|
شکل دیگری از بیان این رشد <هیچی> و لمس هیچی در میان شاعران جوان ایرانی مقیم کشور را در شعری بنام < کشتن وقت و پوچ گرایی> از شاعر و هنرمند جوان ایرانی بنام محمود الهویی می بینیم که در عین لمس هیچی و لمس تاثیر هیچی بر اعمالش، اما کین توز نمی شود و به بیان صادقانه بحرانش در هیچی می پردازد و همین توانایی لمس و بیان بحران و لمس هیچی بدون کین توزی و خشم نارسیستی می تواند در مرحله بعدی به ارتباط تثلیثی با هیچی و دست یابی به هیچی خندان عاشق و عارف زمینی تبدیل شود. در بخشی از شعر محمود الهویی اینگونه زیبا <هیچی> و بحرانش را بیان می کند و همین نشستن و نگریستن به بحران خویش و بیان بحران خویش گامی مهم در ایجاد رابطه تثلیثی و جذب هیچی در جهان خویش است. محمود الهویی Killing the time and absurdismus 4. ( آغاز روزهای بی پایان) تصمیم گرفته ام به حقوق بشر احترام بگذارم پس روزی هشت ساعت کار میکنم البته برای کشتن زمان در ایستگاه مترو ، سیگار دود میکنم و زن ها را زیر نظر میگیرم فقط برای کشتن زمان روزی دو بار سکس میکنم روزی پنج قرص آرامبخش میخورم چند قوطی آبجوی ارزان قیمت وهنوز دلم میخواهد در آغوش بگیرم مردی را که هرگز ندیده ام فقط برای کشتن زمان شاعر جوان و خوب ایرانی محمود الهویی گام اول را بر می دارد و در عرصه هیچی می نشیند و به خویش و اعمال خویش می نگرد و صادقانه به بیان بحرانش می پردازد. گام اول لمس و درک <هیچی> نشستن در هیچی، بی عمل شدن، عدم تلاش برای رهایی خود و یا دل آزردگی، کین توزی و یا قهرمان گراییست. زیر هر حرکتی بیشتر به هیچی گرفتارت می کند و در عین حال می تواند، تو را از بین ببرد. بقول نیچه کسانی که در لحظه لمس هیچی، شروع به کین توزی و یا دل آزردگی می کنند، در واقع اسیر بیماریشان می شوند و نشان می دهند که جانشان بس بیمار و فرسوده است و جسمشان دارای یک حالت فرسودگی و پژمردگی بنیادین است. توانایی نشستن و بی عمل شدن نماد خرد جسم و نماد توانایی تن دادن به خرد جسم و خرد <هیچی> خویش است و آنکه مثل نسل کاهن لجام گسیخته بجای این نشستن به حرکت و خشم یاس آمیز تن دهد، تنها جانش و جسمش را سمی تر و توانایی سالم شدنش را کمتر می کند. ابتدا با این نشستن و بی عمل شدن است که می توان به درک بحران خویش نائل آمد و سپس در گام بعدی با تبدیل <هیچی> ترسناک و فلج کننده به <هیچی> خلاقی به جهان بعد از هیچستان خویش، به جهان و عشق سبکبال و خرد شاد خویش دست یافت. زیرا وقتی قادر به عبور از هراست از هیچی شدی و در هیچی نشستی و هوای هیچی را استنشاق کردی و خرد نهفته در هیچی را درک کرد، آنگاه می توانی با جذب این هیچی بسان قدرت جدیدت بگویی؛ < راستی اکنون که همه چیز هیچ است،پس می توانم زیباترین، سبکبالترین جهانم را بسازم و به همه آرزوهایم دست یابم> . زیرا هیچی به معنای وجود هزار امکان و هزار شکل زیستن است که از درون هیچی مرتب این فرمها و اشکال زیستن خلق و آشکار میشوند. اینگونه میتوانی بسان جسم خندان و دارای قدرت هیچی و پوچی خندان همین اکنون با این شور پوچی به جهانت دست یابی و به معشوقت، زیرا بقول کیرکه گارد< اکنون همه چیز ممکن است>. برای دست یابی به حس و لمس ممکن بودن همه چیز و توانایی خوشبخت شدن در همین لحظه، ابتدا بایستی بکمک خرد <هیچی و پوچی> ناممکن بودن همه چیز و دروغ بودن همه آرزوهایت را درک و لمس می کردی و می نشستی و اینگونه بر هر گونه مطلقیت و <جان سنگینی> در وجودت چیره میشدی، تا اکنون اینگونه لاغر و سبکبال بتوانی به هزار جهان و هزار امکان و هزار چشم انداز سبکبال و خندان خویش که از درون جسم و طبیعت خندان و پوچت سربرمی کشد تن دهی و در همین لحظه بی هیچ زور زدنی و با پرش ایمان در هیچی خندان و یا بسان کودک بی تهوع نیچه به جهان نو و خندانت و عشق نو و سبکبالت دست یابی و خوشبخت شوی. اکنون هم قادر به حس و لمس عشق و زندگی و سعادت هستی و هم هیچ قدرتی و شوری از تو حتی عشقت و زیباتریت آرمانت نمی توانند تو را اسیر نگاه خویش گردانند، زیرا می دانی که هر جهان نوی تو مالامال از این شور هیچی و پوچیست و از اینرو عشقت و خردت، قدرتت و ایمانت سبکبال و فانیست و خندانست. اینگونه جهان سبکبال و پرشورت را می آفرینی که مرتب قادر به دگردیسی است. اینگونه به جهان پرشور و سبکبال ساتور خندان و عاشق و عارف زمینی خندان دست می یابی که شوخ چشم و قابل دگردیسی به هزار امکان و بازیست. باری محمود الهویی گام اول را بر می دارد و این گام نشانه ای از عبور او از احساس رسانتیمو و کین توزیی و نشانه ایی از توان او به دست یابی به خرد <هیچی> و در نهایت هیچی خندان است. باشد که قادر به رفتن بقیه راه و یافتن جسم خندان خویش و جهان خندان و متفاوت خویش باشد. شاعران مرد فراوانی هستند که می توان با پرداخت به شعرهای آنها نمونه هایی از نگاه مردانه مدرن و اروتیسم مردانه را بازیافت، اما اینکار هم از حوصله و توان این مقاله بیرون است و هم قصد من تنها نشان دادن نمونه هایی از این نگاه در حال بوجود آمدن مردانه چندلایه است، تا خواننده خود سپس به جستجوی اشکال دیگر بیان این نگاه مدرن مردانه و در عین حال جدا کردن سره از ناسره قادر باشد. در این راستاست که من در پایان این بخش هنر اروتیسم و نگاه مردانه می خواهم به بررسی چند شعر شاعری بپردازم که بباور من بهترین شاعر مرد نسل ما و نسلهای معاصر و بهترین شاعر بیانگر اروتیسم مردانه چندلایه و نگاه مردانه است و قادر است در شعرهایش هم از ترسها و دلهرههای مردانه سخن گوید و هم از خواهشها و تمناهای عشقی مردانه و هم از دردهایش و هم اسیر نگاه زن اثیری و یا نگاه مادر دیگر نباشد و همچنین دچار خوشی تهوع آور کاهن لجام گسیخته و نفی مدرنیت و پسامدرنیت در شعرهایش نشود. این شاعر خوب جمشید مشکانی است که جسارت و توانایی شاعرانه اش در بیان جهان مردانه خویش و در کل مردان در میان هنرمندان ایرانی کم نظیر است.البته تا آنجایی که من می شناسم. طبیعی است که اشعار او را نمی توان به چشم انداز اروتیسم مردانه وفردیت مردانه محدود کرد، اما من در این نوشته فقط از این چشم انداز به بعضی از اشعار او می نگرم،تا هم با بررسی اشعار او به نکاتی چند درباره اروتیسم مدرن مردانه چندلایه دست یابیم و هم به نشانه ای از عبور نگاه مردانه از عشق سنتی و کین جویی لجام گسیخته و دست یابی شاعر به تلفیق خاص خویش دست یابیم. کافیست جمشید مشکانی در نگاه اروتیسم مردانه خویش چندگام جلوتر رود و هر چه بیشتر به درک و لمس پارادکس عشق و زندگی و آری گویی به این پارادکس نائل آید،تا بتواند در مسیر خویش به یک جسم گرایی متفاوت ونو و در عین حال خویشاوند با جسم گرایی زمینی من دست یابد و شعر او خندان و شرورتر و سبکبال گردد و به عاشق و عارف زمینی خندان و پرشور من تبدیل گردد.یعنی هرچه بیشتر به این حالت زمینی جسم و کام پرستی مدرن ایرانی تن دهد. زیرا عاشق زمینی یک حالت است که انسان بدان تن می دهد و اینگونه جهان را می چشد و لمس می کند و نه یک تیپ شخصیتی. جالبی کار جمشید مشکانی این است که به ترکیب مفاهیم کهن شعر ایرانی با جهان مدرنش و عشق مدرنش می پردازد و اینگونه گاه شعرش با بیتی از حافظ آغاز میشود و ما در عین حال بجای چندپارگی و حالت شترمرغی، شاهد یک شعر چندلایه که مانند شاعرش هم مدرن و هم ریشه در فر هنگ خویش دارد می شویم. بدون آنکه بخواهم بگویم که جمشید مشکانی به تلفیق نهایی مدرنیت و پسامدرنیت با فرهنگ خویش و ایجاد یک شعر جهانی کامل دست یافته است. اما او بباور من در مسیر خوبی قرار دارد و بباور من از بخش عمده هم نسلهای خویش جلوتر است. اگر او هرچه بیشتر چندپارگی درونی خویش را به چندلایگیش تبدیل سازد، به همان نسبت قدرت شعرش و توان جهانی شدن شعرش بالاتر میرود. جالب اینجاست که شعرهای منتخب ذیل از جمشید مشکانی در واقع چند شعری هستند که من در سایتهای اینترنتی از او خواندم و یا در مصاحبه اش با کوشیار پارسی بعضی از این اشعار را یافتم و با این حال همین چند شعر مرا چنان مجذوب قدرت و توان او از چشم انداز روانشناختیم کرد که دیگر برای این نقد سراغ اشعار دیگرش نرفتم و در فرصتی مناسب به نقد کاملتر اشعارش می پردازم. باری جمشید مشکانی به عنوان یک هنرمند مرد ایرانی ازجهان چندلایه مرد ایرانی سخن می گوید وهمزمان اسیر نگاه مرد سنتی نمیشود بلکه در پی یافتن تلفیق خویش و بیان نگاه مرد مدرن ایرانیست و هرچه در این مسیر جلوتر رود، توانایی تبدیل شدن او به یک شاعر جهانی بیشتر میشود و شعرش به تبلور یک جسم و هویت مردانه و چندلایه و به یک متن عاشقانه،جسمانه وزمینی تبدیل میشود. در شعر اولی که از او انتخاب کرده ام، جمشید مشکانی پس از استفاده از بیتی عاشقانه از حافظ و ورود ما به فضای عشق عرفانی ایرانی که بخشی از هویت اوست،ناگهان ما را به دنیای امروز و لحظه بیان عشق دوپاره مرد ایرانی که عشقش هم شرقی و هم اثر گرفته از فرهنگ مدرن و اروتیسم مدرن است، به دختری بنام فرانگ وارد می کند. شعر گویی جهانها و مکانهای مختلف را با هم همزمان می کند، زیرا در خودش نیز این جهانها بشکل همزمان وجود دارند و خواهان دست یابی به کثرت در وحدت و ایجاد چندلایگی خویشند . اینگونه جمشید مشکانی در شعر (نون) می گوید جمشید مشکانی قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز ورای حد تقریر است شرح آرزومندی این حرفها، این حروف، نهاده میشوند در سینی؛ برای فرانگ، دختر جوان و زیبای ایرانی، که از کیر کلفت میترسد: همین که شهاب رانهای تو سوخت خواب اتاق زیر شیروانی را مرا کشوری کور به پادشاهی پذیرفت و من حکم کردم: ران بگشایی از ران. به نیمخندی بخواهی ببینم، ببویم، ببوسم، بلیسم... نازت را. ولی بلافاصله بیدارم کنی با فحش؛ پوستم را بکنی، بیاکنی از کاه، ولم کنی لای شاش و استفراغ کثیفترین میخانه ی شهر، عوضیترین پاسبانها را به سراغم بفرستی و بعد... بروی همه ی این ها را، با هرهر و کرکر برای همه تعریف کنی. او ما را از عشق عرفانی به لحظه هماغوشی با فرانگ می کشاند و همزمان از احساسات متضاد خویش در پی این هماغوشی اروتیکی سخن می گوید.از اوج لذت خویش و مغرور شدن خویش از این لذت و تمنا و می خواهد چون مردی که خرش از پل گذشته است و اکنون می خواهد بر جهان و معشوقش حکم براند و سروری کند، چون پادشاهی بر معشوقش سروری کند ولی معشوقش او را از این خواب ناز بیدار می کند و با بزمین زدنش و جداشدنش از او، او را به مضحکه عام و خاص تبدیل می کند .جمشید مشکانی ما را به جهان تودرتو ی مردانه و به لمس خواهشها و هراسهای مردانه در عشق و در زندگی وارد می کند و دیگر اینجا زن بسا ن موجودی رمانتیک و بوسه و عشق بازی بسان حالتی اسطوره ای و بدون جسم نمی باشد. بلکه در هر خواهش اروتیکی و عشقی مرد اشعار جمشید مشکانی، نیازها و خواهشهای مختلف مردانه او نیز خویش را نشان می دهند و حق خویش می طلبند و از اینرو تصاویر اروتیکی و عشقی آثار او پرشور و مالامال از شورهای قوی مردانه ، چه میل تسخیر و تصاحب معشوق و دریدنش، چه دلهره و هراس قوی و پرشور مردانه و چه میل لیسیدن پرشور زن و عشق خویش و چه د بیان تنهایی و غم مردانه خویش است. او جهان چندسودایی مرد و در نهایت مرد ایرانی را بخوبی باز گو می کند. همزمان نگاهش به عشق و زن نگاهی اسطوره ای، اثیری و یا کین جویانه نیست، بلکه عشق برایش یک بازی پرشور و زیبای عشق و قدرت است و یک دیالوگ پرشور و جدل قدرت و عشقی که گاه در آن معشوق تو را ببالا می برد و دیگربار زمین می کوبد و مسخره عام و خاصت می کند و گاه تو به عنوان مرد مغرور از این چشیدن تن معشوق و خیال در اختیار گرفتن کامل او، اکنون می خواهی بر او حکم برانی و سرورش باشی و معشوق جوابت را با زمین زدنت می دهد. در عین حال همه این بازی یک حالت تراژیک/کمیک دارد و کین توزانه و یا تحقیرگرانه نیست. تنها این بازی از طریق صمیمیت و صداقت در عین شرارت هرچه بیشتر با خویش و معشوق به یک بازی خندان و پرشور میان عشاق در همه عرصه های اروتیک و غیره تبدیل میشود و عاشق و معشوق را به اوج لمس عشق و حالات پارادکس و چندلایه ایی تمنای عشق می کشاند. نگاه جمشید مشکانی به بازی عشق و قدرت به خوبی این بازی را درک کرده است و در عین حال نگاهش عاری از هرکین توزی بلکه برعکس مالامال از عشق و احترام به جسم خویش و به معشوق و زن است. اینگونه بر خلاف نسل رمانتیک نیاکانش ابتدا جسم خویش را می بیند و عشق و دلهرهها و نیازهای خویش را بیان می کند و معشوق را نیز تنها به یک شکل رمانتیک و یا بشکل تحقیرآمیز کاهن لجام گسیخته نمی بیند بلکه در عین عشق و احترام به معشوق و زن، قادر به دیدن لایه های مختلف او از زیبایی، توانایی عشق ورزیش و نیز قدرتش و شرارتش تا حیله گریهای مکارانه و در پی کوبیدن مرد نیز می باشد. اینگونه معشوقش نیز مثل خود او زمینی و چندلایه و پرشور میشود و بازی عشق و قدرت میان زن و مرد بر بستر عشق و احترام متقابل به یک بازی پرشور عشق و قدرت تبدیل می شود. هرچه بیشتر جمشید کاشانی تن به بیان این بازی پرشور عشق و قدرت میان زن و مرد بدهد و لایه های دیگر آن را بشکافد، شعرش چندلایه تر و پرتوانتر و در عین حال سبکبالتر و خندان می شود. در شعر ی دیگر همان لحظه که حس می کند و یا مثل حیوانی زیبا و شرور و جسمی پرشور حس می کند که معشوقش تنش را می طلبد،با شوری زمینی و جسمی می خواهد معشوقش را با لذتش و تنش بدرد و او را تصاحب کند و با تمامی تنش و وجودش معشوق را بچشد و بکام گیرد و بدرد. شب فقط در انتهاش چراغ میپرداخت شبه جزیرهای شدم تا فانوس بازویم را به ژرف دریاهات دواندم میدانستم مرجان زنانه است و ماهی خام مردانه میخواهد پس به دریدن لذیذ گوشتت اندیشیدم چو کوسه از لگن خاصره تا دویدن دلت در زیر پستان را در چرخشی قاطع دریدم و عاشقانه ، آتشین و با شرارت زیبای مردانه از خویش، از زندگی و شب می طلبد که جسم معشوق را با تمامی شرارتش تصاحب کند و در همه جای تنش، در لابلای شرمگاهش رسوخ کند و با او یکی شود و او را تسخیر کند و همزمان از دلهره دست نیافتن به قلب معشوق و تن معشوق سخن و از آرزویی سیر نشده سخن می گوید. گفتم به کار ببر همه ظرافت و حیله و عقلت را مرا به ناف پدر سگش ببر ای قدرت شب، ای قرمساق - که تاریک کردهای چشم و دهانش را- مرا چو کودکی یتیم، چو ویروسی تک و تنها، در [لابلای موهای کُسش گردش ببر آلودهاش به آرزوم کن دستار بدست و مست و خسته یاخته به یاخته، مو به مو، با عطر این جنون یگانهاش کن در دل خالیات تنور پرسش و کوزه ی سرد پاسخش کن و شب، هنوز بلور ساعتش را شن باستانی سیاه میافزود. در شعر زیبای <بورخس و زن> ما صحنه ای ناهمزمان را در یک قطار می بینیم که زنی با زبانی شمالی بورخس می خواند و شاعر با دیدن او تن به هوسهای خویش می دهد و از فانتزی هماغوشی با او و لمس شاشش بر کف دستش سخن می گوید و اینکه چگونه این لذت جسمی به معنای دست یابی به اوج عروج برایش می باشد، عروجی و غروری عاشقانه و زمینی که مثل همه عشقهای زیبای زمینی محکوم به فنا و نابودی است و آنگاه که معشوق از قطار پیاده میشود، ما شاهد تنهایی دوباره معشوق و عاشق پس از عشق بازی زمینی هستیم. در نگاه جمشید مشکانی غم تنهایی هست،امابه تنهایی لعنتی فرستاده نمیشود و عشق زمینی بسان عشقی فانی که در خویش درد تنهایی و غم غربت نیز دارد و اصلا زیبایی عشق زمینی به این پارادکس جستجوی وحدت و فانی بودن همزمان عشق و اروتیسم زمینی است. چند قدم جلو تر و آنگاه جمشید مشکانی با آری گویی کامل به این پارادکس به جسم خندان و زمینی تبدیل میشود و تنهایش به تنهایی شیرین دگردیسی می یابد که پیش شرط دست یابی به عشق است و عشق پیش شرط دست یابی به این تنهایی شیرین. ۱۲ + ۱ روبروی من، در این قطار آخر شب زنی نشسته است، شاید زنم با نگاهش – کبود – چیزی از بورخس را به زبانی شمالی میخواند با بارانیاش – سفید – من به فارسی خیال میبازم از هوس تند کف ِ دستم زیر گرمای شاشش – او- چه میتواند دانست؟ درین تحرکی که هر تکانش را دزدیده از حکومت سکوت از بوی ماهیان ِ خام کس میلرزند دو پَرّه ی بیچاره ی بینیم سوز فرو – شبیه شدن زیبا شدن در او شور عروج تا اندرونه ی خدا به چه تواند مانست؟ در ایستگاه پیشین ترکم گفتهاند زنم، خدا، و بورخس در کرمخوردگیهای زمین توازی آهن ادامه دارد. جالبی کار او در این است که او بجای دیدن معشوق و وصف زیبایی معشوق و تمرکز محوری بر معشوق و تنش،همزمان و در اصل به بیان فانتزیهای خود و خواهشهای اروتیکی وعشقی مردانه خویش می پردازد و نشان می دهد که چگونه ذهن مرد مغرور از مردانگی و مغرور از جسم خویش قادر به تبدیل<زنی در یک تبلیغ زیرپوش> به یک لذت هماغوشی عاشقانه و پرشور در فانتزی خویش است. هماغوشی عاشقانه ای که در آن این مرد ایرانی می خواهد عشق بازی بشیوه شهرش که اتفاقا نزدیک شهر من نیز هست را به معشوق فنلاندیش بیاموزد و اینگونه با بوسه و عشق و تمنای عاشقانه و کام پرستی اروتیکی بر جدایی زمانی و مکانی فنلاند و ممسنی چیره شود و تمنایی چندلایه ایرانی/فنلاندی بیافریند. همزمان در اوج لذت این فانتزی ما به لمس تنهایی دوباره مرد که با فانتزیش تنهاست و از جهانش دور افتاده است و چندپاره است نائل می آییم و شعر صاحب یک زییایی شرورانه، اروتیکی و تراژیک می شود. چه دورند از هم شهرهای این دنیا نام این شهر: بوروس نام این ایرانی بی شهر: جمشید و تو چه سپید و بور اِسلیمی چشمهایت چه خوشرنگتر از آسمان فروردین مَمَسَنی اگر میدانستی از چه اقلیمی آمدهام تا این زمستان خیس و خونسرد از چارچوب گالوانیزهات میآمدی بیرون خشک میکردی مرا در حوله ی گرم افسانهای فنلاندی و آمیزشی به شیوه نورآباد میآموختی از من دختر خاموش ایستگاه اتوبوس در آگهی رنگین زیرپوش و در عین بیان بی پروا و پرشور خواهشها و تمناهای اروتیکی خویش، همزمان قادر به بیان خواهش عشقی و بیان تمنایش در پی عشق است و از جستجویش در پی عطر معشوق که جهانش را و محله هایش را پر کرده است و او را اسیر خود ساخته است سخن می گوید و می خواهد با تن دادن به عشق و با وسوسه کردن معشوق به تن دادن به عشق و تن، همزمان بر جهان اندوهگین وشکست خورده ای چیره شود که گویی دیگر از عاشق شدن و امیدداشتن هراس دارد و مثل مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد. او در برابر این هراس آنها، با عشق زمینی و عطش عاشقانه و مردانه اش به میدان می آید و می خواهد در عطش مشترک عشق و با لمس بوسه های عاشقانه یکدیگر بر این فضا چیره شود و عشق را به بندری و خانه ای برای یکدیگر و برای عشق تبدیل سازد که در آنجا عاشق و معشوق به لمس ناف و تن یکدیگر و اسنتشاق هوای تازه عشق مشغولند. چشمی م به بستر كشتی چشمی ت به من، به جزيره درين بندر اشاره ی دستی امان دالانی می جستم و هفده محله آنسوتر را بوی غياب تو معطر كرده بود ولی بيا سخن تازه كنيم چقدر به گوش بياويزيم كه آری در عصر ما غبار بسيار باريد و بالها شكست و سينه ها سوخت بيا برهنه تر انگار شويم و خواهی ديد ستون چه نوری از شكمت می خيزد تب چه خواهشی دندانهات را می سوزد حالا در جذبه ی نگاه هم رخت می كنيم و آرام می شويم می دانيم كشتی هامان به شاهراه كف رفته اند يك يك حالا نمك نام هم را در تلفظ عضله های هم می چشيم و چرا نمی پرسيم وقتی چشمی ت به من،به ناوگان من و آن چشم ديگرم تسليم بندرگاه توست و همزمان از دلهرههایش و ترسهایش سخن می گوید و مثل کودکی،یا مثل مردی عاشق و هراسمند که معشوق خویش از دست داده است و غم تن او و بوسه اش و غم هماغوشی با او و لمس عشقش دارد،گریه می کند و زار می زند، زیرا دیگر معشوق نمی گذارد بر شرمگاهش و تنش غلت بزند و بااو آمیخته شود و بیامیزد. و هر کجا سر میکشم تماشای غیاب اوست بر سبزهاش - نمیدهد غلت بزنم- زار میزنم و از امید و یاس عاشقانه و وجودیش سخن می گوید. در این جهان فقط دو چراغ می تابید یکی چراغ خانه تو بود به دیگری نمی رسیدم هر چه می رفتم.... در آخرین شعر انتخاب شده از او که بباور من در کنار <زن و بورخس> قویترین شعرش و بیانگر اوج اروتیسم مردانه و عشق مردانه پرشور و در عین حال پردلهره و مالامال از عشق مردانه است، به بیان خشم مردانه خویش به معشوق می پردازد. شعر زیبای <نون والقلم> او که از جهتی بباور من ادامه شعر <نون> و ادامه همان بازی و جدل عشق و قدرت عاشق و معشوق است، حال پس از داغان شدن و بزمین خوردن در آن شعر و به مضحکه جهان تبدیل شدن، گویی می خواهد انتقام بگیرد و خشم خویش را به معشوق بی وفا بیان کند. اما در این خشم و انتقام، هیچ حسی از دل آزردگی و رسانتیمو و کین توزی نیست. بلکه این خشم مردانه مالامال از شور عشق است و همینکه خشمش را بیان می کند و میخواهد چشمهای معشوق را درآورد و کرکری می خواند و می خواهد از کله ی معشوق آباژوری درست کند و به خویش نیز خشمگین است که برده وار خود را به قربانی معشوق تبدیل کرده بوده است و حال می خواهد او را از مسند قدرتش بزیر کشد و بیمارش کند و حسابش را برسد و تنش را بجود و بخورد، در همین لحظه خشم و بیان خشم عاشقانه، گام بگام به چشیدن معشوق و تن معشوق و گازگرفتن تن و واژنش نزدیک میشود و در هر عملش و خشمش، هم اعتراضش و هم عشقش بیان میشود، از اینرو شعر نیز مرتب اروتیکی تر و جسمانیتر می شود و مثل دو عاشق و معشوقی که در حین جنگ عشقی، کم کم داد و فریادهایشان به بوسه و گاز گرفتن و لخت کردن و هماغوشی عاشقانه و بیان عشق متقابل تبدیل می شود، خشم پرشور و مردانه شاعر نیز به تمنای جسمی و عشقی تبدیل میشود و معشوقش را می خواهد گاز بگیرد و و در کونش زبانش را تطهیر کند و اینگونه در انتهای شعر و از طریق این مسیر نزدیکی دوباره جسمی و اروتیک، شاعر و مرد در این اوج خشم، از خشم به بیان عشقش می رسد و دیگربار معشوق را چون شیرازی بر ای حافظ می خواند، چون مامنی و محل عشقی برای عاشق و شعری که با خشمی مردانه و پرشور و زیبا و در عین حال با طنزی ظریف شروع شده است و به حالت تراژیک/کمیک عشق و جدلهای عشقی اشاره می کند، در انتها و در مسیر منطقی حالات عشقی که امیدش به یاس و یاسش به دلهره و دلهره اش به خشم و خشمش به امید و امیدش به عشق تبدیل میشود، اینگونه نیز از طریق بیان صادقانه و بدون کین توزی احساس خشم عشق به عشق و هماغوشی دوباره و مرحله جدیدی از عشق دست می یابد و یا می تواند دست یابد. از اینرو نیز این بیان صادقانه خشم و غم عاشقانه خویش توسط شاعر به تبلور دوباره عشق و اعتراف به عشق و اعتراف به نیازش به معشوق تبدیل میشود. این توانایی به بیان خشم و شور مردانه خویش و از طرف دیگر همزمان توانایی به بیان عشق و تمنای خویش به معشوق و توانایی پیوند این دو بسان درهایی و گذرگاههایی بسوی یکدیگر شعر شاعر را به قدرتی و لذتی چندلایه می رساند و خواندن آن و دیدن این اروتیسم زیبای مردانه که قادر است به بیان فانتزیهای خویش بپردازد و همه احساساتش چون دوستان و گذرگاههایی بسوی یکدیگر در خدمت دستیابی به اوج عشق، قدرت و لذت تمنای عشقی/اروتیکی چندلایه هستند، بسیار دلچسب و تازه است. از طرف دیگر باید به این چندلایگی احساسی و تلفیق زیبای جمشید مشکانی از عشق پرشور ایرانی و ممسنی خویش با عشق مدرن توجه کرد که این شعرها را اینقدر زیبا و چندلایه می کند و برای من ایرانی چندلایه این امکان را می دهد که هم بازتاب شور شرقی خویش را همراه با بیان اروتیسم بی پروای غربی در این اشعار ببینم و از آن لذت ببرم. این گونه چنین اثری برای جهان غربی نیز زیبا و جذاب خواهد بود. زیرا در کنار اروتیسم آشنای غربی خویش، آهنگ کلامی شرقی و پرشور می بینند که برایشان تازه است و در دیسکورس زبان شعر غربی تفاوتی نو ایجاد می کند. این توان یافتن چندلایگی خویش و تلفیق خاص خویش که جمشید مشکانی بدان دست یافته است و بایستی در این مسیر برای دست یابی به چندلایگی والاتر و ایجاد جهان شاعرانه و چندمعنایی خویش به جستجویش ادامه دهد، دقیقا راهیست که هر ایرانی هنرمند و یا هر ایرانی مدرن بایستی بدان دست یابد و گرنه در چندپارگیش از بین خواهد رفت و یا در حالت شترمرغی به داغان کردن استعدادهای فردی و هنری یا علمی خویش ادامه خواهد داد. این اروتیسم پرشور و چندلایه مردانه در مسیر خویش می تواند هر چه بیشتر به جسم خندان و پارادکس مردانه و یا در نمونه زنانه اش به جسم خندان و پارادکس زنانه تبدیل شود و به نسل پایه گذار رنسانس جسم و ستایش جسم و عشق، قدرت و خرد در فرهنگ ایرانی دگردیسی یابد. اشعار جمشید مشکانی یک نمونه نگاه مردانه و چندلایه نسل نوی مردان ایرانیست که به هویت جنسیتی خویش و مردانگی و جسمیت خویش تن می دهند و از این طریق به فردیت خویش دست می یابند و برای هر دوجهانشان زیبا و چندمعمایی،چندلایه و جذاب می گردند. در پایان با خواندن این شعر زیبای <نون والقلم> خود از این توان و شرارت مردانه و زیبای جمشید مشکانی و تلفیق زیبا و چندلایه او لذت ببرید و دمی به وسوسه این غول زیبای زمینی و چندلایه نهفته در یکایکتان تن دهید که حق خویش و رنسانس خویش می طلبد و سعادت ما در گرو آزادی و جذب او در جهانمان و دگردیسی به عاشق و عارف زمینی خندان و چندلایه است. نون والقلم قسم كه با همين قلم چشمهايت را درخواهم آورد مركب شان را خواهم گرفت تا شعرم را بنويسم و زهر نگاهت را بگيرم جمجمه ي خوش گل تو را برهنه خواهم كرد از گوشت و از عصب ازش آباژوری خواهم ساخت تا در نور بيمارش ترس و هوسهای نهانت را بمويم ورنه چرا با همين پاهای هميشه نافرمان می آمدم بره ی قربانی ات باشم منی كه از نخست ديده بودم برق خونالود دندانهات را بيدارت خواهم كرد قسم به تب بيمارت خواهم كرد يك يك ماهيچه هات را خام خام خواهم خورد زبانم را در سوراخ كونت تطهير خواهم كرد كست را به يك گاز قلوه كن خواهم كرد _تا بيداد عشق را به ات بياموزم دادت را در خواهم آورد در اين ته حافظ تو آخرين شيراز منی،آخر نتیجه گیری نهایی باری تنها راه عبور ما از بحران سنت/مدرنیت/پسامدرنیت در دست یابی به جسم خندان و چندلایه خویش است که با پایان دادن به حالت <روح سیال> ایرانی به ما امکان ارتباط تثلیثی با هستی و با تمامی اشتیاقات سنتی/مدرن و یا پسامدرنی خویش را می دهد و به ما این امکان را می دهد که با فاصله گیری از این قدرتها و اشتیاقات خویش و نقد آنها، به بهترین تلفیق این سه بخش اشتیاقات و وجود خویش دست یابیم و یک انسان ایرانی چندلایه و مدرن، یک جسم خندان چندلایه و مدرن شویم. تا با این دگردیسی هم بحران خویش و کشورمان را بپایان رسانیم و پایه گذران رنسانس ایران شویم،پایه گذاران هزاره نوی ایرانی و هم همزمان به عنوان این جسم خندان و زن و مرد پرشور مدرن ایرانی و متفاوت، حرفی نو در همه زمینه ها از طریق تلفیق نگاه شرقی عاشقانه و پرمهر با قدرت و خرد مدرن داشته باشیم و اینگونه برای جهان نویمان نیز جذاب و خواندنی شویم. با این جسم شدن و دگر دیسی به جسم خندان و زن و مرد مدرن و با دستیابی به این هویت ایرانی مدرن، ما همچنین قادر خواهیم بود، سرانجام به مسخ مداوم مدرنیت و پسامدرنیت در فرهنگ ایرانیمان بخاطر حاکمیت این روحیه نارسیستی وحدت طلبانه و ساختار کاهنانه/عارفانه مان پایان دهیم و به درک عمیق این سیستمهای سنتی/مدرن/پسامدرن و ایجاد تلفیق خاص خویش از طریق ارتباط تثلیثی دست یابیم. باری دوستان! بقول نیچه که خود این مثل را از یک فیلسوف یونانی بقرض گرفته است، <بشوید آنچه که هستید>. این بدان معناست که ما هرکدام در این لحظه از زندگیمان، دقیقا در آنجایی قرار داریم که باید قرار داشته باشیم و هر تصادف در زندگیمان در نهایت توسط منطق نهفته در بازی عشق و قدرت زندگی بوجود آمده است. اینگونه نیز ما ایرانیان اکنون دقیقا در جایی قرار داریم که باید قرار داشته باشیم و این جا و مکان، زیستن در بطن یک بحران عمیق و حس و لمس چندپارگی خویش است. این بحران مدرنیت/سنت و این چندپارگی درونی ما هویت ماست و برای عبور از آن بایستی بقول نیچه ،بشویم آنچه که هستیم و تن به این بحران خویش بدهیم و خواهان یافتن راهی برای عبور از این بحران و برزخ باشیم. تنها با تن دادن به بحران خویش و جستجوی جوابی برای عبور از این بحران است که ما می توانیم سرانجام به رنسانس خویش و پایان دهی به سترونی قرون متوالی و بحران عمیق این دو سده اخیر دست یابیم. باری بشویم آنچه که هستیم و اینگونه از چندپارگی سنت/مدرنیت/پسامدرنیت خویش به جسم خندان و عاشقان زمینی زن و مرد چندلایه و رقصان و سبکبال تبدیل شویم. این بحران هم جهنم ما و هم پایه گذار بهشت زمینی و فانی و چندلایه ماست. این بحران هم باعث فرسودگی و داغانی هرچه بیشتر جان و روان فردی و جمعی ما شده و میشود و هم راه سعادت، سروری و خلاقیت دوباره ما با تبدیل این چندپارگی به چندلایگی و با عبور از نکات منفی فرهنگ ضد جسم و ضد زنانگی و مردانگی جامعه خویش و یافتن تلفیق و جذب مدرنیت در فرهنگ خویش بر پایه خواستهای جسم و هویت جنسیتیمان است. اینگونه با تبدیل بحرانمان به ابزار دگردیسیمان و به چهارچوب قدرت و نگاه نویمان می توانیم به جهانی هزار جهانی و انسانی چندلایه تبدیل شویم که هم جهان سنتش را از نو می زاید و زیبا و زمینی می سازد و هم در جهان مدرنش به بیان جسم چندلایه و بیانگر بازی جاودانه عشق،قدرت تبدیل می شود و در هر دو جهانش به بشارت دهنده خرد شاد، عشق خردمند، ایمان سبکبال و قدرت عاشقانه و به تبدیل زندگی به یک دیالوگ و بازی پرشور عاشقانه و قدرتمندانه دگردیسی می یابد. باری انتخاب به عهده ماست که یا با ادامه خوشی و بازی نارسیستی نابالغ به تشدید بحران و چندپارگیمان و مسخ مدرنیت و پسامدرنیت ادامه دهیم و یا اینکه با شناخت این ساختار نارسیستی کاهنانه/عارفانه و با دستیابی به جسم و هویت جنسیتی مردانه و زنانه خویش و بکمک ارتباط تثلیثی با هستی به پایه گذاران جهان نو و مدرن ایرانی و به نخستزادگان رنسانس ایرانی و یک انسان مدرن چندلایه و جذاب برای هر دو جهانش تبدیل شویم. باری انتخاب با شماست، زیرا ما با اشتیاق و آری گویی و جذب غول زیبای درونمان و دگردیسی مداوم به عاشق و عارف زمینی و دگردیسی به جسم خندان و تن دادن به حالت جسم خندان و با تن دادن به هویت جنسیتی زنانه و مردانه چندلایه خویش انتخاب خویش کرده ایم و دیگر جز این تمنای چندلایه عاشقانه و قدرتمندانه و جز این بازی جاودانه و خندان عشق و قدرت بر روی زمین ما را نه راضی می کند و نه میتوانیم به لذتی پایینتر تن دهیم، زیرا تمنای جسم و زمین و تمنای چندلایه عشق زمینی و کام پرستی بازی جاودانه عشق و قدرت را چشیده ایم. اینگونه در عین انتخاب، انتخاب شده ایم. از اینرو نیز بی پروا و در عین حال روادار و مالامال از احترام به استادان و نیاکان خویش در هر دو جهان، کم کم به میدان می آییم و حق خویش می طلبیم و خواهان سروری نگاه خویش بر لحظه و در این حوزه و یا آن حوزه علمی و هنری و خواهان جایگزینی نسلها و بدست گرفتن سروری زمانه خویش و بپایان بردن کار خویش یعنی رنسانس ایران در حوزههای مختلف هستیم و خندان یاران و رقیبان را به جدل اندیشه و قدرت می طلبیم. باری انتخاب به عهده شماست که باز هم در این چندپارگی بمانید، یا با این خیل عظیم نوآوران و نیز نسل نوی جسم گرایانی چون من به تحول خویش و رنسانس خویش و جامعه تان تن دهید. اما همانطور که می دانید،هر کس نیز بهای انتخابش را می پردازد و یا مثل نیاکانش به سرنوشت تراژیک سیزیف و تکرار تراژدی مبتلا می شود و یا مثلا ما نخستزادگان جهان نوی ایرانی و عاشقان زمینی ایرانی به پایه گذار کام پرستی و جهان عاشقانه، قدرتمندانه انسان ایرانی و به یک کثرت در وحدت و جسمی خندان و به جهان هزارگونه عاشقان و عارفان زمینی زن و مرد. باری انتخاب به عهده شماست تبدیل میشود. ما انتخاب خویش را کرده ایم و جز این رنسانس و این جسم چندلایه و خندان و این کام پرستی و عشق و قدرت و خرد زمینی و این جهان هزار جهانی زمینی نمی خواهیم و نمی طلبیم. این جهان نوی زمینی و این رنسانس جسم گرایی ایرانی و این تحول و تن دادن به حالت عاشق زن و مرد زمینی و تن دادن به بازی عشق و قدرت زمینی خواست ماست و نظربازی ماست. باری با ما عاشقان زمینی و عارفان زمینی، با ما زنان و مردان مدرن ایرانی، رنسانس ایران و هزاره ی نوی ایران و هزاره زرتشت خندان و عاشق شروع میشود. طعم رنسانس در فضای ایران و در جان و تن ما پیچیده است. آیا وسوسه و شادی و خنده این رنسانس را حس و لمس نمی کنید؟ آیا همبازیان ما در این بازی رنسانس و بازی خندان نوزایی عشق و قدرت و خرد و ایمان سبکبال ایرانی نیستید؟ پس چه جای تآمل. باری کار خویش بپایان رسانیم و رقص رنسانس و بازی جدید عاشقان زمینی ایرانی را آغاز کنیم. بشو آنچه که هستی. آزادی چیزی جز آری گویی به سرنوشت خویش نیست. سرنوشت خویش شویم و کار خویش بپایان رسانیم و جهان زمینی ایرانی و مدرنیت ایرانی و جسم خندان و چندلایه ایرانی و فردیت،گیتی گرایی و هویت مدرن ایرانی را بیافرینیم و شور عاشقانه و میل سروری آزاد شده از بند اخلاقیات ایرانی خویش را با خرد و قدرت مدرن و زمینی شده را بر بستر جسم چندلایه خویش تلفیق و در خویش جذب کنیم و اینگونه با قلبی گرم و مغزی سرد، با آهنگ کلامی عاشقانه و ایرانی و دستی و نگاهی اروپایی، با قلبی میتراوار و دستی سزاروار مهر و نقش خویش بر جهان زنیم و حق خود بستانیم و جهانمان را نو سازیم. باری چه جای تأمل! آن شویم که هستیم. http://www.sateer.persianblog.com/ ادبیات: http://de.wikipedia.org/wiki/Renaissance1/ 2/ مبانی روانکاوی فروید - لکان. دکتر موللی.ص149 3/ مبانی روانکاوی فروید – لکان. دکتر موللی.156 4/ تحول گیتی گرایی در جهان غرب. گیاجامو مارامو 5/ آرامش دوستدار، روشنفکر پیرامونی و مسئله زبان.ص20-24 6/ نیچه. چنین گفت زرتشت. 7/ سرگشتگی نشانه ها..مانی حقیقی.ص13 8/ http://www.poster.de/Michelangelo/Michelangelo-The-Creation-of-Adam-c1510-detail-9964982.html 9/ مبانی روانکاوی فروید - لکان. دکتر موللی.درباره هایدگر.271 10/ http://de.wikipedia.org/wiki/Auguste_Rodin 11/ http://de.wikipedia.org/wiki/Impressionismus 12/ http://de.wikipedia.org/wiki/Kubismus 13/ http://de.wikipedia.org/wiki/Surrealismus 14/ http://cgi.ebay.de/ws/eBayISAPI.dll?ViewItem&item=330045699327 15/ http://www.kunstgalaxie.de/shop/detail/618/765.html?sID=54c2eb17ba8042ace070d9808d0cbec8 16/ http://de.wikipedia.org/wiki/Poststrukturalismus 17 Rundgänge der Philosophie.Derrida.43 18/ سرگشتگی نشانه ها. مانی حقیقی.مولف کیست.191 19/ http://de.wikipedia.org/wiki/Dekonstruktion 20/ http://de.wikipedia.org/wiki/Diskurs 21/ Foucault. Sexualität und Wahrheit 2. 211 22/ http://de.wikipedia.org/wiki/Andy_Warhol 23/ لیوتار.پسامدرنیت چیست. سرگشتگی نشانه ها. مانی حقیقی.49 24/لیوتار. همان مقاله.48 25 / http://www.ndl-medien.uni-kiel.de/mitarbeiter/meier/Vortraege/Postmoderne/postmoderne.htm 26/ http://www.ndl-medien.uni-kiel.de/mitarbeiter/meier/Vortraege/Postmoderne/postmoderne.htm 27/ http://de.wikipedia.org/wiki/James_Joyce 28/ http://www.uni-essen.de/literaturwissenschaft-aktiv/Vorlesungen/epik/intertextg.htm 29/فوکو.مولف کیست.سرگشتگی نشانه ها. مانی حقیقی.212 30.فوکو. مولف کیست.213 31/ http://www.li-go.de/definitionsansicht/prosa/beispiel-bewusstseinsstrom-beispielfuereinenbewusstseinsstromBsp.html 32/ Zizek. Liebe Dein Symptom wie Dich Selbst 33/ http://de.wikipedia.org/wiki/Lolita_(Nabokov) 34/لولیتا. ناباک. چاپ آلمانی.روهولت..ص13 35/ لولیتا.ناباکوف.ص 504 36/ سرگشتگی نشانه ها. مانی حقیقی.15 37/ ژیل دلوز-گواتاری. آنتی ادیپ و اسکیزوفرنی جلد1.چاپ آلمانی.بخش اول 38/ Antonio Demasio. Descartes Irrtum.113 39/ http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=6313 40/ http://de.wikipedia.org/wiki/Systemtheorie 41/انقلاب جنسی.ویلهلم رایش. چاپ آلمانی. 42.محمود فلکی. متاسفانه مطلب از سایت فرهنگ گفتگو برداشته شده است. 43/ http://www.mahmag.org/farsi/reviews.php?itemid=240 44/ http://de.wikipedia.org/wiki/Kommunikatives_Handeln 45/پدیده شناسی. لیوتار ترجمه رشیدی.63. 45/ http://www.saghi.ca/Home.htm 46/ http://www.poetrymag.info/ 47/ http://nmehra.persianblog.com/ ?? ?? ?? ?? 1 |
سایت نویسنده: http://sateer.blogfa.com/ |
برگرفته از : iranglobal |