|
جسم خواستهای خویش را به اشکال مختلف بیان می کند و این خواستها در دیسکورس و زبان پذیرفته و جذب می شوند و اینگونه به جسم دیسکورسیو تبدیل میشوند و از طرف دیگر این جسم دیسکورسیو به معنای مفهوم دقیق و کامل جسم نیست، بلکه معنای خلق شده وسمبلیک جسم است که مرتب در بازی جسم و دیسکورس متحول می شود. اینگونه ما به سان سوژه و جسم توسط دیسکورس آفریده میشویم و همزمان این جسم دیسکورسیو توسط خواستهای مداوم جسم ما، که مرتب از ناخوداگاهی به خودآگاهی در حال عبور و جذبند، در حال تحول و تکامل است و دیسکورس بایستی مرتب خواستهای نوی جسم و یا تحولات مورد نیاز جسم را برای توانایی بازتولید خویش، رمززدایی، جذب و بشیوه تمنای سمبلیک بیان کند. اکنون در جهان مدرن نگاهی نو و جسم گرایانه در عرصه های مختلف در حال رشد است که در واقع بباور من که یکی از هواداران این نگاه هستم، قویترین و رادیکالترین و علمی ترین زمینه ساز تحولات و نیز ایجاد گر تئوریهای نو در کنار زمینه سازی برابریهای بهتر جنسی و جنسیتی است. اینگونه نیز هویت جنسیتی و جنسی انسانها یک تولید جسم و دیسکورس در این بازی دیفرانس دریدایی است و در آن هم خواستهای عمیق بیولوژیک، هورمونی، روانی و هم خواستهای اجتماعی و غیره شرکت دارند که در بهترین حالت به ایجاد یک دیسکورس جنسی و جنسیتی زنانه/مردانه چندگانه و چندلایه و به یک <برابری در عین تفاوت و تفاوط> تبدیل میشود و این برابری در عین تفاوت و تفاوط میان هویتهای زنانه و مردانه چندلایه و هویتهای جنسی چندلایه، ایجاد گر و ادامه دهنده بازی جاودانه عشق و قدرت و تحول و تفاوت می شود. اشکال اساسی تئوری قوی باتلر،فوکو و حتی لکان در این تن ندادن نهایی به این مفهوم جسم است. اینگونه باتلر توهم وار خیال می کند که جنسیت تنها یک <شدن> است و متوجه خواستهای جسم و نیازهایش و قدرت خواستهایش نیست و تک ساحتی می نگرد و بدینخاطر فکر می کند که میتواند با کمک پارودی بر این تحولات بنیادین و عمیق چیره شود و یا تفاوتهای عمیق ایجاد کند و یا هواداران تئوری کوئیر می پندارند که این تسامح جنسییتی و جنسی می تواند کامل سیستم جنسیتی و جنسی را تغییر دهد. یا مثل لکان کل هستی را بر اساس فالوکراسی میخواهد توضیح دهد و مثل فوکو جسم را به جسم دیسکورسیو تبدیل می کند. با آنکه فوکو لااقل جدا از قدرت دیسکورس به فاکتورهای دیگری مثل قدرت کونستوتیو نیز اشاره می کند. با کمک نگاه جسم گرایانه می توان به این چندلایگی در عین وحدت، به این کثرت در وحدت و وحدت در کثرت دست یافت و نگاهی چندسیستمی و دایره وار به فاکتورهای مختلف تولید کننده هویتهای جنسیتی و جنسی و رابطه متقابل و پارادکس انسانی داشت. حاصل چنین نگاهی که در پی یک <برابری در عین تفاوت و تفاوط> و تن دادن به بازی دیفرانس عشق و قدرت، زنانگی/مردانگی است، دستیابی به درجات هرچه والاتر و بهتر چندلایگی جنسیتی و جنسی و رشد تسامح و برابری جنسیتی و جنسی و بازی عشق و قدرت دیفرانسی این حالات و تاثیر متقابلشان بر یکدیگر است. جنسیت و جنس نه یک شدن است و نه یک بودن بلکه یک شدن در بودن و بودن در شدن است. اینگونه نیز در یکایک ما هم حالتهای انسان غارنشین و هم حالتها و فانتزیهای انسان قرن بیست و یکم وجود دارد و خواهد داشت. با چنین نگاه جسم گرایانه می توان هم به چندلایگی هویتهای زنانه و مردانه و هویتهای جنسی تن داد و یا حتی هویتهای جنسیتی نوینی برپایه این جسم مشترک قبول کرد و هم می توان بهتر و بدون خطای خطرناک، میان حالات پدوفیلی و جوان تر شدن سن روابط جنسی فاصله گذاشت. در حقیقت همانطور که فوکو بدقت دیده است، همه این تئوریهای آزادی جنسی و جنسیتی،خود نیز تبلوری از خواست دیسکورس برای بازتولید و تحول خلاق خویش و حفظ چهارچوب خویش است. تئوری پسامدرنیت در واقع دقیقا بازتولید دیسکورس مدرن است و او را همزمان به مرحله نوینی از تفاوت گذاری می رساند و بدین وسیله در دیسکورس تفاوتهای مهم و سمبلیکی بوجود می آورد. بقول خود لیوتار پسامدرنیت روح مدرنیت است و طبیعی و منطقی است که تفاوت مدرن در مسیر تکامل خویش و برای بازتولید خویش به دیفرانس دریدایی تبدیل شود. نگاه جسم گرایانه نیز تولید دیسکورس مدرن است و وسیله ای برای تحول و بازتولید خلاق خویش است، اما این نگاه با پیوند چندین بخش مختلف و چندسیستمی نگریستن و نیز با چیرگی بر خطای بنیادین دیسکورس مدرن، باعث یک تحول بنیادین و سمبلیک در این مسیر میشود، همانطور که بباور من استفاده از این نگاه جسم گرایانه باعث یک تحول بنیادین در نگاه و دیسکورس سنتی جامعه ما و وسیله اساسی دست یابی جامعه ما به رنسانس عشق و خرد و برابری جنسیتی و جنسی می تواند باشد و بدینخاطر نیز من هویت مدرن و چندلایه <عاشق و عارف زمینی> و حالت <جسم خندان و چندلایه این عاشقان و عارفان زمینی زن و مرد را>، حالت <هویت جنسیتی چندلایه زنان و مردان مدرن و متفاوت ایرانی را> به سان راه عبور از بحران هویتی ایرانی مطرح می کنم. بحران هویتی که اساسش را این بحران هویت جنسیتی و جنسی ایرانی تشکیل می دهد و راه عبور از آن دست یابی به ساختار برابری حقوقی،اقتصادی،اجتماعی،جنسی از یکسو و از سوی دیگر دست یابی به هویت زنانه و مردانه مدرن چندلایه و متفاوت و متفاوط است. یعنی دگردیسی ایرانی به جسم خندان و چندلایه و مدرن . کوئیر تئوری و نگاههای دقیق کسانی چون جودیت باتلر و یا تئوریهای پسامدرنی و ساختارشکنانه و دیسکورس تئوری ، هم باعث تحول بهتر مدرنیت و عمیقتر شدن مدرنیت و ایجاد تفاوتهای نو میشوند و هم میل دست یابی به یک وحدت در کثرت را در جامعه و فرد مدرن افزایش می دهند و زمینه ساز رشد بهتر تفکر جسم گرایی و <جسم خندان چندلایه> می شوند که یکی از پایه گذاران مهمش نیچه، خود یکی از پایه گذاران مهم پسامدرنیت نیز بوده است. در نهایت تنها بکمک چیرگی بر این خطای دیسکورس مدرن و دست یابی به جسم گرایی است که می توان نگاههای مختلف لوسی ایریگاری،کریستوا و باتلر را با یکدیگر تلفیق کرد و قبول کرد که زن به سان جسم خردمند، هم دارای یک هویت برابر با مرد و جسم خردمند دیگر است و هم دارای تفاوت زنانه،خرد و زبان زنانه است و هم دارای چندلایگی زنانه و تفاوتهای میان بخشهای مختلف این زنانگیست. این زنانگی چندلایه یک موضوع بیولوژیک/دیسکورسیو است که در یک حالت دیفرانسی و بازی دیفرانسی طبیعت/فرهنگ خلق می شود و مرتب متحول می گردد، زیرا طبیعت فرهنگ به تعویق افتاده و متفاوت است و فرهنگ، طبیعت به تعویق افتاده و متفاوت. از اینرو نیز ما هیچ گاه با مفهوم خالص جسم روبرو نمیشویم، زیرا چنین مفهومی وجود ندارد و ما در هر لحظه با جذب خواستهایی از جسم در جهان سمبلیکمان، در همان حال که خویش را متحول می سازیم، در همان حال طبیعت و نگاهمان به طبیعت را متحول می سازیم و بقول معروف از تفسیری به درون تفسیری دیگر از واقعیت میرویم. موضوع اینجاست که این نگاه جسم گرایانه به ما امکان می دهد به چندلایگی خویش دست یابیم و هم پیوند میان جسم و زبان،جسم و روح و جسم و دیسکورس را که یک پیوند دریدایست، درک کنیم و اینگونه به سان جسم خندان و فرزند دیسکورس جامعه و فرهنگ خویش، به تن و دیسکورس و سرنوشت خویش آری گوییم و با این آری گویی به چندلایگی خویش به تحول و تفاوت در دیسکورس و ایجاد <برابری در عین تفاوت و تفاوط> و بازی عشق و قدرت دست زنیم. یعنی به تحول سمبلیک خویش و جامعه مان کمک رسانیم. اینجاست که اهمیت مقاومت خیالی و مقاومت سمبلیک و لزوم توضیح این مقوله فرامی رسد، قبل از آنکه بر اساس این مبانی علمی به بررسی فمینیسم ایرانی بپردازیم.
مقاومت خیالی و سمبلیک مقاومت خیالی در واقع <مقاومت درونی> بیمار در برابر معنا و مفهوم بیماریش و هراسش از بلوغ درونیست که باعث میشود،به انواع و اشکال مختلف به بیماریش و لذت نهفته در بیماریش بچسبد و نتواند به بلوغ سوژه و تبدیل امیالش به تمناهای مدرنش دست یابد و اسیر افسون نگاه بیماریش می ماند. در این معنا نیز مقاومت خیالی و نقد نارسیستی اسیر یک حالت شیفتگانه/متنفرانه است و ناتوان از ارتباط تثلیثی با موضوع نقدش و نقد نکات مثبت و منفی موضوعش و ایجاد تحول و تفاوت در دیسکورس بر پایه این نقد تثلیثی است. چنین انسانهای گرفتار به مقاومت خیالی حتی به عنوان روشنفکر و نیروی انقلابی، در نهایت بخاطر این حالات سنتی شان و ناتوانیشان از عبور از سنت و یا از نگاه نابالغانه شیفتگانه/متنفرانه نارسیستی و معضلات ادیپالی، تکرار سنت و دیسکورسی می کنند که در واقع قصد تحول و تغییر آن را دارند. یا دچار حالات ماقبل ادیپالی و نفرت و خشم خیالی و پارانویید می شوند و بدنبال جستجوی مقصر می گردند و یا از طرف دیگر در هم می پاشند و مبتلا به حالات پسیکوز می گردند. ناخوداگاهی در یک جمله ناشناخته لکان به معنای <دیسکورس دیگری>(36) است .این بدان معناست که آنچه در ناخودآگاهی ما قرار دارد، خود دارای یک حالت سمبلیک و تبلوری از دیسکورس جامعه است. از اینرو نیز وقتی ما با شورهای درون خویش به شکل اهریمنان خطرناک روبرو میشویم، این حالت دیدن شورها بشکل اهریمنان خطرناک، هم ناشی از نوع نگاه خیالی <من> خودآگاه ماست و هم تبلور دیسکورس جامعه سنتی مبتلا به جنگ خیر و شر و وسیله ای برای دیسکورس برای بازتولید خویش است. زیرا هر انسان و یا جنبش در جستجوی فردیت و هویتی نو و یا در پی ایجاد تفاوتی نو بایستی بناچار از درون این جهنم خویش بگذرد و با عبور از بحران و تبدیل اهریمنان به فرشتگانش و به تمناهای مدرنش به یک تحول دیسکورسیو کمک کند و به تلفیق نوی خویش و هویت فردی و جمعی نوی خویش دست یابد و یا در این مسیر درگیری با شورهایش اسیر این اهریمنان درون میشود و بیمار میگردد و به سان بیمار و سمبلی از راه خطرناک و پردردسر به بازتولید دیسکورس سنتی و هراس از تحول کمک می کند و یا اینکه شخص با دیدن این دردسرها به دامان سنت و دیسکورس برمی گردد و مومن می شود. ناخودآگاهی از اینرو بقول لکان ساختاری مثل زبان دارد، زیرا تبلور دیسکورس است. اگر به دیسکورس سنتی جامعه خویش توجه کنیم که اساسش بر خیر وشر بودن، نفی جسم و جنگ اخلاق/گناه ، جنگ اهورامزدا/اهریمن است، آنگاه می بینیم که چرا هر گذار فردی و جمعی ایرانی بناچار به درگیری با این شورهای خویش و با اهریمنان درون و برون خویش محکوم بوده است، و چگونه بخاطر ناتوانی نهایی انسان ایرانی و اسارتش در نگاه دیسکورس و سنت و ناتوانیش از دستیابی به تحول سمبلیک و تمناسازی و جذب شورهایش ، محکوم به تکرار تراژدی و سرکوب درون خویش و یا سرکوب دگراندیش و ادامه جنگ خیر و شری و مسخ مدرنیت بوده است. با این نگاه عمیق دیسکورسیو و نیز روانکاوانه می توان درک کرد که چرا گروههای سیاسی و انقلابی چپ و راست ایرانی و یا حتی مدرن و پسامدرن امروزی در نگاه خویش مرتب این حالت خیر و شر بودن، غرب شیفتگی و غرب ستیزی،سنت شیفتگی و سنت ستیزی را تکرار می کنند و بخاطر مقاومت خیالیشان مرتب سنت را بازتولید کرده و می کنند و به فردیت خویش و تحول جامعه دست نمی یابند. این بازتولید حالت خیرو شری به اشکال مختلف، این بازتولید حالت شیفتگانه/متنفرانه و اسارت در چشمان مادر و پدر خیالی، این بازتولید جنگ خیر وشر به انواع مختلف و نفی و سرکوب دگراندیش و پرستش نگاه و راه خویش، مهمترین شیوه بازتولید دیسکورس سنتی جامعه ماست که بسیار نیز موفق است. شیوه دیگرش، گرفتاری روشنفکر و مخالف در بند هزار دالان اخلاقیات و جنگ درونی و داغان شدنش در این مسیر و ناتوانیش در دستیابی به تلفیق نهایی خویش و ایجاد تفاوت بنیادین در دیسکورس است که دو نمونه اش را در مرگ تراژیک هنرمندان بزرگ مدرنمان یعنی فروغ و هدایت می بینیم. با اینکه آنها در مسیرشان ایجادگر مراحل اولیه تحول سمبلیک بوده اند. مقاومت سمبلیک به معنای ایجاد تحول در سیستم < اسامی دلالت> و ایجاد تفاوت نو و سمبلیک در آن است. زیرا تفاوت واقعی تنها در عرصه سمبلیک و به عنوان سوژه ممکن است. سوژه ای که با قبول دیسکورس و نام پدر و عبور از نگاه خیالی، اکنون به جذب و انطباق امیال و اشتیاقات خویش در جهانش و تبدیل آنها به تمناهای مدرن دست میزند و اینگونه جهان سمبلیک خویش و دیسکورس جامعه اش را از درون تغییر میدهد و در نظم <اسامی دلالت حاکم> تحول و تفاوت ایجاد می کند. لکان در مقاله < اتیک در روانکاوی> برای نشان دادن نمونه ای از این مقاومت سمبلیک به رفتار آنتیگون دختر ادیپوس اشاره می کند که برای بخاک سپردن جسد برادرش بر علیه نظم سمبلیک پادشاه طغیان می کند و با ریسک از دست دادن موقعیتش،مرگ سمبلیک برادرش و بخاک سپاری او را فراهم می سازد و اینگونه به خطای خانوادگی و مقاومت خیالی پایان می دهد و مانع ماندن روح برادرش در جهان خیالی میشود. همانطور که هاملت مجبور است به خواست پدرش تن دهد و او را دوباره و سمبلیک به خاک بسپارد، تا پدرش به سان روح و آزار درونی بر او ظاهر نشود. همینگونه نیز مقاومت سمبلیک به معنای تلاش برای پایان دادن به بی عدالتیهای فردی و جمعی و بخاک سپردن مردگان و مقتولین، از طریق تحول سمبلیک جامعه و فرد و مرگ سمبلیک جامعه و فرد است. تحولی که اما بایستی بر بستر امکانات دیسکورس و در چهارچوب دیسکورس صورت گیرد وگرنه محکوم به شکست و یا تکرار سنت است. اینگونه نیز هر حرکت افراطی محکوم به شکست است و هر تلاش برای بلعیدن و کپی کردن غرب و یا نفی کامل سنت محکوم به شکست است و تکرار دیسکورس سنتی می کند، زیرا هر تحولی تنها در عرصه سمبلیک و بر بستر دیسکورس آن جامعه و انسان می تواند صورت گیرد.جودیت باتلر در نقدی بر این اسطوره آنتیگونه از طرف دیگر نشان می دهد که مرگ آنتیگونه در مسیر این تحول سمبلیک حکایت از ضرورت شکاندن این سیستمهای بنیادین خانوادگی و اقوامی می کند. اما موضوع این است که این تحول برای او نیز بایستی در جهان سمبلیک و تحول سمبلیک صورت گیرد.(39). نمودی درست از این تحول و مقاومت سمبلیک، تلاش برابری خواهانه نسل اول و نسلهای بعد فمینیستی یوده است که بر بستر دیسکورس مدرنیت و سیستم شهروندی و با استفاده از امکانات قانون اساسی و این سیستم، دست به تحول بنیادین و سمبلیک میزنند و نه تنها به برابری حقوقی،سیاسی،اجتماعی و جنسی هرچه بیشتر دست می یابند ، بلکه کل روابط جنسی و جنسیتی را تغییر می دهند. همینگونه نیز جستجوی هویت فردی و فردیتی توسط نسل دوم و سوم را، توسط کسانی مثل سیمون دوبوار و یا باتلر، لوسی ایریگاری و غیره را بایستی مقاومتی سمبلیک دانست و در عین حال در هر بخش بطور مجزا نکات خیالی این نگاهها را باز یافت که برای مثال در نگاه غلط سوژه اگزیستانسیالیستی نسل سیمون دوبوار و دیدن مطلق گرایانه خویش به سان < نگاه> دیگری و توهم امکان انتخاب و تحول کامل است که خوشبختانه با شکاندن این سوژه سارتری و نشان دادن چندپارگیش توسط پسامدرنها، خیالی بودن این مقاومت برملا میشود و یا حتی در نگاه باتلر می توان در بحث پارودی این مقاومت خیالی را یافت. مهمتر از همه اما در نگاه آدریان ریچ می توان تبلور کاملی از این مقاومت خیالی و نگاه خیروشری و تبلور خشم و پارانوییای بلوغ نیافته را دید که در نهایت تکرار سنت می کند. اینگونه نیز برای نسل زنان و مردان ایرانی، در هر بخشی موضوع اساسی را این تشکیل می دهد که چگونه به یک تحول سمبلیک جامعه کمک رسانند و به دام مقاومت خیالی بازتولید کننده سنت نیافتند. برای اینکار آنها و از اینرو نیز فمینیستها بایستی به این چند مورد توجه کنند و بر اساس این معیارها نیز می توان طبیعتا به آسیب شناسی اعمال و رفتار فمینیستهای ایرانی دست زد و مقاومت سمبلیک و مدرن فمینیستهای ایرانی را از حالات خیالی و تولیدکننده سنت در میان فمینیستهای ایرانی متمایز کرد و به نقد این تحولات و معضلات پرداخت. 1/ دیسکورس ایرانی بر اساس نگاه خیر/شرانه و شیفتگانه/متنفرانه بازسازی شده و بازتولید میشود. پس آن نگاهی که در خویش بنوعی این حالات را دارد و برای مثال اکنون زن را به زن خیر و مرد را به شر و رابطه این دو را به رابطه خیر/شری و جنگ اهورامزدایی/اهریمنی تبدیل می کند، دچار یک مقاومت خیالی و بازتولید کننده سنت است. رابطه زن و مرد در یک جامعه و به سان اجزای یک دیسکورس، یک رابطه دیفرانس دریدایی است. از اینرو زن سنتی،.مرد سنتی را بازتولید می کند و مرد سنتی، زن سنتی را. جامعه ما یک جامعه پدرسالار/مادرمحور است که در آن در نهایت هم زنانگی و هم مردانگی سرکوب میشوند. از اینرو نیز زن ومرد مدرن در ایران رشد نمی کند، زیرا با سرکوب جسم و سرکوب زنانگی و مردانگی و اسارت مردان و زنان در حالات ادیپالی و در افسون نگاه دیگری و به ویژه افسون نگاه مادرو پدر خیالی، مردان و زنان ایرانی ناتوان از تحول به زن و مرد مدرن بوده اند. اینگونه در ایران نه نگاه قدرتمندانه/خردمندانه و لذت پرستانه مردانه ای شکل میگرد و ما نه نگاه قدرتمندانه و خردمندانه زنانه ای. از اینرو نیز در جامعه ما خردگرایی و فلسفه رشد نمی کند و ما نه دارای دکارتی، کازانوایی و یا مارکوپولویی و از طرف دیگر دارای نسل زنان پرشور و خردمندی چون سیمون دبوار و ویرجینیا ولف و غیره نیستیم و یا نمونه های ایرانی آنها سریع از بین می روند. تنها اکنون هرچه بیشتر، امکان ایجاد این نسل نو بوجود آمده است. این نگاه علمی به معضل بنیادین جامعه، به معنای نفی ستم مضاعف به زنان در جامعه ایران نیست، زیرا بهرحال مرد ایرانی در این جامعه پدرسالا/مادر محور دارای مقام ممتازیست. اما بدان معناست که پی برد،چرا در ایران نگاه مردانه ای که اساس مدرنیت اولیه است، رشد نمی کند و چرا رابطه میان زن و مرد در یک جامعه رابطه ای متقابل است که سرکوب یکی،سرکوب دیگری را بدنبال دارد. مشکل خیلی از نقدهای فمینیستی ایرانی در این بخش است که با نقد دقیق ستم مضاعف به این برخورد مکانیکی مبتلا میشوند که گویی جامعه ایران بهشت مردان است و یا حتی به غلط نگاه حاکم پدرسالارانه/مادرمحورانه را به سان تبلور نگاه مردانه معرفی می کنند. برای مثال خانم مریم خراسانی که بباور من یکی از بهترین تئوریسنهای جنبش فمینیستی ایران است، سالها پیش در نقدی فمینیستی بر داش آکل(37)، حرکات داش آکل را به نمادی از خرد مردانه معرفی می کند و متوجه نمی شود که داش آکل و مرجان، دو روی یک سکه هستند، همانطور که داش آکل و کاکا رستم دو روی یک سکه هستند و کاکارستم حالت تعویق افتاده و متفاوت داش آکل و مرحله بعدی زندگی داش آکل وار است که وقتی پول پدری را از دست بدهد، مجبور است برای ادامه زندگی لاابالی گری به باج گیری مشغول شود. اگر داش آکل و یا راوی بوف کور نمادی از حالت مردانگی مرد ایرانی بود، می بایستی یا مثل کازانوا و با عبور از سنتها به خواست خویش دست یابد و یا مثل رمانتیستها و با عبور از سنت به معشوق خویش دست یابد و یا به سراغ معشوقی دیگر رود. اما داش آکل چنان گرفتار سنت و نگاه پدر و مادر خیالیست که ناتوان از این حرکات در سکوت می میرد و مرجان نیز به عقد یک پیرمرد نماد سنت در می آید. رهایی داش آکل تنها با شکاندن اندرونی درون و برون خویش است که این رهایی از اندرونی باعث می شود که از افسون نگاه مادر خیالی و افسون نگاه زن اثیری و یا مرجان نیز راحت شود و یا به عشق اش به مرجان تن دهد و یا از او جدا گردد و تن به عشقی دیگر دهد. مرد ایرانی چنان گرفتار این نگاه مادر خیالی و افسون نگاه این زن در حجاب است که تنها با رهایی خویش از این حجاب و افسون و شکاندن ساختار حافظ این افسون و حجاب، یعنی ساختار نابرابری جنسیتی قانونی و اجتماعی و جنسی و فرهنگی، می تواند به شور مردانه خویش دست یابد و در مرحله بعدی نیز به مردانگی چندلایه و متفاوت خویش برسد. همانطور که نجات زن ایرانی در شکستن این ساختار حقوقی و فرهنگی/ روانی است. با این تحول ساختاری و شکستن این حالات، داش آکل و مرجان نیز می میرند،همانطور که پیرمرد خنزرپنزری و مفهوم مقدس مادر می میرد و جایش را مفهوم مدرن ایرانی زنانه و مردانه تشکیل می دهد که هم در خویش نگاه مدرن و هم بخشهای سالم فرهنگ خویش را دارد. جالب این است که دوستان گاه از یاد می برند، که زنان دقیقا به خاطر این در حجاب بودن، دارای قدرتی پنهانی و بزرگ در خانواده و جامعه ایرانی هستند. همانطور که مرجان و نگاهش حاکم بر داش آکل و کل داستان است. بقول نیچه زنان با مدرنیت بخشی از قدرتهای خویش را از دست می دهند و بویژه قدرت پنهانشان بر مردان را به عنوان مادر مقدس و یا زن اثیری. بنابراین بایستی در تحلیل علمی این پیوندهای دیالکتیکی و یا دیفرانسی را مشاهده کرد و نیز امتیازات پنهان و آشکار زن در روابط سنتی را درک کرد،تا پی برد که چرا باوجود این همه ستم مضاعف، باز هم زنانی طرفداری از سنت می کنند.( برای درک بهتر این مطالب به نقد بوف کور من مراجعه کنید) . حالتی دیگر و در واقع شدیدتر از این و ادامه دیسکورس سنتی، ایجاد حالت جدیدی از رابطه خیر وشری بشکل زن اهورایی و مرد اهریمنی است و یا بشکل بیان خشم نارسیستی و در نهایت لکاته وار به مردان و تبدیل مردان به اهریمن و دشمن خویش است که بایستی اکنون این مرد اهریمنی نفی و با باصطلاح افشاء شود. یکی از بهترین نمونه های این نگاه تراژیک و تکرارکننده سنت، شعر < دیوث مدرن> خانم هایده ترابی است که دقیقا تمامی این خشمهای به پدر خیالی و مرد خیالی را نشان میدهد و در آهنگ کلام شعر و در کلمات شعر این خشم و رشک نارسیستی به مردان موج می زند. خشم و رشکی که بناچار بازتولید سنت می کند و دیگربار حالت مرد خطرناک و زن فرشته وار، این بار در قالب مرد مدرن دیوث را نشان میدهد و متوجه نمیشود که در همان لحظه با اینکار خویش را به حالت متقابل و همسوی این دیوث تبدیل می کند و در آینه خویش می نگرد و خویش را بازتولید و فراافکنی می کند. همانطور که لکاته، راوی را می آفریند و راوی، لکاته را. همانطور که داش آکل،مرجان را می افریند و مرجان، داش آکل را و هر دو در نهایت پیرمرد خنزرپنزری را و تبدیل خویش به پیرمرد و پیرزن خنزرپنزری را. راه ایرانی به سمت مدرنیت، گذار از این حالات سنتی و دستیابی به بازی قدرت مدرن و عاری از هر مفهوم ظالم/مظلومی و تفکیک دقیق حوزههاست. 2/ راه دست یابی به تحول سمبلیک از طریق دست یابی به تحول ساختاری و سمبلیک در دیسکورس و از طریق دست یابی به فردیت جنسیتی و جنسی، با دست یابی به نگاهی تثلیثی و عبور از حالت شیفتگانه/متنفرانه و بدون افراط گرایی خیالی و بر بستر دیسکورس صورت می گیرد. اینگونه نیز فمینیسم ایرانی بایستی در کنار دفاع از برابری جنسیتی و حقوقی، در عین حال به هویت جنسیتی و مدرن زن ایرانی دست یابد و مفاهیم اجتماعی و فرهنگی را تحول بخشد و یا زمینه ساز ایجاد اشکال مختلف و مدرن این هویت شود. از آنرو که برای ما راهی نمی ماند،جز آنکه مراحل مختلف مدرنیت را همزمان و بر بستر اولویتهای زمانه خویش مطرح و بیان کنیم، از آنرو نیز فمینیسم ایرانی بایستی در خویش هر سه بخش مراحل فمینیستی را جذب کند، در حالیکه طبیعتا ایجاد برابری قانونی و اجتماعی در لحظه اول وظیفه مرکزی باقی می ماند. اما در کنار این بایستی برای دست یابی به یک هویت زنانه چندلایه ایرانی تلاش کند و به بحران هویت زن ایرانی پاسخ گوید. همانگونه که یکایک ما بایستی جوابی برای بحران هویت ایرانیمان و دست یابی به یک هویت چندلایه ومدرن ایرانی بکنیم وگرنه نمی توانیم به تحول بنیادین دیسکورس و تحول سمبلیک دست یابیم و به تلفیق خویش از مدرنیت/پسامدرنیت/سنت در جهان سمبلیک فردی و جمعی خویش دست یابیم.
آسیب شناسی فمینیسم ایرانی از مدراس نسوان دوران مشروطیت تا تظاهرات زنان بر علیه حجاب اجباری و تا امروز و ایجاد کمپین زنان و تلاش برای ایجاد برابری جنسیتی حقوقی و اجتماعی و یا ایجاد تشکیلات مهمی مثل <بنیاد پژوهش زنان> در خارج از کشور، راهی طولانی را جنبش زنان ایران در پی دست یابی به خواستهای برحق خویش طی کرده است. با این وجود در هیچ برهه زمانی، اینقدر نقش و شرکت زنان در عرصه سیاسی و اجتماعی، فرهنگی و علمی، مانند دوران کنونی قوی و گسترده نبوده است. حضور قوی و همه جانبه زنان حکایت از نقش مهم و موثر آنها در رنسانس ایران و نیز در تحول ساختاری و ایجاد یک سیستم دمکراتیک می کند و از همه مهمتر نشان می دهد که نه زنان ایران خواهان ادامه روابط نابرابرانه گذشته هستند و نه جامعه و سیستم توان به اندرونی فرستادن آنها را دیگر دارد. تحول مدرن جامعه ایرانی بایستی بر اساس یک تحول ساختاری حقوقی و نیز فرهنگی و بر بستر شکل گیری هویت مدرن زنان و مردان ایرانی صورت گیرد. حضور موثر زنان و بیان خواستهای جنسیتی و عمومی خویش و تلاش برای تحول فرهنگی و حقوقی جامعه، حکایت از آن می کند که مدرنیت ایرانی در پیوند تنگاتنگ با این برابری حقوقی و جنسیتی و تحول هویتی زنان و مردان ایرانی قرار دارد و رنسانس ایرانی به معنای پایان دهی به کشتن و سرکوب زنانگی و مردانگی و پایان دادن به ستم مضاعف بر زنان و عبور از جامعه پدرسالار/مادر محور و بسوی جامعه زن سالار/مردسالار خواهد بود که اساس مدرنیت معاصر را تشکیل می دهد. زنان ایرانی در این مسیر تحول بایستی طبیعتا به تجارب و دانشهای خویش و از طریق خطا و آزمایش دست یابند. از اینرو نیز< کمپین زنان ایران برای رفع نابرابری حقوقی و قوانین تبعیض آمیز جنسیتی> در خویش تجارب ناموفق اصلاح طلبی و درسهای یادگرفته از آن از یکسو و از سوی دیگر عبور از چپ رویهای انقلابی را در بر دارد و توانسته است به تبلور بالغترین جنبش سیاسی/اجتماعی ایران تبدیل شود. موضوع مهم در آسیب شناسی فمینیسم ایرانی ، نوع برخورد فمینیسمهای ایرانی به دو موضوع< قدرت و هویت> است. بر این پایه نیز می توان به بررسی بخشی از این فمینیسم ایرانی پرداخت. طبیعتا من کل فمینیستهای ایرانی را نه می شناسم و یا نه می توانم در این مقاله بررسی کنم. از اینرو توجه ام را از یکسو به کمپین زنان و از سوی دیگر به بحران هویت زن ایرانی معطوف می کنم و امیدوارم دوستان خواننده بر پایه این معیارها، خود به نقد گروههای مختلف فمینیستی بپردازند.
برخورد با قدرت قدرت در فرهنگ ما دارای یک بار منفی است و عبور از این نگاه به قدرت و درک قدرت به سان یک عنصر خلاق و استراتژیک و یا به قول هانا آرنت به سان ایجاد کننده دیالوگ در روند دست یابی به مدرنیت و نیز هویت فردی و جمعی مدرن خویش بسیار مهم است. قدرت نه تنها بقول نیچه و بعد فوکو خلاق و استراتژیک است بلکه دست یابی به هر خواستی بدون استفاده از قدرت غیرممکن است. مهم شناخت تفاوت بنیادین بین قدرت و خشونت است. قدرت بقول هانا آرنت ایجاد دیالوگ و گفتگو و چالش میان سلیقه ها و نظرات مختلف می کند و در انتها هر دو طرف کم یا بیش از این دیالوگ چیزی در خویش جذب می کنند. زندگی یک بازی قدرت اندیشه ها و سلیقه هاست. خواست برابری جنسیتی ،چیزی جز خواست قدرت و حق داشتن قدرت برای انتخاب و عمل نیست. خشونت اما بقول هانا آرنت لال است و ضد دیالوگ است(39). زیرا برای دست یابی به خواست خویش خواهان کشتار دیگریست. از اینرو خشونت ضد قدرت است و نماد ناتوانی از لمس قدرت و ناتوانی از تن دادن به بازی قدرت که اساس تحول و دگرگونی فردی و جمعیست.. از اینرو نیز در نهایت دو شکل عمده از برخورد به قدرت وجود دارد. یکی آنکه به بازی قدرت و بازی دیسکورس تن می دهد و سلیقه و نظر خویش را بیان می کند و با شیوه خلاق و استراتژیک، با قلبی گرم و مغزی سرد به بیان خواست خویش و چالش با دگراندیشان و رقیبان می پردازد و خواست خویش را بر صحنه فرهنگی،سیاسی و علمی و از طریق این دیالوگ و بازی قدرت حاکم می کند و به تغییر و تحول سیاسی/اجتماعی و علمی و ایجاد مرحله و تفاوتی نو کمک می رساند، تحولی که طبیعتا بازی نوی قدرت و چالشی نو را در بر دارد. زیرا دیالوگ و بازی قدرت و یا بباور من بازی قدرت و عشق را پایانی نیست و این بازی تفاوت گذاری در یک حالت چرخش پسامدرنی و دیفرانس دریدایی مرتب بازتولید می شود،بدون آنکه تکرار بیمارگونه گردد و مرتب تحولی نو و تفاوتی نو می آفریند و یا آنکه درگیری سلیقه ها و نظرها بشکل نارسیستی نابالغانه و در قالب <خشونت> لال و سرکوب دگراندیش و سرکوب دیالوگ صورت می گیرد. خواه این خشونت را یک سیستم و نگاه حاکم بر علیه هر نیروی مخالف انجام دهد و یا اینکه یک نیروی مخالف با این فکر خشونت آمیز در پی سرکوب دشمن بزرگش باشد. در هر دو حالت، هردو مثل هم می اندیشند و بازیگران یک بازی خشونت آمیز خیر و شری، ظالم/مظلومی هستند و مخالف دیالوگ و بازی قدرت و دگردیسی مداوم این بازی و ناتوان از تن دادن به این دگردیسی مداوم بازی قدرت هستند. اینگونه آنها نمی توانند به بازیگران پرشور این بازی قدرت و چالش و دیالوگ تبدیل شوند و گرفتار در ذهنیتها و مونولوگهای درونی خویش و با حفظ تصویر پارانویید مخالف و میل سرکوب او به سان مقصر همه بدبختیهای خویش، محکوم به اسارت در نگاه ظالم/مظلومی و بازتولید سنت هستند. حال اگر با این معیار به کمپین زنان بنگریم، در می یابیم که کمپین زنان بالغترین شکل فعلی دستیابی به قدرت و ایجاد برابری جنسیتی و تغییر ساختاری است، بدون آنکه دچار تفکرات غلط اصلاح طلبانه و یا انقلابی گرایی افراطی، دچار فرهنگ خیر وشر و یا اسارت در مرزهای قرمز ذهنیت گرفتار حالت شیفتگی/تنفر گردد. در واقع بایستی کمپین زنان را به دلایل ذیل، به سان بلوغ جنبش فمینیستی و نیز جنبش دمکراتیک مردم ایران دید و بدفاع از آن پرداخت. 1/ کمپین زنان با طرح تغییر ساختاری در قانون اساسی و ایجاد برابری جنسیتی کامل حقوقی در واقع از دو خطای عمده جنبش دمکراتیک مردم ایران می گذرد. این دو خطا،یکی خطای اصلاح طلبها بود که فکر می کردند،می توانند بدون تحولات ساختاری در قانون اساسی به تحول دمکراتیک دست یابند و از طرف دیگر بر خطای نگاه انقلابی که فقط خواهان یک تحول یکدفعه و بنیادیست و در نهایت بطور عمده به خشونت می انجامد، چیره شد. در واقع کمپین زنان در عین ادامه راهی که جنبش رفراندوم آغاز کرد و برای اولین بار از تحول ساختاری و از طریق راه دمکراتیک سخن گفت، همزمان از خطای جنبش رفراندوم می گذرد و بجای اینکه مثل آنها از روی پله ها بپرد و بخواهد درباره چگونگی رفراندوم و غیره سخن گوید، راهی دمکراتیک و منطقی را پیشه می کند. یعنی او همان کاری را می کند که بایستی جنبش رفراندوم انجام میداد و پس از مرحله اول و بیان خواست خویش، شروع به بیان و همراهی با جنبشهای زنان،دانشجویان و خواستهای آنها می کرد. کمپین زنان دقیقا به شیوه یک جنبش دمکراتیک و با حس و لمس چگونگی حالت و مراحل یک جنبش بلوغ یافته دمکراتیک،< در چهارچوب قانون و برای تغییر ساختاری قانون> عمل و رفتار می کند و دستیابی به این پارادکس و تن دادن به این پارادکس، کاری بوده است که قبل از او هیچ جنبشی در ایران انجام نداده است و جنبش رفراندوم نیز نتوانست در نهایت این راه را رود، با آنکه گامهای اول را درست برداشت و حتی از جهاتی زمینه را برای جنبشهای بعدی مثل کمپین زنان فراهم کرد. اگر در حین جنبش رفراندوم،مرتب از طرف چپهای انقلابی این انتقاد سطحی مطرح میشد که این خواستها باعث ایجاد توهم و مشروعیت می شود، امروز دیگر کسی به کمپین زنان چنین انتقاداتی نمی کند و یا آشکارا نمی کند. اگر زنانی چون نوشین احمدی خراسانی، با جرات و خرد زنانه شان در جنبش رفراندوم حتی از خواست ایجاد یک <قانون اساسی> زنانه و بیان خواستهای خویش سخن می گفتند،امروز این نسل از زنان نشان می دهند که آنها هم از تجربه جنبش فمیمنیستی خویش و تجاربی مثل روسری های سفید و شرکت در استادیومها و تظاهرات در خردادماه یاد گرفته اند و هم از درسهای جنبش عمومی دمکراتیک ایران درس گرفته اند و راه خویش را می روند. از اینرو نیز آنها بحق خواسته شان را هم به دستگاه حقوقی ارائه می دهند و هم سراغ خانه ها و جامعه مدنی می روند و کوچه به کوچه به بیان خواست خویش و جمع آوری امضاء می پردازند و دیالوگی در سطوح مختلف و به شیوه های مختلف ایجاد می کنند،دیالوگی که پیش شرط تحول و دگرگونی است. زیرا دیالوگ بازی قدرت است.. اینگونه آنها هم از روشهای اینترنتی استفاده می کنند و هم از برخورد مستقیم و اشکال دیگر گسترش خواست خویش کمک می گیرند. از اینرو کمپین زنان را بایستی بالغترین تبلور جنبش دمکراتیک ایران محسوب کرد. 2/ کمپین زنان با استفاده از شیوه تمرکز مشترک بر بیانیه ،همراه با تن دادن به روشهای متفاوت و اهداف متفاوت بینابینی میان زنان و نیز مردان هوادار بیانیه و تن دادن به سیستم شبکه ای زنان ایرانی و ایجاد همکاری متقابل میان گروههای مختلف فمینیستی داخل و خارج از کشور، راههای جدید تحول دمکراتیک و کار و همکاری متقابل را در جنبش دمکراتیک ایران هرچه بیشتر مطرح کرده و می کند. حاصل این تحولات و نیز گذار از خطاهای قدیمی، بقول خانم نوشین احمدی خراسانی نسلی نو از فمینیستهای ایرانی است که در واقع <فمینیستهای موقعیتی> هستند(38) و بنا به موقعیت و براساس منافع به همکاری متقابل دست می زنند و دارای توان انطباق و دگردیسی بیشتری نسبت به نسلهای گذشته و یا بباور من حتی نسبت به نسلهای مردان امروز مطرح در جنبش دمکراتیک هستند. اینگونه اگر در جنبش دمکراتیک بطور عمده مردانه، سالهای سال یک موضوع ساده مانند امکان همکاری میان مشروطه خواه و جمهوری خواه امکان پذیر نبود و هنوز هم کامل نیست و جنبش رفراندوم در واقع قدم اول را در این زمینه گذاشت، کمپین زنان قادر به جمع آوری زنان مختلفی با نگاههای مختلف و روشهای مختلف در زیر خواست مشترک خویش بوده است. جنبش دمکراتیک مردان ایرانی ناتوان از این بود که به این مسئله ساده پی ببرد که وقتی نیرویی مثل رضا پهلوی و یا دیگری خویش را دمکرات بنامد و حاضر به شرکت در یک اتحاد موقتی دمکراتیک باشد، بنفع جنبش دمکراتیک است، زیرا او اکنون وارد صحنه مبارزه ما،یعنی صحنه مبارزه دمکراتیک شده است که اصولش و قوانین اش مشخص است و قابل تفسیر نیست و می توان اکنون از او به سان یک نیروی دمکرات انتقاد ویا سوال نیز کرد، بدون آنکه خویش را به محور دموکراسی تبدیل سازیم و می توان اینگونه او و نیروهایش را مجبور به تحول و یا رو کردن تناقضاتش ساخت. یعنی در نهایت جنبش دمکراتیک قوی و چندسویه می شود. برخلاف این خطای جنبش دمکراتیک مردانه، کمپین زنان با طرح یک شعار مرکزی و اجازه دادن به روشهای مختلف و یا بیان هدفهای مختلف بنا به منطقه و محل،امکان این اتحاد موقتی میان بخشهای مختلف جنبش فمینیستی از بخش فمینیسم اسلامی، لیبرال،چپ داخل کشور و خارج از کشور را فراهم می سازد . اتحادی که بقول تیتر نوشته ی نوشین احمدی خراسانی با <حق طلاق> همراه است. از طرف دیگر همزمان در این مسیر نیز به نقد و بررسی خویش و تلاش برای عبور از خطاهایش می کند. از اینرو نیز بباور من بایستی به نقش هرچه مهمتر زنان در رهبریت سیاسی جنبش دمکراتیک مردم ایران تن داد و جا و مکان را بر ای این امکان نقش بیشتر زنان در رهبری جنبش ایجاد و فراهم کرد. دفاع از کمپین زنان از طرف مردان تنها نبایستی بخاطر دفاع از جنبش دمکراتیک و یا حقوق نفی شده زنان جامعه و تاثیرات منفی این سرکوب بر حیات سیاسی و اجتماعی و بر سترونی قرون جامعه ما باشد، بلکه این دفاع در واقع دفاع از <مردانگی> سرکوب شده و خرد و قدرت سرکوب شده مردان نیز هست. مفاهیم زن و مرد در یک رابطه دیفرانس دریدایی با یکدیگر قرار دارند و مانند کودکان سیامزی به یکدیگر چسبیده اند. اینگونه اگر عبور از زن سنتی و سرکوب زنان تنها از طریق این برابری جنسیتی و نیز ایجاد هویتی مدرن و متفاوت ممکن است، شیوه دست یابی مرد ایرانی به <مردانگی>مدرن خویش نیز با عبور از این نابرابری جنسیتی و تن دادن به بازی قدرت و عشق مدرن و هویت مدرن خویش ممکن است. این هویت مدرن مردانه تنها زمانی ممکن است که در ذهن و جامعه ایرانی، در ذهن و برون مرد ایرانی، اندرونی و زن رانده شده به اندرونی شکسته شود و برابری بوجود آید. زیرا این فرهنگ اندرونی و تاثیر این فرهنگ بر مردان باعث شده است که مرد ایرانی،همانطور که در مقاله های <اروتیسم پسامدرن> و نقد جدیدم بر <بوف کور> بیان کرده ام، اسیر نگاه مادر خیالی و اسیر نگاه زن خیالی اثیری در پستو و اندرونی پنهان شده بماند، همانطور که داش اکل اسیر نگاه مرجانیست که حضوری ندارد. ابتدا با شکاندن این اندرونی درونی و بیرونی از طریق تحول حقوقی و با تن دادن به هویت مردانه مدرن ایرانی، مرد ایرانی میتواند به بحران هویت خویش و گرفتاری ادیپالیش پایان دهد و به هویت مردانه و چندلایه مدرن و متفاوت خویش دست یابد و سعادت و خلاقیتی نو را تجربه کند. زن سنتی،مرد سنتی می آفریند و مرد سنتی،زن سنتی را در یک بازی جاودانه بازمی آفریند، زیرا آنها بدون هم امکان پذیر نیستند. تحول حقوقی و برابری حقوقی پیش شرط مهمی در بدست آوردن این مدرنیت ایرانی و هویت جدید مردان و زنان ایرانیست، اما کافی نیست و بخش دیگر آن جستجوی این هویت و تفاوت جنسیتی و تفاوط جنسیتی و عبور از بحران هویت جنسیتی ایرانیست. یعنی زن ایرانی مجبور است در عین اینکه برابری حقوقی را به اصل پایه ای حرکت خویش تبدیل میکند و بدینوسیله نیز تصویر زن را در جامعه تغییر می دهد، از طرف دیگر شروع به یافتن هویت متفاوت و متفاوط مدرن خویش کند و بر بحران درونی خویش چیره شود. همانطوریکه مرد ایرانی بایستی به این هویت متفاوت و متفاوط خویش دست یابد و بر بحران خویش و بحران کلی هویتی ایرانی همراه با زن ایرانی چیره شود. مشکل عمده جنبش فمینیستی در داخل و خارج از کشور نیز از همینجا شروع میشود که باعث می شود، نتواند ارتباطی بهتر با توده زنان برقرار سازد. توده زنانی که در پی دستیابی به سعادت فردی و عبور از بحران فردی و عبور از چندپارگی درونی، در حال جستجو و خطا و آزمایش هستند. همانگونه که مردان ایرانی، نسل جوان دختر و پسر ایرانی در این جستجو هستند و از آنجا که این بحران و جوابی به این بحران را در هیچ جا باز نمی یابند، بدور از جنبشهای سیاسی و فرهنگی، به تنهایی به جستجو مشغولند و یا سعی در ادامه زندگی شترمرغی خویش می کنند.
بحران هویت زن ایرانی جامعه ایرانی در یک بحران هویت عمیق است و این بحران هویت به اشکال مختلف بحران فردیت،بحران جنسیت،بحران جنسی و عشقی، بحران گیتی گرایی، بحران هویت ایرانی و مسائل قومی و غیره خویش را نشان میدهد. راه عبور از این بحران، دست یابی به یک هویت مدرن ایرانی و چندلایه است که من آن را <هویت ملی ایرانی و رنگارنگ> می نامم و یا در بخش جنسیتی و فردی به آن نام < هویت جنیستی چندلایه و متفاوت> می دهم. تحت تاثیر این بحران درونی جامعه و یکایک ما دچار یک حالت چندپارگی شده ایم که این چندپارگی، تنها از طریق دست یابی به یک هویت فردی چندلایه و مدرن و متفاوت، می تواند از چندپارگی به چندلایگی و خلاقیت متفاوت تبدیل شود و هنر و فرهنگ مدرن و متفاوت ایرانی را بیافریند. مشکل اما این است که در جنبشهای دمکراتیک ایرانی خیلی کم به اهمیت این موضوع و لزوم یافتن جوابی به این موضوع نگریسته میشود و یا جوابهایی که مطرح میشود،فقط به شکل کلی گویی و کپی کردن سخنان مدرن و یا حفظ نگاه سنتی با لعابی مدرن صورت می گیرد. در حالیکه هویت فردی و جنسیتی مدرن نه قابل کپی کردن و نه بدون پاکسازی فرهنگی و دست یابی به تلفیق اشتیاقات مدرن با بخشهای سالم فرهنگی ممکن است. تنها راه درست، دست یابی به این تلفیق و دست یابی به هویت زنانه و مردانه مدرن و چندلایه ایرانی و هویت جنسیتی مدرن و متفاوت ایرانیست، تا زن و مرد ایرانی بتوانند در عین تن دادن به خواستها و اشتیاقات جنسی و جنسیتی مدرن خویش، در عین حال خویش را در بستر دیسکورس جامعه خویش حس و لمس کنند و دچار روان پریشی و بی ریشگی نشوند ،دچار بحرانی عمیق که حاصلش نسل نوی راویان و لکاته های بوف کور است. بباور من دقیقا این بحران هویت و عدم توانایی به پاسخ گویی به آن، علت مهم عدم دستیابی به خواستهای حقوقی و سیاسی و دمکراتیک نیز هست. زیرا این جماعت گرفتار با خویش و دلزده از سیاست و جمع، نه می توانند از درون این بحران بیرون آیند و نه جوابی از طرف جنبشها برای پاسخ گویی به بحرانشان و مسائل مبرم و بحرانهای عشقی،جنسی،جنسیتیشان مطرح میشود که باعث اعتماد هرچه بیشتر آنها به این جنبشها گردد وگرنه نمی توان تردید داشت که بخش فراوانی از زنان و مردان خارج و داخل کشور طرفدار یک برابری حقوقی جنسیتی هستند. اگر برای مثال همین حالا نیز یک امکان رای گیری بود، نمی توان تردید فراوانی داشت که بخش عمده به طرفداری از کمپین زنان و خواست بر حقشان رای می دادند. مشکل امروز،جدا از عدم امکان دمکراتیک چنین رای گیریهایی، در این معضل عمده بحران هویتی نهفته است. در این بخش است که می توان و بایستی هرچه بیشتر راهها و طرحهای مختلفی را مطرح کرد و به پاسخ گویی نیازهای جنسیتی و جنسی و و وجودی آنها پرداخت و این شورها را به قدرت تحول دمکراتیک و از طریق شیوه دمکراتیک <حرکت مسالمت آمیز در چهارچوب قانون و برای تحول ساختاری قانون> تبدیل کرد و خواهان گفتمان و دیالوگ همه بخشهای جامعه از دولت تا جامعه مدنی درباره این مسائل محوری گشت. در این بخش بحران هویت زنان و کم پرداختن به آن و یا ناتوانی از ارائه نگاههایی نو در ای زمینه است که من ضعف عمده جنبش فمینیستی ایرانی را می بینم. ضعفی که موجب می شود،نتوانند به یک جنبش گسترده زنان تبدیل شوند.همانگونه که بحران هویت ایرانی و عدم توانایی پاسخ گویی به آن،معضل جنبش دمکراتیک ایرانیست و یا قادر به دیدن راههای نویی که از طرف کسانی چون من و دیگران مطرح می شود و گفتمان در آن باره نیستند و فکر می کنند با پرداختن عمده به مسائل سیاسی و غیره می توانند به تحول دمکراتیک و اجتماعی دست یابند. در حالیکه تحول مدرنیت ایران و تحول سیاسی ایران، بدون این رنسانس جان و روان ایرانی و بدون این هویت نوی ایرانی تقریبا غیرممکن است. حاصل، جدایی میان تودهها و جنبشهاست. طبیعی است، از آنجا که جامعه ما یک جامعه بینامتنی است ، بایستی این جوابهای به بحران نیز قادر به قبول این حالت چندمتنی و چندلایگی و دستیابی به یک کثرت در وحدت و یا وحدت در کثرت باشد. موضوع ایجاد این تفسیرهای مختلف هویت مدرن زنانه و مردانه ایرانی،هویت مدرن و متفاوت ایرانی و گفتگوی جمعی و فردی در این باره، در کنار تلاش برای تحولات ساختاری حقوقیست، وگرنه با پایان کار جنبش کمپین زنان و جمع آوری یک میلیون امضاء،هنوز هم بخشا در اول کار قرار داریم و بایستی حال به فکر پنج میلیون امضاء و اکسیون بعدی باشیم، بی آنکه تحول بنیادین و ساختاری صورت گیرد. زیرا بدون این تحول هویتی و یا پایه ریزی این تحول، سیستم و دیسکورس سنتی قادر به هضم این تحولات و نافرمانیهای دمکراتیک است و می تواند خویش را بازتولید کند و یا تن به تغییراتی اندک می دهد، بدون آنکه تحول مهم ساختاری و برابری جنسیتی صورت گیرد. زیرا شیوه مهم بازتولید دیسکورس سنتی، یعنی زن و مرد سنتی، فرهنگ خیر وشری، مرتب بازتولید میشود و زنان و مردان ایرانی اسیر و گرفتار در معضلات کاری و چندپارگی درونی خویش، ناتوان از شرکت در این تحولات ساختاری و درک و لمس مزایای جهان مدرن و هویت مدرن در زندگی جنسیتی و شخصی خویش می شوند. تا با این تجربه و حس تمناهای مدرن، به ضرورت هرچه بیشتر تحول فرهنگ و ساختار جامعه خویش پی ببرند که به مانع مهم سعادتشان و تمناهای جدیدشان تبدیل میشود. آنگاه آنها به سان مشتاقان و حاملان این هویت نوی زنان ومردان مدرن ایرانی برای تحکیم منافع خویش راحتتر به جنبش دمکراتیک ایران می پیوندند و پایه گذار رنسانس ایران می گردند. آری بخش مهمی از معضل در جای دیگر، یعنی در بحران هویت ایرانی و هویت جنسیتی و عدم توانایی پاسخ گویی به این بحران قرار دارد. پایان http://www.sateer.persianblog.com/ ادبیات: 1/ سرگشتگی نشانه ها. مقاله زمان زنان. کریستوا.ص105 2/ http://de.wikipedia.org/wiki/Queer 3- Das Unbehagen der Geschlechter. Judith Butler.98 4- Drei Abhandlungen der Sexualtheorie. Studienausgabe. Bd V.123 5-6-7-8. Lacan. Die Beseuting des Phalus. Schriften II.130.130.126.128 9. http://www.movallali.fr/filer%20farsi/UntitledFrame-28.htm 11- http://www.poetrymag.info/revue/04/hermaphrodite-10.html 12/ Lacan. Seminar. Einführung der grossen Anderen.314 13/ -15- 16-!7-18-Das Unbehagen der Geschlechter. Judith Butler. 81-41-124-208-203 14- http://homepage.univie.ac.at/christoph.berndl/da/irigaray.html http://www.xcult.ch/volkart/pub_d/essays/dasneidischegeschlecht.html 19- Butler- Das Unbehagen der Geschlechter.215 20/ http://www1.uni-hamburg.de/psych-3/seminar/menschenbilder/menschenbilder03/Steffen_text.pdf 21-22-23-26- Judith Butler. Körper von Gewicht. 307-89-171-33 24- http://www.04.diskursfestival.de/hope/theo/zizek.en.html 25- http://www.gender.hu-berlin.de/w/files/ztgpdf/thuermer_rohr.pdf 27- http://www.soziologie.uni-freiburg.de/Personen/degele/material/queer/zsf/ausarbeitung5.pdf 28- 31-32-Macht und Sinnlichkeit. Audre Lord- Adrienne Rich. Zwangsheterosexualität und lesbische Existenz.143-144. 228-159 29- http://www.soziologie.uni-freiburg.de/Personen/degele/material/queer/zsf/ausarbeitung5.pdf 30- Adrienne Rich. Denken wie Männer.132-133 33-35- Butler. Das Unbehagen der Geschlechter. 154-182 34- Queer Theorie. Annamarie Jagose.87 36- lacan. Schriften II. Das Drängen des Buchstaben im Unbewussten oder die Vernuft seit Freud. 51 37/ http://zanane.blogspot.com/archives/2002_09_01_zanane_archive.html#81203662 38 / http://www.we-change.org/spip.php?article263 39/ http://differenzen.univie.ac.at/bibliografie_literatursuche.php?sp=120 40/ http://www.gender.hu-berlin.de/w/files/ztgpdf/thuermer_rohr.pdf |
سایت نویسنده: http://sateer.blogfa.com/ |
برگرفته از : iranglobal |
