تبليغاتX
مثبت من - آسیب شناسی هماغوشی اروتیسم مدرن و مارک دساد با جان و روان ایرانی -17

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"


لکان از جیمزجویس به عنوان یک عارضه در معنای مثبت آن نام می برد، زیرا این جیمز جویس است که در آثارش به ما نشان میدهد که چگونه با رشد <غیبت خدا و هیچی> و رشد هرچه بیشتر اصل فراگمنت شدن و تکه تکه شدن هستی، انسان، هر لحظه و زمان، هر پدیده تبدیل به یک تبلور چندین پروسه اسم دلالت و در واقع هرلحظه و پدیده به یک شبکه از اسامی دلالت مختلف و چشم اندازهای مختلف تبدیل میشود و چگونه بسته به جا و مکان ما نسبت به هیچی مرکزی، ما به یک چشم انداز و حالتی نو نسبت به این پدیده دست می یابیم. شهریار کاتبان نیزاز این جهت یک عارضه، اما در معنای منفی آن است که حکایت از پدید آمدن نسلی می کند که در شرایط <غییبت هرچه بیشتر خدا و رشد هیچی و پوچی در جامعه ایرانیان> و در شرایط نبود هویت مدرن ایرانی و مدرنیت ایرانی، از یکسو آرمان زده و از طرف دیگر تشنه و لجام گسیخته، در پی ارضای خواستهای سنتی/مدرن خویش است و حتی پسامدرنیت را به یک پسامدرنیت مسخ شده و سنتی تبدیل می کند و می خواهد بی قانون شود و هرکاری دلش می خواهد بکند و اینرا پسامدرنیت می خواند. از طرف دیگر شهریار کاتبان در عین حال در نوشته اش، خود تا اندازه ای کمپلکسهای این نسل تشنه را گاه آگاهانه و بیشتر ناآگاهانه نشان و بیان می کند و اینگونه با شناسایی این عارضه ما به یک دیاگنوستیک نسل جدید رجاله ها و راویان و لکاته ها نائل می شویم و می توانیم با این شناسایی بر نتایج منفی این عارضه چیره شویم و همزمان با گذاشتن آینه ایی در برابر این نسل دوریان گری سنتی و تشنه ایرانی به آنها امکان دهیم، چهره خشن و دل آزرده واقعی خویش را ببینند و با این شناخت از خویش و بالاآوردن دروغهای خویش بتوانند سپس با ارتباط تثلیثی با کمپلکس و نیازهای خویش ، اشکال مدرن و پسامدرن و یا جسم گرایانه تمناهای زیبای نارسیستی، تن نمایانه، قدرت طلبانه، سروراانه، پارانوییدمنشانه و اشکال زیبا و قوی دیگر شورهای خویش را بوجود آورند و به زرافه سوزان دالی و جسم خندان عارف زمینی تبدیل شوند که سراپا شورهای سوزان خویشند ولی نمی سوزند، بلکه این شورها را به یاران خویش تبدیل میکنند و به جسم چندلایه و متفاوت، زیبا، شرور و سبکبال، به عاشق و عارف زمینی چندلایه و خندان تبدیل میشوند و اینگونه خالق نارسیسم خندان، سروری عاشقانه وسبکبال، پارانوییای خردمندانه و خندان، تن نمایی و چشم چرانی زیبا و پرشور، خالق کازانوای خندان و مارکی دساد عاشق و چندتمنایی می گردند و به هر دو جهانشان نگاهی نو و چندمعنایی هدیه می کنند؛ و آن بخش که حاضر به قبول این آینه نیست و می خواهد به خشم و تن نمایی بیمارگونه خویش ادامه داد، در نتیجه این دیاگنوستیک و حس وجود این آینه ، هم خودش به بحران و چندپارگی عمیقتری دچار میشود و هم برای دیگران به یک بازی تراژیک و مسخره تبدیل میشود که جوابشان به او و تن نمایی اش این خواهد بود:< چرا شرراتت اینقدر اندک، چرا لذتت اینقدر سطحی و چرا خودت اینقدر ناتوان و کوچکی>و او را به حال خودش رها خواهند کرد، تا آنزمان که خود به تحول درونی خویش برای دست یابی به تمنای چندلایه و جهان خندان جسم خندان و مدرن دست یابد. باری موضوعات روانی شهریار کاتبان و این نسل اینگونه است:

1/ کمپلکس تن نمایی: تن نمایی بیمارگونه و لذت بردن از بیان آشکار امیال جنسی غیرقابل تعالی بخشیده شده و بدون توجه به خواست دیگری و یا شکل بیان آن در متن هنری بشکل استفاده از کلمات رکیک و حالات جنسی و رفتارهای جنسی تعالی بخشیده نشده و در عمل تحقیرکننده خویش و دیگری،نشانه ایی از یک بحران عشقی/جنسی و درونیست. البته باید این نوع بیمارگونه آن را با نوع سالم تن نمایی و مازوخیسم و غیره متفاوت و جدا کرد(دراین باره به بخش دوم مقاله در قسمت نقد مارکی دساد مراجعه کنید).چون شکل سالم، مدرن و تمناگونه تن نمایی، سادیسم و مازوخیسم و یا هر حالت و گرایش جنسی دیگر و نیز استفاده مدرن و پسامدرنی از کلمات رکیک و حتی فحشهای جنسی و یا سکس هاردکور نیز وجود دارد. تفاوت در این است که در شکل بیمارگونه موضوع اساسا نه تمنای جنسی متقابل و یا بیان یک تمنای بی پروای جنسی بلکه بیان مستقیم امیال تعالی نیافته جنسی و استفاده خشن و تحقیرگونه از کلمات جنسی و حالات سکسی و ایجاد حس تحسین و یا خشم در دیگریست تا ازاین حالت دیگری به لذت ارگاسمی و یا یک لذت استمناء روحی دست یابد و هم به حالت یک بی اخلاق بودن و بی مانع بودن در زندگی و حس توهم آزادی مطلق و داشتن فالوس بزرگ و مطلق و حس جاودانه بودن دست یابد. همانطور که در بخش دوم این نوشته نیز گفتم، این تن نمایی دارای سه دلیل است.

1/ اولا در معنای فرویدی این تن نمایی بیمارگونه برای نفی کمپلکس اختگی و جستجوی وحدت دوباره با مادر است. اینگونه در این معنا تن نمایی شهریار کاتبان و این نسل از کاهنان لجام گسیخته و تلاششان برای نفی هرگونه قانون و مسئولیت در برابر جسم خویش و دیگری به معنای فرار از فانی بودن انسان و مسئولیت در برابر تن خویش و دیگری و تن دادن به قانون جنسی و از این طریق دست یابی به وحدت نارسیستی اولیه است که نافی رشد و بلوغ است. در این معنا نیز باید میل دوجنسیتی بودن و هرمافرودیت شهریار کاتبان را فهمید که در واقع بجای تبدیل شدن به یک جنسیت مردانه وزنانه همراه با خصایل و قدرتهایی از جنس دیگر، توهم وار می خواهد یگانه و مطلق و بی نیاز شود. هرمافرودیت او مثل تن نمایی اش تلاش برای این وحدت از دست رفته و چیرگی بر معضل فانی بودن و محرومیت از مادر و قبول نام پدر است. در نفی قانون و اخلاق او این میل کودکانه به وحدت نارسیستی اساس است و نه تلاش بالغانه برای تغییر دیسکورس جنسی. از طرف دیگر این یک تن نمای ایرانیست که تا دیروز در رابطه نارسیستی و خودآزاردهنده با اخلاق بوده است و در پای خدایش خویش را قربانی می کرده است و امروز پی برده که همه آن خودآزایها و آرمانها دروغ بوده است، پس عاشق دیروز و متنفر امروز با نفی قانون می خواهد انتقام از لحظات از دست رفته بگیرد و با این کار بحرانش را و تشنگی اش را جاودانه می کند، زیرا با تنفرش همانقدر با سنت در پیوند جاودانه است که دیروز با عشق نارسیستی اش در پیوند بوده است و فردا دوباره می تواند از تنفر به عشق برسد،چون حالت بازیش در هر دو حالت یکی و آن حالت نارسیستی دوگانه شیفتگانه/متنفرانه است. راه چیرگی بر اخلاق ضد جسم و نیز رهایی از تن نمایی بیمارگونه، تن دادن به محرومیت از وحدت جاودانه و قبول نام پدر و قانون و تبدیل شدن به سوژه لکانی و یا جسم خندان و تبدیل خواهشهای خویش به تمنای انسانیست که همیشه پارادکس است و هم عاشقانه می طلبد و هم هراس و دلهره از آن دارد که معشوقش او را نطلبد. تن نمایی بیمارگونه و این کاهن لجام گسیخته ایرانی هر دو نفی ماهیت انسان می کنند که موجودی ارتباطی و فانی است و در یک دیالوگ با دیگری و نیازمند به معشوق و تمنایش تمنای دیگریست. تن نمای بیمار و کاهن لجام گسیخته می خواهد با نفی این نیازمندی و تمنای متقابل، نفی رابطه متقابل دیگربار به یک حس بزرگی نارسیستی و بی نیازی و نیز یکی شدن با خواست خویش بی هیچ توجه به قانون و مسولیتی دست یابد و اینگونه مانع بلوغ خویش و باعث عدم رشد خواستهایش به تمنا که نام دیگرش قانون است میشود و در نهایت به همزاد و تکمیل کننده سنت تبدیل میشود، زیرا انسان سنتی هم در پی این وحدت جاودانه با خداست و بدینخاطر خویش را و جسم خویش را می کشد. تن نمای بیمار و کاهن لجام گسیخته نیز بشکل دیگری تمنای خویش و نیازهای انسانی خویش در پی عشق و علاقه و دیالوگ و تمنای متقابل را می کشد و در خفا می خواهد خدا و بی نیاز باشد. به این خاطر نیز در لحظات نشان دادن تجاوز به شهلی در بخش اول و یا استفاده از کودک در بیان جوکها و خشونتهای جنس اش در بخش دوم ما شاهد این شکل نابالغ و بیمارگونه تن نمایی هستیم. یک نویسنده طبیعتا میتواند این حالات را نیز بیان کند، اما او با ایجاد فاصله برای خواننده و یا ایجاد چشم اندازهای مختلف برای خواننده به او امکان می دهد، تراژدی متن و یا معضلات کمپلکس این رابطه را بدون هیچ برخورد اخلاقی بببیند و خود قضاوتش را انتخاب کند. اینگونه ناباکوف در لولیتا ما را با لحظه های اروتیکی و پدوفیلی میان لولیتا و هامبرت روبرو میکند و به ما امکان می دهد معضلات و چشم اندازهای پدوفیلی، عاشقانه، و چندحالتی میان این دو را و تبدیل شدن هامبرت به عاشق در لحظه ای و خریدار تن فروش در لحظه ای دیگر و یا تبدیل شدنش به پدر دیکتاتور و یا پدوفیل و یا عاشق حسود را ببینیم و همان لحظه که بما نشان می دهد که چگونه لولیتا با دست بردن میان پای او، او را برده خود می کند، به نابرابری این رابطه و داغان کردن کودکی لولیتا نیز پی ببریم. در برابر این بیان چندحالتی ، چندمعنایی و با فاصله ناباکوف که خواننده را در یک حالت تثلیثی با متن نگه می دارد، تا به لذت پدوفیلی و یا لذت تن نمایی بیمارگونه مبتلا نشود، به این بخش از نوشته شهریار کاتبان توجه کنید، که مالامال از این لذت تن نمایی بیمارگونه و اسیر خوشی مشمئزکننده امیال خویش است و حتی از استفاده از کودک و سوءاستفاده از نام کودک یک هنرمند دیگر ابا ندارد.منظور کودک از بادکنک کاندوم است:

مامانی ببین باز بابا باتکُنک آولده لیخته کفِ اتاق، مامانی خوابی؟

 

سیب‌های رسیده‌ی شاخه‌ای که از سر ِشهوت پنجره را باز کرده بود مثل ِخوابِ شهلی نرم و سنگین به اتاقش آمد و لطفِ یکی از برگهاش را شامل ِحالش نکرده کرده باعث شد خانوم غلتی خورده  ملافه‌ی گلگلی که روی صورتش با آهنگِ نفس‌ها بالا و پایین می‌رفت ناگهان برکنار شده کوس ِبادکرده‌اش درحال ِِ تاق بازخودنمایی کند.

  درهمین حین وبین، سوشی ببخشید مهدی با دستهای کوچکی که تازه از سوراخ ِ بینی‌ش داشت درمی‌آمد و عن دماغی خیس خورده بر نوکِ سبابه‌اش سبزی می‌کرد، از زمین بَرم  داشت و در لبه‌هام آنقدر فوت کرد که مجبورشدم ازشدّتِ خشم بترکم و قطره ای اُریب لای واژن ِ شهلی  پاشیده شود...

 

چخد این باتکُنکا بو دالن!؟

 

مهدی ببخشید سوشی تو هنوز بیداری پسرم؟  مادرت خسته‌س بذا آروم بگیره پاشو بریم اتاق ِ بابا

 

بابایی واسه چی این باتکُنکا لو همیچه خیچ می‌کنی؟

 

بابا قربون ِاون دودول ِطلات بره اگه خیس نمی‌کردم توکه هرگز پیدات نمی شد کاپوت پاره!

ولی اگر نوشته علی عبدالرضایی فقط تبلور این حالات نابالغ و بیمارگونه بود، راحت می توانستیم همینجا بحث را درباره او خاتمه دهیم و با دلزدگی از این حماقتهایش، او را به حال خودش رها کنیم. اما همانطور که گفتم، او (و نیز همه این نسل جوان روایان و لکاته های نو) دارای توانهای فراوان نیز است که اگر بتواند از این حالات تن نمایی بیمارگونه و رابطه نارسیستی دوگانه و نابالغ بگذرد، قادر به ایجاد ادبیات پسامدرنی چندحالتی قوی است. به یک نمونه از قدرت او در بیان و تشریح چندمعنایی هراس جامعه از زن و تبدیل زن زیبا به حوای فتنه انگیز و یا تن فروش نگاهی بیاندازید و از قدرت هنری او و توانایی بالغانه بیان و تشریح معضلات و هراسهای جنسی و جنسیتی لذت ببرید:

شهری که دستهای کودک را از سرِناچاری به چادرِ تن‌نمای مادرگیر می‌داد تا همیشه‌ی خدا متلک‌های چندش‌آوری که اثبات می‌کرد زنی جنده‌ست کوچه پسکوچه‌های محل را در اشغال داشته باشد. مادرش جنده بود چون زیبایی ِغیرقابل توصیفی داشت! جنده بود چون همیشه‌ی خدا مژه‌های قدبلندی چشمهاش راکه بین ِ سبزوآبی معطل مانده بود محاصره می‌کرد. فاحشه بود چون دوسه نخ از موهاش که دائم بین انتخابِ دورنگ دستپاچه می‌شد یک روز از زیر ِروسری رفت بیرون و حسادتِ یک فاطی کماندو چنان تحریک شد که ناگهان از پاترول ِثارالله پرید پایین وفوری سوارش کرد تا در کمیته نهی ازمنکری شنیده کتک‌های امر به معروفی نوش ِجان کند. کتک‌هایی که همیشه‌ی خدا دختر را به عنوان ِیک خطر به شهری گوشزد می‌کرد وهشدار می‌داد خودش را هرچه زودترگم کرده گورکند کشوری را که نمی‌دانست هرگز نمی تواند بی حال و هوای چندین فصلی‌ش تعلقی به زندگی، به این مُردگی داشته باشد.

2/ فاکتور دیگر در تن نمایی بیمارگونه همان میل به برانگیختن خشم دیگری ویا تحسین دیگریست که قبلا توضیح داده ام و این نمادی از ناتوانی از رابطه پارادکس و دوگانه عشق و دلهره، تسخیر دیگری و تن دادن زنانه و مردانه می باشد. انسان موجودی پارادکس است و تنها با تن دادن به پارادکس خویش و نیاز خویش به دیگری به انسان پرشکوه و فانی، به ظرافت پرقدرت، به ترس پرجرات ، به شرم بی پروا و وسوسه انگیز تبدیل میشود و به جهان زمینی عشق وقدرت وارد می گردد. شهریار کاتبان بجای تن دادن به این دیالوگ خردمندانه و احساسی با خویش و با خواننده و یا با معشوق، در پی ایجاد حالت مرید/مرادی و خشم و تحسین دیگری است،تا به هیجان جنسی و لذت نابالغ خویش دست یابد.

3/ همانطور که قبلا نیز گفتم، فاکتور سوم در تن نمایی و در هر نوع انحراف جنسی بیمارگونه، در هر نوع بیمارگونه سادومازوخیستی، وویریستی و غیره، بقول لکان ناشی از اسارت در نگاه و در چنگ پدر جبار درون خویش و یا همان کاهن لجام گسیخته درون خویش می باشد. درباره اسارت شهریار کاتبان در بند نگاه این کاهن لجام گسیخته به اندازه کافی توضیح داده ایم. بدون دست یابی به رابطه تثلیثی با خویش و دیگر شهریار کاتبان و این نسل نوی کاهنان لجام گسیخته قادر به عبور از بحران و تبدیل شدن به یک انسان مدرن ایرانی نخواهد بود و همزاد و یار سنت باقی خواهد ماند و تکرارکننده تراژدی بوف کور و تشدید کننده بحرانش.

2/ کمپلکس نارسیستی: همانطور که قبلا گفته ایم، معضل انسان ایرانی و بویژه این نسل کاهن لجام گسیخته ، در اسارتشان در ارتباط نارسیستی دوگانه غرب شیفتگی و یا غرب ستیزی، سنت شیفتگی و یا سنت ستیزی و ناتوانی از ایجاد ارتباط تثلیثی است که میتواند آنها را به فرد و امیالشان را به تمنا که نام دیگرش قانون و مسئولیت در برابر خویش و دیگریست، تبدیل کند. این ناتوانی همانطور که در این متن تشریح کرده ام، ناشی از ناتوانی از جسم شدن و ایجاد <من و یا سوژه>جسمانی خویش و یا در حالت والاتر تبدیل شدن به جسم خندان و عارف زمینی است. انسان ایرانی یک روح سیال است که دست و پا و جسم ندارد و اینگونه مثل روح سیال و آشفته و هراسانی بدنبال یک چهارچوب و یا آرمان می گردد که بدان تبدیل شود و بشکل آن در آید و اینگونه نیز مثل روح سیال وقتی مدرن و یا پسامدرن میشود، عاشق سینه چاک او میشود، زیرا بسان روح سیال به قالب این نگاه در آمده و بدین خاطر نیز از هر نگاه مدرنی یک حالت اخلاقی و عرفانی می سازد و دریدا را به عارف نو ویا کاهن لجام گسیخته تبدیل میکند، زیرا در همان لحظه که مثل روح سیال بداخل قالب مدرن و یا پسامدرن می رود، همزمان برای درکش خودبخود این کلمات را با نگاه اخلاقی/کاهنانه اش به فارسی ترجمه می کند و از اینرو از آنها مدرنیت دینی و یا ضددینی، پسامدرنیت دینی و عارفانه و ضد خرد و یا پسامدرنیت ضد عارفانه و ضد سنت و مطلق گرا می آفریند. همینگونه نیز وقتی انسان ایرانی به بحران و یا هیچی وارد میشود، بجای ارتباط تثلیثی با بحران و هیچی و نقد آن، سراپا بحران و هیچی میشود و این کلمات را به آیه های مقدس تبدیل میکند.این حالت نارسیستی ایرانی در زبان مکتب نارسیسم کوهوت نشانگر آن است که ایرانی بخاطر گذار منفی نارسیسم ناتوان از ایجاد یک خود شیفتگی بالغانه و همگون بوده است که بتواند بدین وسیله هم به خویش و زندگی اعتماد داشته باشد و هم قادر به عشق به دیگری باشد. بلکه بخاطر این گذار منفی نارسیسم به این روح سیال و چندپاره تبدیل شده است که خویش را پوچ می داند و مرتب به دنبال چیزی می گردد که بشکل آن در آید و بر پوچی و هراسش چیره شود و یا به انواع اعتیاد دچار میشود. نارسیسم او در این معنا تکه تکه شده است و اینگونه نیز مالامال از خشم نارسیستی است و وقتی به قالب آرمانی در می آید، این خشم نارسیستی را نثار کسی می کند که مخالف نگاه و عشق و قالب جدید اوست. طرف دیگر این حالت روح سیال بودن آن است که وقتی به قالب اندیشه ای در می آید و دیگربار احساس بزرگی و شکوه می کند، بسیار خودمدار و نئشه قدرت است و هر کس و هرچیز را که بخواهد این نئشگی قدرتش را با نقد بهم زند و یا اگر کسی در برابر این خودمداری احمقانه اش که مثل قورباغه ایست که می خواهد با باد کردن خویش بشکل گاو در آید و آخر هم می ترکد،آینه ای مثل اسکار وایلد بگذارد، تا حقارت درونیش را ببیند، پس حسابی عصبانی و خشمگین میشود و خشم نارسیستی اش را نثار کسی می کند که این بزرگی دروغین نارسیستی اش را شکانده است و یا می تواند بشکند. به این خاطر نیز نقد خوب در جامعه ما یا کم است و یا وقتی نقدی عمیق باشد، با خشم نارسیستی آن کسی روبرو میشود که هنوز نابالغ مانده است. حتی اگر نتواند بخاطر نوع نقد خونسردانه و پارادکس کاملا خشمش را بیان کند. از طرف دیگر بخاط نبود این حالت تثلیثی در میان اکثر نقادان، ما شاهد آن هستیم که نقدها نیز بیشتر به شکل هوراکشیدن نارسیستی و یا خشم نارسیستی و اخلاقی به هنرمند و نفی او نوشته می شود. انسانهای ایرانی تا زمانی که خویش را بسان جسم احساس نکنند و پایشان را روی زمین احساس نکنند، قادر نخواهند بود به رابطه تثلیثی با هستی و عبور از بحرانشان دست یابند و بجای نارسیسم بیمار و تکه تکه شده به یک نارسیسم بالغانه و مالامال از اعتماد و عشق به خویش و زندگی و در عین حال عشق و احترام به دیگری دست یابند. کلید نجات ایرانی در این آری گفتن به جسم ، جسم شدن و رها ساختن جسم وامیال خویش از کین توزی و بیماری از طریق تبدیل شدن به جسم خندان و تمناهای عاشقانه و قدرتمندانه اش می باشد. به این خاطر نیز من اساس نگاهم را بر پایه ایجاد این مفهوم جسم نوی ایرانی گذاشته ام و عارف زمینی و عاشق زمینیم یک جسم خندان است. در شهریار کاتبان نیز مثل بقیه ایرانیان ما شاهد نبود این جسم و این توانایی ارتباط جسمی تثلیثی با جهان هستیم و به اینخاطر او نیز مثل روحی سیال به قالب پست مدرن در می آید و در این حین نیز بخاطر نابالغ بودن و سنتی بودن احساساتش و ناتوانیش از تعالی بخشی امیالش، پست مدرنیت را مسخ می کند و به سرباز جان بر کف این پسامدرن کاهن لجام گسیخته خویش تبدیل میشود و دوستانش به مریدانش. مریدی خود به معبود مریدان دیگر تبدیل میشود. به این خاطر نیز شهریار کاتبان در نگاهش به هیچی و پوچی نیز بجای رابطه تثلیثی با هیچی مثل یک انسان مدرن،مثل یک روح سیال و هراسان به قالب پوچی در می اید و حال افتخار می کند که هیچ است و نمی داند که این حالتش نه یک حالت مدرن تثلیثی بلکه حالتی سنتی است و نشانی از نارسیسم تکه تکه شده او و غیببت جسم و دست و پای او می باشد. او می گوید:

همه یک هیچکس در خودشان دارند من همان هیچم! مهمانسرای درندشتی ست دل ِ من که فقط به مهمان ِ یک شبه سرویس می دهد چه کنم!؟

این هیچ بودن، همان تبدیل شدن دوباره نارسیستی به یک چیز است و از دست دادن استقلال فردی خود و تکرار دوباره فاجعه مرید بودن؛ و طبیعی است که مثل هر مریدی در خفا آرزوی مراد بودن دارد ولی نمی تواند از رابطه مرید/مرادی، شیفتگانه/متنفرانه نارسیستی در آید و به رابطه متقابل و دوگانه مدرن و یا چندگانه پسامدرن و تمنای بشری تن دهد و خیال می کند این هیچ شدن مدرن است. او نمی فهمد که وقتی کامو می خواهد با پوچ شدن بر پوچی چیره شود، منظورش گرفتن پوچی در اختیار خویش بسان یک <من>مدرن است که دارای جسم است و رابطه اش با همه هستی ، رابطه ای با فاصله است و هیچگاه،حتی در عشق نیز به قالب عشق در نمی آید. تازه مشکل <من>مدرن در این است که چون هنوز او نیز کمی نابالغ و نارسیستی است، خیال می کند می تواند همه چیز را کنترل کند و به اختیار گیرد. اما او همیشه در خارج از اشیاء قرار دارد و ناظر است و نه یک روح سیال که امروز هیچ و یا پسامدرن میشود و فردا سنتی و توبه می کند. پست مدرن سنتی ما به قالب هیچی در می آید، بقول خودش هیچ میشود و درک نمی کند، همین هیچ شدن به معنای ایجاد یک وحدت تازه ، آنهم بشکل وحدت عرفانی و روحانی می باشد و ازیاد می برد که موضوع پست مدرن دقیقا نفی کردن این وحدت و دیدن چندحالتی هر چیز می باشد. پست مدرنیت اوج پروسه فراگمنت شدن مدرنیت است و این توانایی تکه تکه دیدن هستی و حالت چندحالتی همه چیز بزرگترین قدرت اوست و هم ضعف او، زیرا او نمی تواند به جسم چند حالتی، به ابر انسان خندان و چندحالتی نیچه و یا به عارف زمینی چندهویتی تبدیل شود. علی عبدالرضایی با یکی شدن با هیچی و ارضای میل ایرانی و نارسیستی خویش در پی وحدت عارفانه ،در عین حال توهم وار خیال می کند پست مدرنی عمل کرده است و بعد بسان این هیچ در خفا در واقع پر و یگانه، تازه یک هویت هم از هیچی درست می کند و می گوید،< دل هیچ من چون هیچه خوب بزرگه و جا برای خیلیها داره> ولی در عین حال با هیچ کس هم رابطه عمیق ایجاد نمی کند، چون خوب هیچ است و تقصیر خودش نیست. در جایی دیگه نیز به این پسامدرنیهای عرفانی و سنتی خویش ادامه می دهد و می گوید که عشق یک استمنای خیال است. حال فکر کنید این حرفها رو به یک پست مدرن اروپایی بزنید که < خوب آقا شما که هیچید و چطور به عنوان هیچ می توانید با یک زن و یا یک عشق مرد تمام عمر زندگی کنید ویا اصلا عاشق بشوید، مگر نمی گید که همه چی خیال و تصوره!> فکر می کنید که آن پسامدرن اروپایی چه خواهد کرد. معلوم است که می دانید. او با تعجب و نوعی دلواپسی به این مومن پست مدرن ایرانی نگاه می کند و سعی می کند، از دستش در رود و یا با حالتی به او نگاه می کند که به معنای این است که< این چرت و پرتها چی است که می گویی.هیچی که قالب نیست که من برم توش و تبدیل بهش بشم. اینکه شد وحدت دوباره. و تازه من همیشه با هر چیز با فاصله ای ارتباط دارم و به این خاطر از هیچی درس می گیرم و تاثیر می گیرم و یا می تونم چندلایه به عشق نگاه کنم، اما چه ربطی به این دارد که نتوانم با یک عشق زندگی کنم و یا به یک عشق و احساس عمیق تن بدم.>.اصلا مگه میشه به عنوان جسم حتی جسم مجازی دلوز، یا <من> جسمی مدرن و یا چندگانه پسامدرن به قالب یک احساس رفت. هرچی هم سعی کنی، انگشتتو تو این سوراخ هیچی کنی، بازم بقیه تنت بیرون میمونه، جهانت، آفتابت بیرون می مونه. به این خاطر است که جسم در اشکال مختلف آن از سوژه دکارتی تا جسم خندان ما جسم گرایان هیچگاه دیگر به این وحدت نارسیستی نمی اندیشد و همیشه رابطه تثلیثی با هستی دارد. او می تواند بسان جسم خندان سراپا به لحظه و حالتش تن دهد و سراپا دلهره، ترس و عشق و یا هیچی شود، اما چون در همه این حالات این جسم و جهان اوست که تنها در این لحظه رنگی بخود می گیره و در نهایت همیشه بخش مهمی از وجودش بیرون از این قالب است، به این خاطر نیز قالب را به رنگ خودش در میاورد و هیچی را به هیچی خندان تبدیل میکند(اسرار مگو. در ستایش هیچی خندان). او به حالت دلهره عشق اش تن میدهد ولی او را به دلهره شیرین و خندان تبدیل میکند. زیرا در هر حالت که میرود،از یکطرف با خرد و عشق اش و همه شورهایش می رود و بدینخاطر این حالت را چندگانه و زیبا می کند و از طرف دیگر همیشه این حالت را در دستش دارد، بسان قدرتش در دستش دارد، زیرا جسم در هیچ قالبی جا نمی گیرد. زیرا شما به عنوان جسم هیچگاه در هیچی نیستید، بلکه در هر لحظه در یک مکان و زمان مشخص و در ارتباط با دنیایی از جهان و اشیاء و روابط اطرافتان هستید و با تمامی تنتان با زمین و آسمان در تماسید . به این خاطر نیز هیچ قدرتی از شما نمی تواند شما را کامل اسیر خویش کند و اگر این کار راکند، بقیه وجودتان قیام می کند و حق خویش می طلبد و تا شما دیگربار به سرور خویش و قدرتهای خویش و به یک جسم دوگانه و چندگانه تبدیل نشوید،احساس بیماری و بحران می کنید. بدین گونه جسم همیشه در بطن و در دستان جهان زنده زندگی میکند. هیچی برای جسم اما بدین معناست که او می تواند، اشکال مختلف این ارتباط میان خویش و خویش و یا میان خویش و هستی را حس و لمس کند. جسم شرمگین و یا جسم مغرور باشد، اسیر بیماری و یا قادر به تبدیل بیماری به قدرت جدیدش باشد. قادر به دیدن زندگی در رنگهای مختلف و از چشم اندازهای مختلف باشد. قادر به دیدن بازی خویش از چندین چشم انداز و نقد خویش باشد، زیرا شما می توانید در همان لحظه که سراپا شور عشق و سکس در حال معاشقه با معشوق خویشید، بخشی از وجودتان بسان یک نفر و یا چند نفر از بیرون به این رخداد بنگرند و نظر بدهند و شرط بندی کنند و یا پیشنهادات رفیقانه و یا نارفیقانه در گوشتان بخوانند.علی عبدالرضایی پست مدرن از پست مدرنیت یک وحدت در هیچی جدید می آفریند و خیال می کند که کوه کنده است و پایه گذار پست مدرنیت در ایران بوده است. این حالت مسخره، رخداد تراژیک راوی بوف کور است. موضوع اما حتی جالبتر و پرطنزتر و یا طناز تر میشود، وقتی به این اینفورماسیون نو توجه کنید که بخش هفتم هرمافرودیت در واقع جوابی به نقد من در مقاله قبلی است. من نقد را برای سایت مجله شعر فرستادم، اما آنها، این پست مدرنهای طرفدار پلورالیسم چون نقد من مخالف پلورالیسم مرید/مرادی آنها بود، درجش نکردند و بعد علی عبدالرضایی در این هرمافرودیت هفت به بیان نظرش درباره نقد من در قالب استعاره و شکل معمول هرمافرودیت پرداخت. جالب این بود که چون نقد من هم مالامال از احترام و تحسین نکات خوب کارش و از طرف دیگر نقد عمیق ضعفهایش و نشان دادن اشتباهات و خطاهای بنیادین او بود، نمی دانست کامل به من چگونه برخورد کند، چون نه من خشم اخلاقی نشان داده بودم و نه هورای نارسیستی برایش کشیده بودم. از طرف دیگر انتقاداتی که من به او می کنم، خود علی عبدالرضایی بشکل ضعیف و نابالغتر در مکالمات میان روایانش مطرح می کند( در پایین نشان میدهم). هر انسان و یا هر بیمار روانی در نهایت می داند که بیماریش چیست و حتی راه درمانش چیست، اما نمی خواهد بهای سالم شدنش را بپردازد و از سودهای اولیه و ثانوی بیماریش بیماریش بگذرد و به این خاطر از خواست سالم شدنش شیر بی یال و دم درست می کند. کار روانکاو نیز چیزی جز این نیست که به بیمار هم با مهرو علاقه اش و هم با شیطنت روانکاوانه اش آینه ای بدهد که خود را در آن ببیند و یا با زیرکی او را طوری گیر بیاندازد که مجبور شود، در حد امکانش و با انتخابش، بازیهای بیمارگونه خویشرا ببیند و مسئولیت زندگی و ادامه بیماریش را به عهده گیرد و یا با انتخاب بیمار بماند و یا دست به تغییر بازی و ایجاد بازی بهتری زند.اینگونه حتی که بیمار بماند، باز این بار چون انتخاب کرده است، تا اندازه ای به بلوغ دست یافته است و دیگر نمی تواند نقش قربانی و بیمار زجر کشیده را بازی کند. رابطه نقاد روانکاو خوب با متن و هنرمند مورد بررسیش نیز به همین گونه است که با شناخت بازیش و حالاتش، با نقد بافاصله، تشویق کننده از یکسو و از طرف دیگر نشان دهنده بازیهای بیمارگونه در متن، معضلات متن و هنرمند پشت متن را بازگوید و به خواننده این متن و به هنرمند پشت متن این امکان را می دهد از این چشم انداز به خویش و بازیها و دروغهای خویش بنگرند و یا اکنون با انتخاب ادامه دروغ به بازیشان ادامه دهند و یا با استفاده ازاین نقد تحولی در خویش بوجود آورند و یا به نقد بافاصله و قوی متقابل دست زنند و یک دیالوگ پرشور و قوی ایجاد کنند. شهریار کاتبان نیز از بیماریها و دروغهای فیگورهای خویش شهلا و شهریار و در نهایت خودش واقف است و در متن نیز این جا و آن جا آن را در قالب طنز، شوخی و یا نشان دادن حالت تراژیک پشت این سوپرمن بودنها نشان می دهد، اما از آنرو که در نهایت شیفته و واله این حالت نارسیستی و خوشی دردآور نارسیستی و جنسی است، از آنرو نیز متنش باوجود این قطعه های خوب و مجزا، در نهایت یک تبلور این اشتباقات نارسیستی نابالغ و این خوشی تهوع آور کاهن لجام گسیخته است و هم خودش، هم متنش و هم فیگورهایش در نهایت یک حرف می زنند و همه در نهایت یک راوی هستند و این راوی یک تن نمای بیمار، یک نارسیست نابالغ و یک کاهن لجام گسیخته و تشنه است که از متن برای بیان و ارضای امیال و خوشی های تهوع آور خویش استفاده می کند و این گونه بجای یک انقلاب جنسی به یک استمناء جنسی و سنتی دست می زند و سنت و فاجعه را تکرار می کند. این حالت تک راوی بودن نهایی کار او به معنای مسخ کردن پست مدرنیت در متن خویش نیز هست و به همینگونه نیز هرمافرودیت او یک موجود دوجنسیتی بلکه یک شهلا و شهریار مردانه و در واقع یک هرمافرودیت مردانه سنتی و یک کاهن لجام گسیخته میشود و بجای هرمافرودیت باید او را بخاطر این فیلم بازیهایش که در نهایت همه یکی هستندهرمافردین خواند. او اسیر میل ایرانی خویش به وحدت نارسیستی و بیگناهی یکی شدن با آرمان و رها شدن از جسم و تمناهای خویش به کاهن لجام گسیخته و اسیر نگاه او تبدیل میشود.یعنی در نهایت یک عارف ضدجسم و وحدت طلب و یک کاهن ضد جسم باقی می ماند. جالب اما اینجاست که او بدون آنکه نگاه مرا دقیق بخواند و یا بفهمد و به یک نقد متقابل و چالش قوی دست زند، مرا با زبان طنز نارسیستی خودش در این متن <نوسوفی> می خواند و در واقع می خواهد مرا به امربه معروف و نهی از منکر در امور جنسی هدایت کند و درباره موضوع عشق می نویسد:

زن!؟ هه! فقط کسی می‌تواند عاشق ِمن باشد که دوست داشته باشد کسی عاشق ِاو نباشد! عاشق کُشی مارکی دو ساد، چه مربوطی به درد ِبی درمان ِسادیسم که هیچ ربطی به سادِ عاشق نداشت، دارد؟ چرا قدرت همه درهایی که می‌توانست ارضای سادیسم  ِافلاطونی ِ ساد کند، تخته کرد؟

شهرزادی نکن نقاش! آفریقای به این بزرگی را سیاه، من کرده‌ام! پیکاسوی فرداخورده‌ات خوب می‌داند فقط آنهایی که می کشند و دوست دارند بکشند، نقشه های هرما فراخوانی می کشند. الباقی برای رفتن با کسی قدم رنجه می کنند که دائم شکنجه می‌کند.

جمعیتِ عارف و پیامبرمادام مثل ِهمین عوام شکنجه خواهی کرد، می‌کند! فقط سوفی‌ست که دردایره‌ی «لی بیدو» درد می‌کشد، عاشق به شرطِ شق می‌شود،فقط! به خدا نمی‌کُشد...

جنابِ نوسوفی! هیچ عاشقی خدادار نیست. چون فقط قسمتی از تظاهراتِ لیلی- شهلی را در خیالش بُقعه می‌کند. همیشه ی خدا، بت پرستی کرده تا چشم پوشیده باشد از اکران ِکامل یک سرپوشیده. گاهی به بوی بدن عاشق می‌شود، وقتی به موی سرش یا مثل ِ همین اهورای خودمان به دست‌هاش!

او سایر ِشهلی را نمی‌بیند، حتی کوس وکون ومخلفّاتش را که خیلی تنگ نیست نمی‌خواهد! به گمانم او اصلن عاشق نیست، کوسخول است! خُل است برای اینکه هرگز نمی‌پرسد چرا افلاطون که کون ِمرمر به شرطِ زر می داد، زن را مردِ منحط می‌خواند؟

جالبی دیالوگ با علی عبدالرضایی این است که چون چندپهلو و در عین حال با طنزی نارسیستی که هم لذت و هم خشم نارسیستی در آن وجود دارد، سخن می گوید، می توان با طنز والاتر جسم خندان او را در دست گرفت، نقدش کرد، به نکات مثبت نگاهش آری گفت و دروغهایش را بیان کرد و با طنزی خندان و بی هیچ خشم و کین نارسیستی جوابش را داد. فقط حیف که می دانم، بعد از خواندن این نوشته بجای کشاندن بحث و دیالوگ به عرصه والاتری از طریق خواندن دقیق نظریات من و یافتن نکات ضعف آن، به خشم نارسیستی بیشتری دچار می شود و هی طنزش به خشم تبدیل میشود وگرنه می شد این دیالوگ چندلایه رابه دیالوگ دو نسل و زورآزمایی خندان دو نسل تبدیل کرد. موضوع اما این است که برای چنین دیالوگ خندانی او باید به ارتباط تثلیثی با خویش و هستی دست یابد و از رابطه نارسیستی با پسامدرنیت و تبدیل پسامدرنیت به یک آیه مقدس جدید و نیز مسخ آن خودداری کند که فعلا نمی تواند. از اینرو جواب من و امثال من نیز در کنار نقد دقیق نگاهش و نیز احترام و تشویق تواناییهایش این است که در عین حال با طنز او را دست گیریم و در جواب دست و پازدنهای خشمگین نارسیستی اش بگوییم< شهریار جان از بس با آینه خودت و با مریدهایت حرف زدی، خیال می کنی علی آباد نیز شهریه و خیال می کنی حرفت و این معبد جدیدت واقعا مدرن یا پسامدرنه. نه بابا. بقول خودت .....دی. فعلا چندسال برو تو بحران و تو آینه ما کاهن درون خودتو ببین، بعد یاد بگیر کارانوای مدرن شی و بعد از او تازه باید به کازانوای خندان و جسم خندان تبدیل شی.فعلا آش خوری> و بعد به نقد خندان نگاهش و بی هیچ دل آزردگی می پردازیم، چون این حالات علی عبدالرضایی و این نسل کاهن لجام گسیخته بر ما آشناست و در خویش نیز جوانبی از آن را داشته ایم. او مثل بخشی از گذشته ما و نیزچیزی که باید جامعه ما و خود علی و دیگران بر آن چیره شوند تا رشد یابند، برای ما لمس و دیده میشود. و خشم به گذشته خویش و یا فرهنگ خویش مثل تف سربالاست. همینطور که وقتی علی عبدالرضایی اینجا بقول خودش عارف و عاشق را می شکافد و می خواهد خشمگینانه بر علیه عارف و عاشق درون خودش قیام کند و او را بکشد، کاری جز تف سربالا نمی کند. زیرا او نمی بیند که در همان حالی که نارسیستی و خودبزرگ بینانه و بادکرده از لذت و نخوت نارسیستی اولیه عاشق و عارف را بخاطر میل به وحدت و جستجوی وحدت با خدایش و معشوقش تمسخر می کند، نمی بیند که همان لحظه خود چون عارفی به قالب پسامدرنیت خیالی خویش و هیچی خیالی خویش در آمده است و اینگونه بجای رابطه تثلیثی مدرن به یک وحدت با این توهمات خویش دست یافته است و از آغوش این توهم یگانه بودن با هیچی، به توهم یگانه بودن عاشق با معشوق و عارف با خدا انتقاد می کند و مسخره اش می کند. این تراژدی/کمیک شهریار کاتبان و این نسل نوی راویان و لکاته های لجام گسیخته است که نمی بیند، خودش در واقع یک عارف و عاشق رمانتیک و وحدت گرای ایرانیست که اکنون با دیدن شکست آرمانها و عشق اش، همانطور که دیروز مجنون وار و عارف وار عاشق معبودش بود،امروز مجنون وار و عارف وار عاشق هیچی و یگانگی با هیچی بشکل کاهن لجام گسیخته است و از اینرو نیز نه مثل یک انسان مدرن و نه از مسیر یک طنز عمیق مدرن یا از همه بهتر جسم گرایانه که در عین گرمی ،سرد است و بقول نیچه دارای قلبی گرم و مغزی سرد است، بلکه با نگاهی نارسیستی و نابالغ به نقد عارف و عاشق می پردازد و عاشقانه و عارفانه به کوبیدن او می پردازد. چون موضوع برای خودش نیز حل نشده است. او عاشق و عارفی خشمگین است که با دیدن شکستن وحدت،اکنون خشمش را بر جهان از دست رفته اش نثار می کند و در همان لحظه با چیزی جدید یعنی خشمش و کین توزیش یکی میشود و عاشقش می شود. این تراژدی این نسل عارفان و عاشقان خشمگین جدید است که تنفرشان بیان عشقشان است. از اینرو نیز نمی بیند و نمی تواند درک کند که عارف زمینی من دقیقا در ورای این چرخه عشق/نفرت است وقادر به دست گرفتن سنت، عرفان، مدرنیت و پسامدرنیت و جدا کردن سره از ناسره است، در عین آنکه همزمان به این بخشها واشتیاقات خویش احترام و عشق می ورزد، زیرا اینها بخشهای وجود او هستند. اما همزمان با تعالی بخشی این اشتیاقات و جذبشان در جهان جسم خندان خویش و تبدیل آنها به تمنا و یاران خویش، در جسم خویش به تلفیق و جذب مدرن همه این اجزا و پاکسازیشان از عناصر ضد جسم و ضد زندگی می پردازد و کثرت در وحدت خویش و تفاوت چندلایه خویش را می آفریند که برای هر دو جهانش جذاب و وسوسه انگیز است. نکته مهم دیگر جدا از این نگاه و خشم نارسیستی اش به عشق و عرفان درون خود و تف سربالایش، این موضوع است، که بیان می کند < فقط آنهایی که می کشند و دوست دارند بکشند، نقشه های هرما فراخوانی می کشند>. این میل به کشتن را در جاهای مختلف دیگر نیز بیان می کند. برای مثال در بخش سه نیز می گوید:< همیشه پیش از آنکه چیزی خلق شود، چیزهای دیگری نابود می‌شود، این که تقصیر ِمن نیست>. در این نگاه در حقیقت او جمله ای از نیچه را که میگوید،زندگی یک قتل مداوم است و یا بقول مدرنیت و پسامدرنیت هر خلقتی به معنای شکاندن ساختار قبل از خویش است را بیان می کند. اما در این حالت استفاده بینامتنی از نگاه نیچه و دیگران این نظر را مسخ می کند. موضوع مهم در نگاه نیچه این است که دو نوع شکل از شکستن گذشته برای ساختن وجود دارد. یک شکل بشکل قیام بردگان که ابتدا با <نه> گفتن به یک چیز آغاز میشود و بعد می خواهد از این نفی و کین توزی به خودش دست یابد و اینگونه دچار رسانتیمو و دل آزردگی خویش بجای یک شاه قدیم، شاهی جدید را می آفریند و برده باقی می ماند.نوع دوم، قیام سروران است که اینها ابتدا به چیزی نو و یا به خویش <آری> می گویند و بر اساس این آری گویی به خویش و جسم خویش و تعالی بخشی شورهای خویش همزمان به چیزی دیگر نیز که می خواهند از آن بگذرند، نه می گویند. تفاوت این دو نوع شکاندن در این است که اولی در حالت خشم نارسیستی و رسانتیمو باقی می ماند و هویتش را یک <نه به دیگری و نفرت> تشکیل می دهد و بدینخاطر نیز اسیر باقی می ماند. مانند انقلاب ما ایرانیها که با نه شروع شد، بدون آنکه که بدانیم واقعا چی می خواهیم بوجود آوریم و اینگونه محکوم به ماندن دربحران و کین توزی شدیم. کشتن فرهنگ گذشته و نفی نارسیستی همه گذشته شهریار کاتبان و این نسل کاهنان لجام گسیخته نیز از اینگونه قیام و نفی بشکل بردگان است و اینگونه برده نیز باقی می مانند و کشتن و قتلشان بچیز نویی منجر نمیشود. ساختارشکنیشان سنتی است و نه پست مدرنی،زیرا پست مدرنیت ابتدا با آری گویی به چندگانگی و پلورالیسم شروع می شود و و نا با دل آزردگی نارسیستی و نه گفتن به مدرنیت. نفی متاروایتهای مدرن ادامه منطقی آری گویی پسامدرن به تفاوتها و تفاوطها و به پلورالیسم است. بدینخاطر با آری گفتن به این چندقانونی و چندهویتی همزمان به متاروایت مدرنیت نه می گوید و هم بدینخاطر پسامدرن مثل لیوتار خویش را روح مدرنیت میداند و به فرهنگ گذشته خویش کین نمی ورزد. بلکه در نهایت می خواهد تفاوت مدرن را به اوج خویش یعنی به تفاوط و دیفرانس دریدایی برساند. پست مدرن دل آزرده شهریار کاتبان اما از نوع این قیام بردگان و اسیر نگاه کاهن لجام گسیخته تشنه و دل آزرده است و بدینخاطر در حالت رسانتیمو و کین توزی و نفی کامل گذشته باقی می ماند و در عمل سنت را و باصطلاح دشمنش را تجدید و بازتولید می کند. او از اینرو نیز همانند سنتش و گذشته اش به عشق جسمی و رابطه متقابل و برابر و جدل زیبای عاشقانه، قدرتمندانه زن و مرد نگاهی کین توزانه دارد و بدینخاطر نیز با زن مشکلی اساسی دارد و در نهایت همه حرفهایش بخاطر این هراس و درگیریش با زن است. همانطور که انقلاب در نهایت به مبارزه با بدحجابی تبدیل میشود. اساس جهان و محور نگاه و معضل انسان سنتی را هراس و شیفتگی اش به زن تشکیل میدهد که محور و اساس جهانش است و بدینخاطر مرد سنتی بسان مادر می پرستتش، بسان زن اثیری همه جهانش اسیر نگاه اوست و بسان حوا و جنه از او هراسان است و سرکوبش می کند و زن سنتی نیز همینگونه با مرد برخورد می کند، بسان پدر شیفته دستان قوی و امن اوست، بسان قهرمان و نجات دهنده خویش می طلبدش و بسان سرکوب گر خویش از او متنفر است و مرگش را می خواهد.

3/ کمپلکس و هراس در برابر زن

شهريار کاتبان و نسل او، همانطور که قبلا گفتم، نسلی است که شکست همه آرمانها را ديده ولی هنوز اسير نگاه کاهن درون خويش است و بخاطر عدم توانايی به دست يابی به ارتباط تثليثی و دگرديسی به زن و مرد مدرن، از اينرو با خشم و کينه به بازی ليلی و مجنون گذشته خويش می نگرد و اکنون مثل عاشق دلشکسته می خواهد با داغان کردن هر احساس و هر عشقي، زخم دلش  را درمان کند ولی در نهايت اين زخم را عميقتر می کند. همين برخورد نيز به زن در او وجود دارد. اگر تا ديروز زن را بسان ليلی می پرستيد و اسير نگاه ليلی بود، اکنون نمی تواند بر اساس استقلال فردی و مردانه خويش به زن و معشوقش عشق بورزد و مسحورش شود و به تمنايش تن بدهد،بدون آنکه اسير او و  اسير نگاهش گردد. لکاته اين نسل نيز اين کار را نسبت به مرد نمی تواند انجام دهد. از اينرو این کاهن مرد می خواهد زن را بشکند و مثل نياکانش او را تحقير کند و به ابژه خويش تبديل سازد. او نمی بيند که دقيقا در برخوردش به زن، تکرار شيفتگی  و نفرت نياکانش است که زن بسان تبلور حس وحدت گمشده و نيز علت و  مقصر از دست دادن وحدت گمشده( زيرا زن با دادن سيب به مرد و وسوسه جنسی مرد،او را بقول ايشان از راه  و از بهشت بدر کرد) اساس و محور همه هستيشان است. در نگاه عميق به معضل سنت می بينيم که اين سيستم پدرسالار/مادرمحوری در واقع مثل کتاب داش آکل هدايت تمامی جهانش  و هستی اش اسير نگاه زن و اسير شیفتگيی اش و هراسش از زن است و زن سنتی نيز برعکس اسير و گرفتار شيفتگی و  هراسش از مرد است. بدينخاطر من به طنز می گويم، تا قبل از نسل ما در ايران هنوز مرد و زنی نبوده است. زيرا هر مرد و زن مغرور از جنسيت و جسم خويش، اول از همه خويش را از اين اسارت و اين رابطه شيفتگي/تنفرانه نجات می دهد و با معشوق رابطه تثليثی ايجاد می کند که هم می تواند او را به چنگ آورد، هم تن به تمنايش به او و مسحور شدن در عشقش به او دهد و هم هميشه از ضلع سوم که همان قانون است، از بيرون به رابطه خويش بنگرد و نگذارد هيچ بخش آن، چه خود، معشوق و يا نوع رابطه شان ايستا و خشک شود و یا او را داغان کند و قادر به دگرديسی مداوم است. مرد و زن سنتی اما قادر به ايجاد اين رابطه تثليثی نيست و نمی تواند به زن و مرد خندان و پرشور عاشق و مستقل تبديل شود و يا اخلاقی و سرکوب گر تمناهای خويش و اسير نگاه ديگری می ماند و يا به کاهن لجام گسيخته تبديل ميشود و اينگونه بازهم جسم و تمناهای خويشرا  بشکل نوعی سرکوب می کند و اسير نگاه ديگری باقی می ماند. شهريار کاتبان نيز بدينگونه اسير عشق و نفرتش به زن است، اسير ميل به معشوق زنی بودن و همزمان نفرتش از آنکه اين عشق ديگر ممکن نيست،زيرا شکست آرمانها را ديده است. بدينخاطر می خواهد با تبديل زن به يک ابژه و ابزار لذت خويش، هم از هراسش و عشق پنهانش و ضربه پذیریش نسبت به زن فرار کند و خويش را بزرگ  و ضربه ناپذير نشان دهد و هم با تبديل زن به ابژه خويش،انتقامش را از ناممکنی وحدت از دست رفته بگيرد. او در واقع در نگاه تحقيرآميزش به زن، بيانگر دل آزردگی و رسانتيمو خويش است که می گويد، حال که ديگر نمی توانم به وحدت با تو دست يابم، پس داغانت می کنم و هر کاری که می خواهم با تو می کنم. اين نهليسيم ايرانی و کين توزانه هيچ ربطی به نهيليسم مدرن و و يا پسامدرن ندارد بلکه ضد و نافی آن است. اينجا ما شاهد نهيليسم سنتی نسلی هستيم که چون ارزش جسم خويش و ديگری را حس و لمس نمی کندو  يک روح سيال و دل آزرده هست، پس در هر بيانش اين نفرت و دل آزردگی از شکستن وحدت گذشته و هم ميل به شکاندن و داغان کردن هرچيزی که در او حس عشق و هراس بيانگيزد و داغ دلش را تازه کند، را ميتوان بوضوح ديد. به اين نمونه ها در نوشته شهريار کاتبان نگاه کنيد:

 

 

زن ِقبلی می داد درست! زن ِفعلی اما داد می کند که دادن کرده باشد!

بعدی هم راهی ندارد جز اینکه لیلی شده خیلی خرابکاری نکند، فقط فرو،فقط فقا بکند!

 

 

 

گفته بودم كه سكس، چیزی جز استمناء ِخیال نیست، شهریار ِتو این را خوب می‌فهمید!

تختخواب فقط کارگاهِ مرد است مادر! زن هم چیزی جز یک میز ِکار نیست! به قدر ِکافی میخ، که به خوردش داده شود، راهی نمی ماند جز اینکه یک کاره تعویض شود!

پس برای این حرفها که ظرفش زیادی چرکی ست، در این حمّامی که من باب کرده ام دلاّکی نمی کنی پیدا! داستان جهتِ لیسنده جماعت منبرکن که خیلی گوش است، من سالهاست با کله از شهرزاد- کُس زده‌ام بیرون! بچه نیستم که!

 

 

 طنز زندگی اين است که در اين جملات براحتی اين خشم به اين وحدت از دست رفته و تبديل اين خشم و کينه به يک مذهب جديد  خويش و سرکوب دوباره  جسم و زن را می توان بخوبی ديد. بايد واقعا باور کرد که برای شهريار کاتبان سکس چيزی جز استمناء خيال نيست، زيرا او نه يک جسم بلکه يک روح سيال است. روحی سيال که هميشه فقط با تصوير و نگاه ديگری روبروست و نه با جسم و چندگانگی او بسان زن و مرد. او در ديگری هميشه فقط نگاهی می بيند که مانند راوی اسير نگاه جادويی و اثيريش است و همزمان از او در قالب لکاته متنفر است، زيرا اسيرش است. در همين نگاه شهريار کاتبان نيز همين حالت اسير بودن در نگاه زن و تنفر از او را می توان ديد. لازم نيست حتی روانشناس بود، تا فهميد که در پشت اين گنده گوييهای نارسيستی شهريار کاتبان، مردی قرار دارد که در واقع چون کودکی احتياج به محبت مداوم معشوق و زن دارد تا احساس امنيت و بزرگی کند. زيرا او  هنوز يک کودک شيرخواره است که به پستان مادر احتياج دارد. به همين دليل نيز چنين مردی وقتی که عاشق ميشود، بشدت هراس آن را دارد که نگاه معشوقش بسمت مرد ديگری رود، زيرا او اسير نگاه معشوق است،بجای آنکه هم عاشقش باشد و هم اعتماد به معشوقش  و  فرديتش بکند و از همه مهمتر مغرور از خويش و توانايی دوست داشتن و استقلال مردانه خويش باشد و بتواند بقول نيچه سراپا عشق شود و همزمان بداند که حتی عشق اش نيز تصويری از خود اوست و در صورت لزوم با خنده بر اين تفسير و خلقت زيبای خويش چيره شود و به عشق و معشوقی که قدر عشقش را نمی داند و يا با حسادتهايش زندگيش را می خواهد داغان کند،بگويد< ميدانی عشقم، عاشقتم، اما بتو چه> و خندان تن به بوسه های غم عشقش دهد و به  سوگواريش تن دهد و با مرگ عشقش خود نيز اندکی بميرد، تا ديگر بار خندان و پرشورتر و سبکبالتر تن به عشقی نو و معشوقی قويتر، جذابتر و زيباتر و شرورتر تن دهد. زيرا مرد عاشق خندان، معشوقی از تبار خويش و متفاوت با خويش می طلبد. چگونه می خواهی به اوج عشق و قدرت و  کام پرستی دست يابي،بدون معشوقی اين چنين و رقيبی توانا. بدين خاطر نيز عاشق خندان مرد  و زن از زن  و مرد سنتی و اسير و در نهايت کين توز،از عشق ليلی و مجنون سنگين و از اين کاهن لجام گسيخته و سمی زن و مرد دوری ميکند و تن به معشوق و رقيب و بازی خندان و پرشور خويش ميدهد و خواهان برابری در عين تفاوت و تفاوط است. او اين برابری در عين تفاوت و تفاوط را از روی ميل خويشتن دوستی خويش می خواهد و نه ار روی  ايمان به افکار انتزاعی انسان دوستی يا خوب بودن برابري. از اينرو نيز او فردا ديگر بار ضد برابری نميشود، چون با اينکار به لذت و بازی پرشور خويش لطمه می زند و خويش را بيمار می سازد، عشق و قدرتش را بيمار ميسازد. شهريار کاتبان اما اسير اين حالت عشق/تنفر نسبت به زن است، مانند نياکان اخلاقی خويش و اينگونه نيز انقلاب جنسی اش به تکرار سرکوب زنانگی و مردانگی و سرکوب جسم خندان و  سرکوب خرد شاد و تثليثی دربرابر روح سيال و کين توز خويش و  در پای کاهن لجام گسيخته درون خويش می پردازد و تکرار فاجعه می کند. اينگونه نيز پند  پايانی او به من در اين نوشته را من با خنده ای بر لب و سرتکان دادنی خندان به اين هذيانهای يک کاهن لجام گسيخته می خوانم و او را در دست می گيرم و می گويم:<علی جان، عرض خود ميبری و زحمت ما ميداري. کاشکی به عشقت و هراست از دست دادن معشوقت و هراست به از دست دادن مادرت در زن چيره ميشدی و بجای لگد مال کردن زن و احساست ياد می گرفتی به تمنای مردانه و صميمانه دست يابی و هم در زن همه اين هويتها را ببينی و بچشی و هم بدانی که هر زنی باز هم دارای هويتهای ديگريست که کشف آنها رازها و جذابيتهای عشقتان است، همانطور که خود نيز متفاوت و  متفاوطي. آنموقع اينگونه  جسم و چندحالت و  مغرور از اين هراس و عشق خويش، قادر بودی به عاشق خندان تبديل شوی که برايش کامل شدن در تن دادن به نيازش و تمنايش است،زيرا او انسان و جسم تمناکننده است. آنموقع به اين گنده گوييهای مثل جمله زيرت می خنديدی و در آنها تکرار ترس و هراس نياکانت و ترس و هراس خودت را از عشق و زن و از تمنای جسمت می ديدي.  آنموقع می ديدی  که در پشت اين تصوير مرد بظاهر قويت، کودکی قرار دارد که مرتب فالوسش را در آينه اندازه گيری می کند،چون می داند و حس می کند چقدر کوچک و شکننده است و اصلا بدين خاطر مرتب بزرگ نمايی می کند که بقول فرويد اين کمپلکس اختگی خويش را فراموش کند و از طرف ديگر می ديدی که اين کودک اسير پستان مادر و نگاه زن است  و بدون آن زندگی نمی تواند بکند،به اين خاطر همه جا سعی در ايجاد رابطه مريد/مرادی می کند و سعی در ايجاد توجه و شمع مجلس بودن و به اين خاطر هراس  از معشوق قوی دارد که بجای او محور نگاه ديگران گردد و مردی ديگر را بر او ترجيح دهد. باری يک بار هم شده ساختار شکنی واقعی کن و با ديدن تراژدي/ کميک اين جملات ذيل به خود بخند و از روی حماقت و دل آزردگيت بپر. مگر نمی دانی که خنديدن به خويش بزرگترين و والاترين قدرت ما جسمهای خندان وعاشقان زمينيست و مهمترين وسيله ما برای ساختارشکني. مگر نمی دانی که آنکه مانند تو با خشم می کشد، بازهم وابسته و اسير است و يک برده. به اين دليل ما عاشقان زمينی و خندان نو بقول نيچه با خنده می کشيم و نه با خشم و اينگونه نيز با خنده به حرف نارسيستی  و تبلور هراست از زن و تبلور رسانتيموی تو می خنديم و با خنده مان جهان تو  وهمه کاهنان لجام گسيخته را می شکنيم. دوست نابالغ من،اين کار را ساختار شکنی می گويند و نه خشم نارسيستی تورا. هنوز کودکی نابالغ و خشمگينی چون پستانکت را از دست داده ای. به اين خاطر نهيليسمت نيز سنتی است و نه مدرن، زيرا در نهلييسم مدرن جايی برای کين توزی به ديگری نيست. به که می خواهی ظلم کني،اگر که واقعا به پوچی همه چيز پی برده اي. با چنين  نگاه تثليثی به پوچی و درک پوچی همه آرمانها، آنگاه ظلم کردن نيز بی معناست، چون اين نيز يک آرمان است و نمايانگر  چسبيدن نارسيستی به پوچی و تبديل پوچی به يک بيان وحدت نارسيستی  و نيز بيانگرکينه ات به هر آنچيزی که وحدتت را بهم زده است، يعنی کينه به زن ، مانند نياکانت>. پسامدرن ایرانی علی عبدالرضایی همانطور که  در متن ذيل او بیان میشود که همچنين تکه ای از يک شعراوست(به آنکه شلیک می کند شلیک می شود)، بشکل به ضرب زور و بشيوه ای خون آلود و ناغافل معشوق را خانم کردن است  و اين< کردن> و تجاوز کين توزانه خود تکرار خشم نياکانش به زن به عنوان مقصر رانده شدن آنها از بهشت و يا مقصر ناتوانی آنها از سراپا روح شدن است. علی عبدالرضايی خيال می کند که با بيان اين نگاه کين توزانه و در واقع تجاوز به زن، حرفی نو زده است. در حاليکه تاريخ پدرانشان تکرار دائمی اين غيرت مردانه  سنتی و خون آلود کردن زن و نشان دادن پارچه خونی بسان سمبل قدرت خويش بوده است. او از ياد ميبرد که اين نوشته او يک رونويسی از حديث آن شيخ عارف و بزرگ يعنی شيخ جامی (یا اسمی دیگر) است که ميخواست در شصت سالگی دختری چهارده ساله را به عقد خويش درآورد و دختر با طنزی به او گفت که آيا اصلا توان همخوابگی داری و شيخ بزرگ شصت بار با او خوابيد و او را خون آلود کرد،تا به او قدرتش را ثابت کند و در پايان گفت، دلم برای جوانيت سوخت و اينکه نکند در زير پای من بميری وگرنه شصت بار ديگر نيز می گاييدمت. گاييدن شهريار کاتبان نيز چيزی جز تکرار کار اين شيخ عارف نيست و بدينخاطر اين طنززندگی است که بار ديگر نشان می دهد، او که به من نوسوفی ميگويد، چگونه در  ذره ذره جانش يک عارف وآنهم از نوع عارف لجام گسيخته است و چگونه او نيز با بيان نظراتش همان توهم  و کمپکلس و تشنگی کين توزانه ای را نشان می دهد که اين عارف تشنه نشان ميدهد  و ديگربار تکرار فاجعه و تراژدی می کند.   

  

اگر طرفدار ِبقای عشقی اسری- اپدی هستید و آنقدر نامرد نیستید که عایشه را ناغافل به ضربِ زور و طرزی خون آلود خانم کنید!

آغای محترم!

از پرده‌برداری ِکعبه‌تان دست بردارید!

این کارِ سخت را به اهورا اهریمن بسپارید!

 

 

 

حال پس از شناخت اين موضوع که شهريار کاتبان چگونه اسير نگاه نارسيستی و نگاه کاهن لجام گسيخته است و چگونه بدين خاطر مدرنيت و پست مدرنيت را مسخ می کند و از آنها يک معبد جديد و بيان گر دل آزردگی کاهن و عارف  تشنه درون خويش می سازد، ميتوانيم به بررسی دقيقتر تکنيکهای پسامدرنی او در متن بپردازيم و پی ببريم که آيا اين تکنيکها درست مورد استفاده قرار می گيرند و يا آنها نيز بناچار مسخ ميشوند.

 

 

 

 

 

 

 ۱/  حالت چند راوی و چندحالتی بودن متن: با بررسی دقيق متن می بينيم که با وجود راويان مختلف و بيان حالتهای مختلف،باز هم در نهايت همه راويان بيانگر يک حالت و يک نگاه، يعنی نگاه کاهن لجام گسيخته هستند و بدين خاطر شهريار کاتبان بجای ايجاد يک نوشته چندحالتی و چندچشم اندازی در نهايت همه اين چشم اندازها را فدای خوشی دردآور نارسيستی خود می کند و تک حالتی و  در نهايت سنتی ميشود. همانطور که هرمافروديتش در نهايت يک مرد سنتی و دخترباز سنتی است و نه يک دو جنسيتی زنانه/مردانه و در نهايت يک <هرمافردين> و دخترباز سنتی و خودبزرگ بین مضحک است  و نه يک هرمافروديت. بدی ما ایرانیان این است که چون بسان یک روح سیال به یک حالت و قالب تن میدهیم و آن قالب میشویم، ناگهان ممکن است قرنها یک فیلم و بازی را تکرار کنیم، بدون آنکه بتوانیم به خودمان در زبان فیلم سازی <کات> بگوییم و از توی فیلم و حالت در بیاییم و یا بتوانیم گاه بسان تماشاچی و یا کارگردان فیلم و بازی خویش، از بیرون به هیاهو و بازی تکرارشونده مان نگاه کنیم و حالمان از خودمان بهم بخورد، از خود به تهوع آییم و یا به خود بخندیم واینگونه با این تهوع و خنده از فیلم خویش و بازی مضحک خویش رها شویم. انسان در نهایت بقول نیچه هم سناریو نویس، هم کارگردان، هم بازیگر و هم در نهایت تنها تماشاچی فیلم و بازی خویش است و مهم است که بتواند از این چشم اندازها به خویش و بازیش بنگرد، تا خویش را نقد کند و اسیر تصویر نارسیستی و حالت رابطه نارسیستی با خویش نشود و بتواند از این چشم اندارهای مختلف بشکل تثلیثی به خود بنگرد و خود را نقد و متحول سازد. راویان مختلف در یک کار پسامدرنی بایستی در عمل این نقش را بازی کنند و جوانب مختلف این بازی و بحران شهلا و شهریار را نشان دهد،اما چون نویسنده بسیار اندک قادر به این کار و رابطه تثلیثی با خویش و با دیگری میشود، متن نیز بجای تبدیل شدن به یک تصویر تراژیک/کمیک این نسل کاهنان لجام گسیخته و این نسل راویان و لکاته های نو، در نهایت به تایید و تشویق و افسون این خوشی دردآور آنها و گرفتاری در بیماری و خشم آنها مبتلا میشود و قدرتش را مثله و داغان می کند.در نگاه پسامدرن، همانطور که قبلا توضيح داده ام، چندچشم اندازی و چندراوی بودن متن بخاطر اين است که با رشد  <غيبت خدا وهيچي> همه هستی از واقعيت تا خود انسان چندپاره ميشود و بنابراين هر لحظه به تبلور و تلاقی اين چشم اندازهای مختلف تبديل ميشود، تا بتوان نگاهی پيچيده تر و چندچشم اندازی از لحظه و موضوع داشت. در اين معنا نيز داستان شهريار کاتبان بايد به بيان چند چشم انداز اين لحظه جامعه وانسان ايرانی بپردازد که اخلاقش در حال فروپاشی است و همزمان چيز جديدی جايش را نگرفته است و بر بستر اين پيشروی هيچی و حفظ نگاه سنتی ما شاهد نسل شهريار و شهلی بسان تبلور و بيان اين هيچی در حال رشد و در عين حال سنتی هستيم و راويان بايد بتوانند از چشم اندازهای متفاوت اين شهريار و شهلی پوچ شده و در عين حال متناقض را بنگرند و حالات متناقض و تراژيک/کميک آنها را بيان کنند و به خواننده امکان دهند، با ديدن اين چشم اندازهای مختلف حالت آنها هم دردشان، هم دروغهايشان، هم تبديل شدنشان به کابوس و هم خشونتشان و هم  ياس و درماندگی نهفته در چشمانشان و هم دلهره و اشتیاق پنهانشان به عشق و لمس دیگری را لمس و حس کنند و اينگونه با اين آينه چند چشم اندازی به درک  بهتر بحران خويش و ضرورت عبور از اين نسل بيمار و در بحران نائل آيند. در نوشته شهريار کاتبان ما گاه به اين چشم اندازها و ديدن تناقضات برمی خوريم. برای مثال در بخش اول در صحنه ای  و از چشم اندازی ديگر با انسان شکسته در پشت اين دخترباز بزرگ و سنتی  روبرو می شويم ولی بدبختانه اين لحظات در اثر اندک هستند و زبان همه راويان درنهايت زبان اين کاهن لجام گسيخته است و آن لحظات بيان تناقضات به يک شوخی نارسيستی و يک هيجان تبديل ميشود،بدون آنکه قادر به بيان عمق فاجعه باشد. نويسنده قادر نيست به اين چندگانگی و ديدن پارادکس در هر حالت اين چندگانگی دست يابد، زيرا آنموقع بايد در فاجعه خويش نيز نگاهی بياندازد. شهريار و شهلی خود او و نسل او هستند. بدينخاطر و بخاطر هراس از اين ديدن و بخاطر ناتوانی از عبور از اين خوشی نارسيستی و لذت تهوع آور، در نهايت همه راويان و خود نويسنده اسير اين خوشی باقی می مانند و نوشته  به يک بيان خوشی دردآور و تن نمايی تهوع آور و خشم نارسیستی اين کاهن لجام گسيخته تبديل ميشود. همينگونه نيز در متن ، زبان زنانه کاملا نفی ميشود. چندحالتی پسامدرنی در واقع وسيله ای نيز برای پايان دادن به تک محوری نگاه مردانه  و اجازه ابراز و بيان نگاه متفاوت و متفاوط زنانه و يا زنان مختلف است، اما در نوشته شهريار کاتبان اين زنانگی چنان سرکوب ميشود که شهلی در واقع يک شهريار ويک کاهن لجام گسيخته بدون آلت مردانه است و نه يک زن. همانطور که ما در هيچ جای متن با يک راوی بيانگر نگاه و چشم انداز مرد مدرن روبرو نيستيم و در اين نوشته نيز شور مردانه همانطور سرکوب ميشود که شور و نگاه زنانه و با این کار، اين باصطلاح قهرمان انقلاب جنسی ما دوباره تکرار نياکان خويش و سرکوب نگاه و شور زنانه و مردانه می کند و تکرار فاجعه. باری به سخنان و آهنگ کلام اين چند راوی در بخش سوم توجه کنید و به يگانگی نگاه و بستر فکری و احساسی آنها که همان کاهن لجام گسيخته و تکرار تاريخ و تراژدی است، دقت کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 7:56 PM  توسط م.ک.  |