تبليغاتX
مثبت من - باکره‌ی آهنی

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"


(به بهانه‌ی انتشار کتاب اغوا - ژان بودریار - ترجمه‌ی امین قضایی)

مهدی سلیمی


 

 

      نقاشی دیجیتال: مجتبی حق‌جو

 

 

"نشر شعر پاریس مهمترین کتاب بودریار، "اغوا" را به ترجمه‌ی امین قضایی منتشر کرد. دغدغه‌ی این مقاله بیش از آنکه معرفی کتاب یا تشریح آن باشد؛ بازخوانی مفهوم اغوا است که نگارنده سعی دارد تا با پیدا کردن مصادیق عینی و قابل لمس در حکم ِ مابه ازاهای بیرونی مفاهیم، آنها را بار دیگر بیاندیشد."

 

 

 

 

            " در مورد رسیدن به امر واقع ما ناچاریم بیرون از آن باشیم"

                                                      بودریار

 

بیائید اینجا یک امر واقعی شکل گرفته در بستر تاریخی را در نظر بگیریم :

                                        " باکره‌ی آهنی نورمبرگ "

 

"باکره‌ی آهنی نورمبرگ یک ابزار شکنجه ی قرون وسطایی است. این اسباب چیزی شبیه خمره است که سطح بیرونی آنرا شبیه اندام یک زن می ساختند. و سطح داخلی آن را ردیف به ردیف میخهای آهنی نوک تیز می کاشتند. قسمت جلوی اندام زن از دو در تشکیل می شد که روی لولا می‌چرخید و باز و بسته  می شد. طرز کار آن بدین طریق بود که محکوم را درون دستگاه قرار می دادند و درها را آهسته آهسته می بستند.

ته دستگاه هم، چیز ناودان مانندی برای خارج کردن خون می ساختند. "

 

این ابزار وسیله ایی برای اعمال ِ قانون توسط نظام مردانه – فالوس محور – قرون وسطایی بود. یک ابزار قانونی برای یک مرجع ِ قضایی ِ متمرکز حول محورِ فالوس. واقعیت ِوسیله توسط نظام حکومتی آن دوران، بدین طریق نمادینه شده بود.

اما ما اینجا با واقعیت شکنجه گر و شکنجه شونده و دستگاه شکنجه کاری نداریم. ما با واقعیت بازی خواهیم کرد. ما در این شکنجه دنبال میدان مبارزه ای خواهیم گشت که شرکت کنندگانش بدون هیچ علت و جرمی - که از طرف مراجع قضایی اعلام شود- در آن شرکت کرده اند. مبارزه ی بین باکره ی آهنی ِ اغواگر و فرد مجرم اغوا شونده (کسی که قرار است شکنجه شود.)

 

قرون وسطائیان این وسیله ی اغواکننده را به صورت زن طراحی می کردند.( چرا؟ ) زن باکره با تمام نشانه های زمینی و شیطانی خود بهترین فیگوراتیو برای دستگاه شکنجه و در خور مجرم بود. زن برای وسطائیان به مثابه ی تزویر دنیا است. بدین خاطر است که این دستگاه دو رو را به صورت زن – شیطان طراحی می کردند.

آیا این صحه گذاشتن بر قدرت اغواگری وجه ی زنانگی در طول تاریخ نیست؟

مردان مقدس این وسیله را برای متوقف کردن متخلفان و تمامی اعمال نفی کننده قانون به کار می‌گرفتند. پس آیا جز این است که وسیله ی شکنجه باید از جنس خود مجرم باشد؟

اعمال شیطانی را باید شیطانی پاسخ داد. قرون وسطائیان استدلالشان این بود.

 

این برای ما یک امر واقع شکل گرفته در تاریخ است. ( با این امر چه کنیم؟ )

بودریار برای مفهوم تاریخ نقل قولی از کتاب " ایالت انسان " کانتتی می کند: که ممکن است نوع بشر در یک برهه ی زمانی خاص از تاریخ بیرون افتاده باشد. و ما بی آنکه از این تحول آگاه باشیم، ناگهان واقعیت را پشت سر گذاشته ایم. و این برای بودریار جالب است. اینکه کانتتی برای تاریخ نه پایان بلکه چیزی را مد نظر می گیرد که بودریار آنرا نشئگی می نامد. نشئگی- گذری همزمان به اضمحلال و استعلای یک شکل.

اگر ما این صحنه نمایشی شکنجه را از بستر تاریخی بیرون بکشیم و آنرا به صورت رخدادی فرض کنیم که از توالی علت و معلول فارغ است؛ چه اتفاقی خواهد افتاد؟

رابطه ی بین مجرم و "باکره ی آهنی" بدون در نظر گرفتن علت جرم و مکان نمایش آن( حذف تماشاگران).

مجرم مسحور اغوای باکره ی آهنی می شود. او ژرفا را نمی خواهد چرا که آنچه داخل آن قراردارد هیچ است. میخ است. ژرفای وسیله، ابزار آگاهی است. محکوم کنندگان می دانند که ژرفای دستگاه را میخهای نوک تیز کاشته اند. اما مجرم چهره ی بزک شده ی باکره ی آهنی را می بیند. او بیشتر از آنچه آگاه باشد، اغوا می شود. او همچون قمار بازی است که لذت بازی را به برد و باخت ترجیح می دهد.

 

در این صورت ما قاعده ای برای نوشتارمان طراحی کردیم. با قانون هر کاری می شود کرد ولی با یک قاعده یا بازی می کنید یا نمی کنید.(می کنید؟ پس ادامه اش را بخوانید.) ما آن صحنه را از زیر سلطه ی قانون در می آوریم.  آن صحنه برای ما یک رخداد است. یک رخداد حاصل از انجماد امر کلی. رسیدن به حالتی که بودریار آنرا منگی منطقی می خواند.

 

باکره ی آهنی تنها یک سطح است. یک پوشش. سطحی برای نادرست تر از نا درستی. سطح فارغ از ژرفا و جنسیت؛ یک اغواگر. باکره ی آهنی جنسیتی ندارد. مثل سطح آرایشی زنی که بین او و آینه قرار می گیرد. بودریار به ما یاد آور می شود: که تنها یک غیر زن / زن می تواند افسونگری بی نقصی بکار برد. چرا که او اغواکننده تر از هر جنسیتی است. باکره ی آهنی یک بازیگر است. بازیگر میدان مبارزه با فردی، که قرار است او را در کام کشد. آنگاه که جنسیت واقعی آن نشان داده شود(که ندارد) این وسیله تبدیل به یک ژست بیانی (ریطورایقائی) خواهد شد. هماهنگی کامل عمق و سطح. ژست بیانی بیانگر قدرت مراجع بالاتر – دادگاه و احکام قضاوتی – است که قرار است به زودی پیروز شوند(با اتمام شکنجه ی مجرم). برای این ژست هیچ پوششی نیست. سطح ظاهری آن گویای عمق آن است. در اینصورت مجرم همچون قماربازی خواهد بود که می داند به جز باخت چاره ی دیگری ندارد. آگاهی لذت بازی اش را از بین خواهد برد.

چهره ی باکره ی آهنی سطح نمادینی است که میخ های داخل آن ( پوچی ژرفا ) را می‌پوشاند.آگاهی از ژرفا، باکره ی آهنی را تبدیل به یک ابزار خواهد کرد. یک وسیله ی قانونی. همچون سپری که دولت آنرا برای جلوگیری از ضربه های نا بهنگام افراد ساخته باشد.در اینصورت  قانون از زبان باکره ی آهنی به همه هشدار خواهد داد که:

شمشیرها را غلاف کنید. نباید هیچ خونی ریخته شود. باکره ی آهنی همه ی شما را زیر نظر دارد.

این همان جنسیت است که اینجا خاصیت کارکردی پیدا می‌کند. ولی ما می‌دانیم که اغوا بازی است.

آنگاه که بدانید اغواگری خود با تقلید هجو آمیز پیوند خورده  که نوعی خصومت کینه توزانه با جنسیت زن ابراز می دارد به من این اجازه را خواهید داد که مفهوم اغوا را در چهره ی "باکره‌ی آهنی فلزی" باز خوانی کنم. در حقیقت اجازه خواهید داد من میخ آهنین فرضم  یا همان باکره‌ی آهنی اغواکننده را در میدان مبارزه ی  وسیله ی شکنجه و شکنجه شونده بکارم. در این مبارزه تنها سطح نمادینه ی بیرونی برای دیدن رخ می‌نمایاند: اغوا .

 

اغواگر برای اغواکننده باید اجازه دهد تا خود نیز اغوا شود. در حقیقت پیروزی اغواکننده نباید اتفاق بیافتد.رابطه ی بین اغواگر و اغوا شونده رابطه ی پاندولی است. برد و باخت در بازی قمار برای هر دو طرف محتمل است. در شکنجه از طریق " باکره ی آهنی"  که لولای درهای کاشته شده در آن بر روی سینه و مراکز حساس ارگانیکی جنسی قرار گرفته است؛ اگر مناسبات شکنجه و دلایل شکنجه را کنار بگذاریم و این صحنه را به دید رخدادِ رویداده برای مجرم که به صورت تصادفی و بواسطه‌ی یک قرعه کشی و آوردن یک برگ تک خال در بازی اتفاق افتاده است؛ نگاه کنیم در این صورت اغوا رخ می نماید. فرد توسط وسیله اغوا خواهد شد و تنها راه زنده ماندنش شرکت در این بازی است. همچون نشانه هایی که راه زنده ماندنشان در بازی کردنشان است. فرد لولاهای در را می چرخاند. او درون باکره ی آهنی قدم می گذارد بدون اینکه از میخ های نوک تیز کاشته شده در آن اطلاعی داشته باشد. این یعنی پشت پا زدن به ارگاسم نهایی یک میل جنسی احمقانه. آنجا که ارگاسم صورت نمی گیرد نباید خط پایانی در کار باشد. من خون جاری شده را در مقابل پیروزی یک طرفه ی  اغواگر قرار می دهم. خون برای جاری شدن دنبال فضایی می گردد و لاجرم در باکره ی آهنی سوراخی ناودان مانند تعبیه می‌شود. باکره‌ی آهنی سوراخ می‌شود. اغواگر، اغوا می‌شود. خط پایانی در کار نیست.  همچنان که در ژرفا چیزی وجود ندارد.

 

سکس پایانی مضحکه دارد: ارگاسم. شکل بی درنگ تحقق میل. ولی اینجا میل پایان ناپذیر است؛ چون جنسیت غایب است. در این صحنه قضاوتگران و مراجع قضایی به ارگاسم می رسند. خون جاری شده برای مراجع قضایی ( آن آگاهان به واقعیت فیزیکی جنسیت – بیو سکسوالیته ها ) نشانه‌یی از میل به تجاوزشان است که محقق می شود. آنها مجرم را به سزای اعمالشان می رسانند. خون مجرم برای آنهایی که آگاه از ژرفا اند، نشان از تحقق میلشان دارد. آنها همگی به ارگاسم می رسند. همگی تمام می شوند به جز آنکه اینک از درون باکره ی آهنی نفس می کشد. فرد راهی به بیرون ندارد. لولای درِ سینه ی باکره ی آهنی تنها به یک سمت می چرخد. به سمت ورود. خروجی در کار نیست. اینجا همه چیز در نمود اتفاق می افتد و ژرفا همچنان پشت در باقی می ماند. برای دیدن آن سوی در، باید در این بازی شرکت کرد.باید اغوا کرد. باید اغوا شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 6:20 PM  توسط م.ک.  |