چگونه نشان می دهد که گرفتار ارتباط نارسیستی با مدرنیت و پسامدرنیت است و اکنون بسان سرباز و شیفته پسامدرن به جنگ گذشته خویش میرود؛ گذشته ای که تا دیروز احتمالا شیفته آن به حالت مرید/مرادی نارسیستی بوده است. آهنگ کلام نوشته و نوع برخورد نویسنده مالامال از لذت و خوشی نارسیستی نابالغ و نیز خشم نارسیستی است و این ها خود دلایلی به عقب مانده بودن بنیادین این نوشته،باوجود نکات مثبت آن است، زیرا آهنگ کلام و فضای یک نوشته حکایت از دنیای نویسنده و دنیای متن می کند و این دنیا،نارسیستی، سنتی و نابالغ است و بجای نقد دیگری سعی در سرکوب کامل گذشتگان و مخالفان خویش می کند.بی دلیل نیست که اگر به سایت< مجله شعر هنر نویسش> نگاه کنیم ، تبلور حالت دیگر این نگاه نارسیستی را می بینیم و آن حالت مرید و مرادیست که دیگر مسئولان و همکاران عمده نشریه نسبت به علی عبدالرضایی دارند و این تراژدی علی عبدالرضاییست که در همان لحظه که دن کیشوت وار به جنگ آسیابهای بادی می رود و مالامال از خشم و تحقیر نارسیستی می خواهد خدایان و گذشتگان را بزمین کوبد، در همان لحظه دیگربار خدایی و ارتباطی سنتی می آفریند، زیرا در خفا خودش می خواهد این خدا و نارسیست مورد علاقه همگی باشد و دیگران مریدش. او در واقع مثل مردم ایران شاهی را بزمین می اندازد ولی عکس خود را به ماه می برد و عاشقانه به خویش می نگرد و می گوید، شاه مرد، زنده باد شاه. اینکه این حالت نارسیستی او در نگاه نسل مدرن ایرانی، تنها خنده ای و سرتکان دادنی را به حرکات کودکانه او بوجود می آورد، جای تعجب نیست. با اینکه، آنکه اینگونه چون علی عبدالرضایی عمل میکند، خواهان دو نوع برخورداست،< یا آنکه مریدش شوی و یا آنکه خشمگین شوی و باهاش دعوا کنی و مثل خودش بهش چیزی بپرانی>. این حالت علی عبدالرضایی، جدا از حالت نارسیستی سنتی و نابالغش،ناشی از یک حالت و کمپلکس اکسهیبیسیونیستی در او نیز هست. او دوست دارد ، در نوشته مثل یک تن نما ناگهان لخت شود و با نشان دادن همه فانتزیهای خود، دیگران را به عصبانیت و یا تحسین وادارد. تن نما همانطور که در بخش دوم این اثر گفتم، بقول فروید تلاشی برای پس زدن کمپلکس اختگیست و یا بقول لکان اسیر نگاه پدر جبار بودن. برای درک این مطلب در کار و نگاه او که متاسفانه به قدرت و توانایی خوب او ضربه می زند، باید ابتدا نمادهایی دیگر از این تن نمایی و میل به تحسین و یا خشم دیگران را ونیز خشم نارسیستی او را دید و بررسی کرد. نگاهش به دولت آبادی:

 

حرفهای یکی از همین مردمان ِ سالخورده همیشه‌ی خدا اینطوری کلیدر می‌خورد و واردِ سینما و تیاتر می‌شد. تازه توی خانه ی اعیونی وافیونی‌ش که دودکشی با ریه ی مجروح داشت و دود را با که وکه‌ی سرفه‌های خشکش بیرون می‌داد، وقتی چمباتمه می‌نشست همین ترهاتِ احمقانه را در روزنامه ها حاشیه می رفت و حشو می کرد که می توانست با جماعتِ خدانشناس هم خدانگهداری کند. طرف خیلی به مسلمانی‌ش دلخوش نبود و اصلا خوش نداشت جنابِ سلمانی که کیف کش ِدولت توی آبادی بود، وسطِ تلویزیون با آهنگی که قر توی کمر می‌انداخت مرثیه خوانی کرده اله وله خورده طوری انگشت توی شیر بزند که شهری به شهلی بگوید گُه رفته گوز اومده دکترِ کوس دوز اومده!

نگاهش به احمد محمود و داستان <همسایه ها>

وقتِ کتابتِ همسایه‌ها که انقلابی‌ترین رُمان ِکیری ِ فارسی‌ست چرخ ِخیاطی ِرنگ ورورفته‌ای از این دستی‌ها که از بس می‌چرخاندش شانه‌اش می‌افتاد خریده بود که باهاش همیشه‌ی خدا شورتِ مامان‌دوز می‌دوخت و بعدش که خسته می‌شد یکی از آنها را دورِ دودولش پیچانده جلق می‌زد طوری که وقتی دوات کم می‌آمد قلمش را توی مَنی کرده برصفحه جوری درز وا می‌کرد که بعدها مخاطب کون ِلق‌اش سفیدخوانی کند.

آنچه که من را موقع خواندن این جملات مالامال از خشم نارسیستی و یک تن نمایی نابالغانه به درد می آورد این است که موضوع این داستانها و قدرت خوب علی عبدالرضایی در تبدیل آن به داستانی جذاب و چندحالتی و معماگونه، می توانست در صورت موجود بودن یک ارتباط تثلیثی و یک جسم گرایی چندلایه ای در نویسنده و در صورت عبور او از این خوشیهای تهوع آور نارسیستی در پی داغان کردن دیگران و میل دیدن تصویر پرشکوه نارسیستی سنتی خویش، به یک <بوف کور> نو و چند چشم انداری و قوی و در عین حال خندان تبدیل شود و معضل بوف کور و بحران راوی و لکاته ایرانی را با تبدیل شدن به جسم چندلایه و آری گویی به خویش و تبدیل شدن به عاشق و عارف زمینی خندان و گیتی گرایی عاشقانه/کام پرستانه و خردمندانه ایرانی پایان دهد .اما آنچه که علی عبدالرضایی را از دست یابی به این بلوغ هنری و شخصی و دستیابی به یک اثر پسامدرنی چندلایه ای و به اسیر ماندن در جهان سنتی کاهن لجام گسیخته محکوم می کند و در واقع با استفاده از زبان و کلام خودش،هنرش و قدرتش را به <گه> می کشد، این سه علت،< نارسیسم بیمارگونه و سنتی، کمپلکس اکسهیبیسیونیست بیمارگونه و سنتی و معضل او با زن> است و در هر سه این حالات او تکرار گذشتگانی است که به آنها می خندد. حتی آنها لااقل در بعضی موارد بهتر از او قادربه دیدن و بیان معضل خویش بوده اند.عبدالرضایی نمی بیند که این خوشی نارسیستی بشکل کاهن لجام گسیخته او و خندهها و تمسخرهای کین توزانه او آن روی دیگر سکه ادبیات زنجموره بقول اوست. او نمی بیند که او آن روی دیگر این آینه است. اگر آن بخش دیگر بطور عمده از بیان موضوعات جنسی و اروتیکی و معضلات جنسی و بحران اروتیکی/جنسی و جنسیتی جامعه سرباز می زد و بدان نمی پرداخت، او اکنون شکل لجام گسیخته و نارسیستی آن کاهن اخلاقی نارسیستی است که متن را به محل بالاآوردن همه خشم و کینه هاش و همه امیال درونی تعالی نیافته و جذب نشده اش تبدیل می کند و به کاهنی و هنرمندی تبدیل میشود که اگر تا دیروز اخلاقی بوده و اخلاقی می نوشته است ، امروز به ضد اخلاق تبدیل میشود، بجای آنکه مدرن شود و به سوژه تبدیل شود و امیالش را به تمنا که نام دیگر قانون است و متنش را به یک شعریت و ایماژ هنری بیباکانه بحران جنسی و جنسیتی یک جامعه و یافتن راهی نو و تلفیقی نو تبدیل کند. زیرا اگر به این قدرت تثلیثی و فاصله گرفتن و رهایی از کمپلکسهای خویش دست می یافت، آنگاه قادر بود، هم انتقادی به هدایت، گلشیری، دولت آبادی و غیره بنگرد و هم نقاط قدرتشان را ببیند. هم بیباکانه به نقد همه این گذشته دست زند و هم با رابطه تثلیثی اش با این گذشته و حال به یک تلفیق مدرنیت وسنت دست یابد و بهترین نکات نهفته در هنر این استادان خویشرا در خود حفظ کند. او به گلشیری انتقاد می کند که چرا حتی یک ارتباط سکسی تو نوشته هایش نیست و کسی را لخت نمی کند و نمی بیند که خودش با لخت کردن بی پروای خویش، اجازه تجاوز دادن به راو ی خویش(استفاده از اسامی هنرمندانی مشخص و حتی کودکانشان برای این این بازیهای جنسی خشونت آمیز) و لذت بردن از این بازیهای وحشتناک و بدون امکان حس و لمس عمیق عناصر تراژیک/کمیک در این بازی دردناک برای خواننده ، و اسارت دردناک راویانش در بند این خشونت و خوشیهای تهوع آور و لذت بردن از خوشیهای تعالی نیافته خویش و از نارسیسم سنتی خویش، دقیقا علت عمل محافظه کارانه امثال گلشیری و یا حتی کاهنان اخلاقی را بیان می کند. گلشیری به بیان موضوعات اروتیکی نمی پردازد ، چون هنوز آگاهانه یا ناآگاهانه نمی داند، آیا قادر به تعالی بخشی امیالش و تبدیل آنها به شعریت وتمنا است و یا نیست وگرنه احتمالا این کار را می کرد. علی عبدالرضایی نمی بیند که او خود در واقع گلشیری تعویق افتاده و متفاوت است و گلشیری، عبدالرضایی تعویق افتاده و متفاوت. بقول نیچه یک زاهد به این خاطر به سرکوب خویش دست می زند، چون دقیقا و بشدت احساسات اروتیکی دارد، اما می داند که از پس قدرت آنها بر نمی اید و نمی تواند سرورشان باشد و نمی تواند آنها را زیبا و روحمند سازد و به تمنا تبدیل سازد. بخاطر این ناتوانی زاهد احساساتش را سرکوب می کند. به این خاطر نیز در فرهنگ ما سرکوب جسم و سکس و کام پرستی اینقدر خشن و بیرحم است،زیرا شورهای ما، از شورهای نارسیستی، تن نمایی گرفته تا شور سروری، ویریستی و غیره بسیار قوی هستند. باز هم بقول نیچه خواجه احتیاج به سرکوب خویش ندارد. موضوع اما این است که اگر نتوانی این امیال را تعالی و زیبا سازی و به یاران خویش تبدیل کنی،آنگاه اسیر نگاه آنها به سرکوب بخشهای دیگر خویش و دیگران می پردازی و اسیر خوشی تهوع آور این امیالت، در پی تبدیل هرچیز از متن تا زن به یک ابژه و برده جنسی برای رفع سریع نیازهایت می شوی و در این مسیر خود بخود تشنه تر. زیرا هرچه بیشتر اسیر می شوی، کمتر لذت می بری. زیرا لذت جسمی در پیوند تنگاتنگ با تمنا شدن این امیال و همراهی تمنا با مسئولیت و چندلایه شدن تمنا بخاطر ارتباط متقابل با معشوق می باشد. فرهنگ ما و انسان ایرانی بدانخاطر از این شورهای خویش ترسیده و سرکوبش کرده است، زیرا می دانسته است قادر به سروری بر آنها و زیباساختن شان نیست. به این خاطر وقتی علی عبدالرضایی به این فرهنگ گذشته و هراسش بحق می خندد، از طرف دیگر قادر به درک منطق درونی این هراس و سرکوب نیست و طنز زندگی این است که وقتی منطق چیزی را نفهمی و به او بخندی، روری دیگر زندگی به تو خواهد خندید، زیرا خودت نیز به همان مشکل دچار میشوی. علی عبدالرضایی و ناتوانیش در جذب و تعالی بخشی امیال نارسیستی و تن نمایی خویش و ناتوانیش از دست یابی به ارتباط تثلیثی با هستی ، خود بهترین مدرک برای این است که چرا این فرهنگ به سرکوب خویش دست زده است،تا بعدا استعداد خویش ر اینگونه به گند نکشد. با آنکه سرکوب نیز خود یک بگند کشیدن و سترون کردن خویش بشکل دیگر است. درک این منطق و ضرورت این جذب و تعالی بخشی توسط نسلهای ما امری مهم است. وجود ما مملو از شورهای قویست که در حالت ابتدایشان ما را داغان میکنند و امروز ما را اسیر وسوسه و فردا دیگر بار اسیر توبه و اخلاق می کنند. بنابراین فردا تعجب نکنید، اگر امثال علی عبدالرضایی دوباره عاشق رمانتیک و مجنون جدید و یا اخلاقی شوند و یا مرید معبودی نو، زیرا او امروز هم در رابطه ای شیفتگانه با کاهن لجام گسیخته و امیال تعالی نیافته خویش قرار دارد و رابطه اش با دیگران مرید/مرادیست. تفاوت مهم نسل ما و نسل کسانی مثل شهریار کاتبان در این موضوعست که ما با درک منطق جامعه و فرهنگمان و با صداقت با خودمان و دیدن این موضوعات در خودمان، تن به نقد خویش و عبور از این هویت نارسیستی و جذب مدرنیت و پسامدرنیت بشکل تثلیثی داده ایم و دقیقا بدین خاطر است که برای مثال وقتی من این متن را می خوانم، به هیچکدام از حالتهایی که او می خواهد، دچار نمی شوم.یعنی نه متن مرا شوکه می کند که فحش اخلاقی بدهم و نه برایش برای این بی پروایی و لگدمالی دیگران هورا می کشم، تا امیال تن نمایانه او خوشحال شوند، زیرا یک تن نما به واکنش دیگری و بویژه واکنش منفی و یا تحسین آمیز دیگری برای دست یابی به ارگاسم احتیاج دارد، بلکه بسان انسانی مدرن که میتواند او را براحتی در دست گیرد و بازی تراژیک او را بفهمد، ابتدا برای شکاندن لذت تن نمایانه و نارسیستی او، آنگاه که در متن اینگونه در برابرم لخت میشود و می خواهد با نقدی اخلاقی یا تحسین کننده از او امیال تن نمایانه و یا نارسیستی اش را ارضاء کنم، به او با لبخندی می گویم،< راستی فکر نمی کنی که این چیز(فالوس) به این کوچولویی ارزش این همه خودنمایی را ندارد. یا با خنده ای بر لب، دوستانه به او می گویم، من جای تو باشم آینه حمام خانه مان را عوض می کنم، چون معلومه همه چیزو ده برابر بزرگ می کنئ.مشکل تو خودت نیستی، آینه حمامتان است. بشکونش.> و وقتی با این طنز کمی بقول معروف بادش خوابید و افسرده شد و نتوانست مثل سابق خوشحال و یا خشمگین نارسیستی شود، آنگاه نظر اصلیم را به او می گویم که< راستی تو که می خواهی شرور باشی، تو که می خواهی فرهنگت را عوض کنی، چرا اینقدربقول نیچه شرارتت اندک است، چرا لذتت اینقدر سطحی و این چنین آغشته به حس دل آزردگی و رسانتیمو است. چرا قادرنیستی با تعالی بخشی و جذب نارسیسمت در وجودت به نارسیسم کسی مانند سالوادر دالی دست یابی که تثلیثی است و هم خویش و جهانش را به زیبایی نویی می آفریند و هم قادر به لمس زیبایی معشوق است و کمر و چهره معشوقش گالا را جاودانه می کند و هم خود نارسیسم را چنان زیبا و پرشور می سازد که تابلوی <متامورفوزه نارسیسمش> خود اوج یک زیبایی زندگی و هنری است. چرا نمی توانی با عبور از این خوشیهای نارسیستی و خودگنده گوییها و یا بهتر است بگوییم خود گنده گو...یها و دست یابی به ارتباط و عشق متقابل به زن و به دیگری، همزمان تلفیقی نو از شورهای عاشقانه درونت و میل کام پرستیت بوجود آوری و اینگونه قادر به یک ایماژ هنری نو و تلفیقی نو باشی و در عرصه هنری خودت کاری را به انجام برسانی که کسانی مثل من در عرصه های دیگر و با ایجاد مفاهیمی مدرن مثل کازانوای خندان و عارف زمینی خندان آفریده اند.>. مشکل علی عبدالرضایی این است و این نوع برخورد، بهترین شیوه برخورد به اوست، زیر اگر او از این نارسیسم سنتی خویش بگذرد و به تلفیق دست یابد، قادر به ساختن هنری چندلایه و قویست و بنابراین باید هم قدرت و هم ضعفش را دید و بیان کرد. اگرهم بجای سکوت و دمی در کار خود نگریستن، به خشم نارسیستی پناه ببرد و بخواهد بجای جواب منطقی به نگاهت، با خشم و تمسخر نارسیستی مقابله به مثل کند، خوب آنگاه دقیقا همین توان تو به ارتباط تثلیثی و ده سال فاصله با او که هنوز بحران عمیق در مدرنیت را نچشیده و مدرن نشده است، چه برسد به اینکه از مدرنیت و پسامدرنیت بگذرد و جسم گرا شود،( بقول معروف فاصله زمین تا آسمان است. به این خاطر نیز زن باز و مردباز سنتی او باید ابتدا مدرن شود تا کازانوا گردد و بعد از مدرنیت بگذرد، تا به کازانوای خندان و دساد خندان من و جسم خندان و عاشق من تبدیل شود) به تو این امکان را می دهد که مثل من او را در دست بگیری و بازهم با لبخندی بگویی< شهریار جان عرض خود می بری و زحمت ما می داری> و هر لحظه از قبل حرکت و عمل او را پیش بینی کنی و بنا به میلت با او بازی کنی و با بردن بازی قدرت در جدل با او، بدون آنکه حتی یک لحظه به رفتار او دچار شوی، به او نشان بدهی که تفاوت قدرت میان قدرت نارسیستی نابالغانه او و یک نارسیسم مدرن و حتی بیشتر یک نارسیسم خندان که ریشه در نارسیسم دالی و زرافه سوزان او و نیز حکمت شادان نیچه دارد چیست. و یا می توانی، ازآنجا که تو بازی را تعیین می کنی و صحنه بازی را، بنا به میلت و خواستت و شرارت خندانت او را خشمگین، خوشحال، سردرگم و یا با به یاد انداختن دردهای رمانتیک و هراسهایش از زن و هراس نه شنیدن از معشوق نهفته در پشت این کمپلکس سوپرمن بازیهای ایرانیش، او را به حال افسردگی یا مانیک بیاندازی. یا وقتی حسابی خشمگین است و می بینی حاضر به بحث نیست و فقط دعوا و فحش می طلبد، با خنده ای بحث را ببندی و بذاریش از خشم بترکد و بروی و پشت سرت را هم نگاه نکنی. تنها آدرس ایمیلی برایش بذاری تا اگر روزی واقعا آدم شد و قادر به دیالوگ متقابل ، بتواند با تو تماس بگیرد، زیرا برای تو تبدیل ضعف او به قدرتش مهم است. زیرا میدونی اگر او این قدرت نارسیستی و یا تن نمایانه و خشمش در خویش جذب و تعالی بخشد، واقعا زیبا و شرور و خندان و هنرمندی چندلایه می شود. علت تنها گداشتن اش اما این ست که آدم تن نما و نارسیست از تنها گذاشته شدن و در هیچی ماندن بشدت هراس دارد، به این خاطر عاشق روابط مرید/مرادیست. حرکت یک انسان کمپکلس دار براحتی قابل پیش بینی است و جدل با او مثل جدل میان انگلیس و هند است که موقعی انگلیس به هند حمله کرد،هند فئودالی بهترین شوالیه اش را جلو فرستاد و او مثل جنگهای پهلوانی حریف را به مبارزه طلبید و رجز خواند، تا اینکه یک سرباز ساده انگلیسی از رجز خوانیش خسته شد و با شلیک گلوله ای او را نفله کرد و اینگونه انگلیس در عرض چندرور بخش عمده خاک هند را گرفت. بازی قدرت و چالش میان نسل مدرن ما که نزدیک به بیست سال در اروپاست و در سکوت به پژوهش و تحول مشغول بوده است و هر بحرانش را دقیق چشیده و نقد کرده است، با نسل کسانی مثل علی عبدالرضایی مثل یک بازی مرد و زنی بالغ، شرور و خندان با جوانکی نورس و از خود راضی است که هنوز نه بحران را کامل چشیده و نه از بحران کامل عبور کرده و خیال می کند، می تواند بقول حافظ با عشوه شتریش و غمزه اش مسئلت آموز صد مدرّس شود. اما موضوع ما دقیقا این است که در او و امثال او نیز یاران خویش و هم نسلان خویش را می بینییم و می دانیم در درون کمپلکسهای او قدرت و حقیقت او نیز نهفته است که اگر با خویش صادق باشد واین نیروها و شورهای مختلفش را تعالی بخشد و در خویش جذب کند وبه یک جسم خندان و چندلایه تبدیل شود، آنگاه میتواند این ضعفش را به بهترین قدرتش تبدیل سازد و به هنرمندی جهانی تبدیل گردد. اینگونه نیز در همان حال که بی پروا و در جدل قدرت براحتی پشت او را به خاک می مالیم، همان لحظه دست دوستیمان را بسویش دراز می کنیم که از خاک بر خیزد و به او می گوییم، < چرا شرارتت اینقدر اندک است، چرا نارسیسمت اینگونه نابالغ و ناتوان است و بجای اینکه یارت باشد، اربابت است>. باری اکنون با بیان این سه کمپلکس اساسی شهریار کاتبان می توانیم بهتر به درک آن نائل آییم که چرا تلاش او و همنسلان تشنه و نابالغ او شکست می خورد و قدرتشان و استعداشان هدر می رود و هم با شناخت این موضوع، در ادامه مطلب پی می بریم که چرا او در نهایت حتی پسامدرنیت را مسخ می کند و تکنیکهای خوبی را که بکار می برد، از معنا و مفهوم اصلیش تهی میسازد.کمپلکسهای او اینگونه اند:

عارضه ای بنام شهریار کاتبان و یا علل روانی کاهن لجام گسیخته

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 7:55 PM  توسط م.ک.  |