|
بحران دو گانه مهاجر ایرانی همانطور که در بحث بحران جنسی و عشقی ایرانیان در مقالات ده گانه کاوش روان جمعی مطرح کرده ام، ایرانیان مقیم خارج از کشور معمولا از دو مرحله بحران عشقی و جنسی و هویتی عبور می کنند که نوع عبور آنها تعیین کننده چگونگی تلفیق و چگونگی خلاقیت و انطباق آنهاست. بحران اول هویتی با ورود به جهان خارج و مبتلا شدن به یک شوک فرهنگی و فروپاشی هرچه بیشتر ایمان و اخلاق گذشته در او صورت می گیرد. این بحران دارای تشابهاتی با آن پروسه ایست که امروز در ایران و با شکست هر چه بیشتر اخلاق سنتی در مجموع شاهد آن هستیم و آن تلاش برای عبور از اخلاق سنتی،چیرگی بر احساس گناه و تن دادن به روابط جنسی و عشقی مدرن است. نقطه مهم این است که ایرانیان خارج از کشور نسبتا با کمترین تلفات این مرحله اول بحرانی را رد شده یا می شوند و در واقع اکثر ایرانیان در همان یکسال و دوسال اول، هر یک به نوع خویش، به تجربه روابط عشقی وجنسی مدرن دست می زنند و از احساسات گناه سنتی و هراس از تن و عشق می گذرند. این گذار اولیه بخاطر فروپاشی اخلاق سنتی در وجود آنها و با توجه به فاجعه های اجتماعی تجربه شده توسط آنها نسبتا آسانتر صورت می گیرد. بخش دوم بحران که در واقع این سیزده و چهارده سال اخیر را در بر گرفته است،_اگر قبول کنیم که بخش عمده ایرانیان مابین ده تا حدااقل بیست سال مقیم غرب هستند_، بعد از تجربه اروتیسم و عشق مدرن و در حقیقت بعد از جا افتادن کاری و فردی در جهان مدرن رخ می دهد. شکل این بحران به حالت ایجاد یک افسردگی و بحران نوین و احساس بی ریشگی و بن بست درونی و یاد تمناها و اشتیاقات سنتی و فرهنگی گذشته بروز می کند. علت این بحران دوم و اساسی این است که بحران هویتی مهاجرت بدون تلفیق مدرن هر دو فرهنگ ادامه می یابد،حتی اگر این حالت تمدید بحران در مرحله ای بشکل خفته و پنهان و یا آرام باشد. لمس جهان نو و اشتیاقات نو و رهایی از دردسرهای فردی و فرهنگی گذشته می تواند به مهاجر مدتی لذت و آرامش و قدرت بخشد، اما همزمان ایجادگر بحرانی جدید و قویتر است که پس از دست یابی به آرامش و لمس تجارب نو شروع می شود. زیرا اکنون هویت قدیمی مهاجر و هویت نوین او هر کدام خواستهای خویش و اشتیاقات خویش را با شدت بیشتری بیان می کنند و حق خویش را می طلبند و تا زمانی که مهاجر به تلفیق خویش دست نیابد و این اشتیاقات را در مدرنیت فردی و جمعی نو و چندلایه خویش جذب نکند، بحران جدید او، ناآرامی جدید او تشدید می یابد. از اینروست که می بینیم ، اکثر ایرانیان بویژه پس از دوران تحصیلی و یا استحکام کاری و شغلی و یا عشقی و خانوادگی وارد این بحران جدید می شوند و انواع و اشکال افسردگی، ناآرامی، رفتن به ایران و تلاش برای یافتن عشقی ایرانی و یا باصطلاح زن آوردن و ایجاد یک کاشانه ایرانی و شرقی در قلب جهان غرب و شکست بخش عمده این تلفیقهای غلط، عشقهای اینترنتی ایرانی، بحران اعتیاد،بیماریهای روانی و یا روابط بحرانی خانوادگی و فردی را تجربه کرده و می کنند. از آنرو که ایجاد این تلفیق فردی و جمعی بخاطر تضادهای عمیق نگاه سنتی و مدرن و بخاطر ضرورت توانایی نقد بافاصله و سمبلیک سنت و مدرنیت و نبود ارثیه فردی و فرهنگی چنین تلفیقهایی بسیار سخت است، از آنرو این بحران دوم اینهمه طول کشیده است و قربانیان این بحران بسیار بیشتر از بحران اول بوده است. زیرا این بحران هم از لحاظ کمی و کیفی در نهایت سختتر است. دقیقا در این بخش است که ایرانیان هنوز بشدت مانده اند واینگونه تلفات انسانی ایرانیان مقیم خارج در این دهه در عرصه بیماریهای روانی و درگیریهای درونی بسیار بیشتر از بخش اول بوده است. مشکل هنرمندان در تبعید این است که کمتر وارد این عرصه شدند و اینگونه نتوانستند هم خود به عبور فردی و هنری از این بحران و چندپارگی دست یابند و هم نتوانستند شنوندگانی از میان این نسل در بحران اینجا بیابند که بدنبال جواب می گشتند و می گردند. از اینرو نیز شنوندگان آنها عملا همان جمع مرتب محدود تر شونده قهرمانان چپی و سیاسی خارج از کشور بود که البته مرتب بخشی از آن به مهاجر تبدیل می شدند و از این گروهها و روابط جدا میشدند. با چسبیدن به <هنر تبعیدی و یا هنرمند تبعیدی> در واقع نگاه و سمت و سوی هنر این هنرمندان بجای آنکه به پایان دهی به بحران مدرنیت ایران از طریق تجربه هرچه عمیقتر مدرنیت و ایجاد تلفیق خاص خویش بسان مرد، زن، شاعر، نقاش، سیاستمدار و یا عالم باشد، به خاطر آنکه جدل مرکزیش در درگیری با سنت گرایان درون کشور و تلاش برای روشنگری و جلوگیری از فراموشی بود، از اینرو بسیاری از آنها نتوانستند از <تبعیدی> به <مهاجر> تبدیل شوند. آنها نتوانستند از جایگاه خویش در بطن مدرنیت و در مرزهای هر دو فرهنگشان، به لمس بحران سنت و بحران مدرنیت و تناقضاتشان و نیز تناقضات درونی خویش بپردازند و اینگونه هنر مدرن ایرانی مهاجر را بوجود آورند که نه تنها برای ایرانیان بلکه می توانست برای مهاجرین ایرانی مقیم غرب و نیز برای غربیها مفید و جذاب واقع شود. فراموش نکنیم که پایه گذاران هنرپسامدرنی مثل جیمز جویس و یا ناباکوف مهاجر بودند و می توان در کار کسی مانند ناباکوف و لولیتای او دید که چگونه این چندلایگی داستانهای او ناشی از چندهویتی او و پذیرش و انطباق مدرنیت در جهان خویش می باشد. اگر ایرانی هنرمند و فعال سیاسی و یا اجتماعی، تبعید خویش را به سان سمبلی از مدرنیت در تبعید می دید، آنگاه می توانست با تن دادن هرچه بیشتر به تجربه مدرنیت و جذب هر چه بیشتر مدرنیت در نگاه و هنر خویش، به بهترین پاسخ به این تبعید دست یابد و تحول سمبلیک و مدرن ایجاد کند. زیرا او در واقع بخاطر <مدرن بودنش در چشم دیگری> تبعید شده است. زیرا در واقع این مدرنیت و اشتیاقات مدرن است که سرکوب شده اند و برای حفظ جان و دگراندیشی خویش مجبور به ترک وطن گشته اند. با چنین نگاهی این هنرمند مهاجر در گذار خویش از هنرمند تبعیدی به هنرمند مهاجر و با تجربه عمیق مدرنیت و پسامدرنیت در جان و روان خویش، می توانست هم پاسخهایی نو به بحرانهای فردی و جمعی جامعه خویش یابد و هم هر چه بیشتر ایجادگر هنر چندلایه و مدرن ایرانی /جهانی گردد. از اینرو هر جا در آثار یک هنرمند ایرانی اثری از این قدرت جهانی شدن وجود دارد، ما شاهد چندلایگی ایرانی/مدرن آن هستیم. زیرا این چندلایگی او را برای هر دو جهانش زییا و جذاب و سحرآمیز می سازد. زیرا او تبلور تلفیق آن چیزهاییست که انسان سنتی از یکسو و انسان مدرن از سوی دیگر هم هراس از آن دارد و هم آنها را می طلبد. او از یکسو به سان مهاجر چندلایه و تراژیک/کمیک و پارادکس به یک تبلور ذات انسان یعنی حالت تراژیک/کمیک و منقسم بشری تبدیل میشود و از سوی دیگر بر پایه این بستر فانی بودن و منقسم بودن،ایجادگر حالات و روایات مختلف و چندلایه می گردد. او اینگونه نیز هر چه بیشتر به پیوند طنز و تراژدی دست می یابد. یک نمونه آن کلیپی از فیلم <پرسپولیس > بر اساس اثر مرجان ساتراپی است. من درباره کل کار او نظر نمی دهم،چون آشنایی با کارهایش ندارم، اما یک کلیپ از کارهایش بخوبی این قدرت او را در بیان حالت تراژیک/کمیک انسان و انسان مهاجر نشان میدهد و این قدرت او مطمئنا یکی از دلایل روانی مهم محبوبیت کارهای او،در کنار کار به زبان فرانسویست. این کلیپ همان حالت تراژیک /کمیک یک دختر کوچولو در میان دو زن چادریست که بر پولیورش به انگلیسی زنده بودن پانک نوشته شده است. این حالت بزبان ساده و چندلایه بخوبی هم معضلات فرهنگی و در واقع هم حالت تراژیک/کمیک نهفته در حیات انسانی را نشان می دهد. حالت متقابل آن و به همان اندازه تراژیک/کمیک،کلیپ رفتن این دختر مهاجر با دوستانش به یک جشن و کنسرت پانکهاست. مرجان ساتراپی در این دو کلیپ بزیبابی خندان هر چه تمامتر به بحران انسانی،فرهنگی و بحران مهاجرت می پردازد و اینگونه ایجاد گر هنر مهاجر چندلایه و موفق تراژیک/کمیک می گردد. نقد کامل و چندلایه کارهای او را به وقت دیگری موکول می کنم. نمونه های دیگری از این موفقیتهای هنرمندان و روشنفکران چندلایه ایرانی/اروپایی، ایرانی/آمریکایی را می توان براحتی پیدا کرد. زیرا خوشبختانه بخش مهمی از نسلهای نو بجای تن دادن به بازی نارسیستی هنر در تبعید، در عین نقد مدرن جامعه سنتی خویش و نقد دیکتاتوری، به این بحران خویش تن دادند و هرچه بیشتر به فردیت جنسی و جنسیتی خویش دست آورده و یا در این مسیرند. طبیعی است که بایستی این نسلها و تلفیقهای آنها را نیز آسیب شناسی کرد و به نقد مدرن و پارادکس آنها پرداخت، تا دیسکورس مدرن و این تحول چندلایه هر چه بیشتر جا افتد و ژرفا یابد. تلاش من در نقدم بر آثار بسیاری از این هنرمندان هم نسل و یا مهاجر در کتب الکترونیکی < هماغوشی اروتیسم مدرن و پسامدرن با جان و روان ایرانی> و نقدهای دیگرم، نمادی از اینگونه تلاشهاست. خوشبختانه نسلی نو از نقادان مدرن و چندلایه نیز در حال بوجود آمدن است.
گرفتاری هنرمند و روشنفکر تبعیدی در معنای کلاسیک روشنگری و بازی نارسیستی ایرانی هنر تبعیدی، روشنفکر تبعیدی بخاطر حالت قهرمانانه بیادگار مانده از گذشته خویش هنوز به این حقیقت نائل نیامده است که بقول فوکو (3) وظیفه روشنگری جدید و پسامدرنی مبارزه با نادانی نیست، زیرا مردم می دانند که کمابیش حقیقت چیست، اروتیسم و سعادت جنسی و فردی چیست. موضوع بر ملا کردن ساختارهای قدرت و ایجاد و تحول در دیسکورسهای قدرتمند فرهنگی و حقوقی و روانی، از طریق چالش و دیالوگ مدرن و ایجاد تفاوت در دیسکورسهایست که انسانها اسیر آنند. من به این نگاه جدید روشنگرانه فوکویی، جدل خندان قدرت نیچه ایی و اغواگرای از نوع بودریار ، همراه با چاشنی ایرانی و رند قلندروار ایرانی و نظربازی ایرانی را اضافه می کنم و اینگونه روشنگری هرچه بیشتر به یک اغواگری دیگران از طریق چالش و گفتگوی خندان و شرورانه و بر بستر جامعه مدنی تبدیل میشود . روشنگری یک بازی قدرت است و بازی قدرت همیشه به معنای اغواگری دیگران و جذب دیگری برای لمس و تجربه نگاه و روش و اندیشه ماست. روشنگر باید اغواگر باشد و با نشان دادن جوابهای نو و تلفیقهای نو به بحران مدرنیت و سنت، با نشان دادن حالات و خطوط عمومی حالات مرد و زن مدرن ایرانی، با ایجاد مفاهیم مدرن و نو و تلفیقی از هویت،عشق،اروتیسم، با ایجاد پروتستانیسم مذهبی و غیره، به فرد و جامعه خویش کمک کند که بر بستر این خطوط عمومی تلفیق، به روایت فردی و تلفیق فردی و گروهی یا قومی خویش دست یابند. این روشنگر اغواگر و خندان بی هیچ قهرمان گرایی و با کمک قدرت چالش و دیالوگ و اغواگری مدرن و ایجاد حالات و مفاهیم نوی چندلایه، به تحول دیسکورس کهن و نهادینه شدن دیسکورس مدرن کمک می رساند. روشنفکر و هنرمند مهاجر و چندلایه ایرانی این اغواگر نو و خندان و ضدقهرمان است که از یکطرف همیشه ناتمام است، زیرا او یک تلفیق چندلایه،یک کثرت در وحدت است و از طرف دیگر اغواگر دیگران به سوی این بازی مدرن عشق و قدرت زندگیست .همانطور که نیچه خود را در کتاب <آنک انسان> یک اغواگر به تمام معنا می نامد،این هنرمند و روشنفکر مهاجر اغواگر و یا روشنفکر مدرن اغواگر چندلایه درون کشور نیز با ایجاد اشکال و انواع این هویتهای مدرن ایرانی و تلاش قانونی و مدنی برای ایجاد ساختارهای قانونی و فرهنگی مدرن و متناسب با این هویتها، به تحول دیسکورس مدرن و گذار از دیسکورس سنتی کمک می رساند. این ضدقهرمان نو و مدرن ایرانی با مغزی سرد و قلبی گرم و با شرارت خندان یک فرصت طلب مدرن و بازیگوش به تحول جامعه خویش و گذار از سرکوب دگر اندیشی کمک می رساند. همانطور که هنرمند مدرن چندلایه ایرانی خارج از کشور و یا داخل کشور با بیان نگاه و هنر تلفیقی خویش ایجادگر رشد بهتر مدرنیت و خلاقیت مدرن و رشد هنر مدرن ایرانی می گردد. مشکل بخش اعظم هنر ایرانی در تبعید و نیز روشنفکری ایرانی در تبعید در این است که نه به عنوان هنرمند به بیان صادقانه بحران خویش در مدرنیت پرداخته است، تا خواننده ایرانی از طریق آثار او بهتر به لمس معضل درونی خویش نائل آید و نه به عنوان روشنگر و یا انسان مدرن توانسته است در عرصه خویش تصویر و تلفیقی نو ارائه کند، تا خوانندگان با دیدن این تلفیق و حالت نو به امکان تلفیق و تجربه تلیفق نائل آیند و بر اساس این تجربه بهتر راه خویش روند و تلفیق خویش یابند. بنابراین منظور من تبدیل هنر به یک هنر متعهد و سیاسی نیست که باید راه حل نشان دهد،بلکه به باور من دوری هنرمندان تبعیدی و روشنفکر تبعیدی از این بحران دوم خویش یعنی بحران مهاجرت و ایرانیان، ایجادگر سترونی نهایی آنها و ناتوانی آنها از دگردیسی به مهاجر مدرن و چندلایه بوده است. زیرا این بحران دوم مهاجرت یعنی بحران تلفیق، در خویش علت اصلی ناتوانی عبور ایرانی از بحران سنت/مدرنیت،یعنی ناتوانی از تلفیق را حمل می کند . گرفتاری هنرمند تبعیدی ایرانی و هنر در تبعید ایرانی در جنگ تراژیک و سنتی نارسیستی با دیو و دیکتاتور و بازی دیو/قهرمان و عدم تن دادن به مهاجرت و فرهنگ جهان نوی خویش و بحران دوم مهاجرت باعث آن شده است که هنر مدرن و نگاه مدرن نتواند در هنر تبعیدی و نگاه تبعیدی آنها کامل جا افتد و آنها نتوانسته اند و یا کمتر توانسته اند به هنرمندان مهاجر و هنر مهاجر چندلایه و جذاب برای هر دو جهان خویش دگردیسی یابند. زیرا با چنین دگردیسی او می تواند بقول نیچه به آن تبدیل شود که هست و به قدرت و خلاقیت نوی خویش و جهان نوی خویش دست یابد. زیرا او در واقع انسانی دو ملیتی و دو فرهنگیست و هم بقول نیچه یک< اروپایی خوب> است و هم منطقا یک ایرانی خوب و مدرن. بر بستر نگاه چندلایه و مدرن این مهاجر چندلایه و یا روشنفکر درون کشور چندمتنی و چندلایه می توان بر بسیاری از خطاهای روشنفکری و هنری و سیاسی معاصر ایرانی چیره شد و ایجادگر جامعه مدنی، روشنفکر و هنرمند و مسئول قانونی مدرن و چالش و دیالوگ مدرن بود. بر بستر چنین نگاه و هویت چندلایه ای هم می توان با نقد چندجانبه گذشته مجسمه های هشداردهنده برای یاداوری فاجعه ها در کشور ایجاد کرد و روزی < خاوران> را به یک موزه و هشدار تاریخ معاصر تبدیل ساخت ، هم می توان با تفکیک حوزهها همزمان خواستار دادگاههای قانونی و کمیسیونهای حقیقت بود و در این زمینه و ایجاد دادخواهی حقوق قربانیان تلاش کرد، هم با ایجاد چالش و دیالوگ میان همه سطوح و گروههای جامعه مدنی و میان جامعه مدنی/دولت به به شفای عمومی و تحول دیسکورسیو و فرهنگی کمک رساند. زیرا اگر شکنجه شونده در برابر شکنجه گر حق دادخواست قانونی دارد، از سوی دیگر روشنفکر و هنرمند ایرانی بایستی بتواند حتی در قهرمان/ضدقهرمان، در شکنجه گر/شکنجه شونده، بازی خیر/شری تراژیک ایرانی،بازی دیو/قهرمان تراژیک را ببیند و اینگونه با عبور مشترک از این نگاه نارسیستی و ایجاد نگاه و چالش میان افراد مدرن ایرانی مسئول در برابر خویش و جهان خویش، به تحول اصیل و واقعی مدرن دست یابد. تا با این حرکت چندجانبه به شفای فردی و جمعی و تحول عمیق و ایجاد یک هویت و دیالوگ مدرن دست یابد. زیرا در کنار دادخواستهای حقوقی، به همان اندازه برای شفای جمعی ما ایرانیان دیدن این فرهنگ و ساختارهای تراژیک مشترک نارسیستی و خیر/شری و گذار مشترک از آنها مهم است. زیرا بقول خود نقره کار در مقاله ای خوب در باب حالات سرکوب گرانه و قتل دگراندیش در گروههای سیاسی چپ، این موضوع سرکوب دگراندیش تنها موضوع حاکمیت نبوده و نیست. این موضوع دردناک تاریخ ایرانی و تاریخ معاصر ایرانیست .این سرکوب دگراندیش نتیجه اجتناب ناپذیر حالت نارسیستی شیفتگانه/متنفرانه روان ایرانی و تبدیل ساختن آرمان خویش به بت و سرکوب هر شک و شکاک به عنوان ملحد و ضدانقلابیست. این سرکوب دگراندیش نتیجه منطقی روابط مرید/مرادی در فرهنگ ایرانی و ناتوانی به دست یابی هر چه بیشتر به فردیت سمبلیک و ارتباط سمبلیک و تثلیثی است. از اینرو نیز رهایی از هنر در تبعید و تبدیل شدن به مهاجر چندلایه، برای شکستن این بازی نارسیستی و ایجاد این حالت و نگاه چندلایه و ایجاد هنر چندلایه مهم و اساسیست. در همه هنرمندان خوب ایرانی از قبیل خود نقره کار و دیگران ، ما شاهد ایجاد و شکل گیری این هویتهای مدرن هستیم و هرچه هنرمند بیشتر تن به مهاجرت و تجربه مهاجرت و پذیرش جهانهای مختلف خویش در نگاه خویش داده است، به همان اندازه نیز دنیایش و هنرش پربارتر و خلاقتر گشته و می گردد. از اینرو بر خلاف نظر بزرگانی چون شاملو و دولت آبادی و دیگران که نقره کار به حق نظرات منفی آنها درباره هنرمندان مهاجر را نقد می کند، هنر مهاجر از جهاتی بسیار خلاقتر و قویتر از هنر داخل از کشور و یا هنر این بزرگان بوده است و هرچه این چندلایگی و پختگی در طی زمان بیشتر و قویتر شود، به همان اندازه قدرت و جذابیت این هنر و هنرمندان مهاجر چندلایه بیشتر می شود. همانطور که هنرمندان داخل کشور امروز ما در حال ایجاد این چندلایگی به شیوه خویش و بر بستر جهان خویش هستند. زیرا آنها نیز در جهانی چندمتنی می زیند. از اینرو نیز دیالوگ و چالش میان این دو قدرت نو و هنرمندان و روشنفکران نوی چندلایه درون و خارج از کشور بسیار مهم است و این ارتباط و دیالوگ یکی از ایجادگران رنسانس هنر ایرانیست. حال با چند مقایسه ساده میان برخی از نشانه های این هنر نو با افرادی منتقد مثل شاملو و دولت آبادی به دفاع از قدرت و جذابیت این هنر مهاجرو چندلایه می پردازم.
نقد انتقاد شاملو و دولت آبادی به مهاجرین دکتر نقره کار در مقاله اش به بیان و نقد برخی انتقادها به مهاجرین از طرف برخی هنرمندان از جمله شاملو و دولت آبادی می پردازد. به باور من جدا از برخی نکات درست و سالم نقد این هنرمندان بر هنر تبعیدی یا مهاجر، در واقع بسیاری از آنها نه مهاجرت و معضل مهاجرت را فهیمده اند و نه متوجه قدرت خلاق مهاجرت شده اند. برای مثال شاملو در انتقاداتش به ما خارج از کشوریها، انتقاد درستی مثل موضوع <فارگلیسی> صحبت کردن ایرانیها و ضربه زدن به زبان فارسی و گره حقارت نهفته در پشت این کارها را مطرح کرد که بباور من انتقاد بسیار درستی بود. هر آلمانی و یا آمریکایی نیز به حفظ قدرت و ظرافت زبانش می پردازد و او را به اینگونه داغان نمی کند. با اینکه این زبانهای مدرن مرتب کلمات مهاجر مدرنی را نیز در خویش می پذیرند و هضم می کنند. اما انتقاد شاملو به نوعی بیکار نشستن خارج از کشوریها و عدم استفاده از امکانات و غیره ناشی از نشناختن معضلات عمیق مهاجرت بود. همانطور که او نتوانست درک کند، درک و لمس عمیق مهاجرت و یک فرهنگ دیگر چگونه می توانست بسیاری از نظرات او را تغییر و یا تحول بخشد و نبوغ هنریش را چندلایه و جهانی سازد. همین انتقادات را هنرمندان خوب دیگر ما چون دولت آبادی نیز کرده اند و نقره کار در نوشته اش به آنها اشاره می کند. در پاسخی کوتاه به این انتقادات می خواهم به دو نکته مهم ذیل اشاره کنم. 1/ از آنرو که این دوستان با بحران مهاجرت و حالات این بحران آشنایی نداشتند، نمی دانستند که حتی حالت بی عمل شدن، گوشه گیر شدن و ناتوانی از خلاقیت هنری چندساله هنرمندان و یا روشنفکران در خارج از کشور یک موضوع طبیعی و منطقی در تحول مهاجرت است. زیرا هنرمند و روشنفکر ایرانی با مهاجرت و یا تبعید بالاجبار از یکطرف چون ماهی از آب بیرون افتاده ارتباطش را با خواننده و بستر فرهنگی خویش از دست می دهد و بنابراین ناتوان از لمس کنش و واکنشهای ضروری فرهنگی و فردیست که به خلاقیت و تحول هنری و ایجاد هنر کمک می رسانند و زمینه ساز آن هستند. از طرف دیگر ناگهان آنها با یک شوک فرهنگی و دریایی از اطلاعات و احساسات و اشتیاقات متناقض نو روبرو می شوند که احتیاج به زمان و درد و بحران برای هضم و تلفیق دارند. از اینرو طبیعی است که این هنرمندان در خارج از کشور پس از مدتی دچار یک بلوکاد هنری میشوند. بقول نیچه در واقع این بلوکاد هنری مانند حالت ایستادن کشتی بادبانی بخاطر نوزیدن باد جنوبی است و این حالت خلاء و بی حرکتی تحملش بسیار سخت است. اما بقول نیچه این سکون خود پیش شرط تحول و حرکتی نوست و بعد از آن شاهد وزش بادهای جنوبی خواهیم بود که ما را به ساحلهای جنوبی با دخترکانی زیبا و خندان و رقصان می تواند هدایت کند. زیرا این دوران سکون هنرمند و روشنفکر ایرانی، در واقع دوران آبستنی درون او با دنیای جدید و فرهنگ جدید نیز هست و در او بقول نیچه در <چنین گفت زرتشت> گذشته و حال و آینده در جنگ و غلیانند. از اینرو بقول نیچه < چه عجب که کوزه های فراوان می شکنند> و چه عجب که این بحران و درد و آبستنی همراه با تلفات فردی و جمعی فراوان، سقط جنینهای فراوان و مرگهای فردی و جمعی فراوان در میان راهست. زیرا این جنگ و جدل درونی میان فرهنگها و گذشته و حال و آینده بسیار سخت و ایجاد چندلایگی و تلفیق بسیار دشوار است،بویژه وقتی دو فرهنگ مانند فرهنگ ایرانی و فرهنگ مدرن اینگونه با یکدیگر در تناقض باشند. یا وقتی انسان ایرانی دارای ارثیه و ساختار فرهنگی و روانی لازم برای ایجاد این تلفیق سمبلیک و فردی نباشد و مجبور است مانند ما مهاجرین و یا نسلهای درون ایران، کورمال کورمال و بشیوه آزمایش و خطا،کم کم به این تلفیق و ارثیه و ساختار دست یابد. حاصل این گذار از بحران و عبور از چندپارگی و دستیابی به چندلایگی، قدرتها و توانهایی نو است که حتی شاملو و دولت آبادی و دیگران ناتوان از دست یابی به آن بوده و هستند. زیرا برای دستیابی به این قدرتها و خلاقیتهای چندلایه مدرن و پسامدرن، دقیقا ماندن در <هیچی و پوچی>، لمس و پذیرش <مرگ خدا> و پوچی همه آرمانها و حقایق، ارتباط نقادانه با مدرنیت،پسامدرنی و با سنت و رهایی از تبدیل مدرنیت و پسامدرنیت به یک آرمان خواهی نارسیستی نو و رهایی از خطای یکی شدن نارسیستی با او به عنوان مدرن و پسامدرن سینه چاک لازم است. شاملوها و دولت آبادیهای گرامی اصلا وارد این عرصه نهیلیسم مدرن نشده اند، چه برسد به آنکه از آن گذر کنند و به <هیچی خندان> دست یابند. از اینرو نیز نگاه آنها – با تمامی نکات زیبا و انسانی هنرشان- یک نگاه قهرمان گرایانه و مبتلا به حالات سنتی و بازی سنتی است و در نهایت به بازتولید سنت و بازی قهرمان/دیو می انجامد. به اینخاطر نیز روایات شاملو و دولت آبادی روایاتی حماسی و یا غنایی است و اصلا به عرصه حالت پارادکس و تراژیک/کمیک انسان مدرن و انسان مهاجر وارد نمیشوند و قهرمانهایشان تراژیک/کمیک نیستند، چه برسد به آنکه به چندلایگی و چندروایتی انسان پسامدرن و سبکهای پسامدرنی چون جریان سیال ذهن دست یابند. هنر مهاجر خارج از کشور و هنرمند و روشنفکر چندمتنی داخل کشور قادر به ایجاد این چندلایگی است. از اینرو نیز بنا به منطق روایت متفاوت خویش مجبور است تن به سبکهای نوی پسامدرنی و غیره دهد و تفاوت ایجاد کند. مهم برای این نسلهای نو این است که از این ارثیه فرهنگی بازی نارسیستی هر چه بیشتر رهایی یابند و مدرنیت و پسامدرنیت را به یک آرمان و بت نارسیستی جدید تبدیل نکنند. چنین خطاهایی نیز در حال رخ دادن است و بنابراین بایستی به آسیب شناسی این نسلهای نو نیز پرداخت. اما این نسل نوی چندلایه ایجادگر تلفیقهای نو و روایات نو از هنر، از سنت و مذهب به سان روشنفکر مذهبی یا سکولار، به سان هنرمند و روشنفکر چندلایه مهاجر و یا چندمتنی درون کشور است. 2/ یک نمونه آن رشد نگاهی جسم گرایانه و آری گوی به زندگی و جسم و اروتیسم و آری گوی به فردیت چندلایه جنسیتی زنانه و مردانه و به جهان چندلایه خویش، توسط هنرمندان مدرن زن و مرد ایرانی خارج از کشور و داخل کشور است که من در سه بخش کتب الکترونیکیم <هماغوشی جان و روان ایرانی با اروتیسم مدرن و پسامدرن> هم به تحسین و بیان این قدرتهای چندلایه هنرمندان مختلف داخل و خارج از کشور و هم به آسیب شناسی آنها از منظر روانشناختی پرداخته ام. چنین نسل نویی از زنان و مردان خارج و داخل کشور هنرمند از مریم هوله، زیبا کرباسی، پگاه احمدی، ساقی قهرمان، مانا آقایی و غیره و مردانی مثل جمشید مشکانی،عبدالرضایی وغیره از سوی دیگر قادر به عبور از مرزها و هراسهایی بوده اند که نسل شاملوها و دولت آبادیها ناتوان از آن بوده و هستند. با آنکه همه این هنرمندان عزیز و بزرگ هستند، اما نگاه شاملو به عشق و زن و رابطه جنسی در واقع یک نگاه قهرمان گرایانه است و او در <کاشفان فروتن شوکران> در واقع زن را ساکت و خاموش می طلبد و جز به مبارزه و قهرمانی نمی اندیشد. در <آیدا در آینه> این قهرمان گامی در جهت لمس عشق و نگاه زنانه بر می دارد. مشکل این گام و نگاه نو این است که شاملو در واقع همان قهرمان باقی می ماند و آیدا در واقع در ادامه فرهنگ سنتی ایرانی یک زن اثیری/مادر است و شاملو در بهترین حالت یک شکل رمانتیک این حالت راوی/زن اثیری را بیان می کند و نه مشکل این رابطه را می بیند که هدایت بخوبی دیده است و نه قادر به عبور از آن است. از اینرو نیز ما نه از سوداهای اروتیکی/عشقی چندگانه شاملو و مرد خبردار می شویم و نه از اشتیاقات و تمناهای آیدا. زیرا دیالوگی و چرخشی و حالتی چندروایتی و یا حالتی تراژیک/کمیک از عشق مدرن و عاشق مدرن و یا بیان فانتزیهای چندسودایی مردانه و زنانه مدرن در میان نیست. زیرا قهرمان و زن اثیری و عشقشان فاقد فردیت جنسی و جنسیتی لازم و اروتیسم فانی بشری لازم است تا به این دیالوگ و چندلایگی دست یابد. از اینرو نگاه شاملو به عشق و زن و جسم در نهایت نگاهی سنتی است. کاشکی شاملو کمی در خارج و در کنار ما می زیست تا با تجربه انواع و اشکال مختلف عشق و اروتیسم مدرن و تجربه بحرانهای عشقی مدرن و پسامدرن در خویش می توانست مانند هنرمندان مدرن زنان و مردان ایرانی در خارج از کشور، مانند زیبا کرباسی و یا جمشید مشکانی و دیگران، به بیان این حالات و چندلایگی زنانه و مردانه و اروتیسم و عشق چندلایه و پارادکس زنانه و مردانه بپردازد و هم هر چه بیشتر به تلفیق دست یابد. یا مانند نگاه کسانی چون من بر بستر تجارب مهاجرت و بحران مهاجرت و نگاه نوی جسم گرایانه و چندلایه خویش هم به نقد سنت و هم به نقد فیگورهای مدرن و مدرنیت بپردازد و ایجادگر نگاهها و حالاتی نو چون < کازانوای خندان>، <عاشق و عارف زمینی خندان و جسم چندلایه خندان ایرانی>،< اروتیسم پر شرم و بی پروای ایرانی> مدرن باشد. حالات و نگاههایی که بنا به حالت چندلایه و چندمتنی و ناتمام ما نسل نو، طبیعتا یک تیپ شخصیتی نیست و فقط یکسری خطوط عمده تلفیق و حالتهایی است و هر کس تنها بر بستر روایت شخصی خویش و از طریق تن دادن به سرنوشت شخصی خویش، قادر به تن دادن به این حالات نو و نگاه نوست. زیرا قاعده این نسل نو این جمله معروف نیچه ایست که <بشو آنچه هستی> و به خویش و سرنوشتت و روایتت تن بده و آن را بیافرین و زیبا ساز. آنگاه شاملو نیز با چنین تجربه و نگاهی برای جهان مدرن قابل فهم و جذاب میشد و جهانی می گشت. زیرا فیگور آیدا و عشق شاملویی برای ما انسانهای مهاجر و نیز انسانهای مدرن عملا کسالت آور،تک ساحتی و یادآور عشقهای دوران نوجوانی است. همین موضوع را در رابطه با کتاب < کلیدر> دولت آبادی می بینیم. در کتاب کلیدر در واقع تنها یک جفت عاشق وجود دارد و آن شیرو و ماه درویش هستند که هر دو برای عشقشان برخلاف سنتهای عمومی و خانوادگی می شورند و با هم فرار می کنند و جالب این است که این جفت عاشق هم توسط خانواده قهرمان داستان و هم ضد قهرمان داغان می شوند. برادر گل محمد در جلوی چشم همگان خشتک ماه درویش و همسر خواهر خویش را می درد، تا آبروی مردانه اش را ببرد و آبروی خانوادگی را زنده کند و بابقلی بندار ماه درویش شکسته شده را به اسارت خویش در می آورد.ماه درویش عاشق در زیر فشار خنده و ستم دیگران از یکسو معتاد و داغان می شود و از سوی دیگر همسرش و عشقش نیز به معشوقه پسر ارباب تبدیل میشود و اینگونه عشقشان در زیر فشار این جامعه قهرمان گرا و سنتی می شکند. آخرین طغیان ماه درویش در دفاع از عشقش با شکستن کمرش توسط بیل ارباب به پایان می رسد و ماه درویش چون مسیحی مصلوب شده سوار بر الاغ یا قاطر رمان را ترک می کند و دیگر بر نمی گردد. جالب اینجاست که برادر شیرو که بقول خودش آبروی قوم را زنده می کند، از دو همسری برادرش هیچ تعجب نمی کند . حتی دولت آبادی نیز تعجب نمی کند و دست به آشنازدایی نمی زند. درست است که به بیان احساسات دو زن و حتی غم و خشمشان نیز تن می دهد و این نقطه قدرت کار اوست ، اما نگاه او به عشق گل محمد/مارال یک نگاه شیفتگانه و غنایی و رمانتیک است و در واقع در رابطه گل محمد و مارال دقیقا عشق زن اثیری/قهرمان ایرانی و شاملویی را زنده می کند. زیرا او نیز خود قهرمان گرا و اسیر این روابط قهرمان گرایانه است و این مشکل مهم کتاب کلیدر است. به این خاطر نیز قهرمانان او بر خلاف قهرمانان کارهای بیضایی و یا قهرمانان کتابهای مدرن و نیز قهرمانان کارهای هنرمندان خارج از کشور مانند رضا قاسمی و رمان جدید < وردی که برهها می خوانند> تراژیک/کمیک نیستند و یا مانند کارهای دیگر هنرمندان خارج از کشور و یا نسل نوی داخل از کشور چندروایتی،چندسودایی و با استفاده از تکنیکهای نو و پسامدرنی نیستند. از اینرو نیز دولت آبادی قادر به ایجاد یک چشم انداز مدرن و چندلایه به معضل فیگورهای داستان و معضلات عشقی/اروتیکی/هویتی آنها نیست. با آنکه کلیدر یک اثر خواندنی و زیبا و قویست. از اینرو نیز قهرمانش و داستانش تراژیک/کمیک و یا چندلایه نمی شود و اینگونه اسیر سنت و نگاه سنتی باقی می ماند و به بازتولید بازی دیو/قهرمان و مرگ نارسیستی قهرمان بزرگ می انجامد. بی آنکه تراژدی واقعی این قهرمانان برملا شود. در رمان موفق و زیبای رضا قاسمی <وردی که بره ها می خوانند> شاهد ایجاد شکلی نو از این حالت تراژیک /کمیک و چندلایه هنر یک هنرمند مهاجر هستیم. با اینکه کار او دارای ضعفهای مهمی نیز هست که در نقدم بر رمانش مطرح کرده ام. برای مثال در رمان او جامعه فرانسه و بحران مهاجر با مدرنیت و جامعه فرانسه به حاشیه کشیده میشود،یا حضوری بس اندک دارد . این یکی از ضعفهای مهم رمان خوب اوست و تاثیرش را در محتوا و در سبک کارش و ناتوانی از ایجاد یک چندلایگی عمیق می گذارد. با اینحال تفاوت این چندلایگی رمان او رمانهای دیگر هنرمندان خارج از کشور با کار کلیدر دولت آبادی ملموس است. با اینکه کلیدر نیز رمان قوی و خوبی است. مشکل در نداشتن این بستر فرهنگی نو و عدم توانایی دست یابی به چندلایگی مدرن است که مانع عبور کتاب کلیدر از فرهنگ قهرمان گرایی میشود و مانع ایجاد تحول محتوایی و سبکی در آن می گردد.. حال اگر دولت آبادی قادر به لمس بحران مهاجرت و حالت دو فرهنگی و لمس عمیق نهیلیسم مدرن می بود و چنین تجربه ایی می داشت، آنگاه مطمئنا کتاب کلیدر به یک کتاب ضدقهرمانانه، تراژیک/کمیک و چندلایه تبدیل میشد و ما شاید در انتها شاهد بازگشت ماه درویش و شیروی به خارج رفته و مهاجر گشته می شدیم که اکنون به عنوان عاشقانی خندان و ضد قهرمان بر می گشتند و با خنده ای و اغواگرای زنانه و مردانه مدرن و چندلایه حساب این جهان کهن قهرمان گرایانه و سنتی گل محمدها و بابقلی بندارها را می رسیدند و شروع به ایجاد تفاوت و تحول مدرن در این جهان کهن می کردند. زیرا در برابر تجارب و قدرتهای فردی و جنسیتی چندلایه این نسل نو، در برابر اغواهای زمینی و خندان این نسل نوی عاشقان و عارفان زمینی چندلایه، این نسل قهرمانان و کاهنان را توان ایستادن و مقاومت نیست. زیرا این نسل نو با ایجاد صحنه بازی مدرن و رابطه مدرن از قبل بازی و جدل قدرت را برده است. این نسل کاهنان و قهرمانان کهن تنها زمانی به مرگ جهان خویش پی می برند، که بقول معروف کار از کار گذشته است و حتی خودشان بناچار به هنرمندان مدرن و ضد قهرمان تبدیل شده اند.
آیا نقره کار و دیگر هنرمندان، هنرمند در تبعیدند و یا هنرمند مهاجر؟ مقاله نقره کار،همانطور که در اول مقاله بیان می کند، در واقع تلاشی از جانب ایشان بر علیه تلاش برای فراموش کردن تبعیدیان و مسائل آنها و مقابله با تبدیل کردن آنها به مهاجران اختیاری و هنرمند خارج از کشور است. بباور نقره کار هنر در تبعید و تبعیدی یک دگراندیش تبعید شده است و نفی هنر در تبعید و تبعیدی از طریق کلمه هنرمند مهاجر در واقع نفی این ستمها و کشتار دگراندیشان و نفی تاریخ واقعی آنها،گذشته و حال آنهاست. حساسیت نقره کار بر موضوع سرکوب دگراندیشان و جلوگیری از فراموشی آنها یک حساسیت مهم و مدرن است. زیرا تاریخ معاصر ما تاریخ قتل و سرکوب مداوم دگراندیش بوده است و حقیقتا بخش اعظم مهاجرین در قدم اول دگراندیشان فراری بوده اند که برای حفظ جان و نگاه خویش مجبور به فرار از کشور شده اند.همینگونه نیز دفاع نقره کار از خلاقیتهای هنرمندان در تبعید و نقد سخنان کسانی چون شاملو و دیگران،انتقادی بجا و مدرن است که به آن پرداختم. مشکل بحث نقره کار در این است که چون به تحول مهم از < هنرتبعیدی> به < هنر مهاجر چندلایه> و از هنرمند تبعیدی به هنرمند مهاجر دوملیتی و چندلایه پی نمی برد و یا ارزشش را کاملا درک نکرده است، از آنرو در واقع هنوز اسیر بازیهای نارسیستی روشنفکر/دیکتاتور، هنرمند قهرمان در تبعید/ دیکتاتور خشن و سرکوب گر باقی می ماند و نمی بیند که در عمل و در نهایت به ناچار به حفظ آن چیزی کمک می رساند که در پی افشای آن است. زیرا شیوه درست بر علیه فراموش نشدن گذشته و حال، شیوه درست برای مقابله با سرکوب دگر اندیش، ایجاد دیسکورس و چالش و دیالوگ مدرن است. این چالش و دیالوگ می طلبد که هنرمند ایرانی از یکسو هرچه بیشتر به یک هنرمند مهاجر چندلایه تبدیل شود که به شیوه انتقادی با مسئولین و جامعه مدنی دو کشور و ملیتش به چالش و نقد و دیالوگ می پردازد و از طرف دیگر تلاش می کند که بشیوه دیالوگ و از راه خویش به رشد و نهادینه شدن این ساختارهای مدرن در کشورهای خویش کمک رساند. نفی مهاجر بودن و دوملیتی بودن خویش در واقع به معنای گرفتاری در بازی نارسیستی قهرمان/دیو است . مشکل نقره کار و در واقع مشکل همه کسانی که به دفاع از «هنر در تبعید» می پردازند، این است که آنها هنوز اسیر بازی دیو/قهرمانی هستند و نمی توانند از این بازی خطرناک و نارسیستی ایرانی که همیشه در نهایت به قتل تراژیک قهرمان و بازتولید سنت و بازتولید بازی دیو/قهرمان می انجامد، کامل رهایی یابند و اینگونه در نهایت بر علیه خواست خویش عمل می کنند. زیرا ابتدا با تبدیل شدن هنرمند و روشنفکر ما از هنرمند تبعیدی و قهرمان در تبعید به روشنفکر و هنرمند مدرن و مهاجر چندلایه و با مرگ قهرمان، دیو و دیکتاتور نیز بایستی بمیرد و تبدیل به مسئول قانونی در برابر جامعه مدنی شود. ابتدا با رهایی از این بازی و قهرمان گراییست که هنرمند و روشنفکر ایرانی، خویش را هر چه بیشتر به هنرمند و روشنفکر مدرن و رقیب را از دشمن جانی به مسئول قانونی و دگراندیش تبدیل می کند و جدل و چالش انتقادی با او را به دیالوگ و چالش کارشناس/مسئول قانونی و یا دگراندیش رقیب تبدیل میسازد. او بدینوسیله هر چه بیشتر، هم به نهادینه شدن مفاهیم مدرن در جامعه خویش کمک می رساند و هم هر چه بیشتر امکان سرکوب خود را از حریف خواهان بازی دیو/قهرمان می گیرد. طبیعی است که این دگردیسی به هنرمند مهاجر به معنای نفی انتقاد به سرکوب دگراندیشی در ایران و یا به معنای نفی گذشته و فراموش کردن نیست،بلکه برعکس ایجادگر دیالوگ و انتقاد و نهادینه ساختن هرچه بیشتر این انتقاد و دیالوگ است . از طرف دیگر این نگاه با تفکیک حوزهها، هم به رشد امکانات قانونی و بر بستر چالش جامعه مدنی برای دادخواهی ظلمهای صورت گرفته کمک می رساند، هم می تواند با ایجاد این عرصه مدرن و رهایی از بازی نارسیستی دیو/اهریمن سرانجام اساس این دگراندیش کشی را تغییر دهد. زیرا این دگراندیش کشی ناشی از این بازی خیر/شرانه و دیو/قهرمان است. در معنای دیسکورس فوکویی هر حالتی در پیوندی تنگاتنگ دیسکورسیو با حالت متقابل خویش قرار دارد. اینگونه نیز ابتدا با مرگ قهرمان ،مرگ دیو نیز فرا می رسد و بالعکس. از اینرو نیز بباور من نقره کار و دیگر هنرمندان تبعیدی، هنرمندان مهاجری هستند که از یکسو اکنون امکان بازگشت به ایران بخاطر نظریات انتقادیشان را و یا امکان نشر کتابهایشان را بخاطر نگاه مدرن و انتقادیشان را ندارند. از سوی دیگر، اما با تاکید خویش بر هنر در تبعید و عدم تبدیل شدن کامل به هنرمند مهاجر، هم به رشد دیالوگ با <غیر> و رقیب و دگراندیش داخل کشور دست نمی یابند و هم ناآگاهانه به ادامه بازی دیو/قهرمان و حفظ سنت کمک می رسانند و این بخشی از تراژدی این هنرمندان و روشنفکران است. نتیجه نهایی این موضوع و عدم دگردیسی به هنرمند مهاجر دو ملیتی،ناتوانی از دست یابی به هنر چندلایه خویش و ناتوانی از دگردیسی به هنرمندی ایرانی/جهانیست. با اینکه هر کدام از این دوستان معمولا جدا از ملیت ایرانی، دارای یک ملیت و پاسپورت اروپایی و یا آمریکایی نیز هستند.
نتیجه نهایی تنها با تن دادن به این ملاقات همه جانبه با گذشته و حال و آینده خویش و تلاش برای دست یابی به جهان سمبلیک و تلفیق سمبلیک خویش است که فردیت ایرانی و هنرمدرن ایرانی ساخته میشود. طبیعتا این تلفیق سخت است. زیرا این گذشته،حال و آینده با یکدیگر درجنگند. از اینرو بقول نیچه، <چه جای تعجب، که کوزه های فراوان می شکنند> و چه جای تعجب که یکایک ما بارها شکسته ایم و می شکنیم. موضوع این است که ما می دانیم، بدون این تلفیق محکوم به تکرار تراژدی و بریدن تکه هایی از خویشیم . از اینرو نیز تن دادن به دیالوگ و تلفیق و دو جهانی شدن و دست یابی به فردیت خویش، تنها راه نجات فردی و جمعی ماست. با این تلفیق، ما به یک مهاجر دو ملیتی تبدیل میشود که در هر دو فرهنگش و زبانش، ایجادگر تفاوت است. در واقع اکنون من و توی مهاجر، اکنون این مهاجر دو ملیتی و متفاوت، این روشنفکر و هنرمند چندلایه درون کشوری، بقول دلوز تبدیل به <گرگ بیابانی> و یک شیطان خندان می شود که مرتب برای دیگر اعضای هر دو جامعه اش، راه فراری و امکانی نو برای زیستن نشان می دهد و ایجاد گر تفاوت در هر دو فرهنگش است. با اینکار او از هنر تبعیدی به هنر مهاجر و به هنرمند مهاجر و چندلایه تبدیل می شود و بدینوسیله همزمان ایجادگر و زمینه ساز دو تحول مهم فردی و جمعی ذیل است. 1/ از یکطرف ، این نسل نوی زنان و مردان روشنفکر مدرن و ضدقهرمان که هم با سایر روشنفکران و هنرمندان مدرن مانند نقره کار و دیگران و هم با مسئولین کشورش مانند آقای احمدی نژاد در یک رابطه چندلایه سمبلیک و بر بستر دیالوگ، نقد و چالش مدرن قرار دارد، پایان نهایی این بازی خیر/شری، قهرمانگرایی و آفریننده بازی نوی این روشنگران خندان و اغواگر است. این نسل نو با مرگ خویش به عنوان قهرمان، زمینه مرگ دیکتاتور و بازی خیرو شری را تدارک دیده است. زیرا دیگر قهرمانی در میان نیست و آنها صحنه و رابطه را عوض کرده اند و سرکوب این روشنفکر نو و نسل نوی ضدقهرمان به معنای عمل غیرقانونی مسئولین و اعتراض منطقی و قانونی جامعه مدنی به دولت است و نه تکرار بازی کهن از سوراخ کلید به یکدیگر نگریستن روشنفکر/دیکتاتور در نگاه روشنفکرانی مانند دکتر نیکفر و ادامه بازی توطئه،افشاگری و پارانوییای ایرانی. باری، دوران، دوران این بازیگران اغواگر و بازی خندان، چندلایه و مدرن آنها است . دوران تحول در دیسکورس است، از طریق روشنگری کارشناسانه، خندان، اغواگر و ضدقهرمانانه آنان و تحکیم این صحنه و حالت مدرن بازی و حالت مدرن دیسکورس. 2/ او بنا به ذات مهاجرش یک ضد سیستم به تمام معنا، یا در معنای نیچه ای و بودریاری یک اغواگر به تمام معناست که زندگی برایش ، مانند نگاه جسم گرانه من، یک بازی عشق و قدرت است. زندگی برایش جدل عاشقانه و قدرتمندانه و اغواگرانه سلیقه ها،تفاسیر در رختخواب،عشق و در سیاست و یا در دیالوگ با خدا و هستی است. اینگونه همه چیز دیالوگ و دگردیسی و بازی میشود و هر چه بیشتر هنرمندان و روشنفکران خلاق ایرانی بوجود می آیند، که قادر به آن هستند، با پیوند و تلفیق مدرن و پسامدرن فرهنگ و روایات ایرانی با موضوعات و روایات مدرن، هنر مدرن چندلایه و متفاوت و جذاب ایرانی/جهانی را بوجود آورند. آنها می توانند هفت خوان رستم و عارفانه را با هفت خوان خویش در خیابانهای پاریس و فرانکفورت پیوند زنند و چون اولیسیس جویس که به پیوند اودیسه و سفرهای قهرمانش بلوم دست می یابد، آنها نیز قادر میشوند جهانی چندواقعیتی،بینامتنی و متفاوت بیافرینیم که برای جهانیان غریبه،جذاب و آشناست و مجبورند برای حس چندلایگیش،مرتب به سراغ معناهای متفاوت ایرانی، اروپایی، لری،آذری و جنوبی آن روند و مرتب تفسیری نو بر کارهایشان بنویسند و آثار این نویسندگان نو می توانند با خنده ای به این تفاسیر بنگرند و اغواگرانه و شوخ چشمانه بخندند و بگویند:« تفسیرهایی دیگر نیز ممکن هست». اینگونه هنر و فردیت چندمعنایی و چندلایه و واقعیت چندلایه، جسم چندلایه ایرانی آفریده میشود و ایرانی به رنسانس خویش دست می یابد. ما در این مسیر مهم قرار داریم و یکایک ما در خویش این پتانسیل و توانایی را دارد و یکایک ما در حد خویش چندگامی در این مسیر رفته است و در این حد نیز بایستی به خویش و قدرتش افتخار کند. اینگونه نیز ما شاهد رشد فردیتها و خلاقیتهای مختلف هنری در همه زمینه های هنری و فکری در داخل و خارج ایران هستیم. پس با تن دادن به این رشد خویش و لذت بردن از این تواناییهای نو در عرصه رمان،شعر،موسیقی و غیره، و همزمان با شناخت نقاط ضعف هر اثر و درک و نقد ناتوانیهای متون و هنرمندان، ایجادگر نقد و چالشی عمیقتر شویم. زیرا رنسانس ایران و رنسانس یکایک ما در گرو این چالش و دیالوگ عمیق و در پیوند با چگونگی این تلفیق مدرن میان بخشها و عناصر سنتی/مدرن/پسامدرن ماست. باری تلفیق ممکن است و ضرورت است. زندگی یکایک ما و آثار یکایک ما، بیانگر این ضرورت و بیانگر انواع مختلف این تلفیق و انواع مختلف تلاش برای دست یابی به عشق زمینی چندلایه، به خرد و هنر زمینی چندلایه، بیانگر انواع مختلف تلاش و دست یابی به هویت ایرانی و رنگارنگ،بیانگر امکان انواع مختلف حالت عارف زمینی خندان و چند لایه،عاشق زمینی و خردمند زمینی است. پس چه جای تأمل !. با تن دادن به این اشتیاق نهایی و به دیالوگ و چالش، با تن دادن به سرنوشت خویش، آن بشویم که هستیم. یعنی با عبور از هنرمند تبعیدی و از بازی دیو/قهرمان هر چه بیشتر به سرنوشت خویش آری گوییم و آن شویم که هستیم. به مهاجر خندان چندلایه ، رند زمینی خندان، عاشق زن و مرد زمینی خندان و شرور، فردیت خلاق و متفاوت ایرانی تبدیل شویم و هر دو جهانمان را به وسوسه اشتیاقی نو در اندازیم. چندسیستمی،چندواقعیتی و به یک وحدت در کثرت و کثرت در وحدت تبدیل شویم. به سرنوشت خویش آری گوییم. چه جای تأمل! آن شویم که هستیم. ادبیات: 1/ http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=10257 2 / http://www.radiozamaneh.org/idea/2007/06/post_118.html 3/ سرگشتگی نشانه ها..مانی حقیقی.ص13 4/ http://www.radiozamaneh.org/idea/2007/07/post_125.html |
سایت نویسنده: http://sateer.blogfa.com/ |
برگرفته از : iranglobal |