تصويری نوستالژيک از افغانستان
پرويز جاهد
parvizjahed@yahoo.com
بادبادک باز ساخته مارک فورستر
پس از بريک لين (فيلم جنجالی سارا گورون بر اساس رمان مونيکا علی) حالا نوبت بادبادک باز محصول تازه هاليوود بر اساس رمان پرفروش خالد حسينی است که جار و جنجال ديگری به پا کند. جار و جنجالی که بسياری معتقدند بهطور عمد از سوی کمپانیهای تهيه کننده فيلم برپا شده تا به فروش فيلم کمک کند.
احمدخان محمدزاد بازيگر نقش حسن، کودکی از قبيله هزاره و دوست اميرخان شخصيت محوری داستان که در صحنهای از فيلم مورد تجاوز يک جوان پشتو قرار میگيرد، مدعی شده که کارگردان فيلم(مارک فورستر) تا قبل از صحنه فيلمبرداری هيچ چيزی درباره اين صحنه به او نگفته و فيلمنامه هم در اختيار او نبوده تا بفهمد که چه اتفاقی میخواهد بيفتد.
پدر احمدخان نيز مدعی شده که کارگردان آنها را فريب داده و از آنها سوء استفاده کرده و بازی پسرش در اين صحنه زندگی او را به خطر انداخته و باعث تشديد دشمنی بين قبيله هزاره و پشتو شده است. اما کارگردان و تهيهکننده فيلم اين ادعا را رد کرده و معتقدند که احمدخان و پدرش از قبل کاملا در جريان فيلمبرداری اين صحنه بوده و بارها اين صحنه با احمدخان تمرين شده است. با اين حال آنها به خاطر جلوگيری از آسيبهای احتمالی به خانواده احمدخان، نمايش اين فيلم را در افغانستان به تعويق انداخته و احمدخان و خانواده او را به امارات متحده عربی منتقل کردهاند.

احمدخان محمد زاد بازيگر نقش حسن
اين ماجرای هيجان انگيز که به طور گستردهای در مطبوعات غرب منعکس شد، قطعا نقش مهمی در جذب تماشاگران به سينما و افزايش فروش فيلم داشته است، آن هم برای فيلمی که بخش اعظم آن به زبان دری و با زيرنويس انگليسی ساخته شده که هميشه عاملی منفی برای جذب تماشاگران غربی به ويژه تماشاگران آمريکايی به شمار میرود و میتواند باعث سقوط فيلم شود.
بادبادک باز فيلمی است که با معيارها و استانداردهای هاليوود ساخته شده و همانند بسياری از فيلمهای هاليوودی خوش ساخت، جذاب، سرگرم کننده، رمانتيک و سانتی مانتال است و در بسياری از لحظهها اشک بيننده رقيق القلب را درمی آورد.
رمان خالد حسينی داستانی نيمه اتوبيوگرافيکال است و بر اساس تجربه شخصی او از زندگی در افغانستان و بعد مهاجرت به آمريکا نوشته شده که از ديد کودکی به نام امير روايت میشود. امیر فرزند يک معمار پولدار افغان است و روزهای خوشی را با دوستش حسن که فرزند نوکر خانهزاد آنهاست در افغانستان، دوره ظاهرشاه و پيش از حمله روسها میگذراند. سرگرمی آنها بادبادک بازی، خواندن اشعار شاهنامه و تماشای فيلمهای وسترن آمريکايی است. حسن بادبادک باز و فلاخن انداز قابلی است و مهارتهايش را به امير میآموزد. او نسبت به امير کاراکتر محکمتر و قویتری دارد و آدم سرسخت، مقاوم و نترسی است که در برابر زورگويیهای آصف جوان و شرور پشتو، همراه دارودستهاش که او را به خاطر موقعيت پايين طبقاتی و تعلقاش به قبيله هزاره تحقير میکند، میايستد و به همين دليل مورد تجاوز او قرار میگيرد.
اما امير که از سوراخ ديواری شاهد صحنه تجاوز است، شهامت اين را ندارد که دخالت کند و به کمک حسن برود، به همين دليل بعد از آن، بار احساس گناه و عذاب وجدان را حتی پس از مهاجرت به آمريکا نيز با خود حمل میکند (خالد حسينی در گفتگويی از صحنه تجاوز به عنوان استعارهای از سرزمين افغانستان که هميشه در معرض هجوم و تجاوز بوده ياد کرده است.)

رمان بادبادک باز نوشته خالد حسينی
بعد از اين حادثه دوستی ميان امير و حسن به هم میخورد و امير با طراحی يک توطئه، حسن را از خانه میراند. در اينجا فيلم نه تنها انگيزه عمل توطئهگرانه امير را توضيح نمیدهد بلکه تماشاگر را سردرگم میسازد. شايد در کتاب احساس امير و انگيزه او از دست زدن به اين کار تشريح شده باشد، اما فيلم ناتوان از بيان اين موضوع است.
با حمله روسها به خاک افغانستان، امير و پدرش از افغانستان گريخته و به آمريکا میروند و در آنجا زندگی تازهای را از سر میگيرند. امير به نويسندهای موفق تبديل میشود و با دختری افغان به نام ثريا ازدواج میکند در حالی که حسن که به ناچار در افغانستان مانده است به وسيله نيروهای طالبان از بين میرود و پسر کوچکش به نام سهراب به دست آنها اسير میشود.

نمايي از فيلم بادبادک باز
ظاهرا بادبادک باز میخواهد با رمانتيزه کردن تصوير افغانستان، چهرهای متفاوت با آنچه که رسانههای غرب از افغانستان امروز (سرزمينی خشک، جنگزده و ويران با مردمی غير متمدن) نشان میدهند، ارائه کند، اما اين تصوير تا حد زيادی مغشوش، تحريف شده و گمراه کننده است. فيلمساز نگاهی سياه و سفيد به تاريخ افغانستان و مردمش دارد. داستان بادبادک باز در بستری تاريخی اتفاق میافتد و بخش مهمی از تاريخ افغانستان از اواخر سلطنت محمد ظاهر شاه تا دوره قدرت گيری طالبان در اين کشور را دربر میگيرد.
اما رويکرد تاريخی نويسنده و فيلمساز رويکردی سطحی و ساده انگارانه است. راوی فيلم، کودکی از طبقه مرفه افغان است که حس نوستالژيک و غمخوارانهای نسبت به گذشته افغانستان و دوران پادشاهی محمدظاهر شاه دارد. دورانی که به زعم او دوران شادی و سرور بود و ملت افغان دور از جنگ و خونريزی در رفاه و خوشبختی بودند و هيچ غم و غصهای نداشتند. مجالس رقص و پايکوبی برقرار بود و ملت در ناز و نعمت بودند و اگر کمونيستهای بدجنس و ملاهای ريشو نمیآمدند، آنها هيچ درد و غمی نداشتند (پدر امير میگويد که ملاها میخواهند روح ما را تصرف کنند در حالی که کمونيستها میگويند ما اصلا روح نداريم.)

همايون ارشادی در نمايی از فيلم بادبادک باز
فيلم عمدا بخش مهمی از واقعيتهای تاريخی افغانستان را ناديده میگيرد و از آن حرفی به ميان نمیآورد، از جمله چگونگی ظهور و قدرت گيری طالبان در اين کشور و يا تجاوز آمريکا به افغانستان و پيامدهای آن.
به جای آن آمريکا به عنوان کعبه آمال و بهشت موعودی نشان داده میشود که مهاجران آوارهای چون امير و پدرش را به آغوش گرم خود فرا میخواند. سرزمينی رويايی و ايدهآل که به تمام روياهای تحقق نيافته مردمانی از نوع امير پاسخ میگويد. شخصيتهای فيلم نيز تخت و قالبیاند و بسيار سياه و سفيد ترسيم شدهاند و کمتر متحول میشوند يا اگر هم متحول میشوند، تحول آنها هيچ زمينه منطقی ندارد؛ مثل تحول امير در ميانه فيلم که ساختگی و باور ناپذير است. او که آدم ترسو و محافظه کاری است برای جبران اشتباه دوران کودکی و رهايی از عذاب وجدان دست به حرکتی متهورانه و نامعقول میزند و برای نجات سهراب با قيافهای بدلی و ريشی ساختگی از آمريکا به افغانستان و به ميان طالبان میرود.
در آنجا آصف، جوان شرور پشتو را میبينيم که به فرمانده طالبان تبديل شده است و عليرغم شعارهای اسلامی و وطن پرستانهای که میدهد هنوز موجودی فاسد و بچهباز است و از سهراب پسر حسن سوء استفاده جنسی میکند (فيلمساز در ترسيم چهره رياکارانه و سالوسگرانه طالبان موفق عمل میکند). آصف، امير را به خاطر ترک کشور سرزنش میکند و از او میپرسد وقتی که کمونيستها در مساجد افغانستان میشاشيدند او کجا بوده است و حالا که آنها کشور را از کثافت کمونيستها پاک کرده و عدالت برای مردم آورده اند چرا نمیماند تا مثل آنها به مردم خدمت کند. آصف نخستين کسی است که بر سر زنی که محکوم به سنگسار شده است، سنگ میکوبد.
ساختار روايی فيلم کاملا کلاسيک و قانونمند است. فيلم با صحنهای از بادبادک بازی در آسمان سان فرانسيسکو در سال 2000 شروع میشود و بعد با فلاش بک به سال 1978 در افغانستان رفته و دوباره در پايان فيلم به همان صحنه اول برمیگردد. در اين ميان بادبادک نقش محوری و تعيين کنندهای در فيلم دارد و از آن به عنوان عنصری بصری و در عين حال نمادين و به منزله استعارهای از آزادی خيلی خوب استفاده شده، عنصری که سه بخش مختلف فيلم را به هم میپيوندد. اگرچه تصوير زيبای بادبادکها در آسمان آمريکا نيز میتواند تاکيد ديگری بر تصوير ايده آليستی فيلمساز از اين کشور به عنوان مهد آزادی تعبير شود.

نمای ديگری از فيلم بادبادک باز
بازی خالد عبدالله در نقش بزرگسالی امير ناشيانه و آماتوری است و به هيچ وجه نمیتواند روح زخم خورده و آسيب ديده امير را ترسيم کند. در مقابل بازی همايون ارشادی (بازيگر طعم گيلاس کيارستمی) در نقش پدر امير، درخشان و ستودنی است و او را مستحق دريافت اسکار میسازد. نگاههای جذاب و صميمانه او، واکنشها و مکثهای به موقعش و شيوه بيان ديالوگهايش به زبان دری، تاثيرگذار و به ياد ماندنی است و موجب همذات پنداری عميق تماشاگر با شخصيت او در فيلم میشود، خصوصا در صحنهای که خاک افغانستان را ترک میکند و ذرهای از خاک وطن را در ظرف کوچکی میريزد و با خود میبرد
