تبليغاتX
مثبت من - نقدی روانکاوانه بر مباحث فمینیستی، جنسییتی و فمینیسم ایرانی -2

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"


همانطور که نگاه میان مادر و کودک در حین شیردادن تبلور این دایره و چرخه ارتباطیست و هر کدام در دیگری هم معشوقش و هم این را می جوید که او درباره اش چه می اندیشد و چگونه او را می بیند. به این خاطر نیز اگر کودک در چشمان مادر نشانی از کینه و یا پارداکس خشم و عشق و یا اثری از ناراحتی ببیند،سریعا می خندد تا با خنده این خشم و طلسم نگاه را بشکند و دوباره به پارادکس و ارتباط متقابل و لبخند متقابل مادر دست یابد. اینگونه نیز انسان بیمار که اکثرا دچار گرفتاری و اسارت در افسون نگاه دیگری، گرفتاری در چشم پدر و مادر خیالی و گرفتاری در چشم و افسون نگاه امیال خویش است، رابطه اش با دیگری بشکل رابطه ژوئیسانس نارسیستی،یعنی رابطه یکطرفه سکسی و تبدیل دیگری به یک ابژه و < دیگری> کوچک، مانند تبدیل زن به یک < واژن> و یا تبدیل مرد به سان وسیله بیان خشم به پدر خیالی می باشد و ناتوان از خندیدن به خویش و دیگری و شکستن طلسم و ایجاد ارتباط متقابل و پارادکس است. حاصل این موضوع ارتباط متقابل در رابطه جنسیتی این است که مرد در حالیکه در پی دستیابی به فالوس و تمناست و اینگونه با قدرت مردانه در پی تصاحب دیگریست،اما چون همزمان در نگاه دیگری در پی دیدن این است که دیده شود و مورد عشق واقع شود،پس در این ارتباط به بخش زنانه خویش هرچه بیشتر تن می دهد و هر چه بیشتر به تلفیق قدرت و عشق دست می یابد و مرتب به درجات جدیدی از این تلفیق دست می یابد. همینگونه نیز زن با اینکه در چشم مرد در پی دیدن خویش به سان فالوس و تبلور تمنا و عشق است،همزمان می خواهد به عشق و خواست خویش دست یابد و احساسش را قبول کند و بطلبد. اینگونه او نیز در این ارتباط پارادکس به قدرت خویش و خرد خویش دست می یابد که دقیقا یک خرد زنانه و قدرت زنانه است، زیرا بر پایه و در جهان زنانه و ناز و نیاز زنانه اش جذب میشود. جاییکه این تحول و تلفیق صورت نگیرد و جامعه و حالات جنسیتی دچار سکون باشد و یا بشکل خیالی و بیمارگونه این تحولات صورت گیرد، آنگاه ما شاهد معضلات عمیق جنسیتی و جنسی و نیز بازتولید مرتب دیسکورس سنتی هستیم،مثل سکون و ناتوانی تحول عمیق جنسیتی در جامعه ما. حتی جامعه مدرن نیز با تمامی تحولاتش دارای یک مشکل بنیادی در این زمینه است که بخاطر مفهوم <من> مدرن و رابطه سوژه /ابژه ای و ناتوانی من مدرن از ارتباط عمیق جنسی و عشقی و ناتوانی از دیالوگ عمیق با دیگری و به سان سوژه برابر است. در حالت <من>مدرن، هر چیزی برای او یک ابژه است و اینگونه او نیز دچار یک حالت نارسیستی است و به <سوژه> تبدیل نمی شود که بقول لکان تمنایش تمنای دیگریست و در پی ارتباط متقابل و پارادکس است. از اینرو نیز نگاه لکانی از روانشناسی من و از مفهوم <من> مدرن می گذرد و لکان با طنز زیبایش در مقاله ای می نویسد که اگر فروید می گوید که <هرجا ناخودآگاهیست،بایستی <من> یا خودآگاهی حاکم شود>، آنگاه لکان با قبول ناخودآگاهی به سان بخشی از سوژه که بایستی پذیرفته و جذب شود، می گوید که در واقع این ناخوداگاهی همان سوژه است که اکنون بایستی به سخن گفتن و بیان خویش آغاز کند و با تغییر جای سوژه با <من> و لزوم گذشتن از من نارسیستی می گوید که < آنجایی که قبلا ناخودآگاهی بود،اکنون بایستی <من>قرار گیرد> (12)، یعنی اکنون <من> بایستی چیره شود و < سوژه> شکاف دار و چندلایه قادر به ارتباط پارادکس و متقابل مدرن جایش را بگیرد. مشکل نگاه لکان و انتقاد فمینیستها به او از حالت اونیورسال و مردانه فالوس شروع میشود . زیرا درست است که لکان بر خطاهای فروید چیره میشود و خانواده ادیپالی را به یک حادثه تاریخی و دیسکورسیو تبدیل می کند، با اینحال در نگاه او فالوس باز هم مردانه باقی می ماند و دوجنسیتی او نیز مردانه است و فالوس و نام پدر به یک موضوع اونیورسال تبدیل میشود. از اینرو گویی لکان با آنکه بر خطای فروید چیره میشود، ولی دوباره از پنجره خطای فرویدی را با مردانه و اونیورسال خواندن فالوس وارد می کند و جهان زنانه را به تبلوری از جهان مردانه تبدیل می کند. همزمان گویی با این اونیورسال خواندن فالوس در واقع دچار همان خطای تراژیک/کمیک مردان میشود که خیال می کنند می توانند فالوس را کامل داشته باشند. اینگونه می توان بر بستر نگاه لکانی، فالو کراسی لکان را یک شکل خیالی دست یابی جاودانه به فالوس توسط مردان و هراس از جهان زنانه خواند. همین معضل فالوکراسی را نیز دریدا به او انتقاد می کند. مشکل دیگر این است که لکان خود در مقاله <معنای فالوس> از یک ژوئیسانس و یا خوشی زنانه سخن می گوید که قبل از مرحله سمبلیک قرار دارد و بنظر لکان زنان در مرحله تحول سمبلیک محکوم به از دست دادن بخشی از این زنانگی هستند. بقول جودیت باتلر مشخص نیست که این زنانگی از کجا می آید و چرا بایستی حتما سرکوب شود(13). بعدها لکان، شاید نیز تحت ثاثیر انتقادات دریدا و دیگران، در نوشته ای به یک کنگره مربوط به <سکسوالیت زنانه> از این کنگره خواستار می شود که موضوع ژوئیسانس زنانه را بیشتر و دقیقتر بررسی کنند، اما خود کامل این راه را نمی رود و اینگونه فالوس نزد او مردانه باقی می ماند، باآنکه همه چیز از آلت مردانه تا کلیتوریس و یا چشم می تواند سمبل این آرزومندی شود. حاصل این فالوکراسی و نیز عدم توضیح و توجیه حالت زنانه و در واقع تلاش برای چشم پوشی از پیکر مادر و عبور از مادر در جهان سمبلیک، انتقادات شاگردان زن و فمینیست او مانند لوسی ایریگاری،کریستوا و یا نقد قوی جودیت باتلر را بدنبال می آورد . لوسی ایریگاری با دیدن دقیق تناقض فالوکراسی، به معضل زن در سیستم و اقتصاد معنایی مردانه و نیز در تفکر لکان اشاره می کند که بباور او مشکلی جهانیست،زیرا فالوکراسی بباور او گسترده و اونیورسال است. در این نگاه فالوکراتیک، زن همانطور که قبلا گفتم یک <همه چیز/هیچ چیز> است و لوسی ایریگاری این حالت زن را در این دیسکورس و زبان فالوکراتیک به مثابه این می داند که زن در این دیسکورس مردانه و دگرجنس خواهانه یک <کمبود>، یک < نه-یک> است. در واقع زن در این جهان مردانه نقش خاصی ندارد و وسیله ای برای مبادله میان مردان است. زیرا دیسکورس بر اساس نگاه مردانه و ارتباط میان مرد/مرد ایجاد شده است که در ذاتش ارتباطی همجنس خواهانه است. جالبی نظر لوسی ایریگاری در این است که نشان می دهد ،چگونه ارتباط دگرجنس خواهانه همیشه بدور خویش ارتباطی همجنس خواهانه را نیز به همراه داشته است. البته این از نگاه روانکاوی فروید و لکان قابل فهم است. زیرا هر انسانی دارای حالات و گرایشات همجنس خواهانه و دگرجنس خواهانه است و تنها به دلایل در نهایت رمزآمیزی در مرحله ادیپالی، یکی از این دو حالت حاکم می شودو یا به شکل حالت دوجنس گرایی و ایجاد هویت جنسی تبدیل میشود. اینگونه نیز مردان و زنان دگرجنس گرا دارای ارتباطات رفیقانه و نوازش گرانه با همجنسان خویش هستند.درک این موضوع را با تفکر دریدایی و بازی دیفرانس دریدایی و تفاوت فوکویی بهتر می توان توضیح داد که در آن هر دو حالت مانند کودکان سیامزی به هم چسبیده اند و دگرجنس خواهی در واقع یک همجنس خواهی تعویق یافته و متفاوت است و همجنس خواهی یک دگرجنس خواهی تعویق یافته و متفاوت.همانطور که زنانگی یک مردانگی تعویق یافته و متفاوت است و مردانگی یک زنانگی متفاوت و تعویق یافته. مشکل نگاه مدرن در دوگانه گرایی متافیزیکی آن است که تا اندازه ای در نگاه فروید نیز وجود دارد و در آن این دو حالت بشکل جدا از یکدیگر در نظر گرفته می شوند و یا در نگاه فروید و لکان هر دو حالت از یک حالت مردانه نشات می گیرند. از اینرو انتقاد لوسی ایریگاری به فالوکراسی و نقش زن به سان یک کمبود و تلاش او برای ایجاد تحولی در دیسکورس و بیان نقش نوی پیکر مادر و حالت مادرانه و یا نگاهی نو به زنانگی و تفسیری نو از اشتیاقات جنسیتی نارسیستی و ماقبل ادیپالی، می تواند به سان تحولی در هویت مردانه/زنانه و دیدن جوانب نویی از این هویت جنسیتی و جنسی در نظر گرفته شود. او می خواهد با این تحول و چیرگی بر تک نظری مردانه نگاه لکان، زمینه را برای ارتباط عمیقتر عشقی و جنسی دو جنس و حتی ایجاد یک نگاه نو به زنانگی ایجاد کند که این نگاه نو به زنانگی در نگاه برخی ،او را به یک ذات گرا تبدیل کرده است. در حالیکه منظور لوسی ایریگاری از طرف دیگر تحول در معنای زنانگی در دیسکورس و ایجاد تفاوت نوین در این زمینه ها و ورود هرچه بیشتر حالت زنانگی، نزدیکی و مهربانی جسم و نگاه مادر در فرهنگ و دیسکورس جنسی و جنسیتی و باروری بیشتر هویتهای جنسی و جنسیتی است. اشکال نگاه لوسی ایریگاری اما در این است که در یک حالت تناقض ناخودآگاه میان قبول دیسکورس به سان اساس مسائل جنسیتی و میل ایجاد یک تعریف جدید از زنانگی گیر می کند و نمی تواند به تلفیقی خوب دست یابد. اینگونه او در نهایت گویی بدنبال دست یابی به یک هویت زنانه است که اساسش در چندلایگی و سیالی این حالت زنانه است که متافر و نمادش در نگاه لوسی ایریگاری ،حالت دو لبه واژن است که همدیگر را لمس میکنند و در عین حال دو تا هستند. اینگونه زن در نگاه او صاحب نوعی نگاه و زبان جسم گرایانه است و در واقع باز هم یک <همه چیز/هیچ چیز> است و در ادامه راهش حتی دقیقا حرف فروید را در باب نزدیکی زن و طبیعت پیوند می زند و در تحولات درونی مذهبیش گویی در پی دست یابی به یک <خدای زنانه> است و اینگونه در نهایت گویی به حرفهای لکان و فروید به شکل جدیدی و در قالب یک زنانگی کشف شده و پنهان مانده بر می گردد. زیرا حرف لکان نیز این است که زن یک <همه چیز/هیچ چیز> است. تنها ایریگاری این تحول را به شیوه مثبت و رمزآمیز و نیز جسم گرایانه بیان می کند(14).مشکل دیگر نگاه ایریگاری در این است که از یاد می برد،مفهوم <هیج چیز/همه چیز> در عین حال به زن یک قدرت بزرگ پنهان نیز می دهد،زیرا او تبلور تمنا و آرزومندیست و تنها یک کمبود نیست. اما این تبلور تمنا و آرزومندی بودن با خویش خطر این را در بردارد که بخاطر این تبلور بودن زن، دست از نیازهای و لایه های دیگری هویتی خویش بردارد و تک لایه شود. این خطر در زندگی مرد نیز وجود دارد که بشکل من مدرن و رابطه سوژه/ابژه ای با هستی ارتباط برقرار کند و در جستجوی بدست آوردن تمنا، ناتوان از تن دادن به تمناهای خویش شود. با اینحال بباور من انتقاد لوسی ایریگاری به فالوکراسی و نقش زن به سان <کمبود> و تلاش برای ایجاد مفهوم جدیدی از این حالات نکات مثبت و جالبی است. مشکل او اما در این است که قادر به پیوند نگاه دیسکورسی و نگاه ذات گرایش نمی شود و در واقع نگاهش دچار همان اشکالاتی است که فروید و لکان و نیز باتلر نیز بدان دچارند و این نقطه ضعف، موضوع ارتباط و معنای <جسم> در نگاه مدرن است که پاشنه آشیل این دیسکورس محسوب میشود. این انتقاد را بعدا و در انتهای توضیحات فمینیسم مدرن بیان می کنم.فمینیست دیگر مونیک ویتک مشکل را در این می بیند که اصولا نگاه مردانه/زنانه دیسکورس مدرن ناشی از یک <قرارداد دگرجنس خواهانه اجباری> است و ماندن در این دوگانگی مدرن به معنای گرفتاری در آن است. اینگونه مونیک ویتک راه حل را در این می بیند که بر مفهوم <جنسیت> چیره شود. از اینرو بباور او <زن لزبین یک زن نیست>، زیرا بر این نگاه و قرارداد دوگانه زنانه/مردانه دگرجنس خواهانه چیره شده است(15). مونیک ویتک که نگاهش تحت تاثیر نگاهی سارتری است و در پی دست یابی به یک سوژه مطلق است که می تواند با به دست گرفتن زبان به ایجاد مفاهیم نو دست یابد،متوجه این خطای اساسی سارتر و اگزیستانسیالیستها نیست که انسان و سوژه نه حاکم بر زبان بلکه ساخته شده توسط زبان و دیسکورس است و نمی تواند توهم وار این مفاهیم را بدور اندازد و مفهومی جدید بسازد. بقول فوکو و نیز جودیت باتلر انسان خارج از دیسکورس، رابطه جنسی و جنسیتی خارج از دیسکورس وجود ندارد. اینگونه نیز هر راه حل افراطی برای نفی دیسکورس، در نهایت یک شیوه خلاق و استراتژیک دیسکورس برای بازتولید خویش است. از اینرو نیز انتقاد مهم مونیک ویتک به <قرارداد دگرجنس گرایانه> بخاطر این مطلق نگری دکارتی و سارتری به نتیجه نمی رسد و میل تبدیل لزبین به یک زن فرای مفهوم جنسیت در مسیر بعدی رشد فمینیست مثل حبابی می ترکد. تحول فقط در چهارچوب دیسکورس و زبان و ایجاد تفاوت در این دیسکورس ممکن است. جولیا کریستوا از موضعی دیگر به لکان و مفاهیم جنسیتی می نگرد و نشان می دهد که چگونه پیکر سرکوب شده و پس زده مادر در مرحله سمبلیک و امیال سرکوب شده نسبت به مادر در مرحله سمبلیک، بشکل دیگری در قالب انقلاب شعری و بیان خویش در سیمیوتیک شعری(نشانه شناسی شعری) و صوت و حالات شعری به بیان خویش مشغول می شوند و چگونه از اینرو دست یابی به یک تعالی و جذب این شورهای مادرانه و زنانه در فرهنگ و جنسیت، برای رشد و تعالی هویت جنسیتی و تحول دیسکورس جنسییتی و جنسی مهم محسوب میشود (16). انتقاد بنیادین و رادیکال را جودیت باتلر مطرح می کند که با نقد خطاهای فروید و لکان از یکسو و از سوی دیگر نقد خطاهای لوسی ایریگاری،مونیک ویتک و کریستوا از سوی دیگر، به این می رسد که در نهایت تفاوت جنسیتی یک نتیجه و ثمره دیسکورس دگرجنس خواهی اجباری و نگاه دوگانه زنانه/مردانه است و در واقع این هویت جنسیتی نه تنها یک تولید و تبلور دیسکورس است بلکه خود جسم و زنانگی و مردانگی و ایجاد حالات دوگانه حالات دگرجنس خواهی و همجنس خواهی یک ثمره گره ادیپالی و <نام پدر> است. اینگونه جسم و سکس نیز از حالت طبیعی بودن خویش خارج میشوند و نه تنها هویت جنسیتی بلکه هویت جنسی و باصطلاح حالت زنانگی و مردانگی ابتدایی نیز به یک حالت دیسکورسیو تبدیل میشود که از طریق تکرار و پرفورمانس مداوم خویش را باز تولید می کند(17). تکرار مداوم حالتی که بقول جودیت باتلر خود یک کپی است،زیرا حالت اوریجینیال مردانه و زنانه وجود ندارد(18). نقطه مرکزی این ماتریکس دگرجنس خواهانه از نگاه جودیت باتلر این حالت شکل گیری تفاوت جنسیتی و هویت زنانه و مردانه در نتیجه دیسکورس ادیپ و قانون جنسی <نام پدر> است و از آنجا که این تولید هویت از طریق پرفورمانس و تکرار مداوم صورت می گیرد،راه رهایی از این دوگانگی و دست یابی به یک چندگانگی هویتی جنسیتی و جنسی، در ایجاد تفاوت و تحول در این تکرار و به زیر سوال بردن آ،ن از طریق راههایی مثل مسخره کردن آن، نشان دادن دیسکورسیو بودن آن است. اینگونه نیز برای او< پارودی یا نقضیه گویی > یک کینگ دراگ، یک راه رهایی از این دیسکورس دگرجنس خواهی اجباری میشود. البته این به معنای آن نیست که جودیت باتلر درپی این باشد که هویت جنسیتی و جنسی را به یک انتخاب خلاصه کند و هرکس بدلخواه بتواند گاه دگرجنس خواه و یا همجنس خواه باشد. چنین تفکری در واقع بیش از هرچیز به اقلیتهای جنسی ضربه می زند، زیرا وقتی هویت جنسیتی و جنسی قابل انتخاب و تعویض باشد،پس چرا آدم خویش را بقول معروف با جمع هم سو نکند و با دردسر کمتر نزید. از طرف دیگر چنین تفکری در مخالفت با مفاهیم بنیادین دیسکورس و نیز مفاهیم روانکاوی هویت سازی جنسیتی و جنسی است که بطور عمده ناخودآگاه صورت می گیرد. جودیت باتلر نیز می داند که انسان خارج از دیسکورس وجود ندارد و چنین خواستهای افراطی محکوم به شکست است(19). از اینرو قصد او نفی کامل زنانگی و مردانگی و یا مفاهیمی مثل دگرجنس خواهی و هم جنس خواهی نیست،بلکه ایجاد تحول در این مفاهیم و امکان حالتهای مختلف دیگری از این هویتها و پلورالیسم هویتی و تسامح در برابر این پلورالیسم هویتی است. زیرا وقتی قبول کنیم که دوجنس گرایی نیز یک شکل دیگر ارتباط در کنار دو شکل اولیه همجنس گرایی و دگرجنس گرایی است، آنگاه انحصار جنسیتی را شکانده ایم و یا وقتی قبول کنیم که در درون همجنس خواهی انواع و اشکال حالتهای مختلف چون بوچ/فم، بوچ/بوچ،فم/فم، سادیست/مازوخیست و غیره وجود دارد و همین حالات بینابینی را در میان دگرجنس خواهان ببنییم و به عنوان انواع دیگر ارتباط عشقی/جنسی قبول کنیم، آنگاه متاروایتهای مدرن جنس و جنسیت درهم می ریزند و زمینه و مکان را برای یک پلورالیسم جنسی و جنسیتی فراهم می سازند. آنگاه می توان از اینترسکسوالها و ترانس سکسوالها نیز به عنوان جنسیتهای نو سخن گفت و همزمان با ایجاد این تسامح و نگاه چندهویتی زمینه را برای برابری و ممانعت هرچه بیشتر از تبعیض جنسیتی و جنسی فراهم ساخت. اینجاست که به تئوری و جنبش کوئیر می رسیم که در پی دست یابی به این جهان رنگارنگ و عبور از متافیزیک مدرن و دستیابی به دیفرانس دریدایی و بازی جاودانه دیفرانس دریدایی و ساختارشکنانه هویتهای جنسیتی و جنسی شکل می گیرد ، تا با گسترش و تحکیم این نگاه ساختارشکنانه و دیفرانس دریدایی زمینه را برای رشد پلورالیسم و تسامح جنسیتی بیشتر فراهم سازند و با عبور از نگاه دوگانه متافیزیک مدرن و تن دادن به این هویتهای جنسیتی متفاوت که در یک بازی جاودانه مرتب یکدیگر را بازتولید می کنند و بر هم تاثیر می گذارند و تفاوتهای نو می آفرینند، به جهانی متفاوت و متفاوط و مرتب در حال تحول و ساختارشکنی دست یابند.(20). نگاه جودیت باتلر که خویش را با نگاهی انتقادی <کوئیر> می خواند(21)، از پایه گذاران این تفکر نوست که مرتب در حال گسترش است و مسلما در ایجاد پلورالیسم نگاهی و تحولات نو در نگاه روانکاوانه و جامعه شناسی و پژوهشهای جنسیتی نقش مثبت خویش را بازی می کند. مشکل نگاه جودیت باتلر در این است که چون به عمق و ژرفای این حالات جنسیتی و جنسی در جان و روان انسانی پی نمی برد، خیال می کند که می تواند با شیوه هایی مانند شیوه پارودی در آن تحول بنیادین ایجاد کند. جودیت باتلر بخوبی می بیند که چگونه خود دیسکورس هویتی در خویش مرتب تفاوتهایی ایجاد می کند و اینگونه نیز هیچ انسانی کامل با دیگری یکی نیست و درست می بیند که راه حل تفاوت گذاری تنها از طریق حرکت در درون دیسکورس و تفاوت گذاری زبانی و معنایی در درون دیسکورس و رشد این تفاوت گذاریهای بوجود آمده در دیسکورس و ایجاد امکان یک هویت باز و متحول است. اشتباه او اما در این است که نمی بیند، این هویتها چنان در ناخودآگاهی و خودآگاهی انسانی نقش بسته اند که به این سادگی قادر به تغییر نیستند و حتی حالات بینابینی و تفاوت گذاریهای جدید جنسی و جنسیتی و برسمیت شناختن روابط بوچ/فم و یا ترانس سکسوالها، قادر به شکستن مفاهیم بنیادین و نفی تفاوت گذاری بنیادین جنسیتی نیست که ریشه در اعماق وجود ما دارند و حکایت از ضرورتهایی می کنند که شاید تنها ناشی از دیسکورس و دگرجنس خواهی اجباری نباشند. همانطور که اگر روزی نیز آخرین تابوی جهان مدرن یعنی زنای با محارم بشکند، باز هم به به معنای بازگشت به دوران ماقبل از قانون جنسی نیست. زیرا اکنون دو فردی که در درونشان این هویت یابی فردی و جنسیتی شکل گرفته و نقش بسته است، به رابطه سکسی اقوام نزدیک تن می دهند و قانون جنسی عدم زنای با محارم بقوت خویش باقی می ماند و نقش اصلی را در شکل گیری هویت فردی و جنسیتی بازی می کند. اصولا بقول فوکو همه تلاشهای آزادیخواهانه جنسی و جنسیتی دارای این خطا هستند که نمی بینند خود نیز تولید این دیسکورس و شیوه بازتولید و تفاوت گذاری خلاق دیسکورس هستند. زیرا انسان خارج از دیسکورس وجود ندارد. از اینرو نیز فکر شکاندن مبانی بنیادین دیسکورس در نهایت یک مقاومت خیالیست. اما بخش درست و قوی نگاه باتلر و نگاه کوئیر تئوری و یا انتقادات درست ایریگاری و کریستوا به سرکوب زنانگی، باعث تحول سمبلیک و رشد نگاه چند جنسیتی و پلورالیسم نگاهی و رشد ارزش نگاه زنانه می شود و می تواند فالوکراسی را از حالت تک نظری مردانه اش نجات دهد و شاید با تن دادن هر چه بیشتر به مفهوم <جسم> و با چیرگی بر آخرین خطاهای پسامدرنیت و ساختارشکنی، این امکان بوجود آید که مرد و زن هر دو بر پایه این حالات اولیه فالوس داشتن و فالوس بودن در عین حال هم رمزآمیز و جادویی و هم قادر به تن دادن عمیق به یکدیگر شوند. برای اینکار اما گذار از خطای نهایی دیسکورس مدرن لازم است که خود جودیت باتلر نیز بدان دچار است. نگاه او به جسم دارای اشتباه نگاه کل جهان مدرن به جسم است که جسم را یک وجود پاسیو می بیند. با اینکه جودیت باتلر در کتاب دیگرش بنام <معضل جسم. البته این معنای درونی تیتر کتابش است که بسادگی قابل ترجمه نیست> به این خطای خویش اشاره می کند که پارودی نمی تواند کامل این تفاوت را ایجاد کند، اما باز هم بر این اعتقادش باقی می ماند که <جنسیت یک شدن است و جسم یک ساختار دیسکورسیو است(22)>. همین اشکال را می توان به کوئیر تئوری گرفت که با آنکه نگاهش و راهش به پلورالیسم و تسامح جنسیتی و جنسی کمک خواهد کرد، اما نمی تواند تغییری بنیادین در این سیستم دوجنسیتی وارد کند، زیرا بزبان ساده در نهایت بخش عمده این جامعه بشری خویش را زن و مرد می بینند و حس و لمس می کنند،خواه در روابط دگرجنس خواهانه و یا همجنس خواهانه باشند و این احساس بنیادین را حتی بهترین شیوههای تحول و تغییر کوئیر تئوری و یا ایجاد مفاهیمی مثل <فالوس لزبینی.(23)> توسط جودیت باتلر و برای چیرگی بر حالت مردانه بودن فالوس، کامل و اساسی تغییر نمی دهد. اینگونه سیاست کوئیر و نگاه جودیت باتلر در نهایت به تسامح جنسیتی و جنسی بیشتر کمک می کند. و حتی اگر روزی نیز انسانها کلماتی مثل <اقلیتهای جنسی> را از بین بردارند و به چند جنسیت قائل شوند، این به معنای رهایی از نگاه دو جنس گرایانه زنانه/مردانه نیست بلکه می تواند به یک تبلور نو از آن تبدیل شود. زیرا باز هم بخش عمده مردم خویش را احتمالا مرد یا زن و یا دگر جنس خواه و یا همجنس خواه می بینند. مشکل نگاه جودیت باتلر، در تلاشش برای از بین بردن شیوه تفاوت گذاری جنسیتی است که اساس فانتاسم باتلر را تشکیل می دهد و این خیال را در او بوجود می آورد که گویی می توان بر این تفاوت گذاری اولیه دخترانه /پسرانه، دگرجنس خواهانه/همجنس خواهانه که بباور او اساس ماتریکس دگرجنس خواهانه است چیره شد. بقول ژیژک اینجا باتلر دچار یک مقاومت خیالی می شود که حاصلش عدم امکان تحول است، زیرا به عمق این روابط ناخودآگاه و بنیادین شکل گیری هویت جنسیتی و جنسی پی نمی برد. پس از این رو توهم وار خیال می کند، می تواند با پارودی بر آن چیره شود(24). با اینحال نگاه جودیت باتلر و کوئیر تئوری یکی از قویترین و رادیکالترین نگاههای فمینیستی است که مطمئنا به خاطر پایه قوی علمی و فلسفی اش و جنبش در حال شکل گیری هرچه بیشتر کوئیر در پشت سرش، تاثیرات فراوان مثبت بر جامعه و دیسکورس خواهد گذاشت و بایستی مورد توجه و آگاهی عموم و بویژه علاقه مندان به تحولات جنسیتی قرار گیرد.

در کنار این نگاههای انتقادی و علمی فمینیستی بایستی به یک نگاه دیگر در جنبش فمینیستی نظری انداخت،بویژه که با ترجمه کتاب <قدرت و لذت> توسط خانم شادی امین فمینیست چپ و فعال ایرانی خارج از کشور، نظرات این فمینیست معروف یعنی آدریان ریچ و بحث <دگر جنس گرایی اجباری> او در جنبش فمینیستی ایران نیز اکنون بیشتر مطرح شده است. البته کتاب مجموعه ای از مقالات و اشعار آدریان ریج و اودری لرد است، اما اساس توجه من به نظریات آدریان ریچ در دو مقاله < دگرجنسی گرایی اجباری و هستی لزبینی> و < اندیشیدن مثل مردان> است که مشخص است،مورد توجه و تحسین مترجم کتاب نیز قرار دارد که یکی ار فمینیستهای فعال جنبش فمینیستی خارج از کشور است. آدریان ریچ از اولین کسانیست که موضوع دگر جنس گرایی اجباری را به سان نقطه مرکزی،محوری و موسسه اساسی بازتولید و حاکمیت تفکر مردانه و بازتولید کننده روابط تبعیض آمیز و خشونت آمیز جنسیتی و جنسی مطرح می کند و در کنار آن به عنوان یک شاعر معروف آمریکایی نیز مقالات و اشعارش و نیز اشعار فمینیستیش خوانندگان بسیار دارد. موضوع اما این است که نظریات آدریان ریچ را نمی توان علمی دانست و یا با معیارهای علمی سنجید، بلکه بیشتر نگاهی خیر وشری و با نگاهی رمانتیک وار و مادرانه/دخترانه به جهان لزبینی است . با آنکه نظریه دگرجنس گرایی اجباری او در جنبش کوئیر نیز مطرح است، اما اصل نگاه او در خلاف جنبش کوئیر قرار دارد، زیرا او بدنبال یک هویت زنانه است، در حالیکه جنبش کوئیر به ساختارشکنی این متاروایتها می پردازد. اینگونه نیز برای مثال جودیت باتلر در بحث علمی ماتریکس دگرجنس خواهانه اش به قول خودش در پاورقی کتابش، نظرش را در باب دگرجنس خواهی اجباری بیشتر بر نظر <قرارداد دگرجنس خواهانه> مونیک ویتک قرار می دهد و کمتر بر نگاه آدریان ریچ. بستر دیگر نگاه باتلر بر اساس تئوری فوکو و تئوری دیسکورس است که عاری از هرگونه حالت خیر و شری،ظالمانه/مظلومانه و یک بازی قدرت است. زیرا قدرت خلاق و استراتژیک است و در خویش تفاوت و تحول در دیسکورس ایجاد می کند و قادر به بازتولید خویش از طریق این بازی قدرت است. جالب اما این است که بخاطر قدرت آدریان ریچ در جنبش فمینیستی آمریکایی در کل دو کتاب <معضل جنسیت> و <معضل جسم>، جودیت باتلر تنها در پاورقی کتاب اول و در کتاب دوم در سیتادی شعری از او یاد می کند و با اینکه نگاه جودیت باتلر دقیقا و در نکات مهمی ، در مخالفت جدی و در نقد نگاههای کسانی مثل آدریان ریچ است، اما از آوردن نام او و یا نقد او خودداری میکند. با آنکه از طرف دیگر به نقد دیگران می پردازد. البته این را می توان از این نگاه نیز پنداشت که او نیز نظریات آدریان ریچ را آنقدر قوی و علمی نمی یابد که بدان بپردازد. اما همین موضوع حکایت از آن می کند که در جنبش فمینیستی روابط پنهان هرمی نیز وجود دارد، با آنکه یکی از قدرتهای جنبش فمینیستی تلاش برای ایجاد روابط شبکه ای و یا موازی و دوری از روابط هرمیست. در واقع نمی توان نیز کامل روابط هرمی را نفی کرد. نفی کامل روابط هرمی به معنای نفی زندگیست که اساسش بر رقابت و برتری اندیشه و سلیقه ای بر سلیقه دیگر نیز قرار دارد. تنها می توان با قرار دادن رابطه شبکه ای به عنوان اصل و پذیرفتن روابط هرمی به سان وسیله رقابت در این جهان شبکه ای به یک رابطه و چالش فعال و نیز نسبتا برابر دست یافت. نظرات آدریان ریچ دارای مشکلات اساسی ذیل است که خود این مشکلات نشان می دهد،چرا اصولا نگاه بخشی از زنان ایرانی به سمت او جلب میشود. زیرا جدا از اشعار جالب و قوی اش در باب هستی زنانه و لزبینی، نگاهش دارای یک حالت خیالی شیفتگانه/متنفرانه ثنوی و خیر وشریست و این حالت شیفتگانه/متنفرانه دقیقا ساختار سنتی و اساسی ذهن و روان ایرانیست که مرتب باعث تجدید سنت و پیروزی سنت میشود. از این رو وقتی چنین نگاه سنتی در روان حتی یک فعال و ژورنالیست فمینیست خوب، تاثیرگذار باشد و نقش ناخودآگاه و سنتی خویش را بازی کند، آنگاه نیز بجای ترجمه نویسندگان کوئیرتئوری و دیسکورس تئوری،پژوهشهای جنسیتی و کمک به رشد بحثهای جدید و قوی کوئیر تئوری و یا جودیت باتلر و دیگران در جنبش فمینیستی ایران، به بحث خیر وشری و تبدیل زن به قربانی و مرد به مجرم توسط آدریان ریچ علاقه نشان داده میشود و نگاهش به موضوع <دگر جنس خواهی اجباری> و طرح این مسئله مهم، بر اساس نگاهی غیر علمی و خیرو شرانه است. بجای آنکه مانند ایریگاری،باتلر و دیگران با درک مفاهیم عمیق روانکاوی و فلسفی و یا پسامدرنی به انتقاد سازنده و دقیق بپردازد و ایجاد تحول علمی و نگاهی کند. مشکل دیگر اما این است که در مسیر ترجمان آن به فارسی،این نگاه غیرعلمی می تواند در ذهن ایرانی گرفتار در نگاه شیفتگانه/متنفرانه سنتی هرچه بیشتر به ساختار کاهنانه/عارفانه ذهن ایرانی و به شکل مبارزه زن اهواریی و مرد اهریمنی تبدیل شود و بجای مقاومت و تحول سمبلیک،هرچه بیشتر به مقاومت خیالی و به بازتولید سنت دست زند. معضلات اصلی نگاه آدریان ریچ به شرح ذیل است.

1/ تبدیل نقد علمی به جستجوی مقصر و ارتباط ظالم/مظلومی. در نقد علمی نگاه ظالم/مظلوم و قربانی/مجرم اصولا جایی ندارد، زیرا نگاهی خیالی و مالامال از احساسات نابالغانه پارانوییا و بدگمانی نارسیستی است. در واقع در جهان مدرن تنها در عرصه جرایم جنسی و جسمی بر علیه کودکان و یا تجاوز جنسی و جسمی به زنان، یعنی فقط در عرصه حقوقی، به این نگاه مجرم/قربانی توجه میشود و در عرصه علمی و حتی نقد علمی این آزارها و تجاوزات و غیره از این نگاه دوری جسته میشود و فاکتورهای مختلف مورد بررسی قرار می گیرد. اینگونه نیز برای مثال جودیت باتلر و لوسی ایریگاری و غیره در نقدشان بر ماتریکس دگرجنس خواهانه و فالو کراسی از بازی دیسکورس و تحول دیسکورس و نقد دیسکورس حرکت می کنند، و نه آنکه معضلات رابطه زن و مرد را به جنگ ظالم و مظلوم و خشونت به عمد مرد بر علیه زن تبدیل کنند. در نگاه کسانی مثل باتلر و یا کوئیر تئوری موضوع < دگر جنس خواهی اجباری> یک موضوع دیسکورسیو و ناشی از بازی قدرت درون دیسکورس است، در حالیکه در نگاه آدریان ریچ ما با موضوع خشونت مردان بر علیه زنان و حالت ظالم/مظلومی روبروییم. (25). در باور علمی مدرن و بویژه پسامدرن این روابط بسیار پیچیده تر از این برخورد سطحی هستند و از اینرو نیز در نگاه پسامدرن فوکویی و یا در نگاه باتلر انسان خارج از دیسکورس وجود ندارد و اساس دیسکورس را این قدرت و بازی خلاق قدرت تشکیل می دهد، بازی ایی که عاری از این نیتهای به عمد مردانه و یا زنانه برای سرکوب دیگریست. اینگونه نیز جودیت باتلر و دیگران به نقد دیسکورس و تلاش برای تحول در دیسکورس از طریق پرفورمانس می گردند. اصولا چنین تفکراتی مانند تفکرات آدریان ریچ که در نگاهش مردان از لحاظ بیولوژیک دچار هراس از زنان هستند و بدانخاطر به سرکوب و خشونت بر علیه زنان دست می زنند، خنده دار و ضد علمیست. امروزه حتی این تصورات نابالغ که <مردان جنگجو و زنان صلح طلب،مردان قدرت طلب و زنان عشق طلب> هستند، مورد خنده عمومی و فمینستهایی مثل جودیت باتلر روبرو میشود. اینگونه نیز جودیت باتلر د ر کتاب <معضل جنسیت> نه تنها< چنین <هویت سازیهایی> را به سان شکل بازسازی ماتریکس دگرجنس خواهی افشاء می کند بلکه همزمان می گوید که حتی تفکرات فاشیستی و یا راسیستی در میان زنان نیز اندک نیست و تنها مختص مردان نیست>(26).

2/ این نگاه خیر وشری که اساس نگاه آدریان ریچ قرار دارد، زیربنای خطاهای دیگر او نیز هست. خطای دیگر او تلاشش برای توجیه این باصطلاح خشونت مردانه بر علیه زنان توسط این هراسهای بیولوژیک مردانه است که یه سان علت سرکوب زنان از طرف مردان مطرح می شود.(27). نگاهی که عاری از هرگونه زیربنای علمیست و در واقع نمایانگر خشم آدریان ریچ بر علیه مردان است، خشم نابالغی که بناچار به قدرت دهی و بزرگ نمایی مردان مبتلا میشود. زیرا اگر مردان اینقدر قدرتمند بوده اند که تو انسته اند در طول تاریخ اینگونه زنان را استثمار و سرکوب کنند، چگونه حالا واقعا امکان رهایی برای زنان در برابر این مردان وجود دارد. حالت خشم نارسیستی و پارانوییا، همیشه اسیر عشقی پنهان و خشمگین به دیگریست و در واقع می خواهد چون او خویش را بزرگ کند. مشکل اما این است که این دیگری بزرگ و خطرناک در نهایت جز تصور خیالی خود او بیش نیست و در نهایت اینگونه او تکرار سنت و اسارت در نگاه و دیسکورس سنتی می کند که در واقع قصد نابودیش را دارد.

3/ این مردان توهم وار بزرگ شده توسط نگاه آدریان ریچ و این سیستم دگرجنس خواهی اجباری مردانه، حتی زنان را بنظر آدریان ریچ چنان گول زده اند که زنان باور کرده اند دگرجنس گرا هستند و عاشق مرد هستند. در حالیکه بنا به نظر آدریان ریچ و با استفاده غلطش از مرحله نارسیستی اولیه در روانکاوی که ابژه عشق دختر و پسر مادر است، زنان بایستی بیشتر و یا در واقع کلا ، بخاطر رابطه کودکی نارسیستی با مادر، همجنس خواه باشند (28). البته این کلمه <کلا> را کامل روشن بیان نمی کند . اما این نظر آدریان ریچ در جنبش فمینیستی مشهور است.(29). اینگونه آدریان ریچ نه تنها به مردان قدرتی خداگونه می دهد، بلکه در نهایت زنان را نیز تبدیل به موجوداتی چنان ضعیف و نادان می کند که حتی احساس جنسی و جنسیتی شان را نیز مردان به آنها تحمیل کرده اند و خودشان ناتوان از حس و لمس بوده اند. از طرف دیگر و برخلاف نگاه علمی و همه پژوهشهای علمی که حکایت از این می کنند که بخش عمده زنان و مردان دگرجنس خواه هستند، می خواهد به زنان ثابت کند که به احساسشان و هویت جنسیشان اعتماد نکنند. این اوج قدرت طلبی و خویش مداری آدریان ریچ است و جالب این است که او دقیقا برای نفی این قدرت مداری و خودمداری مردانه که بقول او پایه خشونتش بر علیه زنان است، به مبارزه و نقد می پردازد. نگاه آدریان ریچ دقیقا یک نگاه و مقاومت خیالیست که در نهایت تولید خشونت و ادامه سنت تبعیض می کند، زیرا آن را بشیوه بدتری بازتولید می کند. زیرا بخاطر اسارتش در خشم و حسادت نارسیستی به مردان، مرتب سیستمی را بازتولید می کند که می خواهد بشکند. اینگونه او بت شکنی است که در خفا بت برست است.

3/ حاصل این نگاه پارانویید به مردان از طرف دیگر این است که نتایج بزرگ جنبش برابری طلبی فمینیستی نیز نادیده گرفته میشود و موفقیتهای بزرگ جنبش فمینیتسی نسل اول در دستیابی به برابری حقوقی،اقتصادی، اجتماعی و جنسی و ایجاد و رشد تسامح جنسی و برابری جنسی و جنسییتی در جوامع مدرن نادیده گرفته میشود و این زنان قدرتمند و موفقیتشان به سان وسیله ای برای حفظ سیستم مردسالارانه،پوشاندن نابرابری بنیادین و به اصطلاح به عنوان زنان با قدرتهای پوشالی و گول زنک بیان می شوند(30).

4/ حاصل دیگر نگاه غیرعلمی و مقاومت خیالی آدریان ریچ در ایجاد یک سری تبعیضها و پیشداوریهای خطرناک جنسیتی و جنسی جدید است. او برای ایجاد دو خیر وشر خویش، در کنار بد شمردن مرد و جهان مردان به ایجاد یک مفهوم از جهان زنانه به اسم < پیوستار لزبینی> و یا هستی همجنس خواهانه زنانه می زند و اینگونه برای تشکیل این پیوستار زنانه که بقول او هر زنی آنرا احساس می کند و از حالت دختر/مادری تا دوستی زنانه و اروتیسم زنانه را در بر می گیرد،همزمان شروع به فاصله گذاریهای کیفیتی بین مردان و زنان همجنس خواه از یکسو و از سوی دیگرتبعیض و منفی نگری به زنان لزبین علاقه مند به روابط سادومازوخیستی و غیره می کند(31). اینگونه به قول بعضی از نقادان او در واقع خود یک کمربند عفت جدید بوجود می آورد و رابطه اروتیکی زنانه اش بیشتر یک رابطه احساسی مادرانه/دخترانه است تا تن دادن به فانتزیهای جنسی مختلف. این نوع نگاه یکطرفانه بناچار تبلور هر حالت مردانه/زنانه را در روابط لزبینی به سان نوعی مسری بودن به نگاه مردانه خطرناک و بد محسوب می کند و اینگونه روابط بوچ/فم،بوچ/بوچ و غیره مورد تبعیض و نگاهی منفی قرار می گیرند. از همه تراژیکتر و در نهایت کمدی تر، تفاوت گذاری او میان همجنس خواهان مرد و زن است که بباور او میان اینها نه تنها تفاوت کیفی بخاطر مرد بودن همجنس خواهان مرد و همراهیشان در سیستم سرکوب گر زنانه دارد، بلکه اصولا بخاطر مرد بودنشان نوع روابط جنسی شان با زنان متفاوت است و اینگونه مردان همجنس خواه بیشتر بدنبال روابط پنهان و زودگذر و یا همخوابگی با جوانترها و کم سالان و توجه شدید به زیبایی و جوانی هستند (32). در برابر این نگاه تبعیض گرانه می توان تنها مانند میشاییل فوکو عمل کرد که وقتی در مصاحبه ای به او گفتند که بخشی از فمینیستهای رادیکال آمریکایی (احتمالا منظور آدریان ریج و دیگرانی مثل او بوده است) میان همجنس گرایان زن و مرد تفاوتهای کیفی جنسی می گذارند و نظر او را در این باره خواستند، گفت که < این نظر آنقدر خنده دار است که از خنده می خواهد بترکد> (33). نگاه آدریان ریچ در واقع دچار هموفوبیست و بویژه تبعیض اش به هر زنی که دارای حالاتی مردانه، یا دارای گرایشات سادو/مازوخیستی و یا مثل زن فم دارای علاقه به زنانی مردنما باشد، دردناک است. اینگونه نیز نگاه او در جهت خلاف تئوری کوئیر و نفی چندلایگی هویتی و تکرار پیشداوریهای جنسیتی حرکت می کند..

5/ در نهایت آدریان ریچ می خواهد در برابر نگاه <هئدرونورماتیو> مردانه یک قدرت و نگاه <هومونورماتیو> زنانه بیافریند و جایگزینش کند و بدینوسیله تکرار آن نگاهی می کند که دقیقا می خواهد نفی اش کند. اینگونه او بخاطر معضلات پنهان احساسی نهفته در نگاهش و مقاومت خیالی در نگاهش، دقیقا به تکرار دیسکورس و تحکیم دیسکورس می پردازد،بجای آنکه با یک مقاومت سمبلیک و نقد سمبلیک و علمی به تحول دیسکورس و دستیابی بیشتر به جهانی برابر و متفاوت کمک کند. از اینرو نیز نظرات هویت طلبانه او مخالف تئوری کوئیر است و برخلاف آنچه نشان می دهد، اصلا رادیکال و بنیادین نیست، زیرا نه تنها سیستم هئدرونورماتیور را بازتولید می کند، بلکه با نگاه غیر علمی و تبعضیهایش به مقاومت خیالی و بازدارنده و نگاه سنتی و تبدیل مرد به قدرتی بزرگ و خطرناک و زن به موجودی قربانی کمک می کند و تاریخ و حال را تحریف می کند. در مقایسه با نگاه او می توان بخوبی دید که نگاه علمی و اساسی کسی مثل جودیت باتلر،کوئیر تئوری ، چگونه به تحول اجتماع و جامعه کمک می کند و زمینه را برای تحولات بنیادین فراهم می سازند. کافیست که این خشم و پارانوییا و این نگاه خیر وشری را ادامه و تشدید داد تا به <مانیفست> فمینیسم نظامی والری سولاناس معروف دست یافت که تحت تاثیر حالات پارانوییدش دست به قتل اندی وارول زد و او را با سه تیر سخت زخمی کرد. البته و خوشبختانه آدریان ریچ مخالف این گونه اعمال بوده است. با اینحال تاثیر این نکات منفی احساسی و نابالغانه در نقدش فراوان است و همین نیز نقدش را غیر علمی و مقاومت و نگاهش را خیالی می کند و به تکرار سنت و دیسکورس وامی دارد.

چگونگی شکل گیری هویت جنسی

فروید در کتاب <سه بررسی تئوری سکسوالیته> از توانایی انسانها به گرایشات مختلف هم جنس خواهی،دگرجنس خواهی و یا دوجنس گرایی سخن می گوید و ابتدا در این نوشته و در بخش مربوط به <گمراهیهای جنسی> از هم جنس خواهی به سان یک درون گرایی و انحراف سخن می گوید، ام ااین توانایی بباور او دارای یک بنیاد دگرجنس خواهانه است. از اینرو وقتی حتی کودک و یا همجنس خواه به جنس موافق احساس نشان می دهد، باز هم در نقش زنانه/مردانه این عمل صورت می گیرد و کودک و یا همجنس خواه خویش را با مادر در فانتزیش یکی می داند و به گرایشات نارسیستی اش تن می دهد. در پاورقی اضافه شده به آن بخش در چند سال بعد خود به این اعتراف می کند که دیدن همجنس خواهی به سان انحرافی بسیار خطرناک خطاست و تنها می توان از ایجاد دردسرهایی سخن گفت و در ادامه توضیح می دهد که در نهایت حتی نمی توان تبدیل این گرایشات مختلف به شکل عمده دگرجنس خواهی را بدیهی تصور کرد و توضیح دقیقی در این باره وجود ندارد.(34) او حتی در نامه ای به یک مادر که فرزندی همجنس خواه داشته است، او را برحذر میدارد که بخاطر داشتن چنین فرزندی خجالت بکشد و برای مثال از همجنس خواهانی بزرگی مانند میکل آنجلو و غیره نام می برد. در نهایت بقول فروید می توان اما در روابط همجنس خواهانه تاثیر حالات نارسیستی و فاتتزیهای مقعدی را مشاهده کرد، اما نمی توان از تفاوت کیفی میان دگرجنس خواهی و هم جنس خواهی سخن گفت، بلکه این تفاوتها عمدتا کمی است.( 35). روانکاوی بعد از فروید هرچه بیشتر همجنس خواهی را به کاتگوری انحراف جنسی تبدیل کرد. لکان از کسانی بود که مخالف این انحراف خواندن همجنس خواهی بود و به نظرات تحریف شده فروید در این زمینه اشاره کرد. با اینحال خود لکان نیز در بررسیهایش گاه نظراتی مطرح کرده است که مورد حمله لزبینها و یا همجنس خواهانی مثل جودیت باتلر قرار گرفته است. برای مثال او مطرح می کند که همجنس خواهی زنانه و لزبینی میل به همجنس را براساس یک صرفه جویی و یا تبدیل شور جنسی به عشق بوجود می اید و در این نگاه ، گویی که همجنس خواهان زن کمتر میل جنسی و بیشتر براساس میل عشقی به سمت زندگی لزبینی کشیده می شوند. طبیعتا این نگاه را نمی توان مطلق کرد و لزبینهای فراوانی دارای یک زندگی عشقی/جنسی زیبا و متنوع هستند. اما نظر جودیت باتلر نیز که کاملا به رد این نظر می پردازد، کاملا صحیح نیست. دقیقا نظرات کسانی مانند آدریان ریچ و اروتیسم مادر/دخترانه او و حتی <رابطه جنسی غیرواژنی و تنها بشکل کلیتوریسی و یا ماقبل ادیپالی> پیشنهاد شده توسط مونیک ویتک خود نمادهایی برای درستی انتقاد لکان در بعضی موارد هستند. حتی خود جودیت باتلر نیز نظر مونیک ویتک را در باب اساس قرار دادن رابطه جنسی غیرواژنی و یا تلاش برای ایجاد اشکال جدید سکسها و یا زنانگیهای ماقبل ادیپالی لوسی اوریگاری و غیره را اشتباه می داند، زیرا این مفاهیم همه بشکل نفی خیالی دیسکورس و زنده کردن یکسری اسطورهها عمل می کنند. در حالیکه دقیقا بر اساس نگاه فوکو و باتلر و دیگران انسان خارج از دیسکورس،سکس و هویت خارج از دیسکورس وجود ندارد و نمی تواند بوجود آید. اینگونه نیز بایستی بر اساس هویتهای جنسی و جنسیتی ساخته شده توسط دیسکورس و با تلاش برای ایجاد جو تسامح و برابری میان این هویتها و نیز براساس بازی قدرت درون دیسکورس که مرتب اشکال جدیدی از حالتهای بینابینی می آفریند و دفاع از این حالات و هویتهای نو حرکت و عمل کرد. بر اساس این حالت تسامح جنسی و نیز بر اساس این دفاع و استفاده از تفاوت سازیهای خود دیسکورس که مرتب انواع جدیدی از هویتهای جنسی و فانتزیهای جنسی می آفریند، می توان به رشد و تحول دیسکورس کمک رساند و زمینه برابری و تسامح جنسی بیشتر را فراهم آورد. این جاست که قدرت تئوری کوئیر خویش را نشان می دهد و با دفاع از اینترسکسوالها، ترانس سکسوالها، بوچ/فمها،بوچ/بوچها و غیره و تلاش برای شکاندن هویتهای بسته دوگانه دگرجنس خواهانه/همجنس خواهانه،زمینه را برای تحول و تفاوت نو و تسامح بالاتر فراهم سازد. با اینکه در جهان غرب به میزان زیادی تسامح و برابری جنسی و جنسیتی فراهم شده است،اما این بدان معنا نیست که هنوز عرصه های حقوقی و کاتگوریهای روانی و غیره و نیز پیشداوریهای فرهنگی وجود نداشته باشد که بایستی تغییر کند. یک مثال آن در روانکاوی تحول خوب در نگاه به سادومازوخیستهاست که از سال 2000 دیگر در کاتگوری بیماریهای فونکسیون جنسی قرار ندارند و اگر رابطه میان دو فرد آزادانه و بدون احساس درد و بحران فردی و شخصی باشد، سالم و نرمال محسوب می شود. همین راه را نیز در آینده بایستی کاتگوریهای فتیشیسم، اکسهیبسیونیست و دیگران روند و از عرصه بیماری خارج شوند و فقط در صورت به زور انجام گرفتن و یا دیگری رابه زور به کاری واداشتن و یا بخاطر درد و بحران شخصی بایستی به سان بیماری روانی بررسی شوند. پیشداوریهای فرهنگی تنها مخصوص به دگرجنس خواهان نیست. دوجنس گرایان نه تنها از طرف دگرجنس خواهان بلکه از طرف همجنس خواهان نیز مورد قضاوت بد قرار میگیرند و به سان <همجنس خواه شرمگین> و یا زنان بی سکسوال و بوچ/فم از طرف لزبینها به سان یک زن مبتلا به حالت بی هویتی و یا گرفتار نگاه مردانه و منحرف جنسی چندگانه دیده می شوند .(34) و هویت مستقلشان قبول نمیشود. همین موضوع درباره زنان مردنما و یا روابط بوچ/بوچ، بوچ/فم در جنبش فمینیستی صدق می کند که مانند نظریات آدریان ریچ و دیگر فمینیستهای رادیکال به سان تبلوری از روابط مردانه و منفی در نظر گرفته میشود. اما موضوع این است که گرایش جنسی و هویت جنسی موضوعی بسیار پیچیده و در عین حال عمیق است و می تواند از طرف دیگر نیز در طی زمان به شکل کوتاه مدت و یا درازمدت در خویش نیز تحولاتی صورت دهد. می توان حقیقتا در روابط همجنس خواهی نیز حالات زنانه/مردانه مشاهده کرد، چه در اشکال کاملا مشخص روابط بوچ/فم ویا در اشکال پنهان آن،اما این به معنای دگرجنس خواهانه دیدن اساس روابط همجنس خواهانه نیست. همانطور که در روابطه دگرجنس خواهانه همیشه احساسات همجنس خواهانه نیز وجود دارد و نقش بازی میکند. اینگونه یک زن فم که از یک زن مرد نما خوشش می آید، نمی تواند به شکل زنی نگریسته شود که در واقع مرد می خواهد بلکه بقول نقل قول زیبایی از یک زن فم <او می خواهد دوست پسرش یک دختر باشد>.(35) یا یک زن همجنس خواه دیگر اعتراف می کند که او دوست دارد گاهی با مردان همجنس خواه رابطه سکسی داشته باشد. یا بقول سن ژنه نویسنده هموسکسوئل فرانسوی<یک مرد با یک مرد به معنای مرد به توان 2 است> و نه یک رابطه مرد/زنانه پنهان. حاصل این پدیدهها و قبول این تفاوطها به معنای شکستن مفاهیم خشک هویتهای جنسیتی و جنسی و دیدن سیال بودن و امکان تحول در درون آن است، اما این بدان معنا نیست که هرکس می تواند به دلخواه همجنس خواه و یا دگرجنس خواه شود، زیرا این هم به معنای نفی دیسکورس است که واقعیت ما را می سازد و هم به معنای نفی روابط عمیق ناخودآگاه ادیپالی و هویت یابی جنسیتی و جنسی است که غیرقابل برگشت و یا سرکوب است. اینگونه نیز کوئیر تئوری براساس نگاه فوکو و باتلر و غیره در پی دست یابی به دیفرانس دریدایی و بازی دیفرانس دریدایی جنسیتی و کمک به شکاندن ساختارهای بسته هویتی و باز کردن این ساختارها و ایجاد تحولات و تفاوتهای نو و رشد نگاهی پلورالیستی و چندجنسیتی و چند جنسی می باشد. مشکل نگاه کوئیر تئوری و باتلر و در نهایت حتی لکان،فروید و فوکو در این قرار دارد که آنها خود نیز به سان بخشها و تبلورات دیسکورس مدرن متوجه یک ضعف و خطای بنیادین این دیسکورس نیستند و از اینرو تئوریهایشان در نهایت به تثبیت دیسکورس مدرن و عدم تحول بنیادین و یا از طرفی دیگر به ادامه خطای دیسکورس مدرن تبدیل میشود.

نقطه ضعف مرکزی دیسکورس مدرن

پاشنه آشیل دیسکورس مدرن و حتی نگاه پسامدرن مفهوم <جسم> است. دیسکورس مدرن بقول لوهمان، یکی از پایه گذاران مهم <تئوری سیستمها>، اساسش بر مفهوم سوژه قائم بالذات و رابطه سوژه/ابژه ای با هستی قرار دارد. اینگونه نیز از دکارت تا سارتر، از فروید تا لکان، از فوکو تا باتلر و کوئیر تئوری ، همه در نگاهشان به جسم ، جسم را موجودی پاسیو می پندارند که یا سوژه و یا دیسکورس او را به اختیار خویش می گیرد و نقش خویش را بر او می زند. اینگونه مفهوم جنسیت به سان یک شدن، در نهایت ادامه این نگاه مرکزی و خطای مرکزی دیسکورس مدرن است. موضوع اما این است که جسم یک وجود پاسیو و یک ورق سفید نیست که نقش نگاه اجتماع و دیسکورس را بر خویش می پذیرد بلکه جسم خودآگاهست و در حقیقت رابطه جسم و زبان، رابطه جسم و دیسکورس یک رابطه دیفرانس دریدایی است که در آن جسم به سان زبان تعویق یافته و متفاوت و زبان به سان جسم تعویق یافته و متفاوت وجود دارند و بر هم تاثیر متقابل، در یک بازی جاودانه دیفرانسی می گذارند.

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 8:36 PM  توسط م.ک.  |