|
اشرف ارگان ها!
حسن عشايرى متولد سوم فروردين ۱۳۲۰ - تبريز - اخذ مدرك دكترا دررشته مغز و اعصاب، دانشگاه فرايبورگ آلمان - ۱۹۸۰ ميلادى - دريافت تخصص روانپزشكى در آلمان - استاد دانشگاه علوم پزشكى ايران - دانشكده علوم و توانبخشى - عضو و مؤسس انجمن هاى «حمايت از حقوق كودكان»، «انجمن تلاشگران سلامت»، «دوستى ايران و آلمان»، «آسيب ديدگان اجتماعى»، «آزادگان و زندانيان»، «انجمن فرهنگى آريان پور»، «انجمن كاربرد موسيقى در بهداشت جسم و روان» و ... - سابقه تدريس در دانشگاههاى تبريز، شيراز، قزوين. - عضويت در هيأت تحريريه مجلاتى مانند: نشريه علمى - پژوهشى «انديشه و رفتار» [انستيتو روانپزشكى]، مجله «حركت» [دانشگاه تهران - دانشكده علوم تربيت بدنى] و مجله «علوم پزشكى ايران». همكارى با مجلات بين المللى «نورولوژى» و «نورو سايكولوژى». - نگارش شمارى از كتب و مقالات علمى از جمله: مجموعه مقالات درباره سمپوزيوم نوروپسيكولوژى [جلد اول، با همكارى دكتر محيط، دكتر براهنى، دكتر حبيب الله قاسم زاده]، مقاله نوروپسيكولوژى زبان و گفتار و اختلالاتش [ارائه شده در كنگره نوروپسيكولوژى آلمان غربى - ۱۹۷۶ ميلادى]، مقاله نوروتراماتولوژى (ضايعات مغزى) [در كنگره بين المللى هامبورگ - ۱۹۷۸ ميلادى].
|
|
| - تشويق به خاطر تنظيم مقاله تحقيقى در مورد «تأثير نمك ليتيوم روى بدن انسان سالم و فرآيندهاى روانشناختى»[۱۹۷۸ ميلادى،آلمان]. احمدرضا حجارزاده: «سؤال من اين است كه مغز انسان كه اشرف ارگان هاست چطور كار مى كند؟ چرا نمى شود آن را تغيير داد؟ چطور انسان عليه انسان عمل مى كند يا انسان واقعيت را كتمان مى كند؟ بالاخره همه چيز در مغز نطفه مى بندد. درست است كه همه اش در مغز و شعور اجتماعى نيست، در زبان و فرهنگ و هنر هم هست و اين ميراث ريشه در آن خاك دارد. ولى به هر جهت، مغز پردازنده است، بايد ياد بگيرد، تحليل كند، اتخاذ تصميم و سازمان بندى رفتار كند و برود براى اجرا.» جملات بالا بخش اندكى از انبوه پرسش ها و تفكرات ذهنى اوست كه در اشرف ارگان هايش جمع شده اند و باعث مى شوند او با كنجكاوى و علاقه هر چه بيشتر، با تمايل روزافزون و حيرت آورى به تحقيق و پژوهش درباره هر چه بپردازد كه به مغز، اين اصلى ترين هدايت كننده رفتارهاى انسانى مربوط مى شود. دكتر حسن عشايرى كه بيش از ربع قرن به تحقيق و پژوهش و ارائه خدمات در خصوص علوم مغز و اعصاب و اختلالات رفتارى اشتغال داشته - و اين روند كماكان ادامه دارد - در تمام مراحل علمى خويش در پى كشف دلايلى براى چگونگى كاركرد مغز انسان و ناشناخته هاى اين دستگاه بوده است. او مغز را در قرن بيست و يكم كه قرن اطلاعات است، از هر نظر حائز اهميت مى داند و يادآور مى شود «ما در خصوص اين دستگاه شگفت انگيز كه بشريت خيلى قسمت هايش را نمى شناسد و حتى دانشمندان هنوز بخش هاى بسيارى از آن را كشف نكرده اند، با سؤالات و معماهايى مواجه ايم. زندگى سراسر حل مسأله است و اينها مجهولاتى است كه بايد به معلومات تبديل شود.» او مى افزايد: «يك بخش از موفقيت آدمى كار است. كار، مغز را ساخته است. از «پتروليس پاولوف» پرسيدند: زندگى در چيست؟ گفت: در سه چيز؛ كار، كار، كار. منتهى كيفيت و استمرار كار هم از مسائل ديگرى است كه جزئياتش بماند براى همان آقاى پاولوف! ولى واقعاً كار منشأ زيبايى است. چه يدى، چه ذهنى. كار جمعى، كارى كه در خدمت ديگران و در خدمت علم باشد و كيفيت كار اهميت دارد. براى موفقيت هم شرايطى لازم است. اگر عقاب بلندپرواز باشد و بالهاى قوى داشته باشد اما جو موجود طورى باشد كه نتواند آن هوا را بشكند، عقاب در سطح مرغى خانگى است! خواب بشر، غذا خوردن و استراحت و وقت آزادش هم كار است! من همه اينها را كار مى بينم كه بعدها جامعه آنها را تفكيك كرده و اسم وقت آزاد و اوقات فراغت روى آنها گذاشته است. در صورتى كه مثلاً خواب، كار اكتيو مغز است و بدان نياز دارد. هنر، فرهنگ، دانش و بينش و غيره هم همينطور.» در ادامه همين توضيحات، از عامل «تغيير بينش» ياد مى كند و به كارگيرى مغز اجتماعى را نيز در اين رابطه دخيل مى داند: «با دانش فقط مى توان فاجعه به بار آورد. بايد بينش هم عوض شود. هنر هم كاتاليزاتور است و مى تواند وجدان بيدار جامعه باشد، البته هنر سالم نه هنر بيمار. پس اگر دانشمند بخواهد انديشمند بشود به همه اينها براى موفقيت نيازمند است. دانشمند بايد «من»ش را فراموش كند، «خود»ش را گم نكند. يعنى خود «خود» هم حافظه جمعى است. ما «خود» فردى نداريم. نبايد خودمدارى باشد. دانش اول بايد به مدنيت، جامعه پذيرى و مغز اجتماعى كمك كند. مغز هيجانى، كاركردى، يادگيرى و ... رشد مى كنند. اما از همه مهمتر براى من، مغز اجتماعى است كه دانش، هيجانات، هنر و غيره در خدمت مغز اجتماعى قرار بگيرد. انسان يك موجود اجتماعى است و شادى تقسيم نشده، اندوه بزك شده است! دانشمند بايد از لابراتوارش هم فراتر برودكه از علم سوء استفاده نشود و از خودش هم سوء استفاده نكنند.» اگر بخواهيم حسن عشايرى را ازآغاز بشناسيم، بايد با اشاره به تحصيلات ابتدايى اش در دبستان «رشديه» تبريز شروع كنيم. با پايان اين دوره، به دبيرستان فردوسى رفت و تا كلاس يازدهم را آنجا گذراند. ولى ديپلم خود را از دبيرستان شماره يك «هدف» تهران گرفت و پس از آن، بلافاصله در سال ۱۹۶۰ ميلادى، راهى آلمان غربى شد و به مدت بيست سال، يعنى تا ۱۹۸۰ ميلادى را همان جا به تحصيل در رشته پزشكى مغز و اعصاب (نورولوژى) پرداخت. طى زمان حضورش در اروپا، به هيچ وجه سفرى به ايران نداشت و تمام وقت خود را صرف كسب علوم و مهارت و بررسى و تحقيق و پژوهش كرد. او ضمن تحصيل در حيطه علوم مغز، موفق شد تخصص روانپزشكى را هم به دست بياورد. عشايرى در آلمان همانقدر فعال و جوينده بود كه هم اكنون در نيمه دهه ششم از زندگى، در وطن. به عنوان نمونه مدتى بدون آنكه خود جراح بشود، در واحد جراحى مغز و اعصاب به فعاليت پرداخت. در همين فاصله زمانى، پژوهش هايى مثل زبان پريشى و فرآيندهاى عالى ذهن (فعاليتهاى قشر مخ انسان كه زبان هم جزو آن است)، رابطه ساختار و رفتار (نوروپسيكولوژى neuropsychology) كه با مغز و اعصاب و روانپزشكى مرتبط است ولى در عين حال رشته اى نوخواسته از علوم عصب و رفتار است و «نوروساينس» را ارائه كرد و به سرانجام رساند. مى گويد آن هنگام چون «دانشجو» بودم، از دانشگاه كه بيرون آمدم، شدم «جودانش» [يا جوينده دانش!] از اين رو، حسن عشايرى در رشته هاى مختلفى كار كرده است. مثلاً تحقيقات مختصرى در مورد تأثير نمك ليتيوم روى بدن انسان سالم و كشف فرآيندهاى روانشناختى داشته است: «با كمك همكاران آلمانى ام اين تحقيقات را شروع كرديم كه من، مجرى طرح بودم. مقاله اى هم از آن تهيه كرديم كه به نام خودمان چاپ شد و باعث دريافت تشويق و امتياز از جانب دانشگاه گرديد. چون آزمايش ها را روى خودمان انجام داده بوديم. يعنى تغذيه را محدود كرده و داروها را خودمان خورده بوديم. سه ماه تمام روزى چند بار در آزمايشگاه بوديم، روزى سه بار از خودمان خون مى گرفتيم! كيفيت و كميت كار با هم بود. هر چند كار خيلى مشكل گشايى نبود اما دست كم فهميديم اين داروها چگونه اثر مى گذارند.»
|
|
| شايد باور نكنيد اگر بشنويد دكتر حسن عشايرى براى رفت و آمد به دانشگاه و محل كار، همچنين تردد در سطح شهر از يك دستگاه دوچرخه استفاده مى كند! دوچرخه اى كه يادگار سالهاى دانشجويى او در آلمان بوده و عشايرى چون عاشقى وفادار، در تمام اين سالها از همان وسيله قديمى استفاده كرده و همچنان با دقت و وسواس سعى در حفظ و نگهدارى آن كرده است. بهانه هاى او براى دوچرخه سوارى اگرچه اندكى طولانى اما دلايلى علمى و منطقى است: «شما ترافيك تهران را مى شناسيد و جايز نيست آدم در اين آلودگى هوا و صدا و ازدحام شهر، در حالى كه براى راه رفتن در برخى كوچه ها راه نيست و آهن پاره ها راه را بسته اند و حق مسلم افراد پياده گرفته شده، باز هم از ماشين استفاده كند. اگرچه با اين احوال، صحبت كردن از دوچرخه سوارى در تهران مشكل است ولى در برخى جاها به دلايل بهداشتى و سلامتى استفاده از دوچرخه مثبت و مناسب است. البته من توصيه نمى كنم همه بالاجبار اين كار را بكنند. بخشى از زمان ما به وسيله ديگران هدر مى رود. مسأله ترافيك فقط ماشين نيست، فرهنگ هم هست. من كه توانش را دارم، بعضى جاها كه خطر كمترى به لحاظ تصادف دارد و آلودگى نسبى است، از دوچرخه استفاده مى كنم من از دوره دانش آموزى ام در تبريز، دوچرخه سوار بودم. در تهران هم با دوچرخه به مدرسه مى رفتم يا بسيارى از كارهايم را انجام مى دادم. در اروپا، همان هفته هاى اول مهاجرت، يادم مى آيد دوچرخه هايى را كه از جنگ جهانى دوم باقى مانده بودند به حراج مى گذاشتند با قيمت هاى بسيار پايين. آنجا من اولين دوچرخه ام را از يكى از همين حراجى ها گرفتم كه خيلى هم خوب و محكم بود. در آلمان هم كارم دوچرخه سوارى بود؛ آخر هفته ها با دوچرخه به اطراف محل دانشگاه كه بيشتر جنگلى و با صفا بود مى رفتيم. حتى علاقه داشتم در توردو فرانس شركت كنم. ولى هيچ وقت من در حد مسابقه برنده نشدم. سرانجام وقتى به ايران آمدم، چون آدم وفادارى بودم علاوه بر كتابها و ساير وسايلم، آن دوچرخه را هم با خودم آوردم و هنوز هم از همان استفاده مى كنم!» در سال ۱۳۶۴ به همت بسيارى از اساتيد رشته مغز - كه عشايرى خود را مديون آنها مى داند، نخستين سمپوزيوم نوروپسيكولوژى در دانشكده توانبخشى برگزار شد و حالا امروز آنقدر اين علم شناخته شده كه به حد كفايت درباره آن تدريس و تحقيق مى شود. گروهى به انگليس رفتند، دوره ديدند و بازگشتند و همين تلاشها سبب شد رشته نوروپسيكولوژى در دانشگاه جا بيفتد. دكتر عشايرى كه با عنوان معلمى در دانشگاه توانبخشى، كارش را آغاز كرده در زمينه هايى چون توانبخشى قسمت هاى جسمى، روانى فعال بوده است. در حاشيه اين حضورهاى مؤثر نيز، با انجمن هاى غيردولتى همكارى مستمر داشته كه از آن انجمن ها مى توان اشاره به انجمن هاى حمايت از حقوق كودكان، تلاشگران سلامت، دوستى ايران و آلمان و كاربرد موسيقى در بهداشت جسم و روان داشت كه درخصوص آخرين انجمن نامبرده، با همراهى آقايان دكتر هاشميان، دكتر نعمتيان و دكتر شريفيان (موسيقيدان) هر چند سال يك بار، كنگره اى را به اجرا مى گذارند. حسن عشايرى تأكيد دارد كه با به كاربردن نام «درمان» در اين انجمن مخالفت دارند و آنها با موسيقى، درمان نمى كنند، بلكه موسيقى جنبه كاربردى برايشان دارد. حضور وى در اين انجمن يك نگرش علمى دارد، نه نگرشى صرفاً هنرى. آنها در اين انجمن به بررسى تأثير موسيقى روى خلقيات، بدن و فرآيندهاى روانشناختى مى پردازند. در حال حاضر نيز انجمن جديدى به نام «انجمن توانبخشى قلبى - عروقى» توسط حسن عشايرى و ديگر همكارانش در شرف شكل گيرى و راه اندازى است. خوشبختانه تعداد انجمن ها زياد است ولى به جهت كارهاى دانشگاهى، فرصت همكارى فعال با آنها براى دكتر عشايرى محدود شده است. اگرچه خود اظهار علاقه مندى به حضور و فعاليت در چنين انجمن هايى مى كند. او در حدود يك سال هم در بهزيستى مركز معلولين به صورت داوطلبانه به ارائه خدمت مشغول بوده. اين همكارى خودخواسته سالها پيش، اوايل بازگشت عشايرى به ايران، در كنار شهيد فياض بخش صورت گرفته كه پس از شهادت فياض بخش، بنا به ضرورتى كه او حس كرده بود با همكاران ديگرى كار را ادامه داده بودند و به مرور از آن مركز به دانشگاه علوم پزشكى ايران و در نهايت دانشكده علوم توانبخشى كشيده شدند. وقتى پاى تأليفات دكتر عشايرى به ميان مى آيد، اعتراف مى كند به خاطر مشغله زياد و حضور طولانى مدتش در دانشگاه، زياد فرصتى براى نوشتن پيدا نمى كند. با اين حال چندان هم «بى آثار» نيست ودر نگارش مقالات و كتابهايى نقش داشته است. برخى از مقالاتش در داخل و خارج از كشور انعكاس يافته اند؛ به خصوص در رابطه با زبان پريشى و يا بهداشت روانى يا تأثير محرك هاى شنيدارى [ريتميك - ملوديك] در بازپرورى يا توانبخشى زبان پريشى پس از سكته مغزى. از آنجا كه عشايرى دوستدار بررسى و مطالعه پس از اتمام ساعت كلاسهاى خويش است، به طور معمول زمان حضورش در دانشگاه كمى بيش از حد انتظار است. او بين ۱۰ الى ۱۴ ساعت، گاهى هم تا ۱۸ ساعت از اوقات شبانه روزى خود را صرف كار در دانشگاه مى كند. دروسى كه او تدريس مى كند از اين قرارند: پاتوبيولوژى اعصاب، بيمارى هاى اعصاب مخصوص كودكان براى گفتار درمانگرها، درمان هاى غيردارويى در روانپزشكى، نقش فعاليت و هنر در درمان روانى و اصلى ترين درس محول شده به ايشان كه همان «نورپسيكولوژى» است. حسن عشايرى در ايجاد علاقه و پيش گرفتن راهى چنين دشوار اما لذتبخش و پرثمر، به نقش دبيرستان فردوسى و معلم هاى كم نظيرى اشاره مى كند مى گويد: «مدرسه ما كيفيت خيلى بالايى داشت و بايد گفت كه نيمچه دانشگاه يا دانشكده بود. مديران و مسؤولان آن به شكل غيرمستقيم، ذهن ما را براى پرسيدن سؤالهاى زيادى از زندگى روزمره آماده مى كردند. آنجا انجمن هاى ادبيات داشتيم، انجمن زيست شناسى، ورزش، كوهنوردى و ... با آن فقر اقتصادى حاكم در زمان كارها خيلى گسترده انجام مى گرفت. من تعجب مى كنم چرا حالا كه اين همه امكانات هست آن كيفيت حتى در سطح حداقل نيست. معلمان ما فرزانگانى بودند كه راه را نشان مى دادند بدون آنكه سد معبر كنند. يعنى ايجاد انگيزه مى كردند. من با اين ذهن به آلمان رفتم. برخلاف دانشگاههاى ما، آنجا نشست هايى برگزار مى شود كه عده اى ميان رشته اى، فراتر از رشته هاى خودمان مى آيند در دانشگاه سخنرانى مى كنند؛ سخنرانى هايى به زبان ساده و براى همه. مثلاً تشريع مى كردند كه «تئورى اطلاعات» چيست؟ يا «سايبرنتيك» چيست؟ فلسفه دان مى آمد به زبان ساده مى گفت فكر كردن يعنى چه و منطق يعنى چه؟ آنجا ياد گرفتم كه هر كس بزرگ فكر كند، مى تواند بزرگ اشتباه كند!». اما مشكلات عديده رشته مغز و اعصاب در كشور ما چيست؟ مى توان مثل ساير علوم، مشكلات بسيارى براى آن تراشيد. حسن عشايرى مهمترين مشكلات را از ديدگاه خود چنين ترسيم مى كند: «خدا را شكر به اندازه كافى در كشور نورولوژيست [عصب شناس] و جراح مغز و اعصاب خيلى خوب داريم. در حد نياز توليد شده و مى شود؛ در علوم انسانى از دانشگاه آزاد تا دانشگاههاى ديگر ولى مشكل اول ما نداشتن زبان مشترك است و دوم اين كه همانند تحقيقات صنعتى ما، يك بخش مونتاژ است در رشته اعصاب و رفتار. زبان مشترك يعنى وقتى مى گوييم علوم اعصاب براى خدمت به بيماران و نوار مغزى مى نويسيم و MRI [ام. آر. آى] و ... اينها ديگر سر زبان ها افتاده و امروز همه از مغز عكس رنگى مى گيرند. ولى شناخت بعد اجتماعى مغز و انگيزه هاى بنيادى آن مهم است. يعنى چرا در شرايطى كارهايى صورت مى گيرد كه من اسمش را مى گذارم «كسوف خرد»؟ دانش را دارد ولى خردورزانه انجام نمى دهد. چطور هيجانات و عواطف انسانى پردازش مى شود؟ اينها سؤالات پيچيده اى است. از همه بيشتر زبان و شناخت، زبان و مغز خيلى مهم هستند. زبان يعنى فرهنگ. زبان خانه هستى است. واژه بذر فكر است، عمل فرزند سخن است. اينها با هم ارتباط دارند. يعنى سازمان بندى رفتار ما به وسيله زبان درونى آگاهى، حافظه، آموخته ها و انگيزه هايمان شكل مى گيرد. اينجا مداخله گرى هاى جالبى پيش مى آيد، مثل ترافيك. اين مغز كه مى بيند باران مى آيد و اگر برود، دوباره گير مى كند، چطور مى رود و تصادف مى كند، حق ديگران را مى گيرد و استرس براى خودش توليد مى كند؟ فشارخون را بالا مى برد؟ چرا تأمل نيست؟ چرا روزمرگى اتفاق مى افتد؟ اين مغز است كه بايد آينده را ببيند. كسى كه آينده را مى بيند مى تواند پيش بينى كند. پس مى تواند پيشگيرى كند. بايد بدانيم بين خردورزى و دانش و توانايى ها يك تعارض وجود دارد. دانش هميشه خردورزى نيست، تا زمانى كه بينش عوض شود. با دانش مى شود بمب ساخت...!» | |
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت
8:33 PM  توسط م.ک.
|