تبليغاتX
مثبت من - نقدی روانکاوانه بر مباحث فمینیستی، جنسییتی و فمینیسم ایرانی -1

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"


داریوش برادری -د.ساتیر

روانشناس/ روان درمانگر

 

فمینیسم، بقول جولیا کریستوا در مقاله <زمان زنان>(1)، سه مرحله عمده در مسیر تحول خویش گذرانده است که این سه مرحله را می توان به مرحله برابری طلبی زنانه، تفاوت طلبی و تفاوط طلبی زنانه تقسیم کرد.
جامعه ایرانی در یک بحران هویت عمیق است و این بحران هویت به اشکال مختلف بحران فردیت،بحران جنسیت،بحران جنسی و عشقی، بحران گیتی گرایی، بحران هویت ایرانی و مسائل قومی و غیره خویش را نشان میدهد. راه عبور از این بحران، دست یابی به یک هویت مدرن ایرانی و چندلایه است که من آن را <هویت ملی ایرانی و رنگارنگ> می نامم




فمینیسم، بقول جولیا کریستوا در مقاله <زمان زنان>(1)، سه مرحله عمده در مسیر تحول خویش گذرانده است که این سه مرحله را می توان به مرحله برابری طلبی زنانه، تفاوت طلبی و تفاوط طلبی زنانه تقسیم کرد. تحولی که در مسیر آن فمینیسم از خواستهای برابری طلبانه مانند برابری حقوقی،اقتصادی، اجتماعی و جنسی، به ضرورت درک تفاوت خویش و هویت متفاوت خویش به سان یک زن و برای دست یابی به آزادی و استقلال عمیق درونی و برونی پی می برد و در مرحله بعدی با تن دادن به هویتهای مختلف این <زن> نوعی و چیرگی بر متاروایت جنسیت و در نهایت چیرگی بر جهان متافیزیکی مدرن که برپایه دیشوتومی یا دوگانگی جسم/سوژه،زن/مرد و برتری سوژه و مرد بر زن و جسم پایه گزاری گشته است، به معانی نوینی از جنسیت و پلورالیسم جنسیتی،جنسی و یک تنوع در جهان زنانه و خواستهایشان، بنا به تعلقات محلی و ملی و منطقه ای دست می یابد و هم خویش و هم جهانش را متحول می سازد. اوج این تئوری دیفرانس و تفاوط را در <تئوری کوئیر>(2) می بینیم. در واقع می توان مدرنیت را به دو مرحله مدرنیت کلاسیک و مدرنیت معاصر تقسیم کرد. مدرنیت کلاسیک که اساسش بر نگاه مردانه است و جهان را به سان ابژه خویش، به وسیله دست یابی به قدرت و لذت و بازی قدرت و رقابت خویش تبدیل می کند، درمسیر تکاملش و جدا از نکات مثبت این نگاه که باعث رشد علم و تکنولوژی و مدرنیت می شود، هرچه بیشتر نقاط ضعف خویش را برملا می سازد که در همین گرفتاری در نگاه سوژه/ابژه ای و عدم توانایی به دیالوگ عمیق و برابر با طبیعت و <دیگری> و متافیزیک مدرن نهفته است. در این راستا نیز جنبشهای زنانه با دفاع از حقوق اولیه خویش چون حق رای و غیره آغاز کردند و در این مسیر توانستند با ایجاد هرچه بیشتر برابری حقوقی،اقتصادی و غیره ساختار مدرنیت اولیه را تغییر دهند.طبیعی است که نسل اول زنان مدرن نیز در خواستهای برابری طلبانه خویش، خواهان ایجاد تصویری نو از زن و تبدیل خویش به سوژه ای برابر با مردان نیز بودند و بنابراین خواست آنها محدود به خواستهای برابری حقوقی و اجتماعی نبود،اما راه دستیابی به این برابری و آزادی فردی را در دستیابی به این خواستهای پایه ای می دیدند که از جهتی نیز بسیار درست بود. بدون این حقوق اولیه و تحولات ساختاری در سیستم حقوقی و اقتصادی و اجتماعی مدرنیت کلاسیک و تحول آن به یک مدرنیت جدید، نه امکان تحول بنیادین و ساختاری مدرنیت و تغییر نگاه به زنان و قبول هرچه بیشتر آنها به سان قدرتی برابر در عرصه های مختلف وجود می داشت و نه مراحل و تحولات بعدی فمینیسم مثل تحولات در زمینه یافتن هویت متفاوت و متفاوط خویش امکان رشد می یافت. مشکل این بود که تجارب زنان از لحاظ حقوقی برابر در کشورهای سوسیالیستی و سرمایه داری نشان می داد که باوجود برابری،آنها هرچه بیشتر به عوامل و نمایندگان نگاه حاکم مردانه و حتی گاه سرکوبگر آزادی تبدیل میشدند،بویژه وقتی در نقشهای کلیدی در عرصه سیاسی و غیره حضور می یافتند. اینجا بود که تفاوت میان مفهوم برابری و امانسیپاسیون یا استقلال و آزادی هرچه بیشتر مشخص شد و اینکه اگر برابری حقوقی و اقتصادی و اجتماعی با یک استقلال درونی و دست یابی به یک هویت متفاوت و فردی و یا جمعی به سان زن همراه نباشد، زن می تواند در نهایت به یک <مرد دوم> تبدیل شود. اگر برابری حقوقی و سیاسی/اقتصادی زن؛ برای دست یابی به هویت شهروندی برابر خویش و امکان انتخاب و بیان خواستهای خویش ضروری است،دستیابی به استقلال و هویت فردی زنانه خویش و درک خواستهای خویش، با تن دادن به این تفاوت و تفاوط خویش از دیگری و درک تفاوت و تفاوط خواستهای خویش از دیگری بدست می آید. اینگونه استقلال فردی و دستیابی به هویت زنانه و هویت دیفرانسی زنانه چندگانه، بدون تن دادن به این تفاوت و شناخت این تفاوت در عرصه زبان،فرهنگ، نمادها ممکن نبود و نیست. از اینرو فمینسیتهای نسل دوم مانند سیمون دوبوار به سراغ زبان و فرهنگ، به سراغ نشانه ها و نمادها رفتند و شروع به نقد فرهنگ و زبان و اسطوره های گذشته و حال خویش کردند. جمله معروف سیمون دوبوار که< زن ، زن به دنیا نمی آید بلکه زن می شود>، خود بهترین نمایانگر خواستها و نقد این فمینیسم دوم است. مشکل این فمینیسم این بود که اولا در تلاش برای دست یابی به یک هویت زنانه، به تفاوتهای میان زنان مختلف از زنان سفید،سیاه، آسیایی و یا اروپایی اهمیتی نمی داد و بقول بخشی از نسل سومیها، در واقع نگاه زن سفید را نمایندگی می کرد و از طرف دیگر و مهمتر، این هویت خوانی خویش به سان زن، به معنای ماندن در نگاه دوگانه مردانه/زنانه و در متافیزیک مدرن و یا بقول کسانی مثل لوسی اریگاری،جودیت باتلر به سان ماندن در چهارچوب دگرجنس گرایی اجباری،ماتریکس دگرجنس گرایانه و یا فالوکراسی و کمک به تداوم این دیسکورس و ناتوانی از پرداختن به معضلات بنیادین این دیسکورس بود. اینگونه نسل سومیها مانند جودیت باتلر به نگاه سیمون دوبوار قناعت نمی کردند و نمی کنند و بباور آنها، نه تنها زن، زن بدنیا نمی آید بلکه اصولا زنانگی و مردانگی،جسم و جنسیت یک موضوع دیسکورسیو و تولید شده توسط دیسکورس و ماتریکس دگرجنس خواهانه است. از اینرو این نسل نگاهش را هرچه بیشتر متوجه پژوهش جنسیتی می کند و به بحثهای عمیق روانکاوی/فلسفی در این زمینه ها وارد می شود و همزمان تحولات جدید در جنبشهای جنسیتی و جنسی را نمایندگی و یا همراهی تئوریک می کند که هرچه بیشتر به سمت یک پلورالیسم نگاهی و تفاوت گذاریهای نوین در میان بخشهای مختلف همجنس خواهان و دگرجنس خواهان و زمینه سازی برای گذار از نگاه دوجنسیتی به نگاه چندجنسیتی قدم می گذارند. تحولی که همزمان تاثیر خویش را بر تحولات روانکاوی و علوم اجتماعی نیز می گذارد. برای درک بهتر این موضوعات که طبیعتا تاثبرش را بر فمینیسم ایرانی نیز می گذارد، ابتدا کوتاه به سراغ بحث شکل گیری تفاوت جنسیتی و جنسی از لحاظ روانکاوی و انتقادات فمینیستها به آن می پردازم و سپس این انتقادات را به نقد می کشم. البته من این مباحث مهم را کوتاه و مختصر مطرح می کنم و امیدوارم خواننده متن مرا به سان یک متن بینامتنی بخواند و با توجه به مراجع و یا جستن منابع دیگر و خواندن آنها،هرچه بیشتر با این مطالب مهم و اساسی آشنا شود.

چگونگی تحول جنسیتی به زن و مرد از نگاه روانکاوی

انسان از لحاظ روانکاوی فروید موجودی دوجنسیتی است که البته این حالت دوجنسیتی انسان به غلط میان ایرانیان به معنای حالت دوجنسی دگرجنس خواهی/همجنس خواهی تعبیر شده است. حالت <بی سکسوال> انسانی ربطی به گرایشات همجنس خواهانه/دگرجنس خواهانه ندارد(3) و یا تایید این نیست که انسان ابتدا به دو جنس میل دارد و بعد این میل به یک جنس خلاصه و تفکیک می یابد. این حالت دوجنسیتی از نگاه فروید به سان تبلور بخشهای مردانه/زنانه، اکتیو/پاسیو در انسان است که بعدا در مسیر تفاوت گیری جنسیتی به دو حالت دختر و پسر،هویت زنانه و مرد انه تبدیل میشود. البته این حالت دوجنسیتی در نزد فروید یک دوجنسیتی مردانه است. این بدان معناست که در نگاه فروید،لیبیدو اساسا انرژی مردانه و اکتیو است ولی این عنصر مردانه می تواند به دو شکل اکتیو و یا پاسیو،یعنی مردانه و زنانه بروز پیدا کند(4). در نگاه فروید این حالت پاسیو و اکتیو نیز دارای ارزش گذاری اخلاقی نیستند و برابرند، زیرا در نهایت یکی هستند. در مسیر رشد جنسی/روحی کودک و با عبور از مراحل دهانی،مقعدی و تناسلی و با شکل گیری هر چه بیشتر <من> در درون کودک از طریق گذار مثبت ادیپالی و صرفه نظر کردن کودک از عشق ادیپالی و همخوانی خواندن خویش با همجنس مادر یا پدر، هویت جنسی و جنسیتی کودک شکل می گیرد و او به هویت جنسیتی دخترانه یا پسرانه خویش دست می یابد. حاصل گذار منفی ادیپ و ترسهای اختگی و یا خشمهای عمیق تعالی نیافته امحای پدر و یا مادر می تواند باعث ایجاد اختلال هویتی و رشد حالت زنانه در مرد و یا بالعکس مردانه در زن و دیگر اختلالات هویتی و نیز اختلالات جنسی و انحرافات جنسی شود. حالت هویت جنسی دگرجنس خواهانه نیز اینجا شکل نهایی خویش را می یابد و هرگونه انحراف جنسی و یا جنسیتی در نگاه فروید نیز ناشی از اختلالات رشد جنسی/روحی ناشی از این مرحله ادیپی و ماقبل ادیپی و نارسیستی است. از آنرو که در نگاه فروید بی سکسوالیت مردانه است، از آنرو نیز در مرحله نارسستی اولیه، رابطه دختر و پسر با مادر یک رابطه دگرجنس خواهانه است و در واقع دختر نیز خویش را بشکل یک پسر و تکمیل کننده مادر حس می کند. اینگونه نیز در این مرحله حالت استمناء کلیتوریسی و استمناء پسرانه هر دو حالت مردانه دارند، زیرا بباور فروید استمناء در کل عملی مردانه است.در مرحله بعدی رشد ادیپالی و با دیدن تفاوت خویش با پسر و دیدن نقص خویش و مادر، دختر به خاطر <حسادت آلت تناسلی> و نیز عشق ادیپالی به پدر، به سمت پدر کشیده میشود و در درون او زنانگی رشد و جا می افتد. اینگونه نیز سکس زنانه از مرحله کلیتوریسی به مرحله واژنی تکامل می یابد و در پسر حالت دگرجنس خواهانه و هم هویت خوانی خویش با پدر و عبور از عشق مادری نقش می بندد و دوران مخفی رشد سکسی تا بلوغ جوانی شروع و ادامه می یابد. در نگاه فروید و بطور کل روانکاوی کودک از دو مرحله رشد نارسیستی و ادیپالی می گذرد که در مرحله نارسیستی مادر مورد عشق کودک پسر یا دختر است و مرحله ادیپالی که عشق کودک متوجه جنس مخالف میشود. دختران اما در این گذار از نگاه فروید دارای سختی بیشتری هستند،زیرا نه تنها بایستی از عشق مادر به عشق به پدر برسند و ابژه عشقی / جنسیشان را تغییر دهند بلکه همزمان به عشق قبلیشان نیز تنفر و یا حسادت ورزند. در مورد کودک پسر این راه راحتتر است،چون ابژه عشقی/ جنسی یکی باقی می ماند. مشکل نگاه فروید از اینجا آغاز میشود که نه تنها بدقت نمی تواند توضیح دهد که حالات زنانه و این زنانگی ابتدایی چگونه بوجود می آیند و تاثیرات این گذار سخت برای زنان چگونه است بلکه در نظرش در باب حسادت زنانه به آلت تناسلی مردانه و بیان اینکه < آناتومی سرنوشت است>، دچار خطاهای جدی می شود. زیرا این جمله او در خویش این خطای فلسفی را در بر دارد که نمی تواند توضیح بدهد، چرا کودک دختر بایستی برون زدگی آلت تناسلی پسر را به سان یک امتیاز حس کند و تورفتگی آلت خویش را به سان یک نقصان. این نگاه به جسم در خویش ارزش گذاری اجتماعی و یک دیسکورس را در بر دارد و ربطی به آناتومی ندارد. این نگرش، بقول نگاه پسامدرنی یک تولید دیسکورس جامعه است. لکان از این خطاهای مهم فرویدی می گذرد و در تئوری خویش از خانواده و کمپلکس ادیپی به سان یک تولید تاریخی سخن می گوید و حسادت زنانه به الت تناسلی را بدور می اندازد. در نگاه او هویت جنسیتی و جنسی در عبور از مرحله خیالی شیفتگانه/متنفرانه به جهان سمبلیک سوژه و قبول محرومیت از مادر توسط کودک و از طرف دیگر قبول قانون جنسی عدم زنای با محارم یا <نام پدر> صورت می گیرد. اینگونه دختر با قبول این نام پدر و محرومیت از وحدت جاودانه با مادر به هویت زنانه خویش دست می یابد که به شکل <فالوس بودن> (5) است و پسر با <فالوس داشتن> به این هویت مردانه یا پسرانه دست می یابد. فالوس به معنای آرزومندی است و فالوس سمبل آرزومندی و تمنای بشریست. تمنایی که در نهایت در پی دست یابی به ابژه کوچک غ و یا همان وحدت نهایی با مادر و دیگریست، اما همزمان پی برده است که این وحدت مطلق ناممکن است و او موجودی فانیست. اینگونه آرزومندی او ناشی از جستجوی این تمنای دست نیافتنی است که همزمان او را مداوم به جستجو و دست یابی به اشکال و حالات مختلف این تمنا و آرزومندی وامی دارد. فالوس سمبل این آرزومندیست که اساس انسان است و هیچگاه کامل بدست نمی آید. از اینرو نیز حالات< فالوس داشتن مرد یا نیاز بودن> و < حالت فالوس بودن زن یا ناز و راز بودن>، حالاتی غیرقابل دست یابی کامل هستند و مرتب قابل تحولند. اینگونه نیز بازی عشق و قدرت زن و مرد از نگاه لکان به یک بالماسکه تراژیک/کمیک تبدیل میشود (6) که در آن مرد می خواهد با دست یابی به زن به تمنای خویش دست یابد،تمنایی که هیچگاه کامل بدست نمی آید و زن می خواهد در نگاه مرد مورد عشق واقع شود و مظهر عشق و تمنا و فالوس برای مرد باشد و همزمان احساس می کند که نه می تواند این را کامل بدست آورد و یا این نقش مظهر تمنا بودن را کامل بازی کند. زیرا فالوس در نهایت نه قابل داشتن و یا بودن است. بودن او در نبودنش است و نبودنش به معنای بودنش. داشتنش به معنای نداشتن و نداشتن به معنای حس و ضرورت داشتن او. فالوس اسم دلالت این آرزومندی و اساس این سیستم <اسامی دلالت >(7) و دیسکورس نام پدر است. این حالت آرزومندی و فالوس داشتن یا بودن، توسط عبور کودک دختر و پسر از عشق نارسیستی اولیه و عبور از <من>نارسیستی خویش و عبور از لذت نارسیستی جنسی نرگی و کلیتروسی و قبول محرومیت از مادر، با ورود به جهان سمبلیک و سوژه شدن و به تمنا و آرزومندی دست یافتن و یا تمنا شدن زنانه بدست می اید. از اینرو نیز این عبور از لذت جنسی اولیه و دست یابی به تمنای جنسی جهان سمبلیک سوژه همزمان با ایجاد مفهوم <شرم و حجاب> صورت می گیرد (8) و اینگونه ، همانطور که اسطوره آفرینش نشان می دهد، با خودآگاه شدن و فرد شدن انسان، شرم نیز زاییده میشود و شرم ایجاد گر عشق و تمنای عشق و احساس همراه عشق و خوداگاه بشریست و آدم و حوا اینگونه به اولین عاشق و معشوق، اولین جفت تمناطلب و تمنامند تبدیل میشوند. با اینحال این حالت هیچگاه کامل بدست نمی آید، زیرا ذات آرزومندی در عدم تحقق کامل آن است. اینگونه نیز بقول طنز لکان < عشق اعطای چیزیست که فرد فاقد آن است، اعطا به کسی که هیچگونه میلی به دریافت آن ندارد>(9). در لحظه عشق عاشق مرد به معشوقش می خواهد قلب و جان خویش و تمنای خویش را اعطا کند. اما در واقع او اصلا این تمنا را کامل ندارد که به دیگری کامل بدهد و دیگری یا معشوق در واقع بجای این میل گرفتن و داشتن تمنا، در چشمان او دیدن خویش به سان سمبل این تمنا را می خواهد و نه آنکه او حتما به او قلب و تمنایش را هدیه کند. او می خواهد در نگاه معشوقش به خویش عشق به این تمنا و رازی را ببیند که او سمبل آن است. تنها در این دیدن خویش به سان سمبل و محور این تمناست که کلمات مرد و اعطای قلب و تمنایش معنای عشق می یابد و برای مرد اساسا در حس معشوق خویش به سان تبلور این آرزومندی هیچگاه کامل بدست نیامده است که میل در آغوش گرفتن و بدست آوردن او شکل می گیرد. بدینخاطر نیز بقول طنز زیبای لکان آنچه در لحظه جنسی و عمل جنسی صورت می گیرد، در واقع یک نه یک عمل جنسی، بلکه یک عمل جنسیتی و بازی فالوس بودن/فالوس داشتن است. زن در این نگاه آنگاه مظهر یا یک <هیچ/همه چیز> است. لکان این حالت زنانه در دیسکورس جنسیتی را به این شکل نیز بیان می کند که در واقع <زن وجود ندارد> که باعث حملات فراوانی به او شد. اما منظور لکان این است که دقیقا بدینخاطر که زن نماد آرزومندیست و تبلور تمنای بشریست، پس زن یک حجاب و رویاست و هیچ چیز/همه چیز است. او تبلور تمنایی است که بودنش در نبودنش است، تمنایی که هیچگاه کامل بدست نمی اید و همیشه در حجاب می ماند و در حقیقت نمادی از جسم مادر و وحدت گمشده با مادر و بهشت جنینی است، بهشتی که هیچگاه کامل موجود نبوده و در ذات خویش یک توهم است. بی دلیل نیست که بقول نیچه و در زبان آلمانی حقیقت زنانه است. زیرا حقیقت نیز مثل زن هیچگاه بدست نمی آید. این حالت هیچ چیز/همه چیزی زن و حالت نیاز بودن و میل دست یابی به آرزومندی مرد، اساس نوع حالت عشقی و جنسی و حالات جنسیتی زن و مرد را و حتی تفاوتهای آنها در نگاهشان به زمان و مکان را تشکیل می دهد. اینگونه مرد در پی قدرت است و زمانش خطیست و در پی دستیابی به تمناست و اینگونه در عشق نیز جسم زن و میل تصاحب دیگری و یا بقول نیچه دیدن زندگی به سان یک بازی و ماجراجویی، اساس خواست و حرکتش می شود. اینگونه نیز زن و عشق برایش بقول نیچه خطرناکترین و زیباترین بازی و یا در معنای لکانی سمبل اوج بازی دست یابی به تمنا میشود. در حالیکه در زن این عشق است که قدرت اصلی را بازی می کند و گویی زن در مرد همیشه یک <دیگری> را می بیند که در پشت مرد قرار دارد که سمبل نگاه پدر و این دیگریست که به او می نگرد و او را دوست می دارد. شاید این نیز یکی از دلایل این موضوع باشد که زنان در لحظه جدایی از عشق می توانند با حالت عمل گرایی بیشتری به موضوع نگاه کنند و راحتتر جدا شوند. در حالیکه مردان یا مشکل تن دادن به عشق و حس معشوق به سان یک تمامیت بزرگ،به سان یک <دیگری> بزرگ و سوژه برابر و متقابل را دارند و یا وقتی عاشق می شوند، میتوانند در زیر نگاه عشق و در پی دستیابی به این تمنای خویش چنان اسیر تمنایشان شوند و اسیره این <ابژه مطلق> که داغان و خراباتی شوند. یا این دو حالت باعث میشود که تجربه جنسی برای این دو دارای تفاوتهایی نیز باشد و برای مثال مردان بیشتر با چشم باز عشق بازی می کنند و زنان بیشتر میل دارند که با چشم بسته عشق ورزی کنند و یا زنان بیشتر ارگاسم و لذت جنسی را در کل جسم خویش و یا در بخشهای مختلف احساس می کنند و مردان بیشتر در حوزه تناسلی به این لذت می رسند و بطورکلی بدینخاطر نیز مردان اینقدر برایشان احساس ناتوانی جنسی دردناک است، زیرا به معنای عدم دستیابی به تمناست.. در حقیقت این حالت نیاز بودن مرد و ناز و و درحجاب بودن زن باعث حالت آفاقی بودن مرد و جسمانی بودن زن می شود. بی دلیل نیست که مفهوم زن و جسم در همه فرهنگها پیوند تنگاتنگ با یکدیگر دارند و سرکوب یکی با سرکوب دیگری همراه بوده است. این تفاوت نیز باعث می شود که زنان بیشتر در زمان حال می زیند تا مردان و مفهوم زمان نزد آنان بیشتر به شکل دایره وار و چرخشی و یا مانند استفاده جولیا کریستوا از نگاه و مفهوم زمان نیچه، زمان زنان یک حالت <تکرار جاودانه> است. بقول فروید مرد یک نقاش و زن یک بافنده است. اینگونه مرد به سان نقاش به واقعیت مقابل می نگرد و از چشم اندازهای مختلف آن را بازمی آفریند و زن به سان بافنده و با توجه به جزییات، هر نقش را از جهات مختلف و گرههای مختلف می آفریند و نقشی درونی را زنده می کند و گویی زمان گذشته و آینده در زمان حال به وحدت خویش دست می یابند.( برای درک بهتر این موضوعات به دوستان پیشنهاد می کنم که دو مقاله بسیار عالی دکتر موللی بنامهای <روانکاوی مرد> و <روانکاوی زن> در سایتش و لینک ذیل را مقاله کنند که خودم نیز در کنار مقالات لکان و غیره از آن استفاده کرده ام.). موضوع مهم در درک این حالات ناز و نیاز زنانه و مردانه این است که اولا این حالات متعلق به جهان سمبلیک هستند و مثل جهان سمبلیک مرتب در حال تحول و دگرگونی هستند و از طرف دیگر در نگاه لکان انسان تنها آرزومندی و تمنا نیست بلکه سوژه، تمنای دیگریست. تمنای بشری مانند خود سوژه و انسان،دارای حالتی دولایه و شکاف دار است، زیرا تمنایش،تمنای دیگریست و کلا بدون <دیگری> قادر به درک خویش نیست. تاثیر حالت دوگانه انسان و تمنایش و و متحول بودن سمبلیک این حالات را می توانیم در جهان مدرن ببینیم، که در آن مفاهیم زن و مرد مرتب در حال دگردیسی و تحول هستند و در عین حال حالت پایه ای< تمنا جستن مرد> و <تمنا بودن زن> را حفظ می کنند. اینگونه در تحول سمبلیک این حالات ما شاهد زنان پرنازی هستیم که در عین حال نیازهای خویش را مغرورانه بیان می کنند و می طلبند و مردانی که در عین بیان تمناهای خویش، تن به نازها و تمناهای خویش می دهند و حالاتی ترکیبی می آفرینند. موضوع مهم اما درک این مطلب است که این تحولات در دیسکورس جنسیتی، به شکل حفظ حالت پایه ای و تحول آن صورت می گیرد. برای مثال اگر ایده آلهای مرتب در حال تحول زنانه و مردانه در عرصه مد وفیلم را در نظر یگیریم،می بینیم که چگونه در عرصه سینما زن از سمبل موجودی رمزآمیز و معشوقی که جدل مردانه در حول محور دستیابی به او و به ثروت صورت می گیرد و عمدتا در فیلمها نقش دوم و مظهر تمنا و آرزومندی را بازی می کند، تغییر می کند و ما امروز شاهد سوپروومنهایی مثل <لورا کرافت> و یا <کت وومن> هستیم که به سان قهرمان فیلم به خواست و تمنای خویش دست می یابند و با این حال بسیار زنانه و تمنابرانگیز هستند. سینمای هالیوودی بهترین بیانگر فانتزیهای ناخودآگاه عمومیست و در عین حال این اشتیاقات را مرتب شکل بندی و کانالیزه می کند و در بازتولید و تحول دیسکورس جنسیتی مدرن نقش خویش را بازی می کند. موضوع مهم درک این مطلب است که در حالت سمبلیک قابل تحول، دست یابی به قدرتهای جنس دیگر و جذب آن در خویش یک امکان و یک ضرورت است و بشکل جذب تمنای خویش در جهان سمبلیک فردی خویش صورت می گیرد، زیرا در هر حال همه ما دارای این قدرت زنانگی و مردانگی درون هستیم. اما شکل خیالی این تلاش که به سان میل مرد شدن زن،<دستیابی به نرگی> و یا بالعکس و جایگزینی دیگری و تبدیل شدن به <مرد صاحب واژن > و یا میل فالوس بودن چون زن می باشد، به معنای گرفتاری در خشمها و امیال نارسیستی و میل امحای پدر و دست یابی خیالی به یگانگی درونیست ، که می تواند به بیماری روانی و حتی پسیکوز منتهی شود و در حالات اندکش باعث مشکلات مهم عشقی و جنسی می شود. اینگونه زنی که می خواهد ناگهان بسیار بی پروا و خشن و یا مردانه از سکس و غیره سخن گوید، در عمل نشان می دهد که دچار نگاه سنتی به سکس و توهم فالوس داشتن است و همچنین خشم درونیش را به پدر خیالیش تکرار می کند و مثل زن باصطلاح انقلابی <هرمافرودیت 10> شهریار کاتبان (11) در نهایت به یک کپی کسل کننده مردان سنتی تبدیل میشود و یا مثل لکاته بوف کور از یک طرف با خشم جنسی و تبدیل خویش به معشوق <شاگردان کله پز>، توهم وار و به ضد زنانگی خویش از پدر خیالی انتقام می گیرد و از طرف دیگر در خفا عاشق این سنت و پدرخیالی و امنیت اوست و تا< شال گردنش را در خواب و بیداری می بیند، می گوید که منتظرش بوده است و معشوق پیرمرد خنزرپنزری> است. اینگونه چنین زنی در نهایت، جذابیت جنسی و عشقی خویش را از دست می دهد، زیرا در پی دست یابی خیالی به نرّگی و نیز فالوس داشتن، توانایی تمنا بودن و بر اساس تمنا بودن به بیان نیاز و خواست خویش پرداختن را از دست می دهد. همانطور وقتی مردی می خواهد، بخاطر احساسات گناه عمیق حل نشده ادیپالی و یا گرفتاری در نگاه مادر خیالی، به تبلور تمنا و فالوس بودن تبدیل شود و یا به سان کپی پدر خیالیش بر زنان حکم براند و یا بشیوه نوعی احترام شرمگینانه و بدهکارانه به زن بیان عشق و احساس کند، بطور عمده با سردی و جواب رد زنان روبرو میشود، زیرا زنان در چشمان و نگاه او، نه خویش را به سان تبلور تمنا و سمبل عشق بلکه به سان جایگزینی برای یک فرد دیگر می بینند و یا از حالات تکراری و مصنوعیش و یا مردسالارانه اش خسته میشوند و به شکل غریزی او را پس می زنند. از اینرو نیز چنین مردی از یکطرف عاشق زن است و از طرف دیگر دچار نوعی بدگمانیست و ناتوان از بیان و بدست آوردن تمنای خویش است و یا بشکل کاهن لجام گسیخته در پی بدست آوردن آن است. یعنی به راوی بوف کور و رجاله ها تبدیل میشود. موضوع ،دست یابی سمبلیک به این تلفیق بر اساس قبول کردن فانی بودن و ناکامل بودن ذاتی بشریست که اساس ارتباط و عشق انسانی را و تمنای بشری را تشکیل میدهد و اینجا وارد موضوع اساسیتر میشویم که انسان تنها تبلور و جستجوی آرزومندی به سان مرد و زن نیست بلکه این تمنا همیشه بشکل تمنای <دیگری> بر انسان ظاهر میشود . انسان و سوژه، زن و مرد، تمنای دیگریست. یعنی او در هر لحظه خواستنش در پی ارتباط با دیگریست و ارتباطش دارای یک حالت پارادکس است. اینگونه مرد در پی تمنا داشتن،چون این تمنا را به شکل معشوق و یا بشکل رویاهای خویش، یعنی به شکل یک <دیگری> کوچک و یا بزرگ لمس میکند، از آنرو در این تمنایش که تمنای دیگریست، هم خواهان بیان تمنایش و دستیابی به تمنایش است و هم می خواهد حس و لمس کند که دیگری در او چه می بیند و چه می خواهد و آیا مورد عشق و تمنا واقع میشود و یا نمی شود


+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 8:35 PM  توسط م.ک.  |