فيلم «هفت»، سومين فيلم بلند ديويد فينچر، كارگردان پيچيده و ناراضي سينماي امريكا را شايد بتوان مانيفستي تمامعيار عليه مدرنيته ناميد. فيلمي كه بهرغم طبقهبنديهاي تجاري سايتها و مجلات هاليوودي – كه آن را در زمره فيلمهاي جنايي/ كارآگاهي دانستهاند، با درونمايههاي غني فلسفي/ ادبي/ اعتراضي، كليت جهان مدرن و روابط حاكم بر آن را به شكلي تكين، پرريزهكاري و متمركز به محاكمه و چالش ميكشد.
صحنه آغازين فيلم، نمايي دروني از «خانه» است كه كارآگاه سامرست (با بازي مورگان فريمن) «تنها» و در ملال روزمره- و با صداي پسزمينه هياهو و همهمه مردم- براي رفتن به سر كار، يعني صحنه جنايت، آماده ميشود. اولين ديالوگ او هم حسابشده است؛ «بچه هم صحنه جنايت را ديده است؟» پرسشي كه با واكنش طعنهآميز پليس «محلي» اينچنين پاسخ ميگيرد: «به ما چه ربطي دارد كه ديده است يا نه؟ كار ما پيدا كردن قاتل و شناسايي هويت مقتول است.» درست هم ميگويد. تا انتهاي فيلم، هر بار كه پليسهاي محلي ديده ميشوند، در حال گذران وقت،خوردن و لودگي و در رفتن از زير بار «كشف» آنچه كه به آن مامور شدهاند، هستند. وظيفه اصلي آنها «هويتيابي» است.
روايت فيلم، روايت خطي است، البته به زعم «كارشناسان» سينما و سناريو. ماجراي قاتلي زنجيرهاي كه بر اساس هفت گناه كبيره در «بهشت گمشده» كانتربوري و «دوزخ» دانته، قربانيان را به مازاد آنچه كه كردهاند، محكوم ميكند. مرد شكمپرست اولين قرباني است. او محكوم است كه يك شبانهروز را بر سر ميز بنشيند و سم را چاشني ماكاروني كند. دومي، وكيل يك شبكه مافيايي است. او متهم به «طمعكاري» است. قاتل دو شب را با قرباني گذرانده است تا او به انتخاب خود، عضوي از بدنش را معادل يك پوند گوشت بدون چربي و استخوان به عنوان جريمه ببرد. قرباني سوم، متهم به تنبلي است. قاتل، او را يك سال به تختخواب بسته است. تمام بدنش مضمحل شده و از فرط بيتحركي ميميرد. چهارمين قتل، زني بدكاره، كه فجيعترين نوع مرگ قسمت او ميشود. جنايت پنجم، بريدن بيني زني زيباست كه قاتل او را گرفتار غرور ميداند. قتل در خانه قرباني رخ ميدهد و زن مغرور خود، بينياش را ميبرد. زماني كه سامرست در صحنه جنايت حاضر ميشود، اين جمله را كه «حتي صورت زيبا هم ميپوسد» از كتاب دوزخ دانته براي كارآگاه تندخو، بيقرار و كمتجربه، ديويد ميلز (با بازي براد پيت) ميخواند. پس از قتل پنجم،خط روايي داستان تغيير ميكند. جان دو (با بازي كوين اسپيسي)، كه خود را به كارآگاهان تسليم كرده، با دستاني خوني خواهان ملاقات با وكيل است. ديالوگ او با كارآگاه ميلز را كه ميگويد «قبل از ملاقات با وكيلم هيچ نخواهم گفت»، شايد بتوان پرمعناترين تمسخر نمادين «عرصه قانون» و «قانونگرايي» به مثابه بزرگترين دستاورد مدرنيته دانست.
قرباني ششم، همسر كارآگاه ميلز، تريسي، است كه حس «حسادت» جان دو، سرش را از تن جدا كرده است و مقتول واپسين كه خود جان دو است، گرفتار «خشم» كارآگاه ميلز ميشود. اجزاي صحنه و حركت دوربين در زمان مرگ جاندو به گونهاي طراحي شده كه مخاطب را به ياد ماجراي «فديه» در مسيحيت اندازد. قاتلي كه «فديه» انسان مدرن است تا بار ديگر گناه ازلي را از سيماي شهرونداني كه در سيطره قانون زندگي ميكنند، پاك كند. او خود را مامور قدرتي فرابشري ميداند. ادعا ميكند كه هيچ لذتي از اينكه با دقت و وسواس، هر قرباني را ذرهذره كشته، نبرده است و تنها زماني برافروخته ميشود كه كارآگاه سامرست از «لذت» بردنش سخن ميگويد.
پاسخهاي جان دو، بار ديگر طعنهاي است بر مدرنيته: «من آغازكنندهام، راه مرا ادامه خواهند داد. من عدالت الهي را اجرا كردم. چگونه به خود اجازه ميدهيد كه از مردي شكمپرست، چاق و نفرتانگيز كه اشتهاي شما را كور ميكند، از وكيل جنايتكاران كه در هر جملهاي كه ميگويد، حرص و طمع از آن به مشام ميرسد، از آن مردك تنبلي كه هروئين ميفروشد، از آن بدكاره هرزه و... دفاع كنيد؟»
آيا مصرفزدگي، قانون و قانونگريزي، تجارت و شهوت، نمادهايي از جهان مدرن نيستند؟ جان دو، مخاطب را با پرسشي از حياتش روبهرو ميكند. حياتي كه چون مخاطب در سيطره آن گرفتار است، لاجرم او را «محكوم» ميداند. فينچر در اثر جاودانهاش، هفت، ارجاعي شگرف به خانواده دارد. هيچ يك از دو شخصيت عميق، درونگرا و پرسشگر فيلم، كارآگاه سامرست و جاندوي قاتل،خانواده ندارند. اين تنها كارآگاه ميلز سر به هوا، متعصب و سطحينگر است كه «گناه» هشتم را مرتكب شده است. او همسري دارد كه باردار است. همسري كه او را دوست ميدارد و بچه كه از وجودش بيخبر است. راز همسرش را تنها سامرست ميداند. سستي نهاد خانواده از نگاه فينچر، در نمايي استثنايي از فيلم برجسته ميشود. سامرست به خانه ميلز ميرود. ميلز مشغول بازي با «بچهها» - يعني دو سگ سياه بزرگ- ميشود. تريسي از سامرست ميپرسد كه چرا ازدواج نكرده است و پاسخ او كه در امتداد نگاه به ميلز بيان ميشود،بسيار صريح است. بيهيچ حسرتي و بيهيچ احساس باختي: «هيچ كس تحمل مرا ندارد.»
او نماد انسان مدرني است كه سوداي «خانه» ندارد. همچون جاندو، همزاد شيطانياش. هر دو اينها به «حيات تجريدي» و «فرديت گرفتار و پرمساله» تن دادهاند. در نماي بعدي كه «خانواده» ميلز بر سر ميز شام از سامرست پذيرايي ميكنند، ناگهان همه چيز به لرزه درميآيد. تعجب سامرست، پاسخ ميلز را به همراه داد: «خانه ما بر روي مسير عبور مترو قرار گرفته و هر شب در همين ساعت ميلرزد. جاي نگراني نيست. به خوردن ادامه بده.» و سامرست زير لب نجوا ميكند كه «خانهها همه ميلرزند.» فينچر به شكلي آشكارا و نمادين، «خانه» را لرزان به تصوير كشيده است. گويي در جهان مدرن، هيچ نقطه اتكايي، هيچ جايي كه سخت و استوار باشد و دود نشود و به هوا نرود وجود ندارد؛ نه خانه، نه قانون و نه هيچ چيز. فينچر اما، مخاطب را در اين تاريكي محض رها نميكند. در تاثيرگذارترين نماي فيلم، سامرست از «خانه» به «خيابان» ميآيد. سوار تاكسي ميشود. از پنجره «بيرون» را نگاه ميكند. صحنهها كمي مبهماند. تاريكي، رگبار، همهمه و جنازهاي كه با نايلوني پوشيده شده و عدهاي كه بر سرش ايستادهاند. راننده از او ميپرسد كه كجا ميرود و سامرست، هدف غايي فينچر را بيان ميكند: «دور، خيلي دور از اينجا». اما سامرست به كتابخانه ميرود. دورترين جايي كه ميتوان تصورش را كرد. نمادي متضاد با «وضع موجود»اش.
نماهاي داخلي كتابخانه كه با نواي «اير» باخ از سويت سوم همراه است، مملو از آرامشي مسيانيك است كه در هيچ جاي ديگر به تصوير كشيده نميشوند. گويي فينچر با استفاده آشكار و زمخت از نشانههاي سنت و مسيحيت، كتاب،«دانته»، «ساز كليسايي»، «باخ» و.... اساساً به دنبال بركشيدن خطي پررنگ بر تقابل «سنت و مدرنيته» است. به هر حال مسيح هم خانه و خانوادهاي نداشت و از بطن زني باكره زاده شد.شخصيتهاي داستاني فينچر نيز خانهاي ندارند، به جز آن يكي كه خانهاش از پايبست ويران ميشود. ميلز عقوبت اين «داشتن» ممنوعه را با سر بريده تريسي پس ميدهد.جاني و قربانيان همه «تنها» هستند. در فيلمبرداري هم اين تاكيد برجسته ميشود. سيماي شخصيتها در اكثر دقايق، نزديك به دوربين است و فضاي پيراموني را گنگي و بيهويتي پر ميكند. تاكيد بر تنهايي شخصيتها با حركت دوربين ثبت شده است. فيلم «هفت» روايتي تكاندهنده از تنهايي انسان است. انساني كه سوداي خانه ندارد. نه مسيح، نه كارآگاه، نه قرباني و نه جاندو. همه تنها هستند يا محكوم به تنهايي. «شكمپرستي»، «حرص»، «تنبلي»، «شهوت»، «غرور»، «حسد» و «خشم» هفت گناه كبيرهاند كه فينچر، «خانواده» را هشتمين آن ميداند
