| ◄ نگاهی به مقوله زیبایی از منظر دینی | |||
تفاوت بزرگ میان علم و هنر (از نظر تجربه خلاق) در روند آفریدن و آفرینش نیست؛ بلكه در ماهیت رابطه های موجود میان اثر ایجاد شده و خلق دوباره آن به وسیله مخاطب اثر هنری متصور است. با عنایت به اینكه شخصیت هنرمند در مراتب آفرینش اثر هنری سهم و اثری اساسی و بنیادین دارد و بدون حضور همه جانبه او اثر هنری جامه تحقق نمی پوشد بنابراین می توان گفت كه هنر آفرینی در ابعاد انسانی اش شناخته می شود و هدف و تعهد را كه اموری سراسر انسانی هستند طلب می كند. | |||
| |||
|
عشق به زیبایی در ذات انسان، این موجود اشرف، به تاسی از رب جمیلِ ودود، عشق به زیبایی نهفته است. از مهمترین پرسش هایی که همواره در نهاد بشر بوده است پرسش از زیبایی و دین می باشد. بدینسان متفکران بزرگ جهان هم که در برآورده سازی حاجات ذهنی انسان تلاش کرده و می کنند با چنین مسایلی مواجه بوده اند. البته همه اندیشمندان در نکاتی با هم اشتراک نظر داشته اند از جمله این که قایل بوده اند که انسان همواره درگستره تجربه های مختلف سیر می کند. او پیوسته با صورتها و سیرتهای متعدد و متضادی روبروست و همواره در معرض اتخاذ ِانتخابهای مختلفی قراردارد. گاه به جهان مادی می گراید و گاه به درون خود متوجه می شود. در بین همه تجربه های انسانی مختلف دو گرایش عمده وجود دارد که تا حدی، می توان در بین اغلب انسان ها، آن را مشترک قلمداد کرد. هنر؛ (که رویارویی زیباشناسانه با جهان است) و دین (که مواجهه ای وحیانی با هستی است). انسان از همان سپیده دم حیات خود به نمودها و جلوه های هستی از آن روی که زیبایند تعلق خاطر همه جانبه ای دارد. این تعلق خاطر در تجربه های هنری انسان بسی تناور و بالابلندتر از آنچه هست می شود. انسان در زیبایی های عالم همواره بارقه هایی از ساحت انسانی خود را یافته و از این رهگذر به جانب آن همواره خرامیده و کوشیده است تا همیشه باآن بر سر رفق و انس باشد. آثار هنری انسان را به انس با زیبایی های بی بدیل هستی فراخوانده اند. این فراخوان به انسان آرامش و تدبر بخشیده و روح او را از سروری خاص آکنده است. به بیان دیگر انسان همواره به دنبال تفسیر زیباشناسانه هستی بوده است. انسان به عنوان دارنده نفحه الهی می تواند زیبایی را بفهمد و نیاز وافر خود را به پدیده های زیبای عالم وجود بیان سازد و در صدد برآورده سازی آن جد و جهد كند. چنین است که وی به هنر روی می آورد. هنرمندان - به اعتبار هنرمند بودن خود، ملزمند که یافته های عارفانه خود را در عاطفی ترین و زیباشناسانه ترین ظرف بیانی ممکن به نمایش بگذارند. هنرمندان با "حقیقت" مانوسند و بنابراین همیشه در محضر زیبایی اند؛ و غرض زیبایی آشکار شدن است. مستی و مستوری هرگز با یکدیگر سر سازگاری ندارند. غرض ِزیبایی، فاش شدن است و هنرمند همواره می کوشد تا از اصنام و اغیار عبور کند و حجاب های ظلمانی را به سویی زند تا همگان و همگنان بتوانند رخساره زیبای حقیقت را- در نورانی ترین ِجلوه ممکن – به تماشا بنشینند و قبض دل بنشانند. آن دلشادی و خرسندی خاطری هم که در نهادِ هر هنرمندی موج می زند و ابتهاج (سرور) که به او دست می دهد از همین رهگذرِ راهوار پدید می آید. انسان همیشه گوهر گرانبهای زیبایی را به پای نظام اعتقادی خود ریخته و از قابلیتهای زبان هنر در حُسن ارتباط با معشوق جاودانی اش بهره برده است. تاریخ تمدن و هنر حکایت از این دارد، که انسان های اولیه و یا اولین انسانها، این تجربه زیبایی شناختی را با نقاشی کردن بر دیواره غارها، بر استخوان حیوانات، چوب ها و سنگ ها، نمایان ساخته است. هنر؛ نتیجه داد و ستدهای زیباشناسانه انسان با هستی است؛ شوقی که در نهاد ِ او همواره بوده و خواهد بود. براستی اگر زیبایی در عالم وجود نبود آیا عشقی هم زاده می شد؟ هنر، مولود عشق است همچنان که بلبل به شوق گل نغمه سرایی می کند. آنچه مسلم است هنرمند تا زمانی که مجذوب نشود هرگز نمی تواند دست به کار آفرینش شود. زیبایی های عالم وجود همیشه بهانه های دل انگیز برای هنرمندان عاشق بوده اند. این زیبایی است که آفرینشگر عشق است و این عشق است که برانگیزاننده نبوغ انسانی است. هنر؛ زمینه پهناوری برای نمایاندن استعداد و نبوغ انسان است؛ استعدادی كه بهره وران از آن اندك نیستند و نبوغی كه صاحبان در هر عصر و زمانه انگشت شمارند. از این هر دو می توان توقع آفرینش یك كار هنرمندانه را داشت.. آفرینش هنگامی كه مقوله آفرینش مورد بحث و گفتگو قرار می گیرد بجاست كه چند نكته روشن گردد: نخست آنكه اگر بگوییم پایه و مایه آفرینندگی را می توان در نیاز آدمی جستجو كرد پس باید به این پرسش پاسخ دهیم كه تفاوت این نیاز با نیاز حیوانی در چیست؟ جانور چگونه اسیر نیازهای خویش است و آدمی چگونه از چنگ این نیاز می گریزد و به وادی دیگری پناه می آورد؟ ماهیت آفرینش چیست و چگونه از میدان ابداع وارد میدان عمل می شود؟ آیا در علم هم می توان به آفرینش رسید؟ آیا می توان با زبان علم از آفرینش سخن گفت و فرایند آفرینش را توصیف و تشریح كرد؟ چه نسبتی میان آفریده و آفریننده وجود دارد؟ آدمی نیازمند آفریده شده است؛ و به این اعتبار می توان پایه آفرینندگی انسان را در نیازهایش جستجو كرد؛ به شرط آنكه در این جستجو به دنبال نیازهایی باشیم كه خاص زندگی انسانی هستند: رفتار جانوری دارای ویژگیهای منحصر به فردی است و آن اینكه كل رفتار هر جانوری زیر سلطه و سیطره امری است كه یا از آنها می ترسد (و می گریزد) ویا به آنها مایل و راغب است (و آن را می جوید). موش در هنگام حضور گربه همواره تحت سلطه و فرمانروایی این حضور است. جانور گرسنه هم با دیدن و بوییدن غذا، زیر نفوذ این موارد قرار می گیرد و امور دیگر از میدان عمل ذهن او بدر می روند. آزمون های بسیاری كه در زندگی جانوران انجام شده است موید این معناست كه بر دوش جانوران اجبار هایی بار شده است كه آنها را ناگزیر به انجام كارهای معینی می كند و كوچكترین مجالی برای جابجایی های اختیاری باقی نمی گذارد. یكی از ناتوانی های اساسی جانوران نداشتن وسایلی نظیر زبان و گفتار است؛ به عكس انسان با یاری زبان و ساز و كارهای گفتاری، مرزهای رفتاری را پشت سر می گذارد و به فراسوی آنها گام می نهد. نشانه ها باعث می شود كه انسان مجموعه ای از امور حاضر و غایب را دریابد و بدین ترتیب میدان عمل انسانی بسیار فراخ و پهناور می گردد. بدون تردید انسان هم به سان جانوران، بسیاری اوقات در بند نیازهای روزمره و عادی زندگی قرار می گیرد و برحسب امر و نهی این نیازها دست به واكنش های مختلف و متفاوتی می زند. اما نكته مهم و اساسی اینجاست كه زمانی براستی نام انسان بر او اطلاق می شود كه "اراده آزاد" خود را در اعمال خود قویا دخالت دهد. هر جا كه انسان در بند و اسیر نیازهای عادی زندگی قرار گیرد هرگز نمی توان چشم انتظار ورود زیبایی بود. اعمالی كه مهر و نشان آزادی انسانی را بر خود دارند زیبا هستند. در پرتو آزادی است كه انسان می تواند به گزینشگری دست یازد. آثار هنری چون از "اراده آزاد انسانی "برآمده اند دارای "زیبا"یی هستند. اختراعات و اكتشافات هم چون جلوه خرق عادت هستند، زیبایند: زیبایی؛ وحدتی در متن تكثر است و آفرینش نیز دریافتن و سپس بیرون كشیدن و معرفی كردن همین وحدتی است كه در متن و بطن كثرت، پنهان شده است. به بیانی دیگر می توان گفت كه آفرینش، جستجوی تجانس ها و مشابهت هاست و باز یافتن نمونه های مصداقی بیان این هماهنگی است. طبیعت دارای تنوع و تكثر فراوان است و بنابراین (ظاهرا) ناهماهنگ جلوه می كند. آفرینشگر كسی است كه به یاری هنرش، ماده خام طبیعت، سر و صورت پیدا می كند، به آراستگی می گراید و وحدت در كثرت محقق می شود. این لحظه تحقق همان چیزی است كه به آن لحظه آفرینش گفته می شود. به یاد داشته باشیم كه طبیعت، با حركت نامحدود و بی پایان خود ذاتا از بند هرگونه تحدید و تعیین می گریزد. اما بر فراز این طبیعت عنصری به نام اندیشه قرار دارد كه طبیعت را موزون، نظام یافته، آهنگین، تقدیر پذیرفته و تقویم یافته می خواهد. وگرنه چرا انسان از شنیدن اصوات موزون و نغمات آهنگین تا بدین حد مشعوف و از شنیدن صداهای ناموزون و ناهنجار تا بدین منزجر و متنفر می گردد؟ علت این كه انسان به اصوات موزون و آهنگین دل می بندد، همه از آن روست كه آنچه از هر نوع تحدید و تعیین می گریخت و سرباز می زد اكنون با لطفی بسیار در صورتهای مشخص و معینی جای گرفته و مشخص شده است. در اصوات موزون دو عنصر پنهان و پیدا نهفته است: عنصر انتزاعی و مجرد از ماده(و لذا پنهان) همان وزن و ضرباهنگ است و آن عنصر مادی و آشكار همان صوت است؛ اما این عنصر مادی (صوت) همواره باید در برابر آن عنصر غیر مادی (وزن و آهنگ) سرخم كند و به اطاعت و انقیاد او در آید تا شرافت یابد. همین چالش میان عناصر مادی یك اثر هنری و عناصر انتزاعی و مجرد آن است كه منشا بروز شعف و هیجان در نهاد انسان می گردد. در تمامی هنرها تقابل این صورت ریاضی (مجرد محض) از یك سو و صورت محسوس از سوی دیگر وجود دارد و وجد آفرین است. برآنم كه این پرده خالی كنم در این پرده جادو خیالی كنم خیالی برانگیزم از پیكری كه نارد چنان هیچ بازیگری تفاوت بزرگ میان علم و هنر (از نظر تجربه خلاق) در روند آفریدن و آفرینش نیست؛ بلكه در ماهیت رابطه های موجود میان اثر ایجاد شده و خلق دوباره آن به وسیله مخاطب اثر هنری متصور است. با عنایت به اینكه شخصیت هنرمند در مراتب آفرینش اثر هنری سهم و اثری اساسی و بنیادین دارد و بدون حضور همه جانبه او اثر هنری جامه تحقق نمی پوشد بنابراین می توان گفت كه هنر آفرینی در ابعاد انسانی اش شناخته می شود و هدف و تعهد را كه اموری سراسر انسانی هستند طلب می كند. مثلا در عرصه شعر؛ همان طور كه می دانیم وزن و قافیه از آن روی كه صورت ریاضی شعر را می سازند، یك طرف تقابل را پدید می آورند. چالش هماهنگ قالب (وجه مشهود و عینی اثر) با درونمایه یا محتوا، عین آفرینش هنری است. به غیر از ماده كه با قالب اثر هنری سروكار دارد معنی هم می تواند بیانگر وحدت عالم شود و هم به آن توجهی نكند. تعهد در بیان از این مسیر وارد مبحث آفرینش هنری می شود. اگر معنی در قید و بند تعهد باشد می تواندبه وحدت همه جهان بیاندیشد و این جستجو آفرینش هنری را به كمال نزدیكتر می سازد. متون دعاهای اسلامی از این جنبه بسیار در خور اهمیت و توجه هستند: علاوه بر این كه كلمات از رسایی خاصی برخوردار هستند، و آهنگ و پیوند دل انگیز آنها بسیار نظرگیر است معانی شیوا و بلند آن تجلیگاه حقیقت است. آغاز دعای كمیل همه جهان را یكپارچه می سازد و این همه را زیر فرمان آفریننده علی الاطلاق قرار می دهد: اللهم انی اسئلك برحمتك التی وسعت كل شیئ همین اندیشه در مناجات شعبانیه با قدرت و قوت در جولان است و در چند جمله كوتاه، فضایی را پدید می آورد كه همه چیز را در یك لحظه به سوی یك حقیقت باز می برد و كل جهان را یكی می كند و آن یكی را هم وابسته به حق می سازد: "الهی هب لی كمال الانقطاع الیك " چنان پر شد فضای سینه از دوست كه فكر خویش گم شد از ضمیرم در نظم و نثر بیان یكتایی و عشق ورزیدن به محبوب و معبود، نشان دهنده اوج كار هنرمند است چنانچه اراده بر گردونه حركتی صرف نظر كننده از خود خویش ننشیند و با متعلقی كه به او دارد نیامیزد، عشق وجود ندارد؛ عشق همواره فراموش كردن خویشتن است" پیرهن می بدرم دمبدم از غایت شوق كه وجودم همه او گشت و من این پیرهنم براستی آیا چنین وحدتی را در كار علمی می توان مشاهده كرد؟ دانشمند آن زمان كه از وجود قوانین طبیعی (رابطه كمی معین میان اشیاء) سخن به میان می آورد صریحا به وجود وحدت در عالم اشاره می كند. انسان اعم از هنرمند و دانشمند هنگامی كه وحدت متكثرات را می فهمد به نحوی كه تا قبل از او كسی این چنین نفهمیده است "كاشف" است؛ اما هنگامی كه این وحدت را ایجاد می كند وبه سامان بخشی عناصر (ظاهرا) نابسامان می پردازد به نحوی كه پیش از او كسی این چنین توفیقی بدست نیاورده است "مخترع" است. در بیان دگرگونی های عمده كه كنشهای آزاد انسان دست اندر كارشان است چند تعبیر وجود دارد: كشف، اختراع و آفرینش. منطق جغرافیایی كشف می شوند، وسایل مخابراتی اختراع می شوند، اما آثار هنری آفریده می شوند؛ زیرا شخصیت متفردانه و خلاق كاشفان و مخترعان در كشف و اختراع آنان جریان نمی یابد و دیده نمی شود. اگر گوتنبرگ نبود هر فرد ی با معلومات او می توانست "چاپ" را اختراع كند. حال آنكه آثار هنری با همه وجود هنرمند مرتبط است: در مثنوی معنوی مولوی، حضور مولانا و تنها مولانا احساس می شود. یك قضیه علمی، تجربه انسان زنده ای را به شكل دیگری بیان می كند كه با بیان هنری قطعا متفاوت است. جدول ضرب را هر دانش آموز دبستانی و قضیه فیثاغورث را هر علاقه مند به ریاضی و هندسه می فهمد و این فهمیدن پیوسته به یك روال و آهنگ است؛ علت فهم یكسان مسایل علمی آن است كه تجربه مر بوط به آن یك تجربه عقلانی است و بنابراین تكرار شونده. اما در هنر كار به گونه دیگری است؛ می توان از روی دست نقاش بزرگی نقاشی كرد ویا درباره موضوعی شبیه به موضوع یكی از حكایت های گلستان قلم زد؛ اما آنچه پدید می آید بدون تردید همان نخواهد بود كه آن هنرمند آفریده است. تجربه های هنری نمی توانند شبیه و همانند و همزاد هم باشند: تفاوت میان علم و هنر (از منظر تجربه خلاق) در روند آفرینش نیست، بلكه در ماهیت روابط موجود میان اثر و خلق دوباره آن توسط مخاطب اثر هنری است. نظر به اینكه شخصیت هنرمند در مراتب آفرینش وی سهم و نقش موثری دارد و بی حضور او اثر هنری تحق نمی پذیرد، آفرینش هنری در بعد انسانی اش شناخته می شود و "هدف" و "تعهد" را كه اموری سراپا انسانی اند طلب می كند. "مکتب جمال (که زیبایی پرستی و یا جمال پرستی نیز گفته می شود) ساخته و پرداخته عارفان ایرانی بوده است و یکی از ابتکارهای ایرانیان در عرصه عرفان و تصوف به شمار می آید که زیبایی را مبنا قرار داده و بر اساس آن مکتبی پرقدرت و همه جانبه طراحی نموده اند. در آن از زیبایی شناسی و عرفان ایران باستان بهره گرفته و آن را با اصول عقاید اسلامی هماهنگ کرده اند و آیات و روایات دینی را در تائید نظر خود به کار برده اند". خداوند خود آفریننده همه زیبایی ها و تصویرگر همه جلوه های جمال در هستی است؛ او كمال مطلق و جمال مطلق است؛ هم مبدا هنر است و هم مقصد هنر؛ او در همه ابعاد هنر در غایت هنرمندی و هنرنمایی تجلی نموده است؛ هم خالق معنی است و هم آفریننده صورت است؛ هم ظاهر است و هم باطن؛ هم سمیع است و هم بصیر و هم شهید؛ هم معلم قلم است و هم معلم بیان؛ هم طراح است و هم خلاق؛ و هم در مسند صورتگری است. خداوند هم پرورش دهنده عقل است و هم آفریننده احساس؛ هم مبدا آیات است و هم معاد اشارات. ادامه دارد ...
|