تبليغاتX
مثبت من - یورش تراژیک کمیک قهرمانان تبعیدی به مارینا نعمت

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"


داریوش برادری -د.ساتیر

روانشناس/ روان درمانگر

 

موضوع مهم ما مهاجرین ایرانی، گذار از فرد تبعیدی و دگردیسی به مهاجر چندلایه ایرانی، دگردیسی به ایرانی دوملیتی، بوسیله عبور از این فرهنگ سنتی قهرمان گرایانه و از طریق قبول نگاه مدرن و ایجاد تلفیق مدرن خویش است. این گذار و دگردیسی مهم بدون رهایی از این نگاه قهرمانانه و سنتی و بدون تن دادن به بحران مهاجرت و <مرگ خدا> و ایجاد انواع و اشکال نگاههای تلفیقی و ایجاد انواع و اشکال فردیت چندلایه ایرانی و متفاوت و گیتی گرایی ایرانی غیرممکن است.
مشکل دیگر اما این است که این اقلیت قهرمان گرا عملا در خارج دارای قدرت فراوان است، قدرتی که در واقع بر اثر ترس دیگران بوجود آمده است.




کتاب خاطرات زندان مارینا نعمت بنام <زندانی تهران> و محبوبیت در حال افزایش این کتاب در جهان غرب، ایجادگر نقدهایی نیز از طرف نقادان ایرانی بوده است. طبیعی است که هر کتابی با خویش نقد و چالش از چشم اندازهای مختلف را ببار بیاورد. اما مشکل وقتی ایجاد میشود که بجای نقد و چالش و دیدن نکات قدرت و ضعف این خاطرات زندان یک نویسنده زن مسیحی ایرانی، در زیر لوای «تواب خواندن» او و بیان انواع تهمتها و اتهامات ، سعی در سرکوب این نویسنده و کتابش شود. شیوه و روش برخوردی که اکنون توسط برخی از این باصطلاح قهرمانان در تبعید مانند سودابه اردوان، ایرج مصداق، آناهیتا رحمانی و غیره صورت گرفته است. کار حتی بجایی رسیده است که چندتن دیگر از این قهرمانان خارج از کشور که بزبان طنز در خیابانهای اروپا در حال مبارزه زیرزمینی و سنگین با جمهوری اسلامی هستند، در اعلامیه ای توسط گلرخ جهانگیری،شادی امین و غیره در پی افشای عمل ضدانقلابی مارینا نعمت و دفاع از ناموس انقلاب و زندانیان سیاسی هستند و از برپایی یک اکسیون اعتراضی همه جانبه زندانیان سیاسی بر علیه این تحریف بزرگ و توطئه امپریالیسم جهانی بر علیه خاطرات زندانیان سیاسی ایرانی خبر می دهند. باور نکردنی است ولی تقریبا ده مقاله از طرف این دوستان انقلابی در عرض این چندهفته برای افشای خاطرات زندان مارینا نعمت منتشر شده است و مرتب در حال افزایش است. این یورش گله وار هیستریک و تراژیک/کمیک که بجای نقد و چالش مدرن درباره خاطرات زندان یک زن مسیحی ایرانی ، سعی در سرکوب و افشا و شانتاژ دارد، حکایت از بحرانهای عمیق مدرنیت و حکایت از وجود لایه های عمیق سنتی و بنیادگرایانه در نزد این انقلابیون خارج از کشوری می کند. این حوادث تنها مربوط به امروز نیستند. این شیوه سرکوب گرانه و قهرمان گرایانه که هر اندیشه مخالفی را در نام انقلاب و حفظ ناموس زندانی سیاسی سرکوب می کند، در میان بخشی از ایرانیان تبعیدی ید طولایی دارد. جنبه تراژیک/کمیک موضوع در این است که این دوستان نادان نمی دانند که این شیوه قهرمان گرایی و ناموس پرستی، ساختار مشترک میان او و دشمن خونیش جمهوری اسلامیست و از اینرو در معنای فوکویی این قهرمانان تبعیدی در واقع در تمامی این سالها،خود با حفظ نظام قهرمان گرایی، با حفظ بازی دیو/قهرمان و سرکوب هر اندیشه متفاوت در خویش و یا گروه خویش، در عمل حافظان جمهوری اسلامی بوده اند. زیرا دیو برای ادامه زندگیش احتیاج به مخالفی به عنوان قهرمان دارد، تا بازی تراژیک دیو/قهرمان ادامه دارد.همانطور که قهرمان برای بازی سیاه/سفیدی و قهرمان گرایانه اش، احتیاج به دیو دارد و از اینرو ناآگاهانه به ایجاد و تحکیم دیو کمک می رساند. متاسفانه انگار پس از سالها اقامت در خارج از کشور، هنوز این باصطلاح قهرمانان تبعیدی نفهمیده اند که راز سیستم دیکتاتوری ایرانی در حفظ این بازی خیر/شری، قهرمان گرایانه و نفی هر دگراندیش است. از اینرو خود در عمل به بازتولیدگران دیسکورس سنتی و حافظان ناآگاه دشمن خویش تبدیل می شوند و این راز تراژیک/کمیک این قهرمانان خیالی و این نسل تازه دایی جان ناپلئونهاست.

من در نقدم بر مصاحبات آرش در مورد تواب و موضوع زیبا نوبری (1) و نیز در مقاله جدیدم در باب موضوع «هنر در تبعید» و نقد مقاله دوست گرامی مسعود نقره کار (2)، معضلات عمیق این نگاه قهرمان گرایانه و پیوند درونی میان سه حالت تواب/قهرمان/ضدقهرمان و شکنجه گر را نشان داده ام. دیگر دوستانی نیز آنزمان به این مصاحبات آرش اعتراض کردند و در این زمینه به نقد پرداختند. شیما کلباسی در آنزمان وبلاگی ایجاد کرد که همه این مقالات در آنجا وجود دارند. از اینرو قصد من گفتن مکررات نیست، بلکه با نقد این حملات قهرمانان تبعیدی به مارینا در پی نشان دادن ضرورت چیرگی بر این بازی ضد مدرن و خطرناک هستم و می خواهم به ضرورت برخورد همه جانبه مهاجران و روشنفکران چندلایه ایرانی به این پدیده اشاره کنم. درست است که میان ما روشنفکران و هنرمندان چندلایه خارج از کشور، از مهاجر تبعیدی تا مهاجر قادر به دیدار کشورش، لایه های مختلفی وجود دارد. اما موضوع این است که در نهایت یکایک ما هم قادر به رواداری متقابل و نقد مدرن متقابل یکدیگر هستیم و هم خواهان رشد و تحکیم دیسکورس مدرن و چالش مدرن هستیم. از اینرو برای رشد این نگاه مدرن و دیسکورس مدرن، مقابله با این شیوههای سنتی قهرمان گرایانه، با این شیوههای امر به معروف و نهی از منکر قهرمانان تبعیدی، با این شیوههای تهمت زنی و نفی دگراندیش، با این شیوههای شانتاژ و ترور شخصیت مخالف و ناتوانی از چالش پارادکس نظر دیگری و ناتوان از تفکیک عرصه عمومی و خصوصی هستیم. از اینرو نیز بایستی به مقابله مدرن با این تهاجم حالات سنتی و ضدمدرن در هنرمندان تبعیدی و قهرمان زده بپردازیم. همانطور که قادر به تفکیک قدرتهای خوب و مدرن این قهرمانان تبعیدی از این حالات سنتی شان هستیم و قادر به نقد پارادکس و چندلایه آنها هستیم. موضوع جدل قدرت میان دیسکورس مدرن و چالش مدرن با تفکر سنتی و ضد دیالوگ است،چه در شکل حزب اللهی آن و یا در شکل قهرمان گرایانه خارج از کشوری آن. زیرا اساس این دو بینش یکیست و آن قتل و سرکوب فیزیکی و شخصیتی دگراندیش و مخالف در پای بت سنت یا بت قهرمان گرایانه خویش است. خواه این ترور بنا به رشد این افراد و یا ملاحظات خارج از کشوری،فقط در عرصه ترور شخصیتی صورت گیرد. اساس یکیست. اساس سیستم قتل دگراندیش برای حفظ ناموس و آرمان خویش است.

از آنجا که در بحثهای قبلی، من در حد توانم و با دقت علمی این مباحث را شکافته و بررسی کرده ام، اکنون می خواهم این نقد علمی را با طنز مدرن همراه کنم. زیرا از یکسو نوشته های این دوستان چنان از سطح پایینی برخوردارند که اصلا نیازی به نقد پیچیده ندارد و از طرف دیگر اکنون لازم است ،پس از نقد علمی، بکمک نقد خندان و طنز این نگاه سنتی و قهرمان گرایی را بشکنیم. زیرا خنده و طنز مدرن دشمن همه این نگاههای نارسیستی و سنتی مطلق گرا و ناموسی است و بادکنکهای نارسیستی آنها را می ترکاند. زیرا بقول نیچه در واقع ما با خنده می کشیم و نه با خشم. باری به این نقد خندان بنگرید و همراه من با سوزنی خندان، بادکنکهای نارسیستی و توهمات این قهرمانان دروغین را بترکانید.

نگاهی خندان به نقدهای بر کتاب مارینا نعمت

من به نقد همه این قهرمانان خیالی در تبعید نمی پردازم، تنها به چندتا از بزرگان آنها اشاره می کنم و نقد خندان بقیه آنها را به دیگر دوستان واگذار می کنم، بویژه که استدلالهای آنها در واقع یکیست و در نهایت همه آنها، تصاویری خیالی از یک ایده ال قهرمانی بیش نیستند.همین شباهت استدلالهای قهرمانگرایانه شان بخوبی نشان می دهد که چگونه آنها ناتوان از ایجاد فردیت و تفاوت عمیقتر خویش بوده اند و فردیت و تفاوت خویش را در در زیر پای ایده ال قهرمانگرایانه خویش قربانی کرده اند و خویش را سترون ساخته اند.

یکی از این قهرمانان در تبعید، هنرمند ایرانی سودابه اردوان است. سودابه اردوان نقاش خوبیست و در نقاشیهای مربوط به زندانش می توان بخوبی هم ترس و وحشت زندانی و در تابوت نشستن را لمس کرد و هم عنصر مقاومت و عشق انسانی را نیز دید. حتی بباور من در کارهای او می توان در همان نقاشیهای مربوط به زندان عناصر زیبایی از اروتیسم زنانه و یا در نگاهی دقیقتر اروتیسم لزبینی دید که نمی دانم آگاهانه یا ناآگاهانه نقش بسته است. زیرا با او و کارهایش آشنایی زیادی ندارم. با این وجود در این کارها طرف دیگر قضیه را نیز می توان دید و آن ناتوانی سودابه اردوان از دیدن چندلایه زندان و پدیده زندانی و گرفتاریش در نگاه قهرمان گرایانه و سیاه /سفیدی و با مرزهای مشخص غیرقابل عبور میان زندانی،تواب و شکنجه گر است. می توان به عنوان کسی که در زندان بوده است، این تک لایگی را در سالهای اول بعد از زندان درک کرد. زیرا هر زندانی ایرانی معمولا در خویش دارای حالات دردناک <بیماری پست استرس دراماتیک> و مالامال از خشم و ترس و غیره است و بایستی با کمک تراپی و غیره بتواند از این حالات بگذرد و دیگر بار از چندپارگی درونی به یک چندلایگی مدرن دست یابد. مشکل در این است که چون سودابه اردوان پس از سالها اقامت در خارج،هنوز به این توانایی دست نیافته است، از اینرو نگاهش به این موضوعات هنوز قهرمانگرایانه و سنتی است و از جهاتی بسیار وحشتناک است و از اینرو نیز نمی بیند که چگونه او در واقع بازتولید کننده سیستم خیر/شری و سنتی است که خودش قربانی آن بوده است. همانطور که نمی بیند، این ناتوانی به عبور از نگاه تک لایه کهن چه ضرباتی به تحول فردی و هنریش می زند. نمونه های این برخورد سنتی و خیر/شری او را، در نقدش بر کتاب مارینا نعمتی، می شود فراوان دید.

اسم مقاله او با تیتر < کتاب مارینا... و خیانتی دیگر از او> (3) شروع می شود و همین تیتر حکایت از خشم فراوان نارسیستی سودابه اردوان به مارینا نعمتی می کند. زیرا بباور او مارینا نعمتی یک تواب است و این خیانت اول او به بشریت و ناموس انقلاب است و حال با نوشتن این کتاب در واقع خیانت دوم را ایجاد کرده است. خود این کلمات چنان وحشتناک است و چنان مالامال از خشم نارسیستی و ملحد خواندن دگراندیش است که نمی توان حالت حزب اللهی عمیق درون آنرا ندید. مارینا نعمتی در موقع زندانی شدنش یک دختر شانزده ساله مسیحی بوده است و مجبور می شود برای حفظ جان خویش و خانواده اش تواب گردد و به ازدواج یک بازجو در آید. اینکه اصولا زندانی کردن این دختر شانزده ساله و مجبور ساختن او به تواب شدن و تغییر مذهب و ازدواج با بازجوی خویش، یک جنایت و تجاوز است، اصلا نیازی به توضیح ندارد. اما چرا مبارز انقلابی ما، زن مدرن ما این چیزها را نمی بیند و در واقع خشمگینانه و ضدزنانه به سرکوب این دختر شانزده ساله می پردازد و او را بخاطر ناتوانیش از مقاومت انقلابی ، ضدانقلابی و خائن می خواند. این برخورد خانم اردوان اینقدر وحشتناک است و این ناتوانی او به عنوان انسان و یک زن از احساس همدردی، چنان تکان دهنده است که تنها می توان امیدوار بود روزی ایشان با یک روانکاو درباره این دوران سخت تجربه کرده سخن گوید. زیرا این سختی و خشونت برخورد او بطور عمده ناشی از حل نشدن یک سری زخمهای کهن و ناتوانی او از برخورد به دردهای خویش بوده است. در معنای روانکاوی در واقع مارینا، آیینه سودابه اردوان زندانی و تبلوری دیگر از ترسها و زخمهای درون زندان اوست. سرکوب مارینا و خشونت به مارینا در کلمات سودابه اردوان، حکایت از ترسهای درونی سودابه اردوان به برخورد به حالات متناقض درون زندان خویش می کند. زیرا او نیز مطمئنا دچار همین ترسها بوده است و بارها خواسته است تواب شود، تا دردش بپایان رسد و شکنجه بپایان رسد. زیرا این حالات انسانی است و شکنجه عملی غیر انسانیست. زیرا سودابه اردوان نیز می داند که در خفا خود نیز در جایی شاید تواب شده باشد، که به این موضوع مهم در قسمت بعدی و عمومی می پردازم.

جالب اینجاست که خانم اردوان و نیز دیگر هم قطارانش مثل ایرج مصداقی، آناهیتا رحمانی و تمامی این لشکر تراژیک/کمیک دایی جان ناپلئونهای جدید پارانویید که در همه جا و حتی در این کتاب توطئه جمهوری اسلامی و امپریالیسم را می بینند، دقیقا در برخوردشان به پدیده تواب همه خطاها و علائم سنتی را نشان می دهد که در نقدم بر مصاحبه آرش به تفضیل آنرا باز و بررسی کرده ام. اینجا تنها به نکاتی اشاره می کنم. مشکل این دوستان با پدیده تواب به چند دلیل نارسیستی و سنتی ذیل است.

1. برای آنها تواب به معنای خیانت به آرمان قهرمان گرایی آنهاست و آنها این خیانت به آرمان را نمی بخشند. از اینرو در برخورد با تواب، آنها عملا بطور ناخواسته به دفاع از جمهوری اسلامی و شکنجه می پردازند و برخوردشان دقیقا شبیه برخورد شکنجه گران به توابان است. زیرا از یکطرف بنوعی انکار می کنند که شکاندن این انسانها در زیر شکنجه و استفاده از آنها بر علیه همقطاران سابقشان، یک عمل ضد انسانی بوده است و بنابراین توابان، در واقع به دو شکل شکنجه و داغان شده اند. از طرف دیگر برخورد آنها به توابان، به شیوه برخورد به یک موجود نجس و کثیف و ناپاک است که بریده است و دیگر هیچگاه نمی توان به آنها اعتماد کرد. از اینرو نیز بهتر است که این توابان ناپاک در تنهایی بمیرند و حرفی نزنند. در این نوع نگاه به تواب، آنها دقیقا نگاهی مشابه شکنجه گران دارند. زیرا آنها نیز در نهایت به توابان هیچ اعتمادی ندارند، مثل حامد شکنجه گر مارینا. به این خاطر نیز این شکنجه گران مرتب از توابان می خواستند که برای اثبات تغییرشان دست به همکاری در جنایتی نو زنند و باز هم باور نمی کردند. همانطور که در نقدم بر پدیده تواب سازی مطرح کرده ام،تواب سازی در واقع شیوه مخوف «کلون زنی و یا شبیه سازی نارسیستی> به شکل ایرانی آن است و تواب سازی در واقع ادامه طبیعی تفکر آرمان گرایانه و قهرمان گرایانه ایرانیست. زیرا این نگاه قهرمان گرایانه و اخلاقی مخالف هر گونه تفاوت و نقد است و همه را به عنوان مومن یا قهرمان خلق، شبیه با یکدیگر می خواهد. حتی از دختری شانزده ساله مانند مارینا انتظار دارد که هر شکنجه ای را تحمل کند،بجای آنکه اصولا شکنجه و یا حبس این نوجوانان را زیر سوال ببرد؛ بجای اینکه مجبور کردن یک دختر شانزده ساله مسیحی به تغییر مذهب و حتی ازدواج با بازجو برای حفظ جان خویش و خانواداه اش را به زیر سوال ببرد و از تجاوز پنهان در این ازدواج سخن گوید. بر عکس قهرمان ما نیز مثل شکنجه گر دشمن این تواب و بریده نجس و ناتوان است. زیرا هر شکنجه گری در واقع قهرمان آرمانی دیگر است که برای حفظ آرمانش در حال شکنجه و سرکوب دگر اندیش و یا قهرمان آرمان رقیب است. همانطور که این قهرمانان شکنجه شونده و سازمانهایشان در خویش و گروههایشان هر عنصر و نمادی از فردیت جنسی و جنسیتی، هر اشتیاق به زندگی و عشق و اروتیسم را می کشند و به انواع و اشکال مختلف، از شانتاژ تا قتل مخالف و تصفیه حساب درون سازمانی، به سرکوب دگراندیش دست می زنند. زیرا هم شکنجه گر و هم شکنجه شونده،باوجود تفاوتهای حقوقی و اندیشه ای، دارای یک ساختار مشترک کاهنانه/عارفانه، یک ساختار روانی مشترک شیفتگانه/متنفرانه نارسیستی هستند. ساختاری مشترک که آنها را به هم پیوند می دهد و باعث می شود که در معنای دیسکورس فوکویی و یا نگاه روانکاوی به بازتولید سنت و بازتولید مخالف خویش دست زنند و دیو،قهرمان را بیافریند و قهرمان، دیو را و هر دو بازی تراژیک دیو/قهرمان،خیر/شری حافظ سنت را بیافرینند. از اینرو نیز هر دو، دشمن این تواب بریده و نجس هستند.

در مقاله سودابه اردوان و دیگران می توان این حالت نفرت از تواب بریده و نجس را به فراوانی مشاهده کرد. از اینرو در بخش اول مقاله، سودابه اردوان از آشنایی نادانسته با مارینا در یک مجلسی در کانادا سخن می گوید و همانجا اضافه می کند که اگر او و دوستانش می دانستند که او قبلا تواب بوده است، یا از تواب بودن ابراز شرمساری نکرده است، « او را همینطور به این جمع راه نمی دادند ». خودتان ببینید و حس کنید که این جمله چقدر وحشتناک است و وحشتناکتر این است که از طرف یک هنرمند مدرن ایرانی گفته میشود.راستی اگر این جمله را بدون اسم شخص می شنیدید، فکر نمی کردید که این جمله از طرف یک بنیادگرای متعصب گفته شده باشد.

سودابه اردوان در نقدش بر مارینا در واقع،بدون آنکه بخواهد، بسیاری از معضلات عمیق درونی خویش را نشان می دهد که من به آنها برای حفظ حریم خصوصی ایشان نمی پردازم. زیرا طرح این مسائل مربوط به محیط امن روانکاوانه است. اما به ایشان واقعا دوستانه پیشنهاد می کنم، با یک روانکاو در این زمینه سخن گویند. اصولا امروزه طبیعی و ضروری است که هر انسانی در کنار پزشک خانوادگی یک روانکاو نیز داشته باشد. فقط به یک نمونه از این حالات اشاره می کنم، تا ایشان و خواننده ببیند که از چه سخن می گویم. سودابه اردوان با تایید زندانی بودن مارینا و تواب بودنش و ازدواجش با بازجویش، همزمان در بیان و نقد خود از این ازدواج بزور و غیرقانونی و در نهایت تجاوزگرانه می گوید:

« مارینا در جایگاه خود به عنوان یک زندانی سیاسی در سلولش با کسی همبستر می شود که تا چند دقیقه قبل انسان بیگناهی را فقط به خاطر اندیشه اش زیر شکنجه های حیوانی خود قرار داده بود. آیا امروز مارینا به آن انسان های والایی که بی نام بخاطر آزادی کشته شدند و تن به هیچ همکاری ندادند فکر نمی کند. اگر چنین بود، دروغ و اکاذیب و شخصیت دروغین از خود را محتویات یک کتاب مستند قرار نمی داد. اگر زهرا کاظمی زیرشکنجه و تجاوز در زندان به قتل رسید چه ربطی به مارینا دارد که در زندان همکاری کرده است و دوران زندانش را به دوران ماه عسل خود بدل کرده است و اکنون با ساختن یک داستان قلابی دنبال شهرت و عایدی برای خود می باشد. آیا تقدیم کردن این کتاب به زهرا کاظمی توهین به او و سوء استفاده از شهرت او نیست؟»

اینکه مارینا نعمت حتی در مصاحبه تلویزیونیش نیز نتواند کامل به موضوع زخمهای زنانه ناشی از این ازدواج اجباری بپردازد، یک موضوع طبیعی است. همانطور که او نیز در این مصاحبه اشاره می کند، بسیاری از زنان مورد تجاوز قرار گرفته، یا ناتوان از بیان شرح تجاوز خویش هستند و یا ناآگاهانه خویش را مقصر احساس می کنند. اما اینکه یک زن و هنرمند مدرن ایرانی، یک زندان سیاسی سابق نتواند این تجاوز را ببیند و بیان کند و اینگونه توهینهایی به مارینا بکند و ازدواج بزور و تجاوز به او را « ماه عسل» بخواند، حکایت از عمیقترین خشمها و نفرتهای حل نشده و نیز فانتزیهای جنسی بسیار عجیب و غریب نزد ایشان می کند. زیرا کمتر کسی می تواند در چنین لحظه ای و با دیدن تصویر یک دختر شانزده ساله در آغوش یک بازجو در برابر چشمان درونی خویش، به تصویر ماه عسل و سکس و لذت بردن دست یابد،مگر آنکه......

اما این تازه شروع حمله تراژیک/کمیک این دایی جان ناپلئونهای تبعیدی است. باز جای شکرش باقیست که سودابه اردوان شهادت می دهد که مارینا را در زندان و سلول بغلی دیده است و او زندانی بوده است. ایرج مصداقی در مقاله اش « زندانی تهران، چوب حراج به خاطرات زندان» (4) می خواهد بزبان بیزبانی بیان کند که گویی او اصلا زندانی نبوده است و با آوردن شواهد مهمی مثل این موضوع که برخلاف گفته مارینا ، با ماژیک بر تن و سینه زندانیان اعدامی می نوشتند و نه بر پیشانی، می خواهد ثابت کند که همه حرفهایش دروغ است. انگار آقای ایرج مصداقی در همه جای زندان حضور داشته است و همه چیز را می داند. فقط به حالت توهم خودبزرگ بینانه نارسیستی در پشت این سخنان توجه کنید. او چنان گرفتار این بازی نارسیستی و قهرمان گرایانه است که حتی نقد ادبیش نیز در عمل بشکل رفتن بر سر تریبون و قسم خوردن به روح آبا و اجدادی شهداست و انگار خود را نماینده تمامی زندانیان می داند و از همه جای زندان و مسائل اطلاع صد در صد دارد. فقط این تیکه از رجزخوانیهای انقلابی او را بشنوید و بخندید. یاد حرفهای انقلابی بی محتوای رهبران سیاسی چپ و راست نمی افتید!. ایرانی علاقه عجیبی به حرفهای پرطمطراق و بی محتوا دارد. حتی رستم قهرمان ایرانی نیز برای بیان قدرتش در هفت خوانش مثلا بایستی یک لشکر تورانی را به تنهایی از بین ببرد و نمی تواند مثل همتای یونانیش هرکول به مبارزه با یک یا دو نفر و پیروزی قناعت کند. به رجز خوانی انقلابی و دعوت به دوئل انقلابی خنده دار ایرج مصداقی بنگرید.

« و برای ثبت در تاریخ با قاطعیت می‌گویم که این کتاب چیزی نیست جز داستانی ساختگی که هیچ سنخیتی با واقعیت ندارد. هیچ چیز این کتاب منطقی نیست و با واقعیت اوین در سال‌های ۶۰ تا ۶۲ که اوج اقتدار لاجوردی در اوین است و با وقایع سیاسی ایران در پیش از سال‌ ۶۰ نمی‌خواند. حاضرم برای اثبات ادعای خود در هر سمینار، رادیو، تلویزیون و ...همراه ایشان حاضر شده و ثابت کنم که این کتاب با انگیزه‌ سالم نوشته نشده است.».

خنده دار این است که ایرج مصداقی نمی بیند، با این توضیحات مشخص در باب گوشه و کنارهای زندان، در واقع خودش را زیر سوال می برد. زیرا همه کس می داند که تنها یک تواب می تواند،چنین آشنایی دقیقی با هر گوشه و کنار زندان داشته باشد. زیرا تنها آنها بقول همین زندانیان سیاسی، قادر به سرکشی به بندهای مختلف بوده اند. حال راستی سوال این است که آقای ایرج مصداقی نیز حاضر است در برابر تاریخ اعلام کند که تواب بوده است یا نبوده است. با اینکه برای ما فرقی نمی کند. برای ما او یک زندانی سیاسی بوده است و قابل احترام است و حق دارد دادخواست قانونی خویش را بطلبد. موضوع اما این است که طرح این سوالات و جواب این دوستان می تواند، بادکنکهای نارسیستی ایشان را بترکاند و باعث شود که از روی این تریبون انقلابی پایین آیند و یک لحظه به خویش و این بازیهای خنده دار و پارانویید دایی جان ناپلئونی خویش بخندند. زیرا دیدن حالت کمدی درون این بازیهای نارسیستی و تراژیک و توانایی خندیدن به خویش و به دیگری، نمادی از بلوغ انسانی و بلوغ مدرنیت است. زیرا انسان مدرن با قبول <مرگ خدا> و تجربه نهیلیسم و پوچی همه این حقایق و متاروایتها، به حالت زیبا و خندان و تراژیک/کمیک انسانی دست می یابد و از این گنده گوییهای نارسیستی راحت می شود. مشکل ایرج مصداقی این است که هنوز اسیر این بازیهاست و نه او و نه دوستانش قادر به لمس عمیق <مرگ خدا> بوده اند. از اینرو هنوز نیز در همان صحنه و سناریوی انقلابی بیست سال پیش زندگی می کنند و انقلابی حرف می زنند و نمی بینند که خنده دار شده اند و مضحک شده اند.زیرا زمانه و صحنه تغییر کرده است و آنها شبیه دلقکانی با لباس غلط در یک مهمانی مدرن هستند. دلقکانی که نمی دانند دلقکانی تراژیک/کمیکند. چه برسد به آنکه به نسل ما، نسل ضد قهرمانان خندان و زمینی، نسل رقاصان و دلقکان مدرن و خندان مخالف با هر مقدس گرایی و نسل عاشقان زمینی تبدیل شوند. این در واقع حالت تراژیک/کمیک این نسل انقلابیون خارج از کشوری است که در کافه های اروپا در حال انقلابند.

ایرج مصداقی در واقع می خواهد با بیان جزییات مچ گیری کند، اما در واقع فقط مچ خویش را باز می کند و این سوال را مطرح می کند که آیا ایشان تواب نبوده اند. از قدیم گفته اند، چاه کن همیشه ته چاه می ماند و ایرج مصداقی به همین موضوع دچار می شود و حال باید از ته چاه سخنرانی کند و در برابر قاضی کور تاریخ شهادت بدهد. او حتی نمی داند که این قاضی تاریخ نه تنها کور، بلکه کر است. همانطور که نمی داند که هیچگاه یک روایت از واقعیت وجود ندارد و حتی واقعیت زندان نیز می تواند و بایستی ایجادگر روایات مختلف باشد. زیرا واقعیت عینی مطلق وجود ندارد. واقعیت همیشه یک روایت شخصی و از چشم اندازی مشخص است. از اینرو نیز هیچ موضوعی نمی تواند از طرف همه بینندگان به یک شکل مشابه تشریح شود. این خطای بعد ایرج مصداقی است که فرق میان خاطره، تاریخ مدون و غیره را نمی داند.

طبیعتا می توان نوشته مارینا نعمت را نقد کرد و جوانب مثبت و منفی او را سنجید، اما وقتی نویسنده از ابتدا می گوید که در حال بیان خاطرات شخصی خویش در باب زندان است و نه در حال بیان یک تاریخ مدون، چگونه می توان خواست که همه حرفهای او با حرف دیگران یکی باشد. چگونه ایرج مصداقی و دیگران می توانند تفاوت میان خاطره نویسی و امکان چندچشم اندازی بودن خاطرهها و تحت تاثیر قرار گرفتن خاطرهها توسط حالات شخصی را فراموش کنند و ناراحت باشند که چرا همه خاطرات او مثل خاطرات ایرج مصداقی نیست. ایرج مصداقی می خواهد ثابت کند که این خاطره نویسی در واقع بشیوه یک رمان مدرن ساخته شده است و نمی بیند که این موضوع اصلا بد نیست. چه خوب که مارینا نعمت کتابش را گونه ای نوشته است که در عین وفاداری به خویش و خاطراتش، جذاب و خواندنی است و به چند زبان ترجمه شود و حتی احتمالا فیلمی از روی آن ساخته شود. مشکل این دوستان در واقع این است که چرا کتاب ایشان اینقدر محبوب می شود. یعنی در خفا همه این دوستان انقلابی ناراحتند که چرا مارینا نعمت به محبوبیت و یا پول می رسد و کتابش تبدیل به فیلم می شود و چرا آنها و دردهای بزرگشان به این موفقیت دست نمی یابد. یعنی در واقع در پشت همه این حرفهای پرطمطراق انقلابی بایستی مسائلی ساده چون حسادت مردانه یا زنانه را دید. زیرا بقول نیچه دقیقا بایستی از کسانی ترسید که درد زیاد کشیده باشند، زیرا این آدمها می توانند دمار از روزگار بقیه در آورند و مرتب در حال تقاص گیری باشند. هیچ حکومتی بدتر از حکومت مستضعغان و رنج کشیدگان نیست. همانطور که شکنجه گران اوین حتی بخشا از درون زندانیان سیاسی مذهبی دوره شاه و رنج کشیدگان سابق بوده اند، مانند علی شوهر سابق و اجباری مارینا. از اینرو ایرج مصداقی و دیگران بجای حمله به مارینا بایستی به خویش و نیازهای واقعی خویش بیاندیشند و پی ببرند که چرا نتوانسته اند، دردشان را به رمان مدرن و چندلایه تبدیل کنند. یک علت مهم آن همین گرفتاریشان در حالات انقلابی،ناموسی و سنتی است. زیرا دستیابی به قدرت مدرن به معنای ایجاد فاصله با خویش و درد خویش و توانایی سنجش خویش و درد خویش از جوانب مختلف و توانایی دیدن حالت تراژیک/کمیک در درد خویش و واقعیت خویش از یکسو و از سوی دیگر توانایی دیدن چند روایتی و چند چشم اندازی پسامدرنی واقعیت خویش است. اگر این دوستان به چنین تواناییهای دست می یافتند، هم خود مدرن میشدند و آثارشان به آثار مدرن و قوی و جذاب تبدیل میشد و هم از این فرهنگ ناموسی و انقلابی راحت می شدند که در عمل بازتولید کننده سنت و بازی خیر/شریست. مشکل این دوستان نابالغ این ناتوانی و این حسادت و نفرت کورکورانه است. چه برسد به آنکه ایرج مصداقی درک کند که در زبان انگلیسی و یا زبان آلمانی حفظ این درد مقدس ایرانی و بازی سنتی انقلابی ایرانی خوشبختانه بسیار سخت است. زیرا این زبانهای مدرن سریع تن به حالت پارادکس دیدن مدرن و یا چند روایتی پسامدرن می دهند و این حالات انقلابی و تک ساحتی خیر/شری را پس می زنند.

اما این باز هم فقط پرده دوم نمایش تعزیه و بازی تراژیک/کمیک این قهرمانان خیالی و دن کیشوتهای سنتی است و هر دم از این باغ بری می رسد و ما شاهد درجه نوینی از این بازی سنتی و نارسیستی این دایی جان ناپلئونهای جدید هستیم. خانم آناهیتا رحمانی در مقاله اش بنام « زندانی تهران، تخیلات یک تواب» (5) در واقع از جهاتی دست دوستانش را در برخورد سنتی و ناموسی از پشت می بندد و همراه آن نیز آبروی دانشگاههای کانادا و کلاسهای خانم شهرزاد مجاب را نیز می برد. زیرا چنین دانشجویان بیسوادی که تفاوت میان خاطره نویسی و تاریخ نویسی را نمی دانند و فردا نیز حتما مدرک دکترا می گیرند، حکایت از ضعف عمیق این افراد، دانشگاهها و استادان می کند. من جای خانم شهرزاد مجاب باشم، یا استعفاء می دهم و یا از خانم رحمانی می طلبم بجای تحصیل، به شغل شریف و مهم خانه داری و یا کیوسک داری و غیره بپردازد و آبروی پژوهشهای علمی را نبرد.خانم رحمانی توضیح می دهد که در پروژه ای به استادی خانم شهرزاد مجاب با خانم نعمت و تلاشش برای گردآوری موضوعات مربوط به زندانیان سیاسی و قصدش برای نوشتن کتاب خاطراتش آشنا شده است. اما اکنون به قول خودش با خواندن کتاب پی برده است که خانم نعمت در صدد خریدن آبرو برای بازجو و جمهوری اسلامی بوده است. به این تئوری توطئه و استدلال مشترک همه این نقادان نارسیستی و خودبزرگ بین بعدا می پردازم، فقط حال به این جمله تاریخی او،به جمله این پژوهش گر بزرگ ما بنگرید که تفاوت میان مقولات خاطره،تاریخ و غیره را نمی داند. این جمله یک شاهکار هنری دایی جان ناپلئونیست.

« بی تردید مارینا مثل هرکس دیگری حق دارد در مورد گذشته خودش، مادر بزرگش، و رابطه اش با آرش دوست پسرش و خاله زینا، همسر بازجویش علی خیالبافی کند و هر طور که دوست دارد داستانسرائی کند. اما حق ندارد بر آن نام خاطرات زندان گذارد. خاطرات از زندان امری شخصی نیست، که هر چاخانی را بتوان حولش بافت.»

اگر شما فهمیدید که چرا مارینا حق ندارد، به خاطرات زندانش و یا مسائل تجربه شده اش با بازجویش علی و غیره، نام خاطرات زندان بدهد، من بقول صمدآقا شما را به یک چلوکباب با دو سیخ کوبیده اضافه دعوت می کنم. البته صورت حساب را به آدرس دانشگاه کانادا و خانم شهرزاد مجاب می فرستم که چنین شاگردان مجرب و قادر به تفکیک حوزهها و قادر به تفکیک مقولات، به جامعه مدرن ایران تحویل داده است. حالا اگر مارینا بجای کلمه خاطرات زندان که طبیعتا شخصی و از چشم انداز یک شخص مشخص و با احتمال خطای دیدگاهی و چشم اندازی و غیره است، می نوشت تاریخ زندان، آنموقع این دوستان با ایشان چکار می کردند. منطقا کمترین کار سنگسار اینترنتی ایشان توسط این قوم انقلابی بود. با اینکه اکنون نیز جز سنگسار این تواب نجس کاری دیگر نمی کنند. خانم رحمانی که تفاوت دو مقوله خاطره و تاریخ را نمی داند،چگونه می خواهد روزی به قول فوکو به درک این موضوع نائل آید که حتی تاریخ مدون نیز ناشی از یک دیسکورس و گفتمان و در نهایت یک چشم انداز قدرتمند است و همیشه چشم اندازهایی دیگر ممکن است. کسی که بقول طنزی از کتاب «زمین نوآباد» شولوخف، سوسیالیسم یا در اینجا تفکر مدرن را اینگونه سینه خیز و غلط وار طی میکند و مسخ می کند ، فردا می خواهد چه بلایی سر پسامدرنیت بیاورد. به همین دلیل جالب است که این انقلابیون همه مخالف دو آتشه پست مدرنیت هستند و حتی نمی فهمند که پست مدرنیت روح مدرنیت است و بدون تفاوت مدرن، ایجاد تفاوط پست مدرن غیرممکن است و مرحله تکامل بعدی تفاوت مدرن دست یابی به تفاوط پست مدرن است. همانطور که اکنون شاهد مرحله نوینی و جسم گرایانه در فلسفه،علم نویروبیولوژیک و علم خودآگاهی و روانکاوی و غیره هستیم که می خواهد به یک کثرت در وحدت مانند «جسم هزار گستره» دلوزی دست یابد. نگاهی که من نیز از بیانگران و هواداران ایرانی/آلمانی آن هستم و بر اساس آن به آسیب شناسی فرهنگ خویش و یافتن مفاهیم نو و تلفیقهای نو دست زده ام و می زنم.

نتیجه چنین مسخ مدرنیت و علم مدرن توسط خانم رحمانی و دوستانش و بکمک نگاه قهرمان گرایانه سنتی شان، همان است که دشمنان خونی آنها انجام داده و می دهند. یعنی سرکوب دگراندیش و مخالف به کمک کلمات ناموسی و سنتی و امر به معروف کردن و نهی از منکر کردن، به کمک نجس خواندن ملحد و زن یا مرد مدرن و سنگسار کردن مشترک این ملحدان. حال به این جملات اعلامیه وار این قهرمان انقلابی خارج از کشور و دایی جان ناپلئونهای جدید توجه کنید و بخندید. آیا بار دیگر یاد جملات پر طمطراق انقلابی و در واقع تهی و بی معنای این روزنامه های چپی و راستی بعد از انقلاب نمی افتید. آیا شما نیز می بینید که همه آنها مثل یک نوار سر خود، مرتب کلمات و جملاتی حفظ شده را تکرار می کنند و همه شان هنوز گرفتار آن سناریوی انقلابی و نارسیستی و گرفتار افسون نگاه آن بازی احمقانه و تراژیک انقلابی هستند. خانم رحمانی در دفاع از نظریات ایرج مصداقی و دیگر قهرمانان خیالی همپالکی خویش،قهرمانانه و پرطمطراق و در نهایت تهی در برابر تاریخ شهادت می دهد که:

« من نیز مانند بسیاری از زندانیان سیاسی سابق حاضرم غیرواقعی بودن روایت های این کتاب را بعنوان یک شاهد زنده سیاهچال های اوین شهادت دهم. به همین جهت کتاب "زندانی تهران" نه یک خاطره مستند بلکه کتابی تخیلی است که در بهترین حالت می تواند مورد استفاده برخی محافل سیاسی بدنام از جناح هایی در حکومت جمهوری اسلامی گرفته تا جریانات محافظه کار محافل حکومتی غرب مانند بوش و شرکا قرار گیرد.

تجربه نشان داده است که همیشه دروغ و تحریف حقایق اجتماعی فقط به محافل و جریانات سیاسی ارتجاعی خدمت می کند.»

این جملات بخوبی نشان می دهد که این قهرمانان تبعیدی، برخلاف بخش اعظم مهاجران خارج از کشور و یا ایرانیان داخل از کشور، هنوز اسیر همان سناریوهای قدیمی هستند و انگار متوجه نشده اند که آن فیلم و سناریو مدتهاست که تمام شده است و به طنز تاریخ پیوسته است. دایی جان ناپلئونهای جدید ما طوری سخن می گویند که انگار تازه انقلاب شده است و در حال دفاع از اعدام انقلابی هویدا و دیگران و یا در حال دفاع از چادر بر علیه امپریالیسم هستند. آنها مثل دایی جان ناپلئون در همه جا توطئه انگلیسیها، امپریالیسم و جمهوری اسلامی را می بینند.تفاوت در این است که جمله معروف دایی جان ناپلئون که « کار، کار انگلیسیهاست» بسیار کمدی وار و نشان دهنده کمدی درون این تراژدی بود و از اینرو روشنگرانه بود و او یک فیگور مدرن بود، اما این دوستان ناتوان از دیدن حالت تراژیک/کمیک خویش و سخنان خویشند و از اینرو نیز گرفتار سنت و بازتولید کننده تراژیک سنت و دشمن خویشند. آنها دن کیشوتهای سنتی هستند. زیرا اگر دن کیشوت مدرن بودند، به یک فیگور تراژیک/کمیک تبدیل میشدند و به خود می خندیدند. چه برسد به آنکه به دن کیشوت پست مدرن تبدیل شوند و بتوانند از چشم اندازی نو و بر بستر محدودیت تاویلی متون، قادر به دیدن جادوگری در آسیاب بادی باشند و خندان به جنگش روند و بازی کنند. نتیجه چنین نگاههای سنتی و رشد نیافته انقلابی و قهرمانانه نیز همین است که چنین جملات و کلمات خنده دار و در عمل پوچی بجای نقد مدرن هنری بوجود آید.

از طرف دیگر این موضوعات در واقع هر چه بیشتر نشان می دهد که این دوستان تا چه حد هنوز سنتی و عقب مانده هستند. زیرا طبیعتا این دوستان می دانند که مارینا نعمت اصلا هیچ دفاعی از بازجویان نکرده است و شکنجه و زندان را محکوم می کند و خواهان تبدیل اوین به یک موزه هشدار تاریخی است. موضوع آنها این است که چرا مارینا نعمت در جایی از کتاب از یکی از بازجویانش بنام علی به عنوان کسی سخن می گوید که جانش را از اعدام نجات می دهد و یا از خانواده او به خوبی سخن می گوید. با آنکه حتی مارینا نعمت دلیل خودخواهانه این عمل علی را توضیح می دهد. موضوع این است که این دوستان چنان اسیر نگاه خیر/شرانه هستند که حتی بیان یک حالت انسانی در دشمنش، به معنای نفی بازی خیر/شری و نفی دیو بودن دیگری محسوب می شود و کسی که چنین کاری کند،ملحد و خائن محسوب می شود و باید سرکوب شود و سنگسار گردد. این انقلابیون نمی بیند که دقیقا همین نگاه مطلق گرایانه خیر/شری ایجادگر سرکوب و شکنجه غیرقانونی و تواب سازی بوده است. زیرا در چنین نگاهی،ملحد و دگراندیش دارای هیچ حق انسانی و خصایل انسانی نیست و می توان قبل از اعدام به او تجاوز کرد، تا باکره از دنیا نرود و یا بدون دادگاه زندانی و شکنجه اش کرد. زیرا در چنین نگاه خیر/شری، مخالف یک رقیب سیاسی و یا اندیشه ای نیست که بر پایه جامعه مدنی و چالش مدرن و بر اساس قانون با او به گفتگو نشیند، بلکه او یک ملحد و موجود خطرناک، یک شیطان و اهریمن است که بایستی سرکوب شود. زیرا او یک ابزار دشمن خونخوار و اشاعه دهنده افکار این دشمن خونخوار است. زیرا همه این انقلابیون و بنیادگرایان بنوعی گرفتار تئوری توطئه،گرفتار پارانوییای نارسیستی و خشم و نفرت نارسیستی به رقیب و دگراندیش هستند. از اینرو گفتار و کلام و رفتارشان در عمل بسیار شبیه به همدیگر است. جنبه تراژیک این است که دقیقا در این نگاه ،آنها مانند دشمناشان می اندیشند و تنها آنها به تایید حرفشان می پردازند. زیرا هر انسان مدرنی و نقاد مدرنی می داند که هیچ انسانی خوب یا بد کامل نیست؛ که اصلا نگاه مدرن مخالف نگاه خیر/شرانه است،چه برسد به نگاه پسامدرن که به ما نشان می دهد، هر انسان خوبی از چشم اندازی دیگر موجود هراسناک یا خطرناک می تواند باشد و موضوع تنها تفاوت چشم اندازهاست. قهرمانان ما از این حالات مدرن و پسامدرن با وجود ده یا بیست سال اقامت در جهان غرب ، انگار چیز زیادی یاد نگرفته اند و هنوز مثل گربه مرتضی علی هر طور بالا بیاندازیشان، باز هم چارچنگولی و به عنوان قهرمان انقلابی دشمن ضدانقلاب بر زمین فرود می ایند و بدنبال توطئه گر و مزدور می گردند و موس موس می کنند. آنها نمی بینند که بخاطر این پیوند ساختاری و خیر/شری با دشمنشان، بهترین حافظان جمهوری اسلامی بوده اند. زیرا اولا تنها با مرگ قهرمان و نگاه قهرمان گرایانه خیر/شری و ایجاد نگاه مدرن خوب/بد نسبی و یا نگاه چند چشم اندازی پسامدرن، در واقع مرگ سیستم دیکتاتوری و سیستم سرکوب و قتل دگراندیش فرا می رسد و این دوستان نابالغ با ادامه بازی دیو/قهرمان و عدم دگردیسی به مهاجر چندلایه مدرن و خندان و ضدقهرمان، عملا به بازتولید سنت و حفظ دیکتاتوری کمک کرده اند. ثانیا با وجود چنین اپوزیسیونی، حفظ حکومت برای رژیم کاری بس آسان بوده است. ابتدا با رشد بیشتر نسلهای ما، نسل مهاجران چندلایه و روشنفکران چندمتنی درون ایران و با گذار نسلهای ما از بحرانهای مختلف مهاجرت و ایجاد تلفیقها و نگاههای مدرن خویش، اکنون هر چه بیشتر امکان تحول مدرن جامعه ایران فرارسیده است. نسلی و نگاهی که از جنبشهای مدنی مانند کمپین زنان و تا مفهوم سازیهای مدرن و ارزش گذاری تازه مفاهیم نو و مدرن در همه زمینه ها و ایجاد گیتی گرایی و فردیت چندلایه ایرانی، تا هنر و هنرمند چندلایه ایرانی، همه اقشار مختلف و لایه های مختلف این جنبش نوی مدرن و پسامدرنی ایرانی را در بر می گیرند. طبیعی است که برای ما هیچ مرز مطلقی وجود ندارد و در نکاتی این دوستان نیز در همین صف قرار دارند، یعنی آنجا که به حالات مدرن خویش و دیسکورس مدرن تن می دهند. همانطور که ما یکایکمان ناتمام و مرتب در حال تحولیم، از اینرو خوشبختانه همیشه یکجای کار و زندگی و نگاهمان می لنگد و نیاز به دیالوگ و چالش و تحول داریم و از اینرو قادر به خندیدن به خویش و دیگری و تحول مداویم


+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 8:57 PM  توسط م.ک.  |