تبليغاتX
مثبت من - از هنرمند و روشنفکر تبعیدی تا مهاجر مدرن چندلایه - 1

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"


داریوش برادری -د.ساتیر

روانشناس/ روان درمانگر

 

تنها با تن دادن به این ملاقات همه جانبه با گذشته و حال و آینده خویش و تلاش برای دست یابی به جهان سمبلیک و تلفیق سمبلیک خویش است که فردیت ایرانی و هنرمدرن ایرانی ساخته میشود. طبیعتا این تلفیق سخت است. زیرا این گذشته،حال و آینده با یکدیگر درجنگند.
از یکطرف ، این نسل نوی زنان و مردان روشنفکر مدرن و ضدقهرمان که هم با سایر روشنفکران و هنرمندان مدرن مانند نقره کار و دیگران و هم با مسئولین کشورش مانند آقای احمدی نژاد در یک رابطه چندلایه سمبلیک و بر بستر دیالوگ، نقد و چالش مدرن قرار دارد، پایان نهایی این بازی خیر/شری، قهرمان‌گرایی و آفریننده بازی نوی این روشنگران خندان و اغواگر است.




آسیب شناسی مفهوم <هنر در تبعید> و مقاله مسعود نقره کار « تبعید و تبعیدی،پدیده ای هنوز نشناخته؟»

مفهوم هنرمند تبعیدی و <هنر در تبعید> در میان هنرمند و روشنفکر ایرانی قدرتی فراوان دارد. مقاله ذیل در پی شناخت منطق این مفاهیم و آسیب شناسی آن بر بستر پروسه مدرنیت و تحول مدرن انسان ایرانیست. از طرف دیگر نویسنده و روشنفکر خوب ایرانی دکتر نقره کار در بخش اول مقاله جدیدش(1) به دفاع از هنر در تبعید که بباور او هنر حامی آزادی و دگراندیشی و تبلور این دگراندیشی سرکوب شده است ، موضوع نوع برخورد به هنرمند تبعیدی و تلاش برخی محافل فرهنگی داخل کشور برای نفی تبعید و تبدیل تبعیدی به مهاجر می پردازد. او همچنین به نقد نگرشهای منفی برخی هنرمندان معاصر به خلاقیت هنرمند تبعیدی می پردازد و در مجموع نکاتی را مطرح می کند که بباور من پرداختن به آنها و آسیب شناسی نقد دوست گرامی دکتر نقره کار به ما در درک دو موضوع اساسی ذیل کمک می رساند:

1/ از یکسو بر بستر این آسیب شناسی می توانیم به درک معضل هنرمند و روشنفکر ایرانی و سخت جانی فرهنگ سنتی قهرمانی و بازی خیر/شری نهفته در جان او و یکایک ما دست یابیم؛ فرهنگ قهرمانگرایی و بازی تراژیک دیو/قهرمانی که مانع رشد و نهادینه شدن نگاه مدرن، دیالوگ و چالش مدرن ،ایجاد ساختارهای فرهنگی و قانونی مدرن در جامعه فرهنگ ایرانی در داخل و خارج از کشور شده و می شود.

2/ از سوی دیگر بر بستر این آسیب شناسی می توانیم هر چه بهتر به درک معضل « هنر در تبعید» و ضرورت عبور از آن و دست یابی به « هنر مهاجر چندلایه» و ضرورت عبور از بازی نارسیستی دیو/قهرمان، ضرورت دگردیسی و ایجاد بازی و چالش مدرن کارشناس و هنرمند مدرن ایرانی/مسئول قانونی و جامعه مدنی دست یابیم.

از آنجا که قبلا در دو تا از نوشته هایم در باب هنر در تبعید موضوعاتی مطرح کرده ام(بخش دوم هماغوشی با اروتیسم مدرن و نقد رمان جدید رضا قاسمی)،پارگرافهای اندکی از آنها را اینجا نیز استفاده کرده ام.

تبعیدی و هنر در تبعید به سان ذات ایرانیان خارج از کشور و یا یک دوران گذار؟

هر انسان ایرانی از شاه تا خاتمی، از من تا شما، از فروغ تا مریم هوله ، از شکنجه گر تا شکنجه شونده، از قهرمان تا تواب، از شریعتی تا گنجی، از کسروی تا دوستدار، از آشوری و بیضایی تا نسل ما، همه و همه در واقع نمایانگر چگونگی تلاقی و پیوند نگاه مدرن و سنت در شخصیت آنها و نگاه آنها هستند. همه آنها هم مدرن هستند و هم سنتی. از اینرو نیز یک انگیزه اساسی حرکات و نظراتشا ن، تلاش برای پاسخگویی به این بحران دوگانگی درونی است که خویش را بشکل جنگ مدرنیت/سنت، وسوسه و اخلاق، جنگ ایمان و خرد و غیره در نوشتار، گفتار و رفتار یکایک ما و همه هنرمندان و سیاستمداران ایرانی نشان میدهد. در این معنا نیز هر کدام از ما شخصیتش در معنای لکانی نقطه تلاقی سنت و مدرنیت است. از آنرو که این دو فرهنگ بسیار با یکدیگر متضادند و از طرف دیگر بخاطر آنکه قدرت سمبلیک و فردیت سمبلیک ایجادگر تلفیق و پذیرش مدرنیت در فرهنگ ایرانی در ساختار روان ایرانی و فرهنگ ایرانی ضعیف است، از آنرو نیز این دیدار بحران زا و ایجادگر بحران فردی و جمعی دو سده اخیر فرهنگ ما بوده است. در این معنا مدرنیت برای ما بسان تبلور تمنای ماست، زیرا تمنای من همیشه تمنای <غیر> است و من و دیگری دو روی یک نوار مویبوس و دو نیمه یکدیگر هستند . بدینخاطر نیز رابطه ما با مدرنیت بشکل <غریبه آشنایی> می باشد که هم در ما احساس نزدیکی و لذت ایجاد می کند و هم ترس و کابوس ایجاد میکند. رابطه ترس و اشتیاق ما با مدرنیت و اشتیاقات مدرن ما، تبلوری از رابطه ما با ناآگاهی ما و با حقایق درونی و یا نیازهای درونی ماست که می خواهند اکنون پذیرفته شوند و در جهان سمبلیک ما جذب گردند و اینگونه به حق خویش رسند و زندگی ما را زیباتر و پرشورتر سازند.

مشکل در این است که تا زمانی که در فرد و جامعه این <غیر> و بخش گمشده خویش پذیرفته و و هضم نگردد،به سان بیماری و بحران و هراس و کابوس و وسوسه خویش را نشان میدهد و ما را به بحرانهای مختلف فردی و جمعی می اندازد. مشکل دیگر این است که این پذیرش و هضم تنها بر بستر فرهنگی خویش و از طریق ایجاد تلفیقهای مختلف می تواند و باید بدست آید وگرنه بازهم فرد و جامعه دچار بحران می ماند و بناچار یا اندیشه و تمنای نو را مسخ و ایرانی می سازد و یا او را به سان جسمک بیگانه پس می زند. از اینرو تا زمانی که فرهنگ ما و یکایک ما به انواع مختلف این هویت مدرن و تلفیقی دست نیابیم، نمی توانیم نه به مدرنیت ایرانی و پایان بحران و یا هنر و هنرمند چندلایه ایرانی/جهانی، رنسانس ایرانی و جامعه مدنی ایرانی و فرهنگ مدرن کامل دست یابیم و محکوم به تکرار تراژیک بحران هستیم. هر کدام از ما دیگر نه سنتی کامل و نه مدرن کامل است و هیچگاه نمی تواند چنین چیزی باشد. زیرا این دو بخش شخصیت او را تشکیل می دهند. در واقع همه ما و تاریخ و فرهنگمان یک انسان مدرن چندپاره و مدرنیت بحران زده است، از آخوند حوزه علمیه قم تا فیلسوفان و روشنفکران بزرگ ما.

راه دستیابی به این تلفیق سمبلیک و مدرن از طریق ایجاد یک ارتباط سمبلیک و تثلیثی با <غیر> یا با تمناهای خویش است. تا فرد ایرانی بتواند با کمک این فاصله سمبلیک و ارتباط سمبلیک تثلیثی با مدرنیت و سنت، هم به نقد و هضم و پذیرش مدرنیت بدر بستر فرهنگی خویش بپردازد،هم بر نقاط منفی فرهنگ و سنت خود چیره شود و اینگونه ایجادگر تلفیقهای مختلف مدرنیت/سنت،ایجادگر پروتستانیسم ایرانی، روایات نو از سنت و مذاهب ایرانی، ایجادگر مفاهیم فردیت ایرانی،گیتی گرایی و هنر متفاوت و چندلایه ایرانی/جهانی باشد. مشکل اساسی ایرانی این بوده و هست که از آنرو ایرانی نوع اصلی ارتباطش با خود و با <غیر> بشکل نارسیستی شیفتگانه/متنفرانه بوده و است، از آنرو نیز ناتوان از فاصله گیری و ایجاد تلفیق و محکوم به بازی خیر/شر و دیو/قهرمان و یا غرب ستیزی/غرب شیفتگی،سنت ستیزی/سنت شیفتگی بوده است. ابتدا بر بستر هویت فردی و جنسیتی خویش و با آشتی هر چه بیشتر با جسم و زندگی، چنین انسان ایرانی می تواند به سان <سوژه منقسم> لکانی و یا <جسم هزار گستره>دلوزی قادر به فاصله گیری با سنت و مدرنیت گردد،فانی و زمینی گردد و اینگونه به سان موجودی فانی و منقسم و یا چندلایه قادر به ایجاد تلفیقهای خویش از سنت/مدرنیت و بر بستر خواستهای خویش و زمانه خویش گردد. در این معنا نیز تلاش خیالی و نارسیستی برای یکی شدن با سنت یا مدرنیت مانند تف سربالاست و بی ثمر، زیرا ما مدرنیت بحران زده و چندپاره ایم. یک سوژه مدرن/سنتی هستیم که در خویش بقول هدایت نامتجانس است و بدینخاطر محکوم به برزخ بوف کور، تا آن هنگام که با تلفیق خویش و جذب مدرنیت در فرهنگ خویش و چیرگی بر نکات منفی سنت و مدرنیت بتواند از برزخ خویش پای به جهان زیبا و تراژیک/کمیک، فانی و پارادکس انسانی خویش بگذارد. در چنین جهان تلفیقی و فردیت پارادکسی هم هر حالت چنین انسان و جهانی چندلایه و ترکیبی ازعشق وقدرت، خرد و احساس، درد و لذت است و هم همزمان رابطه انسان یا سوژه با <غیر>،چه با خویش، با معشوق یا با رقیب، همیشه رابطه ای تثلیثی و سه گانه است ؛ بدینوسیله او می تواند هم به عشق و جدل اندیشه و قدرت خویش و ملاقات دیگری و <غیر> تن دهد، هم از موضع سوم یا قانون به خویش از بیرون بنگرد و به نقد خویش و روابطش و یا دیالوگ نقادانه با معشوق و رقیب دست زند و اینگونه خویش و جهانش را متحول سازد. اینگونه هم او،هم <غیر>،هم معشوق و دیگری یا تمناهایش و هم قانون و ضلع سوم قابل تحول و فانی می شوند. بدینوسیله سرانجام انسانی ایرانی به مهمترین اصل مدرنیت و بلوغ انسانی یعنی قبول <مرگ خدا>، قبول مرگ حقایق مطلق و فانی بودن خویش و جهانش و عشقش، قابل تحول بودن رابطه اش با هستی دست می یابد و آفریننده روایات نو و سمبلیک و قابل تحول از سنت و مذهب، از اخلاق و عشق و گیتی گرایی و هنر ایرانی می گردد. او اینگونه به هویت مدرن و چندلایه خویش دست می یابد و بنا به توانش ایجادگر ساختار و دیسکورس مدرن و قانونمند و قابل تحول، ایجاد گر انواع و اشکال نگاهها و هنرهای چندلایه مدرن و پسامدرن ایرانی و متفاوت می گردد.

با این نگاه به بحران مدرنیت در ایران، هم پی می بریم که نقطه اشتراک یکایک ما با یکدیگر چیست و موضوع ماهوی جستجوی ما ایرانیان چیست، هم می توانیم با معیارهای دقیق به بررسی نوع و چگونگی این تلفیق و ارتباط میان دو فرهنگ و نگاه در زندگی و نگاه هر هنرمند، سیاستمدار و یا عالم ایرانی بپردازیم و تلفیق او را بسنجیم. با آسیب شناسی و مقایسه این تلفیقها و نگاهها می توانیم پی ببریم که کدام نگاه و شعر و یا نگاه سیاسی هنوز حالتی شترمرغی و نارسیستی شیفتگانه/متنفرانه دارد و هنوز اسیر بازی خیر/شری،دیو/قهرمانی نارسیستی ایرانیست و کدامیک توانسته است به تلفیق خویش دست یابد و این تلفیق ساختارش چگونه است و تا چه حد پیشرفته است. زیرا تلفیقی که من و شما می سازیم، هم باعث تشابه ما به انسان مدرن و انسان سنتی و هم باعث تفاوت ما از هر دو است. زیرا هویت به معنای تفاوت است. اما با این نگاه و هویت سمبلیک،تلفیقی و متفاوت خویش آنگاه می توانیم در هر دو جهانمان با نگاه متفاوت و متفاوطمان به رشد جدل اندیشه ها و حالات مختلف تلفیق کمک رسانیم و در تحولات دیسکورسیو هر دو فرهنگ کارساز باشیم و خویش را جزیی از آنها بدانیم.

بر بستر این نگاه علمی می توانیم اکنون هم بهتر به منطق و ضرورت هنر تبعیدی پی ببریم و هم تاثیر ضربات سختی را درک کنیم که ناتوانی عبور از <هنر در تبعید> و ناتوانی دستیابی به هنر مهاجر چندلایه به رشد وتکامل بخشی از ایرانیان هنرمند و به رشد دیسکورس و چالش مدرن در داخل و خارج از کشور زده است . زیرا این قابل فهم است که انسان هنرمند با جهان گذشته خویش و حال خویش در ارتباط باشد و به مسائل آنجا بپردازد. این گذشته او و نیمه اصلی و اولیه اوست و بویژه فراموش کردن فاجعه های انسانی به معنای محکومیت به تکرار آن است. زیرا تا زمانی که مردگانمان را خوب به خاک نسپاریم و آن فاجعه را به تجربه و شناخت تبدیل نکنیم، مردگانمان بناچار دیگربار در خواب و بیداری به سراغمان می آیند و حق خویش می طلبند. این طبیعی است که بویژه در سالهای اولیه مهاجرت اجباری، دردها و ضربات روحی و وجودی گذشته و خشم و درد درونی به عنصر اصلی خواب و رویا و هنر و تفکر تبدیل شود، زیرا این دردها و قتلها جواب می خواهند و این خشمها امکان بیان می طلبند. پژوهشهای روانکاوانه در باره مهاجرت نشان می دهد که کندن از گذشته و سوگواری سالم درباره گذشته و سپس ایجاد یک زندگی نو در جهان نو برای افراد تبعید شده و تحت تعقیب بوده و باصطلاح< بازماندگان> بسیار سختتر از دیگر مهاجران است. زیرا یک بخش مهم از وجود آنها هنوز در کنار یاران و رفیقان در زندان، در خطر است و از طرف دیگر خشم و دردش او را به این گذشته و نیز دشمنش وابسته می کند. از اینرو بسیاری از تبعیدیان سالهای سال بقول معروف بر روی چمدانهایشان به امید روز بازگشت و دادخواهی یا انتقام می نشینند و نگاهشان و جانشان برای مثال به سمت ایران است و در واقع تمام وقت در حال ادامه جدل و جنگ با دشمن سابق هستند. از اینرو نیز بر اساس تحقیقات من بسیاری از ما ایرانیان دارای حالات <پست دراماتیک استرس> و یا علائم مختلف <بیماری روانی بازماندگان> و با درجات مختلف بوده و هستیم و این نیز اجتناب ناپذیر بوده و هست. موضوع اما نوع برخورد به این موضوعات و حوادث است که باعث میشود ، این دردها و مشکلات به یک تجربه مدرن و یک لایه مدرن از هنرمند و انسان مهاجر تبدیل شوند و یا آنکه چنان او را اسیر نگاه خویش گردانند که او همیشه اسیر این بازی و گذشته باقی می ماند و ناتوان از تحول و ایجاد زندگی نو و تلفیق نو می گردد. زیرا همانطور که در بالا توضیح دادم،موضوع مهم نوع رابطه با حوادث و زندگیست که به بلوغ و یا بحران بیشتر می انجامد.

مشکل هنرمند تبعیدی و <هنر در تبعید> این بوده و هست که در واقع بخاطر ناتوانی از تبدیل خشم و دردش به یک درد و خشم مدرن، نگاهش و سمت و سوی زندگیش در واقع متوجه جهان گذشته و حوادث گذشته است و در حالت ایرانی آن اسیر بازی خیر/شری،دیو/قهرمانی نارسیستی باقی می ماند. حاصل این گرفتاری در خشم نارسیستی و بازی نارسیستی این است که او نمی تواند هر چه بیشتر به رابطه سمبلیک و نقادانه با گذشته،میهنش،حوادث دیروز و امروز دست یابد و بر بستر این رابطه نو و چالش نو با خویش و دیگری،بر بستر این رابطه نو میان هنرمند و روشنفکر مدرن ایرانی و مسئولین قانونی هر دو مملکتش به نقد و چالش درباره مشکلات و یا هنر و عللائقش بپردازد. از طرف دیگر چون نگاهش گرفتار گذشته و این بازی نارسیستی دیو/قهرمان و در جهت نجات مام وطن خویش از دست پدر جبار است، ناتوان از تن دادن به ملت و فرهنگ دومش می گردد و بناچار نیز ناتوان از دست یابی به تلفیق خویش و هویت چندلایه و متفاوت مدرن خویش می گردد. اینگونه برای مثال از یکطرف او هر امکان رابطه و دیالوگی با دشمن خونیش را، یا باز شدن فضای ارتباط و نقد با دیگری را سریع رد می کند و خواهان عدم چالش و گفتگو با دیکتاتور است. اینگونه او عملا به عدم رشد و عدم نهادینه شدن چالش و دیالوگ مدرن در جامعه خویش و حفظ بازی سنتی کمک می رساند و از طرف دیگر به لمس فرهنگ نو و دگردیسی به مهاجر چندلایه مدرن دست نمی یابد. بخاطر اسارتش در این بازی نارسیستی ، او نه تنها قدرت و هنر خویش و نیز سعادت فردیش را قربانی این بازی نارسیستی دیو/قهرمان می سازد، بلکه با تن ندادن به این تلفیق و عدم درک و حس دوران بحرانی و ضروری پیش شرط این تلفیق به مشکلی بدتر نیز دچار می شود. او نمی تواند نه به درک بحران مهاجرت نائل آید و نه بدینوسیله بر پایه تجربه بحران فردی خویش با مدرنیت، هم بحران و معضل جامعه و فرهنگ خویش را بهتر درک کند و هم خطوط عمده این تلفیقهای مختلف را بهتر بفهمد و بیان کند. از اینرو در نهایت ناتوان از ایجاد هنر و تفکری مدرن و متفاوت و چندلایه می شود که می توانست برای هر دو جهانش جذاب و نو باشد. بهترین شواهد برای چنین نگاهی هنر مهاجران و هنرمندان پسامدرنی مثل ناباکوف و یا جیمزجویس و و یا روشنفکران مهاجری چون دریدا و دیگران هستند. همانطور که در میان ایرانیان مهاجر و هنرمند و یا روشنفکر قادر به ایجاد این تلفیق و قادر به دست یابی به فردیت جنسیتی خویش، می توان علایم فراوان این هنر و هنرمند مهاجر چندلایه را مشاهده کرد. طبیعی است که هر هنرمند در تبعید نیز دارای بخشی از این قدرت و فردیت نوست. زیرا در کل هر انسانی دارای بخشهای سمبلیک،نارسیستی و یا رئال و کابوس وار است، اما بخاطر ناتوانی به عبور از این بازی کهن نارسیستی دیو/قهرمان، هم ناتوان از دیالوگ و چالش مدرن با دو کشور خویش می گردد و هم عملا نمی تواند به رشد این دیالوگ مدرن در کشورش کمک رساند و بخاطر خشم و دردش ناآگاهانه به بازتولید سنت و نگاه سنتی کمک می رساند. یک نمونه آن موضوع مخالفت شدید هنرمندان در تبعید با هر گونه تلاش برای ایجاد دیالوگ با مسئولین داخل کشور از یکسو یا رفتن هنرمندان خارج از کشور به داخل و انجام کار هنری در آنجاست. نمونه های آن فراوان است. از نفی هر گونه چالش و دیالوگ با مسئولین و حکام ایرانی تا عکس العملهای احساسی و پرخاش گرانه به هنرپیشه ایرانی <شهره آغداشلو> و تمایلش به کار هنری در ایران.

در واقع طبیعی است که مسئولین دولت ایران مخالف دیالوگ باشند و یا سعی کنند دیالوگ را به یک تبلیغ برای خویش و بدون هیچ انتقادی تبدیل کند. هر دولتی در پی منافع خویش است. زندگی یک بازی قدرت است و روشنفکر مدرن و هنرمند مدرن نیز بایستی در پی منافع خویش و دیسکورس مدرن باشد. روشنفکر و هنرمند ایرانی از اینرو بایستی بجای نفی نارسیستی این بازی و جدل و بخیال خویش پاک ماندن توهم گونه، تن به بازی قدرت و دیسکورس دهد و اینگونه در دیسکورس و فرهنگ خویش تفاوت ایجاد کند و مانع مسخ دیالوگ و چالش توسط حریف گردد. مهم این است که با این شیوه بازی و رابطه مدرن و با تبدیل شدن دیو/قهرمان به مسئول قانونی/ منتقد و روشنفکر جامعه مدنی، در واقع زیربنای دیکتاتوری از بین می رود و تحول اجتناب ناپذیر می گردد. از اینرو دقیقا وظیفه این هنرمند و روشنفکر مدرن است که بایستی برای حفظ منافع خویش، قدرت چالش و دیالوگ مدرن و ضرورت آن را بشناسد و بجای نفی هر گونه چالش در نام خطر< فراموش شدن گذشته> و یا خطر <ایجاد مشروعیت>، به تلاش برای ایجاد این دیالوگ انتقادی و چالش و ایجاد دیسکورس مدرن دست زند. زیرا همین کلمات خطر فراموش شدن و مشروعیت مالامال از حالات و خیال پردازیهای نارسیستی و پارانویید هستند. گویی که جمهوری اسلامی بدون مشروعیت این هنرمندان ما، مشروعیت ندارد و نمی یابد. اگر معنای مشروعیت را از لحاظ حقوقی و بر بستر مفاهیم مدرن بررسی کنیم، چون آنها به عنوان دولتمدار ایرانی در امکان بین المللی حضور می یابند و یا در مملکت قدرت را در دست دارند، از اینرو عملا بیشتر از بسیاری از روشنفکران و هنرمندان در تبعید مشروعیت درونی و جهانی دارند. این خیال پردازی نارسیستی و خودبزرگ بینی نارسیستی هنرمند و روشنفکر ایرانیست که اینقدر به نظر خویش بها می دهد و در خفا خویش را خدایی احساس می کند و نمی بیند که دقیقا این حالت خدا بودن، این حالت خودبزرگ بینی نارسیستی و حالت پارانوییا و تئوری توطئه، نقطه پیوند درونی او با دیکتاتور است. زیرا دقیقا این حالات همان دیکتاتور نیز است و بدان خاطر بجای دیالوگ به قتل دگراندیش و سرکوب یا مسخ دیالوگ دست می زند.

هنرمند و روشنفکر ایرانی بایستی عملا خوشحال باشد که هنرمند خارج از کشور در ایران امکان کار یابد. زیرا این خود یک پیروزی برای روند مدرن است . زیرا هرچه بیشتر دیالوگ، چالش و همکاری گسترش یابد،به همان اندازه نیز جامعه مدنی و هنر مدرن گسترش می یابد و بازی سنتی خیر/شری و دیسکورس سنتی عقب نشینی می کند. طبیعی است که حاکمیت کنونی نیز از این حرکات استفاده های خویش را می کند. زندگی یک بازی قدرت است. از اینرو بایستی هنرمند و روشنفکر ایرانی در کنار حمایت از این تحولات و تلاش برای ایجاد دیالوگ مدرن،همزمان به نقد و انتقاد نیز بپردازد و نکاتی را بیان کند که به بباور او معضل ساز است. مشکل این هنرمند و روشنفکر گرفتار حالات سیاه/سفیدی نارسیستی این است که نمی تواند چندلایه و پارادکس ببیند و بیاندیشد و عمل کند. از این رو وقتی موضوع تمایل آغداشلو به کار هنری در ایران مطرح میشود، همه ناگهان این کار را به معنای قبول چادر و تبعیض می بینند. در حالیکه نه او چنین چیزی را مطرح کرد و نه می توان اصولا هر چادری را نماد تبعیض دانست. موضوع این است که چگونه این روشنفکر و هنرمند ایرانی در عین خوشحال شدن ایجاد روابط و دیالوگ و شکسته شدن خطوط قرمز، مانع از مسخ دیالوگ شود و اینگونه همزمان به موضوع حجاب اجباری نیز بپردازد. همین مشکل را بسیاری از این دوستان در موقع رفتن ایرانیان به کشور خویش داشتند و حتی شاعر خوب ایرانی مانی (میرزا آقاعسگری) در شعری بلند به بیان خشم خویش و هنرمند تبعیدی بر علیه این باصطلاح پشیمانی گسترده می پردازد و متوجه گرفتاریش در کلمات سنتی مانند پشیمانی،اعتراف و قهرمان گرایی نیست. همانطور که با رشد بیشتر نگاه مدرن و میل چالش و ارتباط در میان ایرانیان، حتی برخی زنان شاعر خوب ما مانند خانم شهلا اسدی در شعر < تجدید عهد> به دفاع از ناموس انقلاب و تبعیدی می پردازد و پرچم دفاع از ناموس انقلاب و گرسنگان ایران و جهان را بدست می گیرد و در ضمن یک تودهنی به مردان نیز در همان بیت اول شعرش می زند. موضوع تراژیک/کمیک در این است که خانم مینا اسدی نمی بیند که هم آن حفظ ناموس انقلابی و هم این تودهنی به مردان در واقع تبلور نگاه سنتی خیر/شری، دیو/قهرمانی در اوست و در عمل دقیقا خود نیز مبتلا به همان فرهنگ ناموسی و غیرتی است که مخالفانش و دشمنان خونیش به آن دچارند. جالبی تراژیک این حادثه در این است که این حوادث بباور من درستی نقد من بر موضوع ناموس را تایید می کنند. زیرا فرهنگ ایرانی یک فرهنگ پدرسالاری/مادر محوری است که در آن هم زنانگی و هم مردانگی در پای ناموس و حفظ سنت و قهرمان گرایی قربانی می شوند. طبیعی است که به زنان ستم مضاعف می شود، اما دقیقا زنان و مادران این جامعه نیز دارای امتیازات سنتی هستند که مانند خانم اسدی در نهایت به دفاع از فرهنگ ناموسی و قهرمان گرایانه وادارشان می کند و بدینوسیله سنت را بازتولید می کنند. همانطور که در بخش دوم نقد جدیدم در باب بحران جنسیت نشان داده ام.(4). این هنرمندان گرفتار نگاه سنتی بجای برخورد مدرن و نقادانه به بازگشت ایرانیان و ایجاد نقد پارادکس آن و بر بستر ضرورت این دیدار و گفتگو، در واقع در نهایت همان حرفی را می زنند که بسیجیها و حزب اللهیان از طرف دیگر می زنند و برای دفاع از خون شهدا خواهان جلوگیری از رشد فرهنگ غرب و دیالوگ در جامعه ایران هستند. خوشبختانه با رشد بیشتر این ارتباطات بسیاری از این دوستان خشمگین خود نیز به دید و بازدید می پردازند و یا کم کم متوجه ثمرات مثبت این ارتباط و امکانات نهفته این ارتباطات، در کنار نتایج انسانی و خانوادگی آن می گردند. موضوع تراژیک این است که درواقع امروزه این هنرمند تبعیدی به حافظ خطوط قرمز و عدم چالش و دیالوگ تبدیل شده است، در حالیکه مخالفش برای دست یابی به منافع خویش خواهان گسترش محدود این دیالوگ است. هنرمند و روشنفکر اسیر ما در بازی خیر/شری، بجای ایجاد یک رابطه پارادکس و آری گویانه و نقادانه با این تحول و استفاده از این تحول برای رشد دیالوگ و چالش مدرن و دگردیسی به واسطه هنری و فکری میان دو جهان و ایجاد دیالوگ و ارتباط هر چه بیشتر در میان این دو جهان، در واقع فریاد فراموشی گذشته و ستمها را می کشد و نفی دیالوگ و نفی بازی خندان و شرورانه مدرن می کند. در واقع او بشیوه سنتی و به شیوه بازیهای قدیمی و احساسی سنتی به نفی گفتگو دست می زند. همانطور که حالت متقابل ایرانیش یعنی حزب اللهی در نام حفظ شهدا به نفی این دیالوگ و نفی هر علامت مدرنیت و آزادی مدرن دست می زند و این موضوع تراژیک هنر در تبعید است که نمی بیند در عمل چگونه به آن چیزی تبدیل میشود که قصد نفی و افشای آن را دارد.

موضوع این است که هرچه این بازی مدرنتر شود،به همان اندازه نیز مسئولین درون کشور مجبورند به مسئولین قانونی پاسخگوی در برابر جامعه مدنی تبدیل شوند. یعنی در عمل راهی برای ما علاقه مندان به مدرنیت نمی ماند،بجز آنکه با وفاداری به مدرنیت و چالش و دیالوگ مدرن، در هر دو کشورمان و بر بستر شرایط آنها، به رشد نگاه و فرهنگ و ساختار مدرن کمک رسانیم. چنین نگاه مدرنی هم قادر به تفکیک حوزههاست و هم از رشد دیالوگ و چالش در همه سطوح جامعه مدنی حمایت می کند. چنین نگاهی می تواند هم به معضلات تبعیض به زنان و سرکوب دگراندیش بپردازد و هم از رفتن هنرمند برای کار کردن در ایران و رشد همکاری خوشحال شود. چنین نگاه مدرنی که از حالت قهرمانی و بازی خیر/شری گذشته است، هم قادر است به عنوان کارشناس،هنرمند، روشنفکر با مسئولین قانونی مملکتش مانند آقای احمدی نژاد و غیره سخن و دیالوگ داشته باشد، هم به نقد آنها بپردازد و هم تفاوتهای میان دو مملکتش را ببیند و بر بستر تحولات مملکتش به رشد و تحولات مدرن در آنها کمک رساند. چنین نگاه مدرنی با تبدیل شدن به هنرمند مهاجر چندلایه و با رهایی از این خشم و بازی نارسیستی ایرانی، هم می تواند با توجه به شرایط موضوعات مختلف را بیان و نقد کند و هم از همین مسئولین بخواهد به عنوان مسئولین دولتی به خواستهای او و جامعه مدنی توجه کنند. چنین نگاهی وقتی رقیبش می خواهد دیگربار با سرکوبش بازی خیر/شری گذشته را ادامه دهد، او به عنوان یک بخش از جامعه مدنی به مسئول قانونی موظف در برابر قانون انتقاد می کند. زیرا او، همانطور که در نقدم بر مفهوم روشنفکر نزد آقای نیکفر مطرح کرده ام(2)، با مرگ خویش به عنوان قهرمان همزمان مرگ دیکتاتور و بازی دیو/قهرمان را ایجاد کرده است و ایجادگر یک بازی جدید و دیسکورس جدید است. چنین نگاهی با تفکیک مدرن حوزهها، هم قادر به دادخواست قانونی برای شکنجه شوندگان و ایجاد ساختارهای قانونی بر اساس حقوق بشر است و هم می تواند همزمان به دیالوگ میان اقشار مختلف جامعه، میان شکنجه گر و شکنجه شونده و در باب موضوعات مختلف کمک رساند و اینگونه به ایجاد یک شفای جان و روح ایرانی و بلوغ جان و روان ایرانی و رشد دیالوگ صادقانه و مدرن کمک رساند. چنین نگاهی از یکطرف مثل <کمپین زنان برای برابری جنسییتی> بر بستر احترام به قانون و برای تغییر قانون و ایجاد برابری جنسیتی به حرکت قانونی و گفتگو با دولت و جامعه می پردازد و هم از طرف دیگر قادر به ایجاد مفاهیم نوی زن و مرد ایرانی و مدرنیت ایرانی بر بستر فردیت چندلایه مهاجر و یا بر بستر فردیت ایرانی درون کشور خویش است. مشکل هنر در تبعید و هنرمند تبعیدی این است که در واقع اسیر بازی پارانوییا و خشم آلود،متقابل و سنتی دیو/قهرمان باقی می ماند و اسیر نگاه دشمن خویش و اینگونه به تکرار این بازی تراژیک و نفی فردیت خویش و نفی تکامل خویش مجبور می گردد. زیرا در حالت روند رشد سالم بایستی این خشم و درد اولیه هنرمند تبعیدی با قبول سوگواری و بخاک سپردن مردگان از یکسو و از سوی دیگر با ایجاد تلفیق و تن دادن به جهان نوی خویش به یک هنرمند و روشنفکر مدرن و چندلایه تبدیل شود که برای هر دو جهانش سخنانی تازه و نو دارد. زیرا انسان مهاجر و هنرمند و روشنفکر مهاجر در واقع یک انسان مدرن و پسامدرن چندلایه است. زیرا او با تن دادن به مدرنیت هر چه بیشتر به خطاهای جهان سنتی خویش پی می برد و قادر به نقد مدرن خویش و جهان گذشته خویش است. از طرف دیگر همزمان او به عنوان مهاجر در خویش و در زندگی خویش بحران مدرنیت و نگاه مدرن را نیز احساس می کند و یک پسامدرن بالقوه و چندلایه است. از اینرو نیز بقول دریدا هنرمند مهاجر الجزایری در زبان مدرنی مثل زبان فرانسوی ایجاد تفاوت و تحول می کند،زیرا لهجه و معانی خویش را وارد این زبان می سازد. همانطور که یک هنرمند ایرانی در زبان و فرهنگ آلمانی،فرانسوی و غیره این تفاوت و تحول را ایجاد می کند، وقتی هر چه بیشتر به این چندلایگی خویش دست دهد. یا بهتر است بگوییم،وقتی هر چه بیشتر از چندپارگی خویش به این چندلایگی مدرن دست یابد. همانطور که از طرف دیگر بقول دلوز این هنرمند مدرن ایرانی چندلایه در زبان خویش نیز ایجاد تفاوت می کند و < به یک خارجی در زبان مادری خویش> تبدیل می شود. اینگونه او سرانجام از درون بحران سنت/مدرنیت خویش و با گذار از بحرانهای مختلف سنتی و مدرن و تجربه این بحرانها و تمناهای مختلف در ابعادهای مختلف فردی،عشقی/جنسی/جنسیتی، جمعی و هویتی ، ایجادگر تفاوت و تحول مدرن در زبان و فرهنگ هر دو جهانش می گردد و به یک ناباکوف ایرانی،جیمز جویس ایرانی و یا بورخس ایرانی تبدیل میشود. هنر در تبعید و ماندن بسیاری از هنرمندان در مفهوم هنرتبعیدی، هم به یک مانع از دست یابی به این هنرمندان مدرن و جهانی ایرانی و سترونی قدرتهای این هنرمندان خوب تبدیل شده است و هم در عمل با ادامه بازی دیو/قهرمان به حفظ باصطلاح دشمن خویش و دبسکورس سنتی می انجامد و این تراژدی دولایه نگاه هنر تبعیدی ایرانی و هنرمند در تبعید ایرانیست.


+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 8:56 PM  توسط م.ک.  |